بایگانی برای دسته ‘TV، سینما، فیلم و ...’:

مهرجویی کارنامه‌ی چهل ساله

جمعه, اسفند ۲۱م, ۱۳۸۸

حکایتِ «پشت‌صحنه‌ی الی» دیدنِ کلبه‌ی دنج را خوانده بودم و با پیش‌فرض ازدحامِ جمعیت رفتم برای تماشای «مهرجویی کارنامه‌ی چهل ‌ساله» و هم‌آن بود که کلبه‌ی دنج نوشته بود. ساعت شروع فیلم هفتِ شب بود و از خیلی زودتر، جمعیت مشتاق ایستاده بودند جلوی سالن بتهوون و چشم‌انتظار تا سالن خالی شود امّا، … ملّتی که نشسته بودند توی سالن، کنگر خورده و لنگر انداخته بودند. هیچ‌کس قصد عزیمت نداشت مگر سه، چهار نفر! دوباره هم‌آن شد که کلبه‌ی دنج نوشته بود؛ یک سالنِ دیگر را هم آماده کردند و گفتند که خیال‌تان راحت! کیفیت برنامه در دو سالن یکی‌ست. سرپایی‌ها آن‌سو! آقای مجری، بنده خدا، کلی هم اصرار کرد ولی، … من یکی از سرپایی‌هایی بودم که ابداً میل نداشتم برای رفتن به آن یکی سالن. کشته مُرده‌ی سی‌نماچی جماعت نیستم اما وقتی‌که بهمن کیارستمی، داریوش مهرجویی، مانی حقیقی، لیلا حاتمی، محمود کلاری، فریال جواهریان و … کلی هنرپیشه و هنرمند دیگر نشسته‌اند توی این سالن دیگر نمی‌شود به هوای صندلی صحنه را خالی کرد. خلاصه، بیش‌تر از دو ساعت و نیم سرپا، فیلمِ مانی حقیقی درباره‌ی داریوش مهرجویی را تماشا کردم. مدت زمان فیلم نزدیک به صد دقیقه بود و هم‌این فیلمِ طولانی، خلاصه‌ی فیلم اصلی بود. قبل از شروع، حقیقی آمد روی سِن و از این توضیح‌های لازم داد و فیلم را تقدیم کرد به دوستانِ هنرمند در بندش؛ جعفر پناهی و … آن نام دوم را خیلی تند و فوری گفت، ملتفت نشدم کی؟ از بهمن کیارستمی هم کلّی ممنون بود برای تدوین که وقتی فیلم تمام شد، ما هم کلّی ممنون‌تر بودیم ازش. چرا؟ خیال می‌کنید کم‌الکی‌ست که آدم بیش‌تر از دو ساعت آن هم سرپا! فیلمِ مستند درباره‌ی یک شخصیت ببیند و خسته نشود؟ اضافه کنید درد پا و کمر و این دوتا دخترِ بلندقامت که ایستاده بودند جلوی من و هی اس‌ام‌اس‌بازی می‌کردند و اصرار عجیبی داشتند محتوای پیامک‌های‌شان را درلحظه به سمع و نظر هم‌دیگر برسانند! بعد، من هم مجبور بودم هر چند دقیقه یک‌بار بزنم به بازوی این دختره بلندتره که «هوی! بغلش نکن. برو اون‌ورتر. من نمی‌بینم هیچی.»
