چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

پنج‌شنبه – ۲۵ / تیرماه / ۱۳۸۸

ساعت یک ربع به چهارِ صبح، وقتِ عزیمت بود. کمی زودتر رسیدم من. یکی، دو نفر ایستاده بودند توی چمن، آن وسط‌های میدان هفت‌تیر، سلام و علیک و ما هم ایستادیم. دقایقی چند گذشت تا زهرا هم رسید و کم‌کم باقی اعضای گروه و موتور حرکت؛ یک بچّه اتوبوس سبز. سوار شدیم با سلام و صلوات.

من و زهرا نشسته بودیم آن صندلی عقب، یکی قبل از ردیفِ بوفه. حواس‌ام نبود به مدّتی که طول کشید تا خارج شدن از تهران و رسیدن به عوارضی قم که اتوبوس توقّف کرد. مشغولِ کیک و شیرکاکائوخوری بودم از شدّت گرسنگی و حتّا الان یادم نیست توقّف برای نماز صبح قبل از عوارضی بود یا بعد از عوارضی و این‌که چرا در عوارضی متوقّف شدیم؟ تقصیر یک سوسک بود. بعله.

«هاله» هنوز نرسیده بود. تلفن زده بود که من در راه هستم. کمی صبر پلیز و دست‌آخر، موفّق شد در عوراضی، خودش را به گروه برساند. نه این‌که خواب مانده باشد طفلک، گویا در هم‌آن ساعات اوّلیّه‌ی صبح یک فقره سوسک شبیخون زده بود به خانه‌ی ایشون و ایشون و خانواده  در عزم بودند برای ناکارکردن سوسکیِ حیوونکی و همین موجب تأخیر بود و تقصیر.

القصه، دوباره حرکت‌مند شدیم. آقای چیلیک تشریف آوردند در صحن اتوبوس، شروع کردند به دُرافشانی‌های پُرمحبّت به مثابه‌ی خوش‌آمدگویی و در ادامه، شرحِ مقدماتی گزارش سفر و این‌که چه باید کرد؟ در ضمن صحبت‌هاشون هم، «محمّدرضا» تعیین شد برای توضیح دادن و توزیع کردن بسته‌های فرهنگیِ تور.

بسته‌ی فرهنگی چی بود؟ یک چیزِ خوبِ جالبِ بامزه‌ای {که من هم‌الان متوجّه شدم که بسته‌ی خودم را در اتوبوس جا گذاشته‌ام و متأثر شدم. بگذریم و اجازه بدید بگم چی بود محض داغِ دل‌تازه‌کُنی}  یک کارت پستال خوش‌گل که با عکس‌هایی زیبا از (اسم‌شون یادم نمی‌آد) مزیّن شده بود با موضوع طبیعت ایران + خودکار منقش به آرم و نشانِ پایگاه عکاسی چیلیک + بروشور و یک قطعه کارت کوچک که فال حافظ بود امّا نه فالِ ما بل‌که فالِ یکی دیگه از بچّه‌های گروه که اسم‌اش در یکی از صفحه‌های بروشور آمده و تیک خورده است. اوّل بگذارید بروشور رو توضیح بدم؛ صفحه‌ی اوّل بروشور نوشته است؛ “«پایگاه عکاسی چیلیک برگزار می‌کند: دهمین تور عکاسی چیلیک به مقصد تفرش” یعنی ما عنان و اختیار داده بودیم دستِ آقای چیلیک و هیأتِ همراه که تشریفِ ما را ببرند تا تفرش. صفحه‌ی دوّم بروشور مفتخر بود که نام و فامیلِ مای اعضای گروه را در خود داشته باشد؛ همه‌ی سی نفری که عازم شده بودیم منهای چهار غایب از جمع. در ادامه، صفحه‌های دوّم و سوّم بروشور اطلاعاتی بود درباره‌ی مقصد. یعنی شهرستان تفرش (Tafresh) که چی هست و کجا قرار دارد و نام‌دارنِ آن چه کسانی هستند؟ و آثار باستانی و زیارتی و دیدنی و مناطق مستعد عکاسی آن و الی کلّی حرف و حدیثِ دیگر.

