چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

:: یادم بماند هیچ‌وقتِ دیگر با کم‌تر از هفت‌صد، هشت‌صدهزار تومان در جیب به نمایش‌گاه کتاب تهران نروم! در برابر شعارهای اهل ادب هم که می‌گویند بازدید از نمایش‌گاه حتّا اگر کتابی نخرید خیلی خوب و پُرارزش است مصداق یک گوش دَر، آن یکی دروازه باشم. در نمایش‌گاه ام‌سال من از رؤیتِ کتاب هیچ نصیبی نبُردم و تن‌ها شاهد ازدحامِ ملّت بودم در برابر غرفه‌های کتاب و صفِ توزیع بُن با بوفه‌های خوراکی و صدالبته، ونِ رایگان با دستشویی. تازه، من اگر این همه پول داشته باشم برای خرید کتاب، خیلی شیک می‌روم در فروش‌گاه‌های انتشارات مختلف یا هم‌این کتاب‌فروشی‌های خیابان انقلاب و مثل خانوم هر کتابی را که می‌خواهم توی دست‌ام می‌گیرم و ورق می‌زنم و بعد هم می‌خرم.

:: این مصلّای هنوز درحال ساخت‌وساز با آن گرمای پدردرآور و خیمه‌های سفید و مردمِ خسته‌ از همیشه‌ی سال‌های قبل دل‌آزارتر بود. صفِ طویلِ دانش‌جوهای طفلکی برای دریافت کارت‌های تخفیف به کنار، حتّا برای نیم‌ساعت هم نمی‌شد در سالن‌های کودک و نوجوان تاب آورد و کتاب دید. من که روز پنج‌شنبه در نمایش‌گاه نبودم، امّا دارم تصوّر می‌کنم مادرها و پدرهای حیوونکی را وقتی با توصیه‌ی خانومِ خوش‌صدای بلندگوی نمایش‌گاه می‌خواهند آرامش خود و جانِ کودک‌شان را حفظ کنند؛ «دوستان عزیز بازدیدکننده، ضمن حفظ آرامش به دلیل شرایط بد جوی از شما خواهش می‌کنیم محدوده مصلی را ترک بفرمایید و در مسیر نصب بیلبوردها و بنرهای تبلیغاتی قرار نگیرید، چون به دلیل شرایط جوی احتمال سقوط این بیلبوردها و بنرها وجود دارد! مجدداً از شما خواهش می‌کنم که ضمن حفظ آرامش محدوده نمایش‌گاه را ترک بفرمایید…» خُب، من نمی‌توانم به قدر بعضی‌ها بزرگ‌وار باشم و نگرانِ غباری که بر چهره‌ی مسئولانِ مصلّا می‌نشیند!

:: مثلن من، فهرستِ خودم را داشتم از کتاب‌هایی که می‌خواستم بخرم به‌علاوه‌ی نام ناشر و قیمت، امّا چه‌قدر گیج و گم شده باشم خوب است؟ تازه، از خانومِ غرفه‌ی آفرینگان می‌پرسم: فلانِ کتاب کو؟ می‌گوید: ما چاپ نکرده‌ایم. ارجاع می‌دهم به فلان خبر و اسم مترجم را می‌گویم با عنوان کتاب. مات نگاه می‌کند و می‌گوید: لابُد زیرچاپ است. بعله. لابُد. بعد اهلِ ادب مردم را فلان و بهمان فرض می‌کنند.

