بایگانی برای دسته ‘شعر، ترانه و ...’:

خودت باش

جمعه, اسفند ۷م, ۱۳۸۸

بمون، خود ِ خودت باش، زوده ازم گذشتن
هنوز یه فصل ِ دیگه مونده به هق هق ِ من
لبات پر از سکوته، چشات پر از ستاره
اشکات داره می‌ریزه، غصه داری دوباره
بوی تو داره دستام، دلت نیاد جدا شیم
من بی‌تو بی‌ترانه‌م، روزام نداره تقویم
بمون، خود ِ خودت باش، رفتن تو خون ِ ما نیس
تن نده به جدایی، به این ترانه‌ی خیس
بارون گرفته اینجا، توی همین ترانه
واژه‌ها اشک می‌ریزن با بغض ِ شاعرانه
خود ِ خود ِ خودت باش، مثل ِ همیشه عاشق
می‌میرم از عبورت، کاش نبود این دقایق
کاش تو خودت می‌موندی، می‌رسیدم به فردام
از این ترانه رد شی، سیاهی می‌ره چشمام …

«فؤاد صادقیان»

من خواب دیده‌ام

پنجشنبه, بهمن ۲۹م, ۱۳۸۸

کسی می‌آید

کسی که آمدنش را

نمی‌شود گرفت

دست‌بند زد و به زندان انداخت …

«فروغ فرخ‌زاد»

چه اشتباهِ دل‌انگیزِی …

چهارشنبه, بهمن ۲۸م, ۱۳۸۸

نه امپراطورم
و نه ستاره‌ای در مُشت دارم
اما خودم را
با کسی که خیلی خوش‌بخت است
اشتباه گرفته‌ام
و به جای او نفس می‌کشم
راه می‌روم
غدا می‌خورم
می‌خوابم و…

چه اشتباه دل‌انگیزی…

«رسول یونان»

این‌روزها، همه‌چیز برعکس جواب می‌دهد‌

دوشنبه, بهمن ۲۶م, ۱۳۸۸

در هر هوایی دوستت دارم
حتی اگر معادلات جغرافیا به‌هم بریزد و
عراق پایتخت‌مان شود
و تهران این روزها برود رو مین و
جنگ و خون و این حرف‌ها!

چقدر کوچه خسته است
و پیاده روها سوار درخت می‌شوند
و شهر در به در دنبال مکانی می‌گردد
تا به دور از دود و دروغ استراحت کند و
بخوابد و بمیرد و بیدار نشود!

تهران هنوز بزرگ من
کجای تاریخ این سرزمین دفن خواهی شد
که مورخان تو را بشناسند
و پیکرت را با خواهر خوانده‌ها و برادر خوانده‌هات
اشتباه نگیرند!

من با داغ ترین بحث این روزها
سیگار می‌گیرانم
و آتش در گلو می‌برم که سرد است!

در خیابان چندم این حادثه ایستاده‌ایی
و ساعتت خواب کدام قراری را می‌بیند
که بیایم و بگویم سلام و
کمی بی تفاوت قدم بزنیم
درحالی‌که من شک دارم تو را خوش‌بخت کنم!

در خیابان چندم این فاجعه باید
بروی دنبال زندگی‌ات که من
آن‌قدر گریه نکنم که گاز اشک‌آور
بهانه باشد و تمام شود و این حرف‌ها!

راهی غلط نشانم بده تهران
این روزها
همه‌چیز برعکس جواب می‌دهد

«وحید پورزارع»

قصّه‌ی فردای قشنگ

یکشنبه, بهمن ۱۱م, ۱۳۸۸

ستاره‌ها منها شدن، یکی‌یکی از آسمون

چهار ستاره مونده و قلب من و یه سایه‌بون

واسه تموم زندگی‌ام بسه فقط چشمای تو

گفته بودم خود تویی شروع یک رؤیای نو

تموم دنیا پیش پات یه نقطه‌ی پرخواهشه

نقطه‌ای که بدون تو می‌میره تا جمله بشه

نگاتو از من برندار تا که ستاره‌ام نمیره

دست رو تن دنیا بکش تا قصه‌هاش پا بگیره

قصّه‌ی فردای قشنگ، آرزوهای خوبِ خواب

چهار ستاره تا ابد تو آسمون من بتاب*

در حاشیه‌ی این همه خوابِ پُر از کابوس، خوش‌حال‌ام بابتِ لذّتِ دهم بهمنِ ام‌سال. زندگی شاید فریبِ هم‌این رؤیایی‌ست که نشسته پشتِ کلمات تو. ای کاش همیشه‌ی عمر پُر باشد از امنیّتِ خاطراتِ خوش‌بختِ مشترکی که داریم. این ترانه* هم می‌شود دوباره‌ی بهترین هدیه‌ی تولّدم تا بدجورتر دوستت داشته باشم.