«مهرجویی کارنامه‌ی چهل‌ساله» با چند سکانس از فیلم‌های قدیمی – خانوادگیِ مهرجویی آغاز می‌شود که رؤیتِ «سهراب سپهری» در آن حالتِ شاد و شنگول خیلی لذّت‌بخش بود. «گلی ترّقی» هم بود با کلّی خاطره‌ی بامزه درباره‌ی داریوشِ مهرجوییِ جوان که چه‌قدر شیطون‌بلا بود و در نقش رهبر ارکستر حیوانات، ترقی و سپهری و داریوش شایگان، نادر نادرپور و …. را مجبور می‌کرد هر کدام در نقش یک حیوان، صدای شیر و گربه و کلاغ و … درآورند از خودشان. بعد، نوبت به «دایره‌ی مینا» رسید و ناگفته‌های مأمور سانسور و آقای کارگردان و باقیِ دست‌اندرکاران درباره‌ی این فیلم. تأکید بر حرف‌های مهرجویی درباره‌ی فروزان در نقشِ پرستارِ دایره‌ی مینا و شرح آن‌چه گذشت از زبان عزت‌الله انتظامی. «اجاره‌نشین‌ها»، «لیلا»، «درخت گلابی»، «بانو» و «سنتوری» موضوع بخش‌های بعدیِ فیلمِ مانی حقیقی بود. ملّتِ حاضر در سالن، به «سنتوری» که رسید خودشان را خفه کردند بس که تشویق کردند. این‌قدر محبوب است سنتوری؟
من «درخت گلابی» را ندیده‌ام هنوز. گویا مهرجویی فیلم‌نامه را براساس داستانی از گلی ترّقی نوشته است. خیلی مشتاق شده‌ام برای تماشای این فیلم با آن گل‌شیفته‌ی کوچولوی کچل.
فیلمِ مانی حقیقی مستند بود و جدّی امّا، حسابی خندیدیم. اوایل فیلم، ترّقی می‌گوید، مهرجویی هم تأکید می‌کند بر «خنده» که کیفیت و خصوصیت ممتاز آن دوره‌های دوستانه‌ی پیش از انقلاب‌شان بود. هر دوتایی یک‌جورِ پُرحسرت می‌گویند: «می‌خندیدیم.»
یک تکّه پویانمایی بامزه هم گنجانده بودند در این فیلم که به بهانه‌ی یادداشتِ محسن مخلباف درباره‌ی «اجاره‌نشین‌ها» بود. یادداشت مورخه‌ی بهمن سالِ ۶۵ بود و مخلباف نوشته بود که می‌خواهد به خودش نارنجک ببندد و مهرجویی را بغل کند تا بتواند وی را از انحراف مصون نگه دارد. حالا خوب یادم نیست چی نوشته بود؛ در هم‌این مضمون بود ولی. پویانمایی ساخته بودند با این مفهوم. اسمش را گذاشته بود «انتحار مخملین». مخلبافِ دهه‌ی شصت، با آن عینکِ کائوچو و ریش و سبیل از سمت چپ تصویر می‌آید به سمتِ مهرجویی. نزدیک که می‌شود، کت‌‌اش را کنار می‌زند و می‌بینیم کلّی نارنجک بسته به خودش. می‌پرد بغل مهرجویی و یک‌هو؛ انفجار. در فریم بعدی، یک تکه زغالِ سیاهِ گنده چسبیده به دلِ مهرجویی. مهرجویی تکه‌تکه آن زغال را از خودش جدا می‌کند و در نطفه چی بود؟ مخلبافِ دهه‌ی حالا با تیپِِ جدیدِ شیکِ فرنگی‌اش.
نمایش فیلم که تمام شد، حقیقی با کلاری و مهرجویی و امید روحانی و آن بنده‌ خدای مجری رفتند بالای سِن محض نقد و بررسی. تا وقتی‌که من توی سالن بودم حرفِ جدّیِ خاص گفته نشد امّا، نقل و قول‌شان شیرین بود و دوست‌داشتنی.