:: از این پنج میلیون و پانصدهزارنفر بازدیدکننده‌ی ام‌سالِ نمایش‌گاهِ کتاب یکی من بودم که هیچ رضایت نداشتم. کتاب‌های گلشیری و هدایت با فروغ یا بهشتی و صانعی را از نمایش‌گاه جمع کردند تا مأیوس و ناامید نباشیم و احساس بدبختی نکنیم! شما را نمی‌دانم، ولی من که ابدن وحدت ملّی‌ام نشد این‌طوری! فقط گرمازده شدم و توی سالن‌های شلوغ هی زیر دست و پای مردم ماندم و غرولند کردم و وقتی شانس می‌آوردم و می‌رسیدم به پیش‌خوانِ هر غرفه با رؤیتِ قیمت پشت جلد کتاب‌ها دود از کلّه‌ام بلند می‌شد! این‌ها به کنار، حضورِ رواعصابِ خواهرانِ گشت‌ارشاد را کجای دلم بگذارم؟ من دیفالت آدمِ خوش‌بین و پُرامیدی هستم که خیلی هم می‌خندم، امّا توی این مدّت فقط خسته و افسرده بودم و نمی‌دانم چه‌طور می‌شود به فرهنگِ مملکتی امیدوار بود که کلمه‌ی سبز در عنوان کتاب باعث عدم‌انتشارش می‌شود! من یکی ترجیح می‌دهم بمیرم و وام‌دار این فرهنگ نباشم!

پی‌نوشت‌ها؛

۱٫ ناشران برگزیده‌ی ام‌سال این‌ها بودند و غرفه‌های برگزیده هم این‌ها.

۲٫ چرا ایرانی‌ها کم‌تر کتاب می‌خوانند؟

«آن‌چه دانش‌مندان و فلاسفه می‌اندیشند، عامه تجربه می‌کنند
تاریخ بیهقی

مردی را فرض کنید که بی‌سودای نام و انگیزه‌ی نان بیش‌تر عمرش پی تحصیل و تحقیق گذشته و حالای هشتاد و چندسالگی‌اش همّت کرده است تا مجموعه‌‌ای مکتوب از آن‌چه دیده و شنیده و خوانده و نوشته تهیّه کند محض یادگاری برای نسلِ فعلی و بعدی. لابُد پیرمرد ما را هم به کیش خود پنداشته و خیال کرده عین خودش هستیم که نسبت به باورهای کهن و اعتقادهای قدیم و تجربه‌های چندهزارساله‌ی فرهنگی فروتن است و مشتاق. می‌پرسید چرا این حرف را می‌گویم؟ چون پیرمرد چوب حراج زده به زار و زندگی‌اش، خانه‌اش را فروخته و سرمایه کرده برای چاپ کتاب‌های مختلف با موضوع فرهنگ عامه. فکرش را بکنید، در این سال‌های دیرسالگی‌ که هر کسی پی آرام و قرار خودش است، او هنوز دغدغه‌ی کار علمی و عمل فرهنگی دارد. چه عجب! بالاخره کنج‌کاو شدید برای دانستن اسم و رسمِ پیرمرد. هرچند خودش … گفتم که دغدغه‌ی نام و نان ندارد دیگر.

«عبدالرحمان عمادی» متولّد بهمن ‌ماه ۱۳۰۴ است و شمالی. درس ِ حقوق و قضا خوانده، وکیل است و شعر هم می‌گوید. علاه‌‌براین، پیرمرد در زمینه‌ی ایران‌شناسی نیز پژوهش‌گرِ قَدَری‌ست با مقاله‌های درست و درمان که در مجله‌های معتبر منتشر شده‌اند. پاییزِ سالِ گذشته بود که پنج عنوان کتاب هم از او چاپ شد؛ آسمانکَت، حمزه آذرک و هرون‌الرشید، خوزستان در نام‌واژه‌های آن، دوازده گل بهاری و لامداد.

کتاب‌های عمادی مجموعه‌ای است از مقاله‌های متنوع درباره‌ی ادبیات، آداب و رسوم و تاریخ و فرهنگِ مردم ایران. مثلن، «حمزه آذرک و هرون‌الرشید» از نوشته‌های دوران نخستین فرهنگ‌پژوهی پیرمرد است که بیش‌تر از نیم‌قرن از نگارش اولیه‌ی آن می‌گذرد. عمادی این پژوهش را برای پایان‌نامه‌ی دوره‌ی کارشناسی‌ قضایی‌اش انجام داده بود و در آن جنبش حمزه‌ی آذرک را بررسی می‌کند و توضیح می‌دهد که چرا این قیام از نظر جهان‌بینی دینی و اجتماعی و دست‌گاه اداری و سیاسی قابل‌توجّه است.