بعد از این دو صفحه، دو صفحه‌ی آخر بروشور یکی فرم نظرخواهی بود و دیگری، معرّفی “ترین”‌های سفر از لحاظ خوش‌سفرترین، خوش‌اخلاق‌ترین، دل‌سوزترین، تنبل‌ترین، شکموترین، خلّاق‌ترین، عکاس‌ترین و  غیره از نظر اعضای گروه.

در ادامه، «شهرزاد» نیز به عنوان مسئول جمع‌آوری فرم‌های نظرخواهی و ترین‌ها شد تا وقتِ بازگشت و آقای چیلیک از یکی یکی بچّه‌های گروه به شکل درهم خواست تا خودشان را معرّفی کنند از اسم و فامیل و سن و تحصیلات و شغل و سوابق عکاسی و … باقی دوستان هم اگر سؤالی داشتند، از فردِ مورد معرّفی واقع‌شده می‌پرسیدند.

اعضای گروه مجموعه‌ای از افراد متمایز با ویژگی‌های سنّی و شغلی و غیره‌ی مختلف بودند با یک انگیزه‌ی مشترک؛ عکاسی. منهای من و «فریبا» که دوربین هم نداشتیم حتّا. کوچک‌ترین عضو گروه، «پرستو» بود و بزرگ‌ترین «طاهره» و پدیده‌ی بانمکِ سفر «ایمان» ملقب به «محمّد» که در وقتِ معرّفیِ گروه با انرژی خوبی که داشت، شور و فاز می‌داد.

و بعد، نمی‌دانم اداره‌ی بخش‌داریِ کجای تفرش بود که ما جلوی درگاهی آن جلوس فرمودیم برای صرف صبحانه‌ای که پیش‌تر وعده داده بودند. البته در این‌جای سفر، خانوم چیلیک ناخوش‌احوال بودند و به درمان‌گاه اعزام شدند و در ادامه توجّه شما را جلب می‌کنم به ماجراهای پزشکی و درمانی و این‌که آن وقتِ صبح که دیگرساعت هفت بود، دکتر نبود و داروخانه‌ی درمان‌گاه تعطیل بود، چون‌که خصوصی بود و … مسائلی از این‌دست.

در حین مراسمِ لذیذ صبحانه، آقای چیلیک از برپایی نمایش‌گاه از آثار منتخب هم‌سفران خبر دادند + این‌که از اعضای گروه خواستند لحظه‌های ماورای پشت صحنه‌ی سفر را هم ثبت کنند برای ارائه‌ی گزارش تصویری.

طبق برنامه، اوّلیّن توقّف‌گاه برای عکاسی روستای «پوگرد» بود که بیش‌تر از باغ‌های سرسبز آن، بافتِ عجیب و مسائل اجتماعی و شرایط نامناسبِ زندگی روستائیان آن جلب توجّه می‌کرد. قرار بر این بود که یک‌ساعت در این‌جا گردش کنیم و در موعدِ مقرر همگی به اتوبوس برگردند و کسی دیرتر از آن ساعت نیاید که اگر آمد دیگر نیامد چون اتوبوس رِأس ساعت حرکت می‌کند. که همین هم شد و دو نفر، «شهرزاد» و «بهنام» جا گذاشته شدند و ما حرکت کردیم به سمت امام‌زاده محمّد (ع). بنای امام‌زاده در حال بازسازی و مرمّت بود که قدمت آن بازمی‌گردد به وقتی در زمان صفوی. تزئینات گنبد فوق‌العاده بود. ضمن این‌که تجهیزات مهندسی برای محاسبه‌های هندسی و ساخت و ساز کاشی‌ها و … هم در جوار امام‌زاده قرار داشت که به شکل قطاعی از گنبد بود، فلزی و در اندازه‌های واقعی و به نظر ما برای نمونه‌برداری بود انگار.