نیش زنبور

شنبه, اسفند ۱۵م, ۱۳۸۸

گفته باشم من از این همه تفاوت که توی بوق کرده بودید بابتِ «نیش زنبور» هیچ خوش‌ام نیامد! حالا شمای کارگردان پُز بده بابتِ متفاوت‌ترین کمدیِ ایرانی که ساخته‌ای یا بازی‌های متفاوتِ این سه نفر؛ کیانیان و زارعی و عطاران. به‌درک! من که اصلن نخندیدم.

حس پنهان

شنبه, اسفند ۱۵م, ۱۳۸۸

یه جایی «حامد بهداد» برمی‌گرده از «مهتاب کرامتی» می‌پرسه: «تا حالا کسی رو دوست داشتی؟» مهتاب یه حالی می‌شه و طفره می‌ره از جواب و می‌گه: «ما داریم درباره‌ی شما صحبت می‌کنیم.» بعد حامد یه‌طورِ پُر از حسرتی ادامه می‌ده: «پس اذیت‌اش نکن. تا می‌تونی نگاه‌اش کن.»

حس پنهان (۱۳۸۵)

Sweet November

چهارشنبه, اسفند ۵م, ۱۳۸۸

Sweet November -2001

بعد کاش می‌شد به قاعده‌ی «سارا» زندگی می‌کردیم؛ خیلی ساده و صمیمی و الکی نخ‌ روح‌مون رو گره نمی‌زدیم به این قوانین پیچیده‌ی بشری. چرا باید توی این دنیا یا پی بزن در رویی باشیم یا دربه‌در بمونیم؟ حتمن باید با گلاب و حلوا نشسته باشیم یه استقبال عالی‌جناب مرگ تا یاد بگیریم چه‌طوری بازی رو نبازیم به روزگار؟

+ درباره‌ی این فیلم می‌تونین در ویکی‌پدیا بخونین و یا نگاهی به وب‌سایت اون بندازین.

Before Sunset

سه شنبه, بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸

Before Sunset – ۲۰۰۴

پاریس. یک کتاب‌فروشی‌ِ کوچک و دوست‌داشتنی. جمعیّتی از خبرنگاران و یک مردِ جوان؛ «جسی» که گویا نویسنده‌ی یکی از پُرفروش‌ترین رُمان‌های آمریکا است به نام «This Time». در همین جلسه‌ی گپ و گفت متوجّه می‌شویم که ماجرای رُمان برگرفته از خاطره‌ی یکی از روزهای خوشِ زندگی نویسنده است در گذشته‌ای دور. هم‌زمان با صحبت‌های جسی، صحنه‌هایی از آن روزِ خاطره‌انگیز را می‌بینیم که در ذهنِ نویسنده‌ی جوان زنده می‌شوند. کمی بعد، جسی ملتفتِ حضور زنی می‌شود که در کنجِ کتاب‌خانه ایستاده است؛ «سلین». جسی حرف و بحث با خبرنگاران را جمع‌وجور می‌کند و به نزد سلین می‌رود. امّا این زن کی می‌تونه باشه؟ هم‌آن دختری که در صحنه‌های یادآوری خاطره‌ی گذشته در آغوش مرد جوان است و در رُمان، معشوقه‌ی او. جسی باید هم‌آن روز به آمریکا بازگردد، امّا تا زمان پرواز هواپیما هنوز یک‌ساعت مانده است. جسی و سلین تصمیم می‌گیرند کمی با هم‌دیگر صحبت کنند. از خیابان‌های مختلف پاریس می‌گذرند و درباره‌ی اوضاع و احوال فعلی و قبلی یک‌دیگر پرس‌وجو می‌کنند و بعد، به کافه‌ای می‌روند، قهوه‌ای نوشیده و هم‌چنان حرف و حرف و حرف. بعد، به پارکی می‌روند و هم‌آن روندِ قبل. هنوز باهم‌دیگر صحبت می‌کنند. حالا جسی و سلین از آن‌چه در این ده سال بر هر کدام‌شان گذشته است باخبرند. بعله. ده سال! ده سال قبل، این دختر و پسر با هم آشنا شده بودند و یک‌ شبانه‌روز را به صرف عشق با هم گذرانده بودند و هنگامه‌ی خداحافظی، ملاقاتِ دوباره را موکول کرده بودند به چند وقتِ بعد در شهری. امّا، این ملاقاتِ دوباره هیچ‌گاه میسّر نشد. چرا؟ یعنی انتظار دارید من فیلم با همه‌ی جزئیات تعریف کنم؟ نه جانم. امّا، فکر می‌کنم بهتر است یکی، دو نکته‌ی دیگر را هم درباره‌ی این فیلم بگویم؛
اوّل این‌که، «پیش از طلوع»(Before Sunrise – ۱۹۹۵ ) عنوان فیلمی است که در آن شاهد چگونگیِ آشنایی جسی و سلین هستیم و خاطره‌ی آن روز به‌یادماندنی را روایت می‌کند که بهانه‌ی جسی بوده است برای نوشتن رُمان و به این ملاقاتِ دوباره معنا می‌دهد. (خُب، من این فیلم رو ندیدم.)
دوّم این‌که، یک‌جایی از فیلم، وقتی‌که دختره و پسره در پارک قدم می‌زنن، سلین برمی‌گرده به جسی می‌گه:«فکر کن ام‌شب آخرین شبِ زندگی‌مون باشه به من چی می‌گی؟» شاید هم پرسید «چی می‌خوای؟» چون پسره گفت دلش می‌خواد دوباره اون شبِ اوّل آشنایی‌شون رو تجربه کنه. از وقتی فیلم رو دیدم، هر شب از خودم این سؤال رو می‌پرسم:«فکر کن ام‌شب آخرین شبِ زندگی‌ات باشه به کی چی می‌گی یا چی می‌خوای؟»
سوّم این‌که، دیالوگ‌های جسی و سلین و گریزهای که به موضوع‌های مختلف می‌زنند برای من جالب بود. یک گفت‌‌وگوی بسیار ساده امّا، بی‌اندازه عمیق که ده سال زندگی را خیلی شسته رُفته در یک ساعت تعریف کرد.
چهارم این‌که، از دوستِ خوب‌ام «بهار» خیلی ممنون‌ام ‌که باعث شد لذّتِ تماشای «پیش از غروب» رو از دست ندم.