«لامداد» هم شامل شانزده مقاله است. مثلن، عمادی در مقاله‌ی اوّل از این کتاب نشان می‌دهد که اگر مردم «تبریز» به شهرشان می‌گویند «تربیز» از بی‌سوادی نیست. بل‌که تربیز یک واژه‌ی کهنِ ایرانی است و مرکب از دو قسمت: «تر» و «بیز» که ریشه در داستان‌های دینی و ملّی ایرانی دارد.

در لامداد مقاله‌ی جالبی هم درباره‌ی قاعده‌ی بود و نبود حرف «ر» در میانه‌ی گروهی از واژه‌های ایرانی آورده شده است. مثلن شما تا الان فکر کردید چرا «فروردین» به‌صورت «فرودین» هم نوشته می‌شود؟ یا روی چه حسابی وقتی «گرسنه‌» هستید هی می‌گوئید گشنمه (گسنه)؟ خُب، اگر هنوز فکر نکرده‌اید، الان بنشینید و فکر کنید و ببینید این قاعده درباره‌ی کدام کلمه‌های دیگر هم صدق می‌کند و بعد، … اگر خواستید به نتیجه برسید مقاله‌ی عبدالرحمان عمادی را بخوانید.

ضمنن، قابل توجّه پُلودوستان از جمله خودم! آقای عمادی یک مقاله‌ی خوش‌مزه هم درباره‌ی برنج در این کتاب نوشته‌اند. «نام‌های دریاچه‌ی ارومیه» و «پرندگان ایران» نیز دو مقاله‌ی جالبِ دیگر هستند که در «لامداد» چاپ شده‌اند.

عمادی در یکی از کتاب‌هایش هم نگاهی دارد به ادبیات دیلمی و طبری. می‌پرسید کدام یکی؟ «دوازده گل بهاری» را می‌گویم که مجموعه‌ای‌ست از هشت مقاله با نام‌های دوازده گل بهاری، شعری دیلمی درباره‌ی جغرافیای تاریخی ایران زمین، گوشه‌ای از ادبیات و لغات طبری – دیلمی، چند واژه‌ی کهن و ایرانی به‌جا برای صیفی‌کاری و کشت و توسعه‌ی نباتات جالیزی، داستانی از اسکند و دارا در دو شعر کهن طبری و دیلمی و ….

پیرمردِ مهربان با تقدیم این کتاب به همسرش، از او به‌عنوان «یار سال‌ها و دوست‌دار گل‌ها» یاد کرده و در ابتدای مقاله‌اش می‌نویسد:«از روزگار کهن گل‌های رنگارنگ، به‌ویژه آن‌ها که به رنگ‌های عمده‌ی سرخ و سفید و زرد و کبود و سبز بوده‌اند، هر کدام یک دنیا معنی و مطلب را بازگو کرده میان کسانی که می‌خواستند با هم سخن بگویند، امّا امکان گفت‌وگوی نزدیک و دوبه‌دو را  نداشته‌اند، هم‌‌واره پیک و پیامبر شایسته‌ای بوده‌اند. جوانی که یک شاخه گل به محبوب خود می‌دهد با هم‌آن نشانه‌ی کوچک و ساده آن‌قدر مطلب به کسی که روی سخن با او است می‌فهماند که با سیاه کردن چند صفحه کاغذ نیز نمی‌توان از عهده‌ی گفتنش برآمد.» در ادامه نیز داستان دوازده گل بهاری در فرهنگ دیلمی را تعریف می‌کند؛ بوزبوزه، پابچال، کاس اشکنه، فاتماکی، سوسنک، ماسه بولبول، موشون، آلاله، اسکتو، اپندل، پیغومبره گل و خیری.