از این‌جای سفر، یک نفر آقای مهندس خوش‌تیپ به همراه دخترشان، نیز با وسیله‌ی نقلیه‌ی شخصی خودشان گروه را همراهی می‌کردند به عنوان بلد و مطلّع شهر. ایشان اهل تفرش بودند با شباهت بی‌اندازه به آقای «میرحسین موسوی»! در حد این‌که ما متحیّر بودیم.

بعدتر، به دیدار دکتر محمود حسابی نائل آمدیم در آرام‌گاه ایشان و پارک حکیم نظامی تفرش که به عرض می‌رساند اصل و نسب آقای نظامی هم به منطقه‌ای برمی‌گردد به نام «طاد» از توابع «تفرش» و در این‌جا، به زیارت بقعه‌ی امام‌زاده مهدی ابوالعلی (ع) نیز مشرّف شدیم که ایشان از نوادگان امام جعفرصادق (ع) هستند. ساختمان بنا در دوره‌ی ایلخانی ساخته شده است و در پیرامون این امام‌زاده افسانه‌ای رایج است در فرهنگ شفاهی مردم درباره‌ی گربه‌ای که کلید به گردن دارد و محافظت می‌کند از امام‌زاده و این‌که یک فقره مجسمه‌ی آناهیتای باستانی نیز از این‌جا کشف و به سرقت رفته است.

از پدیده‌های جالب در این پارک دو حوض‌چه با آب نارنجی بود که زهرا گفت چشمه‌ی گوگرد است انگاری + چشمه‌ی آب معدنی گرو.

تکیه و مسجد شش‌ناو و مسجد جامع تفرش از جمله مکان‌های دیگر بازدیدی بودند و در همین‌جا نیز اتراق نمودیم محض ناهار و نماز و استراحت. تکیه محل برگزاری مراسم عاشورا و تعزیه و … است با ساختمانی که ستون و سقف آن را با تیر و تنه‌های درختان ساخته شده است و در کنار آن مسجدی صمیمی که حس خوبی داشت. چنار غول‌پیکر جلوی یکی از ورودی‌های تکیه نیز از عظمت‌های حیرت‌آوری بود که اگر گذرتان به تفرش افتاد، توجّه‌تان را جلب کنید به آن، جل‌الخالق!

در آخرین ساعاتِ حضور در تفرش، به مناسبت هم‌زمانی این تور با تولّد «پرستو» به بستنی میهمان شدیم و پس از خداحافظی با آقای مهندسِ خوش‌تیپ عازم تهران شدیم.

ناگفته نماند، پیش از خداحافظی، به مکانی نیز رفتیم که گویا باقی‌مانده‌ی یک قلعه‌ای بود در قدیم. امّا از آن‌جایی که ما خسته بودیم و خواب‌مان می‌آمد و هوا گرم بود و حالِ حسابی نداشتیم، ترجیح دادیم روی سکّویی در پایین تپّه بنشینیم با زهرا و مجید و مینا و محمّد و امیر و الهام و خانوم چیلیک و …. و گروه بالاروندگان را نظارت کنیم و بگوییم: به‌به! چه حوصله‌ای!

در بازگشت، خسته بودیم و گرمازده و آقای راننده‌ی اتوبوس آهنگ‌های دل‌آزارِ دپرس می‌گذاشت و کولر روشن نمی‌کرد و ما خواب‌آلوده بودیم و در چرت تا «بهنام» به صحن اتوبوس آمد به عنوان یک عکاس خبری درباره‌ی عکاسی از سانحه‌ی سقوط هواپیما در قزوین گفت و روزهای انتخابات و روزهای پس از آن و حادثه‌هایی که در راهپیمایی‌ها پیش آمد و مابقی و بعدتر، آقای چیلیک و «مهدی» تریبون را به دست گرفتند و مراسم معرّفی و اهدای جوایز «ترین»‌های تور برگزار شد.