پی‌.نوشت)؛ عکس از بیتای مهربانِ خوش‌ذوق است :*

با همه آتش زبانی در تو گیرایی‌ام نیست

جمعه, دی ۲۵م, ۱۳۸۸

ای ماه روی حاضر غایب که پیش دل
یک روز نگذرد که تو صد بار نگذری
دانی چه می‌رود به سر ما ز دست تو
تا خود به پای خویش بیایی و بنگری
بازآی کز صبوری و دوری بسوختیم
ای غایب از نظر که به معنی برابری
یا دل به ما دهی چو دل ما به دست توست
یا مهر خویشتن ز دل ما به دربری
تا خود برون پرده حکایت کجا رسد
چون از درون پرده چنین پرده می‌دری

«سعدی»

آسمانِ هر کجا آیا هم‌این رنگ است؟

جمعه, دی ۱۸م, ۱۳۸۸

باید بگردم

جای تولّدم را عوض کنم

ببینم کجای دنیا می‌شود

به خاطرِ یک بوسه زندگی کرد

«علیرضا نوری»

در کمال خونسردی

پنجشنبه, آذر ۲۶م, ۱۳۸۸

گفتی
همه‌چیز قشنگ بود
مثل همه‌ی اتفاق‌های آن‌روزها که تو پشت‌شان بودی.
یعنی من!
زنی
که جهان
به او
پشت کرده بود.
من
نه دشنه دارم
و نه آستینی که دشنه‌ای در آن پنهان کرده باشم
بگذار خیالت را راحت کنم
من
اصلاً
دست
هم
ندارم
که آستینی داشته باشد.
با خیالی آسوده به من پشت کنید
راستش را بخواهید
من
اصلاً
وجود ندارم.

«رؤیا حسین‌زاده»

می‌توانستم خودم باشم، بی تعجب

سه شنبه, آبان ۱۹م, ۱۳۸۸

همان‌ام که هستم
نافهمیدنی
مثل هر اتفاق

کافی بود
نیاکان دیگری داشته باشم
تا از لانه‌ی دیگری برخیزم
تا زیر بوته‌ی دیگری
از تخم درآیم

در جُبّه‌خانه‌ی طبیعت
تن‌پوش‌های زیادی‌ست
تن‌پوش عنکبوت، مرغ دریایی، خوش صحرایی
هر کدام درست اندازه است و راحت
تا زمانی که پاره شود

من هم فرصت انتخاب نداشتم
اما شکایتی ندارم
می‌توانستم چیزی کم‌تر باشم

از راسته‌ی ماهیان، موران، انبوه وزوزکنان
پاره‌های منظری که باد این سو و آن سو می‌کشدش
کسی ناخوشبخت‌تر
کسی که برای خزَش
برای سفره‌ی عید پروار می‌شود

درختی گیرکرده در زمین
که حریق به سویش می‌شتابد
علفی که جریان رویدادهای نافهمیدنی
پایمالش می‌کند

آدمی بدذات که زیر فلک
برای دیگران خجسته است

و چه می‌شد اگر باعث بیم
یا فقط انزجار
یا تنها رحم می‌شدم

حتا اگر در قبیله‌ای که بایست
زاده نمی‌شدم و
پیشرفتی نداشتم
تا حالا که سرنوشت
بر من رحیم بوده است

ممکن بود خاطره‌ی لحظه‌های خوش
قسمتم نمی‌شد

ممکن بود از میل به قیاس
محروم می‌شدم

می‌توانستم خودم باشم، بی تعجب
و این یعنی
که کاملن دیگری بودم

{ویسلاوا شیمبورسکا}

کزچاه برون آمد و در دام افتاد

دوشنبه, مهر ۲۰م, ۱۳۸۸

زیر شمشیر غمش رقص‌کنان باید رفت

کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد

هر دمش با من دل‌سوخته لطفی دگر است

این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد

{حافظ}

آخرین دیالوگ

سه شنبه, مهر ۱۴م, ۱۳۸۸

در ادامه‌ی این پاییز

دلم می‌گیرد

گر به راه دوزخ است این راه من

دوشنبه, مهر ۱۳م, ۱۳۸۸

در این شبِ تارِ بی‌روزن،

من ماندم و من.