Dragonfly

سه شنبه, بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸

Dragonfly – ۲۰۰۲

پری‌شب بود که «سنجاقک»* از شبکه‌ی دو پخش شد. فیلم درباره‌ی مردِ زن‌مُرده‌ای‌ست.* از هم‌آن دقایق اوّلیّه‌ی فیلم نشستم به آزار دادنِ ذهنِ خودم؛ هی احتمالِ مرگِ آن‌هایی را که دوست‌شان دارم در ذهن تصوّر کردم. کمی‌ بعد فرض کردم مثلن خودم بمیرم. هرچند‌که هنوز بابتِ خودم بعد از مرگ نگران‌ام* ولی، …  کم‌کم دارم به این باور می‌رسم که هیچ‌کسی نیست که بتواند آدم را از تن‌ها‌تر شدن نجات بدهد.

هر شب تنهایی

شنبه, بهمن ۳م, ۱۳۸۸

:: فروشِ هر شب تنهایی (۱۳۸۶) به هر قیمتی که رسید، پنج‌هزارتومان ازش کم کنید و تا دل‌تان خواست فحش ک دار اضافه کنید. والله، ما که راضی نیستیم و تازه، حساب‌‌مان به قانونِ قدیم بود که فیلم‌های روز شنبه، نیم‌بهاء‌ست وگرنه، هوسِ سی‌نما نمی‌کردیم اصلن.

:: لطفن  صدرعاملی را از برق بکشید و بهش بگید دلیل استقبال از فیلم، حامد بهداد است و لیلا حاتمی و کارنامه‌ی خودش؛ «من ترانه ۱۵ سال دارم»،«دختری با کفش‌های کتانی» و «دیشب باباتو دیدم آیدا» و نه، زبان و لحنِ جدیدِ فیلم! نمی‌دانم چرا خیال می‌کند از دایره‌ی بسته‌ی مفاهیم دینی در سی‌نما عبور کرده و به یک زبانِ جهانی رسیده است؟ شاید هم، فیلم دارد به یک زبانِ جهانی صحبت می‌کند که ما آن را بلد نیستیم و برای هم‌این بود که کلهم ملّتِ توی سی‌نما مشغولِ گپ و گفت بودند و نه تماشای فیلم.

:: یه جایی عطیه و حمید (هم‌این لیلا و حامد) نشستن توی صحن (بیش‌ترِ فیلم توی حرم امام رضا (ع) می‌گذره) و جیک‌جیک می‌کنن برای هم و عطیه درباره‌ی مُردن حرف می‌زنه و به حمید می‌گه: نگرانِ توأم که بعد از مُردنِ‌ام چی می‌شی؟ بعد، خودش ادامه می‌ده: نه این‌که نگرانِ تو باشم که چی کار می‌کنی، نگرانِ خودم هستم. حالا فیلم رو دیده باشین، با خودتون می‌گین اه چی بود این‌جا. یعنی، کلّن نکته‌ی قابل‌بیان نداشت فیلم و این‌جا رو  هم اگه گفتم فقط برای این‌که با یه فکری گوشه‌ی ذهن‌ام قرابت داره، هم‌این.

