چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

من و راجرز نوجوانی مشابهی نیز داشتیم؛ علاوه بر آگاهی‌های غیرعادی‌، زندگی درونی‌مان نیز دستخوش ِ آشوبِ یکسانی شد و چه بسیار خیال‌بافی‌های عجیب و غریب امّا عمیق! لابُد از بختِ خوب‌مان بود که روان‌شناس جماعت دَم‌پَر ِ ما نبود ورگرنه تشخیصِ اسکیزوفرن رو شاخ‌مان بود.

من و راجرز۱ کودکی مشابهی داشته‌ایم؛ هر دو گوشه‌گیر و رؤیایی! بیشتر در خیال‌بافی‌های خود غرق بودیم و با وَلَع کتاب می‌خواندیم؛ من ته کتاب‌های پدرم را درآورده بودم و راجرز، او حتّا فرهنگ لغت و دایرهالمعارف‌ها را نیز می‌خواند.

و این‌چنین بود که من و راجرز، هر یک در تنهایی‌ای عظیم و انزوایی مُقدّر، متّکی به تجربه‌ی خود بزرگ شدیم و جهان را از دیدِ شخصیِ خویش شناختیم و این ویژگی، در همه‌ی عمر شاخصه‌ی اصلی هستنِ ما بود. ۲

۱ . راجرز، کاردُرُست‌ترین روان‌شناسی است که من شناخته‌اَم؛ در حدّ امام و پیغمبری حتّا!

۲ . مرگ دور از جانِ عزیز ِ خودمان باد! – و هست البته!