بهزاد به عنوان خوش‌سفرترین، طاهره به عنوان دل‌سوز‌ترین، مینا به عنوان خوش‌اخلاق‌ترین، بهنام به عنوان خلّاق‌ترین، هاله به عنوان تنبل‌ترین، اصلان به عنوان خوش‌خواب‌ترین، مجید به عنوان عکاس‌ترین و ایمان ملقّب به محمّد به عنوان بانمک‌ترین برگزیده شدند. من به نوبه‌ی خودم از محمّد خیلی متشکّرم بس که مزه ریخت و شاد بود و حوصله داشت و ما رو هم حسابی به خنده انداخت تا عنوان خوش‌خنده‌ترین از آنِ خودمان شد. بعله.

از جمله مراسم خوب در پایان نیز، دف‌نوازیِ امیر بود در اتوبوس که با وجود گرمای زیاد و حرکت‌های بسیارِ اتوبوس، عالی بود.

و این‌که، در نهایت، کمی مانده به غروب آفتاب، در میدان هفت‌تیر بودیم و مشغول تقدیر و تشکّر از همگی و این‌که چه خوب بود و کی فکرشو می‌کرد این‌همه خوش بگذرد و به‌به چه دوستانی و خدانگه‌دار تا تور بعدی و … و امّا از مهم‌ترین بخش‌های این تور، جستن دو نفر هم‌شهری بود که دل‌شاد شدیم. مجید هم لطف کرد و ما سه نفر به علاوه‌ی زهرا را (تا یک‌جاهایی که در مسیر بود) با ماشین‌اش رساند. فاصله‌ی کذایی تهران تا کرج هم عینهو برق و باد گذشت بس که مصاحبت با طاهره و بهزاد عالی بود.

در پایان، به اطلاع می‌رساند آخرین‌باری که از حدود استان تهران خارج شدم، شش ماه قبل‌تر بود و سفر به تفرش یکی از خوب‌ترین و لازم‌ترین اتّفاق‌هایی بود که باید برای من می‌افتاد محض کمی تجدید قوا و تغییر روحیه و ابدن تصوّر نمی‌کردم سفر گروهی این‌همه مفرّح جان و روحِ آدم باشد امّا، این‌قدر کیفور شده‌ام که روزشماری می‌کنم تا آقای چیلیک برنامه‌ی آینده‌ی پایگاه را اعلام کنند که به احتمال قوی سفر به قلعه رودخان (Rud-khan castle) خواهد بود.

+ گزارش تصویری

سفر آغاز ساده ای داشت. انگار ندایی تو را خوانده باشد. این بار دردسری نداشت گرفتن بلیط و رفتن. یک روز، عصر بود. قبل از کلاس زبان، از ترمینال کرج سردرآوردم. بلیط گرفتم به مقصد مشهد. باید می رفتم. این بار نه برای خواهش و التماس و گریه و ناله و ندبه که برای تشکر و شادی و سپاس و … کسی نمی دانست مگر زهره که دو، سه روزی بود برگشته بود خانه خودشان. همان حوالی نزدیک به مشهد.

زمان حرکت اتوبوس چهارشنبه ساعت کمی بعد از شش غروب بود. من با همین کیف کولهء همیشه به راه سفر افتادیم. کفش پای مرا اذیت می کند. هنوز نرسیده به ترمینال تاول و خون می شود پاهایم. خیالی نیست اما. یاد تابستان قبل می افتم هلاک شده بودیم بس که دنبال بلیط از ترمینال به راه آهن از راه آهن به ترمینال رفته بودیم با زهره و فرشته. هی به خودمان می گوییم من بعد کارت می گیریم، شبیه انسان های متمدن بلیط رزرو می کنیم یا می گیریم از این سایت های اینترنتی و هربار پشت گوش انداخته، فراموش می کنیم تا سفر بعد و تکرار همان قصهء دشوار …

خلاصه، در مسیر، تا ترمینال کرج، حرف که می زدم با دیگران، وقتی می فهمیدن مسافرم. زائر حرم حضرتش، هی مهربانی می کردن به من و التماس دعا و سؤال که “دانشجویی؟” من هم که صدیق و راستگو!!! می گفتمشان: نه! آن وقت دیدنی بود تعجبی که دویده بود توی صورتشان و آن حسرت ته حرفهایشان؛ “خوش به حالت!” خداییش، احساس معرکه ایست این تنهایی مسافرت کردن. خصوصن تصمیم گرفته باشی ساکت و صامت بمانی تا مقصد. طفلکی این دخترکی که نشسته بود کنار دستِ من. حتمن خیال کرده است با خودش که من منزوی ترین و بی زبان ترین دختر دنیا هستم!