:: تازه، حامد بهدادش هم تعریفی نبود.

:: هی اون روز رو مرور می‌کردم ام‌روز.

:: عکس رو هم از این‌جا برداشتم.

کنون که با تو نشستم*

سه شنبه, دی ۲۹م, ۱۳۸۸

: یکی از هزار دفعه‌ای که می‌خواستیم  بگو مگو تموم کنیم برام نوشتی اگه باهات آشتی کنم یه سبد ستاره برام می‌چینی.

- حیف. چیزی نمونده آفتاب بزنه. درعوض می‌تونم برات ستاره‌ی صبح رو بچینم.

: مبادا دست از ول‌خرجی‌هات برداری.

می‌گن موقع طلوع ستاره‌ی صبح اگه دعا کنی مستجاب می‌شه.

- امتحان کن.

 

تردید (۱۳۸۷)

*

کسی از گربه‌های ایرانی خبر نداره؟

سه شنبه, دی ۱۵م, ۱۳۸۸

:: قبول، قبادی‌اش که زده زیرِ آواز کُردی، قشنگ. حامد بهدادش هم. باقی‌اش چی؟ گیرم، فروش فیلم در فرانسه رکورد زده باشد در هم‌این هفته‌ی اوّل نمایش. برای ما که تازگی ندارد این تهرانِِ بی‌پدر و مملکتِ بی‌صاحاب. دارد؟ بعد، دیگه نگم از نگار و اشکان و بازی‌هاشون که چه مزخرف بود.

:: نمی‌دونم چرا دلم می‌خواد ادعای ترنگ عابدیان رو باور کنم که می‌گه بهمن قبادی ایده و اجرا و فرم و فلانِ مستندِ نه یک توهم ِ اون رو دزدیده.

:: نگارشون رو. چرا این همه دِپ دختر؟

باغ‌های کندلوس – ۹

جمعه, دی ۱۱م, ۱۳۸۸

 

: این‌جا قبر متری چنده؟

- مُفت! تو بمیر.

باغ‌های کندلوس – ۸

جمعه, دی ۱۱م, ۱۳۸۸

«زن‌ها زود پیر می‌شن. می‌دونی چرا؟ چون عروسک‌بازی‌شون هم جدی‌اه. روی عمرشون حساب می‌شه. از دو سالگی مادرن. بعد مادر برادرشون می‌شن. بعد مادر شوهرشون می‌شن. باباشون که پا به سن می‌ذاره ازشون پرستاری ِ یه مادرو می‌خوان. گاهی وقتا حتا مادرِ مادرشون هم می‌شن. من شوهر نکردم ولی مادر مادرم بودم. مادر پدرم بودم. مادر برادرم بودم. تازه به همه‌ی این‌ها بچّه‌های به دنیا نیاورده‌ام رو هم اضافه کنین، مادر اون‌ها هم بودم.»

باغ‌های کندلوس – ۷

جمعه, دی ۱۱م, ۱۳۸۸

- امّا تن‌ها کار قشنگ توی دنیا اینه که آدما بتونن غصه‌هاشون رو با هم تقسیم کنن.

:: ما آدما فقط باید یاد بگیریم چه‌طور تن‌ها سر کنیم. هم‌این.

باغ‌های کندلوس -۶

جمعه, دی ۱۱م, ۱۳۸۸

«چرا فکر کردی تن‌هایی من مثل یه گلیم پاخورده‌ست که توی مطبخ هر خونه‌ای می‌شه پهن‌اش کرد؟ تن‌هایی من رنگ و بوی دیوار و پنجره و گلیم خونه‌ی خودم رو داره. نمی‌دونم اینا چند می‌ارزه؟‌ولی تن‌هایی من مثل تن‌هایی هر کس دیگه‌ای محترمه.»

باغ‌های کندلوس – ۵

جمعه, دی ۱۱م, ۱۳۸۸

«شاید خیلی بده که آدم خاطره‌ای از دل‌بستگی‌هاش نداشته باشه.»

باغ‌های کندلوس – ۴

جمعه, دی ۱۱م, ۱۳۸۸

«مادرا تو هر سن و سالی بمیرن، زوده.»

خوراک وبلاگ

Free counter and web stats
Meta