… امّا «آسمانکَت» کتابی‌ست که خودم بیش‌تر دوست دارم و شامل پنج مقاله است درباره‌ی چند رسم مردمی در خطّه‌ی دیلم؛ مازندران و رشت و آن حوالی.
کتاب با شعری هخامنشی درباره‌ی آفرینش شادی شروع می‌شود. نویسنده با نقد و بررسی این شعر می‌گوید که ما همیشه هم ملّت عزا و غم نبوده‌ایم. درواقع، شعر از این‌نظر بی‌مانند است که جهان‌بینی دیگری از ایران کهن را نشان می‌دهد و عمادی براساس آن درباره‌ی روزگارِ دوری می‌گوید که جشن و شادی بخشی از ستایش پروردگار بود و معنایی روحانی داشت.  و در ادامه توضیح می‌دهد که در ادب فارسی، آزادی و سپاس و شادی، هر سه یکی بوده‌اند.

حیف‌ام می‌آید دو سطر از این مقاله را برایتان ننویسم که عمادی به نقل از مینوی خرد آورده است؛ «دانا از مینویِ خرد پرسید که راه رسیدن به بهشت و رستگاری چیست؟ مینوی خرد پاسخ داد:«۱- هنگامی‌که خرد را به پشتیبانی گیرند ۲- مینوی شادی را مانندِ سلاح و زره و جوشن بر تن پوشند.»
حالا شما بهشتی هستید یا جهنمی؟

واژه‌ی «آسمانکَت» هم به‌معنای صاعقه است که در مقاله‌ی دوّمِ کتاب مفصّل درباره‌اش صحبت می‌شود و عمادی از چرایی و چگونگیِ آسمانکَت در باورِ مردمان قدیم می‌گوید که توجیهی افسانه‌ای است و مفهوم آن با ویژگی‌های «اندرا» خدای جو و فضا در میان هندیان باستان و ایزد تیر یا تیشتر و مهر و بهرام و هم‌چنین، ایزاد رام و وایو در یشت‌های اوستا سازگاری دارد.

مقاله‌ی آخر این کتاب هم با عنوان «عید کدوزنی» برای من جالب بود. عید کدوزنی یکی از جشن‌های مهم در ایران باستان بوده است که بعد از بحث و بررسیِ نویسنده متوجّه می‌شویم ریشه‌ی خیلی از بازی‌ها مانند چوگان یا رسم‌هایی مثل نار زدن در عروسی و یا … چرا راه دور برویم. یادتان نیست وقتِ مدرسه گوشه و کنار دفترهایمان پُر از قلب‌های نیزه‌خورده‌ی به خون نشسته بود. خُب؟ خُب ندارد که. نمی‌شود من یک خط بنویسم که این رسمِ ساده‌‌ی بچّه مدرسه‌ای‌ چه پشتوانه‌ی تاریخی و فرهنگی‌ای‌ دارد. باید مقاله را بخوانید تا متوجّه بشوید. تازه، مقاله را که بخوانید از پیشینه‌ی کدوقلقله‌زن و آن پیرزنی که رفت خانه‌ی دخترش تا چاق و چلّه بشود و … الی باقی داستان  هم باخبر خواهید شد.