مشهد را دوست می دارم نه بیشتر از تهران اما، دوست داشتن آنجا از جنس دیگری است. آرامش عجیبی دارم در این شهر غریب. احساس رفاقت می کنم با مردم اینجا؛ اینها که ته لهجه شان عطر گلاب می دهد. شاید بیشتر به خاطر ملیحه است. ملیحهء عزیز که شبیه ترین سرنوشت را دارد به تقدیر من و بعد از نزدیک به هشت ماه آزگار دوری، دوباره می بینیم همدیگر را.

باور نمی کنم من. چقدر ناگهان بود این سفر و بی خبر و نامنتظر اما، به جا، به وقت. درست در همان زمان و مکانِ باید. شب اول، پنج شنبه، دعای کمیل، در حرم، نمی دانم کدام صحن، میان آیه های دعا، آن آقا روضه که می خواند، دربارهء این گفتش که اجابت یعنی همین طلبیدنِ امام برای زیارت. چقدر خوب می فهمیدم این حرف را حالا. چقدر دوست می دارم این زیارت را که رنگ و بوی غم و غصه نمی دهد بلکه لبریز از آواز و خوشی است.

از این وقت به بعد، زهره هم می رسد. دوباره در کنار همدیگر هستیم؛ این ما سه گنجشک. دو شب و یک روزمان با هم می گذرد به همان عادات و رفتار و علایق و حرفهای همیشگی خودمان. چقدر خودمان هستیم هر سه نفری مان با هم. چقدر لذت بخش است این دقایق دوستی مان و حسرت آن روزهای رفته، در آن اتاق کوچک خوابگاه خواجه عبدالله، با هم … هی روزگار … هی …

بازگشت به سادگی رفت نبود. دوباره همان معضل بلیط و سرگردانی از راه آهن به سمت ترمینال و درنهایت، با یک روز تأخیر دوباره راهی اینجا می شویم با زهره. قسمت این بود که در آن وقتِ مغرب و عشای غروبِ دلتنگ جمعه هم، زائر حرم باشیم؛ آنجا … در آن رواق همیشه … در صحن آزادی … زیارت جامعه بخوانیم و دعای فرج و هی یاد آرزوهای خودمان و دوستان و آشنایان و رفقایمان و ….

به خدا، زیاد هم سخت نیست اگر از شش سپیده نزدهء صبح تا کمی از هفت گذشتهء غروب که دیگر به تاریکی نشسته است آسمان، مجبور بشوی همهء یک روز از زندگی ات را در اتوبوس بگذرانی با خواندن همان یک کتابی که داری، خوردن مقداری خوردنی، تماشای دو فیلم تکراری و شنیدن ترانه ها و آهنگ های مورد پسند آقای راننده و … کافی ست آدم سخت نگیرد و خیال کند پس فردای عمر، این سفر چه خاطره ای خواهد بود وقتی که با زهره داریم برای بچه هامان تعریف می کنیم دربارهء آن روز، در آن جادهء خلوتِ ممتد …

پ . ن ۱ )؛ من هنوز مانده ام در کفِ خواب دیدن سارا … کاش دوباره خواب ببیند …

پ . ن ۲ )؛ شلوغ بود حرم. انگار نه انگار فصل مدرسه است و هوا سرد است و …

پ . ن ۳ )؛ برای اولین بار، به اصرار ملیحه، خواستم به ضریح نزدیک شوم، کمی جلوتر که رفتم یکهو جلویم خالی شد از جمعیت. مشتاق شدم از میان همان اندک زنان باقی مانده راه پیدا کنم به جوار ضریح. آن خانوم خادم امام رضا علیه السلام اما، … آمد کنار من، گفتش: خانوم می روی جلو، می مانی زیر دست و پای مردم، عینک هم داری، می شکند! روسری ات رو هم بکش جلو!!!