وقتِ پیوستن به رؤیاها

چه هنگام است؟*

 

گر به راه دوزخ است این راه من/ هفت دوزخ سوزد از یک آه من – عطار

برای نیوشا

شنبه, مهر ۱۱م, ۱۳۸۸

هی رفیق، تو آن‌قد خوش‌گلی که هی بارون می‌گیره*

دردم نهفته به ز طبیبان مدّعی

جمعه, مهر ۳م, ۱۳۸۸

ساده ز آشوب گردش‌های دهر
کرد از صحرا و دشت آهنگ شهر
دید شهری پُر فغان و پُر خروش
آمده ز انبوهی مردم به‌ جوش
بی‌قراران جهان در هر مقر
در تگ‌وپو بر خلاف یکدگر
آن یکی را از برون عزم درون
و آن دگر را از درون میل برون
آن یکی را از یمین رو در شمال
و آن دگر سوی یمین جنبش سگال
ساده مسکین چو دید این کار و بار
از میانه کرد جا در یک کنار
گفت اگر جا در صف مردم کنم
جای آن دارد که خود را گم کنم
یک نشانه بهر خود ناکرده ساز
خویشتن را چون توانم یافت باز
اتفاقاً یک کدو بودش به ‌دست
آن کدو بهر نشان بر پای بست
تا چو خود را گم کند در شهر و کو
باز یابد چون ببیند آن کدو
زیرکی آن راز او دانست زود
در پیش افتاد تا جایی غنود
آن کدو را حالی از او باز کرد
بر تن خود بست خواب آغاز کرد
ساده چون بیدار شد دید آن کدو
بسته بر پای کسی پهلوی او
بانگ بر وی زد که خیز ای سست‌کیش
کز تو حیران مانده‌ام در کار خویش
این منم یا تو نمی‌دانم درست
گر منم چون این کدو بر پای توست
ور تویی این من کجایم کیستم
در شماری می‌نیارم چیستم

پی.‌نوشت)؛ تیتر درباره‌ی حال من است و دردم، اگر یکی بودی که … ولی یکی‌اش می‌شود هم‌این کدو! شعر یادم نی از کی؟ هم‌این قدر به یادم مانده که در دوباره‌خوانیِ سلامان و ابسال از روی کتاب (به علاوه‌ی شرح و تفسیرش) موردتوجه قرار گرفت و به‌محض کسب اطلاعات، تصحیح لازم در این‌جا صورت خواهد گرفت.

گر هزارت غم بود با کس نگویی

سه شنبه, شهریور ۲۴م, ۱۳۸۸

وه که گر من بازبینم روی یار خویش را

تا قیامت شکر گویم کردگار خویش را

یار بارافتاده را در کاروان بگذاشتند

بی‌وفا یاران که بربستند بار خویش را

مردم بیگانه را خاطر نگه دارند خلق

دوستان ما بیازردند یار خویش را

هم‌چنان امید می‌دارم که بعد از داغ هجر

مرهمی بر دل نهد امیدوار خویش را

رأی رأی توست خواهی جنگ و خواهی آشتی

ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را

هر که را در خاک غربت پای در گل ماند ماند

گو دگر در خواب خوش بینی دیار خویش را

عافیت خواهی نظر در منظر خوبان مکن

ور کنی بدرود کن خواب و قرار خویش را

گبر و ترسا و مسلمان هر کسی در دین خویش

قبله‌ای دارند و ما زیبا نگار خویش را

خاک پایش خواستم شد بازگفتم زینهار

من بر آن دامن نمی‌خواهم غبار خویش را

دوش حورازاده‌ای دیدم که پنهان از رقیب

در میان یاوران می‌گفت یار خویش را

گر مراد خویش خواهی ترک وصل ما بگوی

ور مرا خواهی رها کن اختیار خویش را

درد دل پوشیده مانی تا جگر پرخون شود

به که با دشمن نمایی حال زار خویش را

گر هزارت غم بود با کس نگویی زینهار

ای برادر تا نبینی غم‌گسار خویش را

ای سهی سرو روان آخر نگاهی باز کن

تا به خدمت عرضه دارم افتقار خویش را

دوستان گویند سعدی دل چرا دادی به عشق

تا میان خلق کم کردی وقار خویش را

ما صلاح خویشتن در بی‌نوایی دیده‌ایم

هر کسی گو مصلحت بینند کار خویش را

 

«سعدی»

 

پی.‌نوشت)؛ دلم یک خدای قادر متعال می‌خواهد که مصلحت زندگی مرا در حکمتی ببیند که من صدایش می‌زنم عشق.

خوراک وبلاگ

Free counter and web stats
Meta