به‌نظز من، مطالعه‌ی کتاب‌های عبدالرحمان عمادی جدای این‌که برای دانش‌جوهای رشته‌های علوم اجتماعی و ادبیات و تاریخ مفید است، برای هر خواننده‌ی ایرانی هم جذّاب خواهد بود. به قولِ صادق هدایت در مقدمه‌ی نیرنگستان «سرزمین ایران علاوه‌براین‌که چندین قرن تاریخ پشت سر دارد، مانند کاروان‌سرایی است که همه‌ی قافله‌های بشر از ملل متمدن و وحشی دنیای باستان مانند کلدانی، آشوری، یونانی، رومی، یهودی، ترک، عرب و مغول پی‌درپی در آن بار انداخته و یا با هم تماس و آمیزش داشته‌اند. ازاین‌رو کاوش و تحقیق درباره‌ی اعتقادات عوام آن نه تن‌ها از لحاظ علمی و روان‌شناسی قابل‌وجّه است بل‌که برخی از نکته‌های تاریک فلسفی و تاریخی را برایمان روشن خواهد کرد و پس از تحقیق و مقایسه‌ی این خرافات با خرافات سایر ملل می‌توانیم به ریشه و مبدا آداب و رسوم، ادیان، افسانه‌ها و اعتقادات مختلف پی‌ببریم.»
نیرنگستان نخستین تجربه‌ی مردم‌نگاری درباره‌ی فرهنگ عامیانه‌ی ایرانی است و هدایت در این کتاب از افکار و پندارهای عامیانه به‌عنوان عوامل به‌وجودآوردنده‌ و نگه‌دارنده‌ی مذاهب یاد می‌کند که در دوره‌های مختلف تاریخی راه‌نمای آدمی‌زاد بوده‌اند. او از فرهنگ عامیانه به‌عنوان منشاء تعصب‌ها، فداکاری‌ها، امیدها و ترس‌های بشری و هم‌چنین، بزرگ‌ترین و کهن‌ترین دل‌داری‌دهنده‌ی انسان نام می‌برد.

پی‌نوشت‌ها؛

۱٫ مسعود در  تجربه‌های آزادش نوشته که «یوسف علیخانی، تویِ برنامه‌ی کتابِ چهار شبکه‌ی چهار حرف خوبی درباره‌ی نمایش‌گاهِ کتاب زد، گفت: «تویِ نمایش‌گاه بگردید دنبالِ ناشرانِ کوچک، دنبالِ ناشرهایی که هنوز مغازه‌ای ندارند.» اشاره‌ی علیخانی اگرچه بیشتر به انتشاراتِ خودش، نشر آموت بود که انصافن در هم‌این مدتِ کوتاه شروع به کارش حرکتِ خوبی داشته و آن حلقه‌ی مفقوده‌‌ی کار نشر که تبلیغات باشد را خوب یافته است امّا معناهایِ دیگری هم داشت؛ لذتِ کشفِ یک انتشاراتِ گم‌نام که کلی کتابِ خوب هم چاپ کرده احتمالن فقط تویِ نمایش‌گاه نصیبِ‌تان می‌شود وگرنه ناشرهایِ معتبری مثلِ چشمه، نی، نیلوفر و… که مغازه دارند و طولِ سال هم می‌توانید هر وقت خواستید سر وقتِ مغازه‌هایشان بروید و بین کتاب‌هایِ تازه‌شان بگردید و چیزی را که می‌خواهید انتخاب کنید.»من این برنامه را ندیدم، امّا با نظر مسعود و پیش‌نهاد آقای علیخانی موافق هستم. حتّا اگر این پیش‌نهاد صرفاً درباره‌ی نشر آموت باشد. دست‌کم کتاب‌های عبدالرحمان عمادی ارزش کشف شدن دارند.

۲٫ با این‌که مدّت زمان زیادی از تأسیس نشر آموت نمی‌گذرد، امّا یوسف علیخانی وب‌سایتِ خوب و فعّالی راه‌اندازی کرده است و برای معرّفی و تبلیغِ کتاب‌هایی که منتشر می‌کند انصافن سنگ تمام گذاشته است. تلاشِ علیخانی علاوه‌براین‌که برای خودش فایده دارد به نفع نویسنده و مخاطب هم تمام می‌شود. مثلن اگر بروید این‌جا، روی جلد هر کتاب که کلیک کنید به صفحه‌ای هدایت می‌شوید که معرفی کتاب،  نقد و بررسی‌های مختلف، اخبار مرتبط و  گفت‌وگو با نویسنده‌ی کتاب در آن آمده است.