پ . ن ۴ )؛ الهی من بمیرم واسهء ملیحه جان بس که مهربان است و جور من و زهره را می کشد مُدام

پ . ن ۵ )؛ … بماند! این حرفها نگفتنی، ننوشتنی است … بگذریم. خوش گذشت. خیلی.

پ . ن اضافه )؛ من دلم می خواد هی بروم مسافرت … مثلن شاهرود …

پیش نوشت)؛ همۀ دیشب تا صبح، حس و حال خوبی نداشتم. گندی زده بودم که پیامد روانی و عاطفی آن تا الان هم مرا اسیر خودش کرده است! راه حلی به ذهنم نمی رسد برای رهایی!!! به خودم فشار می آورم بلکه به خاطر بیاورم سال گذشته در چنین روزی کجا بودم، چه حسی داشتم، چه می کردم و …. از این نوع یادآوری های گذشته ام خوشم می آید. دست کمش این است که خیال آدم راحت می شود. دوباره به یادم می آورد «این نیز بگذرد» وقتی از طریق حافظه ام راه به خاطره ای نمی برم. دوباره می روم سراغ بایگانی آن وبلاگ سابقم و به دنبال یادداشتی می گردم با تاریخ چنین روزی … یک سال قبل تر … آن وقت یادم می آید که اوووووه! پارسال، در چنین شبی، توی اتوبوس بودم. تنها و داشتم از مشهد برمی گشتم تهران و این خانومی که کنار دستم نشسته بود چقدر مکدر کرده بود خاطرم را و چقدر خیالبافی کرده بودم و  … اووووووووه! الان در مسیر دیگری برای هدف دیگری ایستاده ام… زندگی بازی های غریبی دارد با آدم … من اصلن بلد نیستم بازی کنم …

*

جلوی در ورودی  می ایستم تا نوبت به من برسد و خادمی که مسئول بازرسی زائران است، تن و بدن و مال مرا هم تفتیش کند. جلوی خانمی که سفت و سخت، رو گرفته و آدم خیال می کند که در تمام عمرش یکبار هم نخندیده است، درکیفم را باز می کنم و او مشغول بازرسی کیفم می شود و یکی یکی کتاب ها و دفترهایم را لمس و مرور می کند: داستان راستان، کتاب عشق که تونی موریسون نوشته، دفتری که شعرهای تو را در آن می نویسم، دفتر خاطرات خودم، ویژه نامه ی داستان روزنامه ی شرق و دفتر کوچکی که شعرهای دیگران را در آن حمل می کنم. زن، پلاستیکی را که در دست دیگرم گرفته ام  را هم باز کرده و دارد تویش را نگاه می کند که یک بطری آب و لقمۀ بزرگی از نان و پنیر و سبزی در ته آن است. لبخند کمرنگی می نشیند گوشۀ لب زن و مهربان نگاهم می کند و می گوید: زیارتتون قبول باشه، التماس دعا

در برابر کتیبه ای که اذن دخول زیارت حضرت رضا (ع) بر روی آن نوشته شده، می ایستم و زیر لب می خوانم: خدایا من بر درگاهی از درهای خانه های پیامبر تو ایستاده ام. و یاد کسی می افتم که گفته بود: در مدینه می توان به قدر یک معجزه مؤمن شد. خواندن زیارت نامه را پی می گیرم و … سخن مرا می شنوند و سلام مرا جواب می دهند و تو بر شنوایی ام از شنیدن آن پرده افکندی و راه فهم مرا به لذت مناجات با آنان گشوده ای و من، ای پروردگارم …