۳٫ در غرفه‌ی نشر آموت می‌توانید تازه‌ترین مجموعه داستانِ یوسف علیخانی به نام «عروس بید» را تهیّه کنید که داستان‌های آن در روستای میلک می‌گذرد. هم‌آن ده خلوت و وهم‌آلود که در مجموعه داستان‌های  قدم‌بخیر مادربزرگ من بود و اژدهاکشان هم بیش‌تر از یک مکان وقوع داستان نقش داشت و عملن به شخصیّتی زنده بدل شده بود.

۴٫ «به وقت بهشت» یکی از  کتاب‌هایی‌ست که نشر آموت چاپ کرده  و نویسنده‌ی آن دختر جوانی به نام «نرگس جورابچیان» است. این کتاب در سه ماه‌ی اوّلِ عرضه به بازار یکی از پرفروش‌ترین رمان‌های فارسی بوده است.

۴٫ «معجون عشق» هم کتابی است از گفت‌وگوهای یوسف علیخانی با نویسنده‌های رُمان‌های عامه‌پسند؛ فهیمه رحیمی و میم مؤدب‌پور و …. که به‌نظر جالب می‌آید. در زمینه‌ی گفت‌وگو با نویسندگان، قبل‌تر کتاب «نسل سوّم داستان‌نویسی امروز» هم از علیخانی منتشر شده است.

۵٫ در راستای پی‌‌نوشت چهارم به خبرِ علیرضا روشن – محبوب‌ترین شاعرِ بی‌کتاب در گودر – در این‌جا توجّه کنید که از ساعت ۱۱ فردا در غرفه‌ی نشر آموت در نمایش‌گاه بین‌المللی کتاب تهران می‌گوید.

۶٫ شما کدام ناشر کوچک را کجای نمایش‌گاه کتاب کشف کرده‌اید؟

در این یادداشت می‌خواستم یک پیش‌نهاد داشته باشم برای کسی که هنوز کتابی از «گلی ترقّی» نخوانده است. فکر کردم برایتان بنویسم ترقّی یکی از معدود نویسندگانِ زنِ ایرانی‌ست که بهترین مجموعه‌های داستانی فارسی را دارد. بعد هم می‌خواستم ارجاع‌تان بدهم به لینک‌های مرتبط درباره‌ی زندگی و آثار او در اینترنت. می‌توانید چند داستانی را که از ترقّی در اینترنت منتشر شده است بخوانید و بعد تصمیم بگیرید درباره‌ی خریدنِ آثار او.
خُب، می‌دانید خودم هر پیش‌نهادی را جدّی نمی‌گیرم، ولی دوست دارم از هر چیزی سردربیاورم. به‌نظرم خواندن یک مسأله‌ی کاملاً شخصی‌ و سلیقه‌ای‌ست و هر کسی شیوه‌ی خودش را دارد. مهم این است که آدم کتابی را بخواند و لذّت ببرد، هم‌این.
شاید شما هم از داستان‌های گلی ترقّی لذّت ببرید.
امتحان کنید.

 + درباره‌ی گلی ترقی (در ویکی‌پدیاگفت‌‌وگو با گلی ترقی: در ادبیات معاصر ایران عاشقانه نداریم، گلی ترقی: داستان‌های من شرح احوال درونی‌ام هستند، گلی ترقی و «بزرگ بانوی روح من»، دنیای جذاب گلی ترقی در “دو دنیا”، دیدار با گلی ترقی، از دیروز به فردا، نقد آثار ترقی، نگاهی به زندگی و آثار گلی ترقی، نقد خواب زمستانی، نظریه‌ی انقلابی گلی ترقی، چند کلمه درباره‌ی نوشته‌های گلی ترقی، ویژه‌ی گلی ترقی: چند داستان و چند مصاحبه.

+ متن برخی از داستان‌های گلی ترقی: “خانه‌ای در آسمان”، “اناربانو و پسرهایش”، “آخرین روز”، “من هم چه‌گورا هستم”، “پدر”، “خدمتکار”.