داشتم کفش هایم را می گذاشتم توی پلاستیک که دختری از راه رسید و هنوز نگاه من به رؤیت او نایل نشده، صدایش را شنیدم که داشت می پرسید: شما از کدام در وارد صحن آزادی شدید؟ به دختر نگاه می کنم که روی مقنعه اش یک کارت نصب کرده و روی آن، درشت نوشته شده: مصاحبه گر.  رویم را بر می گردانم به سمت دری که از آن وارد شده ام و به دختر می گویم: از آن در … و با خودم کلمۀ آزادی را مرور می کنم که از دهان دختر شنیده ام و مرا یاد کبوتر صورتی نگاهم انداخته که در مردمک چشمهایم، اسیرخیال و خاطره است. به دختر نگاه می کنم که دارد روی برگه های جدول بندی شده ای که در دست دارد علامت می گذارد و دوباره صدایش را می شنوم که می پرسد: حالا می خواهید به کجا بروید؟ من هم دری را که رو به رویم قرار گرفته نشانش می دهم. در، میانِ قاب طلایی رنگش می درخشد و روشنایی اش می ریزد توی چشمهایم که حالا رو به دختر دارد و دارم می گویم: احتمالاً می روم آنجا… و  سمت در طلایی را نشانش می دهم. دختر ادامۀ سؤال قبلی اش را گرفته و می پرسد: اگر آن در بسته باشد- و به دری اشاره می کند که من از آن وارد شده ام –  از کدام در وارد صحن آزادی می شوید؟ در ادامۀ سؤال دختر، تکرار می کنم: کدام در؟ و کمی بعد جواب می دهمش: خب اگر آن در بسته باشد می گردم یک در دیگر پیدا می کنم که باز باشد! دخترانگار که برد خود را قطعی فرض کرده، ادامه می دهد: پس نمی دانید از کدام در باید وارد شوید؟ می گویم: نه! اما، دلم می خواهد بگویم: بالاخره آدم یک در باز پیدا می کند که از آن وارد شود حتی اگر تنگ باشد… می شنوم که کسی می گوید: توکل و صبر کلید گشایش همۀ درهای بسته است.

پروردگار من! از سرزمینم به سوی تو آهنگ نمودم و شهرها را به امید رحمت تو در نوردیدم. پس مرا نؤمید مساز و جز با برآورده شدن حاجتم مرا باز مگردان!

در انتهایی ترین صفحه از زیارت نامه ای که می خوانم جملاتی نوشته که حدیث است از حضرت رضا (ع). یکی اش این است که می فرماید: بندگی خدا به زیادی روزه گرفتن و نمازگزاردن نیست  بلکه  به بسیاری تفکر در امر آفرینش است.

تابستان است. در خاطرات و زیارت های من هیچ فصلِ تابستانی نیست الا همین یکی، که خیلی هم شلوغ است. نشسته ام توی زاویۀ یکی از رواق های رو به قبله و در چشم انداز من تا پیداست زائر است و زائر و منتهای این همه، ردیفی از درهای هم  شکل و همانند! خیره می شوم به ازدحام روبرویم و دنبال یک پنجره می گردم…  یاد نقاشی هایی می افتم که توی دبستان می کشیدم: خانه هایی که سقف شیروانی قهوه ای دارند و دو تا پنجرۀ روشن و یک  دود کش کهنه که از کنارۀ شیروانی، دود و خاکستر بیرون می دهد تا نشان دهد اجاق خانه گرم است … خیالم را متمرکز می کنم توی چشم آدم هایی که بر پردۀ بینایی ام نقش شده اند و نیت می کنم به قصد رؤیت پنجره ای در عمق چشمهایشان … توی نگاه هر آفریده ای پنجره ای هست که رو به یک آسمان سبز و خواستنی باز می شود که آسمان هر کسی از دیگری بالاتر است و هر کسی به قدر خودش به خدا نزدیک است: هر کسی از دیگری نزدیک تر انگار …

زهره  دارد می گوید که وقتی بچه بوده با خواهرها و برادرهاش و پدر و مادرش می آمده اند زیارت و توی این رواق ها فرش می انداختند و … و من با نگاهم رد عبور پاهای دختر کوچکی را دنبال می کنم که دارد توی صحن می دود …

ضربان ناقوس وار ساعت- هر یک ربع – یک بارتکرار می شود و مرا به یاد یک شنبه های کلیسایی می اندازد که سر خیابان آبان است و همین طور  یک شنبه ای که با تو – یک ربع- گذشت….