+ آثار گلی ترقی در goodreads، دانلود آثار گلی ترقی، دانلود کتاب صوتی “دریا پری، کاکل زری” و آثار گلی ترقی در آدینه‌بوک.

+ گلی ترقی: نقد و بررسی آثار نوشته‌ی مهدی کریمی  و علی دهباشی.

پی‌نوشت‌ها؛

۱٫  سپینود ناجیان با مجموعه داستان سریرا، سیلویا و دیگران (+) و محمود قلی‌پور با مجموعه داستان فوتبال وسط حمام در نمایش‌گاه کتاب حضور دارند. (+)

۲٫  پدر، پسر، روح‌القدس نوشته‌ی محمدرضا زائری منتشر شد. (+)

۳٫  حلقه‌ی تعالی و تباهی ترجمه‌ی مسعود ملکیاری را فراموش نکنید.(+)

۴٫ قصه‌های خرسی و باباش ترجمه‌ی فاطمه ستوده منتشر شد. (+)

۵٫ دخترها به‌راحتی نمی‌توانند درکش کنند نوشته‌ی پوریا عالمی با تصویرسازی توکای مقدّس در نمایش‌گاه کتاب. (+)

۶٫ وقتی پروست با کیارستمی چای می‌نوشد اثر کورش رنجبر منتشر شد.(+)

۷٫ اگرهای خانواده با ترجمه‌ی حسین وحدانی  منتشر شد. (+)

۸٫ خواب خوب بهشت ترجمه‌ی امیرمهدی حقیقت منتشر شد. (+)

۹٫ پیش‌نهاد ده شاه‌کار خواندنی (این‌جا) و پانزده کتاب جدید (این‌جا) از کتابلاگ.

۱۰٫ درباره‌ی کتاب‌های علی‌اصغر سید‌آبادی این‌جا را بخوانید.

سلام.
از سه‌شنبه‌ی قبل تا ام‌روز، دو کتاب را هشت‌بار خوانده‌ام و دیگر می‌توانم در بابِ راه‌های کسب موفقیّت چند کنفرانس حسابی برگزار کنم و مثلن حلّت‌بازی. اصلن شما بیا و برویم کافه‌ای، جایی. مفتی حرفِ خوب می‌زنم باهات تا بلد شوی از کدام راه به چاه می‌رسی و از کدام راه به ماه. والا. نمی‌بینید بای بسم‌الام را؛ سلام و سلامتی. دَواست هم‌این حرف؛ سلام.

از اوضاع مملکت خبر ندارم مگر بحث‌/دعوای زنِ طفلک و مرد و متلک با هم‌این مجسمه‌دزدی در تهران. حتّا نمی‌دانستم این نمایش‌گاهِ لعنتی کتاب از دی‌روز شروع شده است خیرسرش. این‌قدر پرت شده‌ام از داستان. عاشق‌ام دیگر.

خُب، برویم سر اصل مطلب. حالا هرچه‌قدر لعنتی، آدم است و هم‌این یارِ مهربان، کتاب. گیرم هیچ مغازه‌ای دوست نفروشد، کتاب که فروشی هست. بیائید خودمان را از تن‌هایی نجات بدهیم.

قبلن درباره‌ی انتخاب کتاب‌های حسابی نوشته بودم که می‌توانیم از فهرستِ کتاب‌های برگزیده در جوایز ادبی استفاده کنیم. چاره چیست؟  فرض کنید بنیاد گلشیری دوستِ صمیمی‌مان است و حالا دستِ چندتا بچّه محلِ خوب را گرفته و آورده به ما معرّفی می‌کند که اِله بِله جیمبله. خُب، فرض کردید؟ چی کار می‌کنید؟ آره دیگه. سلام و دستی دراز می‌شود به دوستی و بعد، پارک و سی‌نما و بگیر و نبر! نشنیدید؟ واژه‌ی فست‌فودینا رو هم دارن جمع می‌کنن دیگه.
خلاصه، رفیقِ بی‌خلل‌ است کتاب.