دخترک  گوشه های چادر سفید گلدارش را سفت گرفته توی کوچکی انگشت های مشت شده اش و دارد می دود و خنده ریزک هایش را می ریزد لابه لای بزرگسالی آدم هایی که تند تند سلام می فرستند و مُدام صلوات می گویند. نسیم زیر سبکی چادر نماز دخترک خانه کرده و خنکای آن ریخته توی نگاه من که دارد رد عبور پاهای دختر را دنبال می کند و به هیچ زیارت کودکانه ای نمی رسد …

گوشۀ صحن، پدر و پسری  نشسته اند پای هم صحبتی هم-  پسر دارد مُدام حرف می زند و کلماتش مفهوم شنیده نمی شود. بر طبق جدول کتاب توانبخشی مان می توان پسر را در گروه کسانی که بهرۀ هوشی شان کمتر از ۷۰ است طبقه بندی کرد که به آنها می گویند: کودکان مرزی و سن عقلی شان به اندازۀ یک کودک ۶ ساله است و آموزش پذیرند برای یادگیری مفاهیمی نظیر اعداد و غذا خوردن با قاشق و بستن دکمه ها و بند کفش هایشان … هنوز دارم توی طبقه بندی انواع عقب ماندگی های ذهنی سیر می کنم که مادر پسرک هم از راه  می رسد که انگار رفته بوده زیارت و حالا، پسر، خودش را از گردن مادرش آویزان کرده و دارد می بوسدش و مادر هم از توی پلاستیکی که  در دستش گرفته یک روسری گلدار قرمز بیرون می آورد و می کشد روی سر و صورت پسرش و من یاد کتاب بهداشت روانی مان می افتم و اولین احساس خانواده ها در برابر تولد کودک عقب ماندۀ ذهنی که احساس گناه است!

صدای رسای موذن و آهنگ شیرین اذان تمام صحن را پر کرده است. خیلی زود سرخی فرش هایی که در محیط صحن پهن شده اند در رنگ های متنوع زائران گم می شود و کمی بعد، جزر و مدی رنگارنگ از جماعت انسان ها شکل می گیرد که در رکوع و سجود خیز می روند و آمدِ شان در قیام و نیت است …

دخترک، چشمهای مورب و تنگی دارد و دستش را انداخته دور گردن دختر دیگری که شاید کمی از خودش کوچکتر باشد و دارد رو به دو دختر دیگر که چشمهایشان درشت و سیاه است می گوید: اسم این زهرا است. زهرا دوست من است.  و بعد، زهرا را به خودش نزدیک می کند و در گوشی، حرف هایی را به شنوایی زهرا می ریزد و کمی بعدتر، زهرا همۀ آن حرف ها را – که دخترک چشم تنگ به او گفته است- رو به دو دختر چشم سیاه  تکرار می کند: شما هم می آئید با هم دوست بشویم تا خیلی بشویم!!!

کتاب بزرگ از سورۀ انبیا باز می شود و من از همۀ صد و چند آیۀ آن تنها دو آیه را به خاطر می سپارم که می گوید: کل نفس ذائقه الموت و نبلوکم بالشر و الخیر فتنه و الینا ترجعون/ خلق الانسان من عجل ساوریکم آیاتی فلا تستعجلون/ و از میان تمام پیامبران – محمد و ابراهیم و ایوب و اسحاق موسی و مریم و عیسی و نوح و لوط و سلیمان و یونس و یوسف و … یاد تو می افتم که شاعرترین بودی …  *

پ . ن *)؛ این یادداشت سه شنبه  ۲۱/ ۶/ ۱۳۸۵ نوشته شد.