از مجموعه‌ی کتاب‌های برنده در سال ۸۸ مجموعه داستان‌های ابر صورتی # برو ولگردی کن رفیق  # پرتره‌ی مرد ناتمام # روباه و لحظه‌های عربی # شاخ  # کتاب آذر  # برف و سمفونی ابری # آویشن قشنگ نیست # آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند # دیوانه در مهتاب # مرگ بازی # هجوم آفتاب جایزه گرفته‌اند و یا نامزد جایزه بودند. از رُمان‌ها هم آفتاب‌پرست نازنین # آن‌جا که برف‌ها آب نمی‌شوند # توپ شبانه # دیگر اسمت را عوض نکن # سلام مترسک # شب ممکن # پری فراموشی # مونالیزای منتشر # روز هزار ساعت دارد # رازی در کوچه‌ها # خواب‌های گم‌شده # نگران نباش # بیژن و منیژه # دو قدم این ورخط.

دوباره خُب، اگر وُسع‌تان می‌رسد ۵۰ تا ۷۰ هزار تومان هزینه کنید، پاشنه وربکشید و عزمِ مصلا کنید و برای خالی نبودنِ عریضه هم که شده بهترین‌های ادبیاتِ فارسی در سالِ گذشته را بخرید و به مجموعه‌ی کتاب‌های خاک‌گرفته و دست‌نخورده‌تان اضافه کنید.

پی‌نوشت‌ها؛

۱٫ نه این‌که هر روز به‌تر از دی‌روز؛ نمایش‌گاه کتاب تهران زیر نظر دوربین‌های مداربسته آغاز شد. لطفاً لبخند بزنید.

۲٫ اگر وبلاگ‌نویس هستید فراخوان «محبوب‌ترین کتاب‌های داستانی وبلاگ‌نویسان ایران» را دریابید.

۳٫ اگر دانش‌جو هستید حتمن این‌جا را نگاه کنید بل‌که تخفیفی عایدتان شد.

۴٫ نشر آموت را فراموش نکنید.

۵٫ دانلود بعضی از کتاب‌های انتشارات دانش‌گاه فردوسی به‌صورت قایل پی‌دی‌اف در این‌جا.

۶٫ و امّا کتاب‌های حسن فرهنگی در نمایش‌گاه.

۷٫  در راستای حمایت از کتاب اوّلی‌ها؛ برویم این کتاب را بخریم بل‌که دانستیم چه‌گونه «گنجشک‌ها روی برف راه می‌روند.»

۸٫  تا نمایش‌گاه/ هفت / کتاب‌های فارسی نشر ققنوس و تا نمایش‌گاه/ هشت / تازه‌های نشر ثالث.

از هم‌آن روزی که رفتیم پیش ناشر، من آدمِ خوش‌بین‌تر بودم و خیلی امید داشتم کتابِ دوست خوب‌ام ‌فؤاد چاپ شود و در چنین روزهایی بیایم و آن حرفِ شاملو را یادتان بیاورم که می‌گفت شعر یک‌سره خود زندگی است. بعد هم درباره‌ی معجزه‌های شعر در زندگیِ خودم بگویم و این‌که از بچّگی دوست داشتم شاعر بشوم و بعد که دیدم شعر به جوشش است و نه کوشش، افتادم پیِ عشق و هی با خودم می‌گفتم «هرکس تنه به تنه‌ی عشق بزند، شاعر می‌شود.» هنوز هم فکر می‌کنم جهانِ بی‌عشق جهانِ بی‌شعر است و هربار که کتابِ شعر تازه‌ای چاپ می‌شود به زندگی بیش‌تر امیدوار می‌شوم.
هفته‌ی قبل بود که از ارشاد خبر رسید کتابِ فؤاد بی‌هیچ دلیل! غیرقابل چاپ شد. انتظار من نتیجه نداد و دیگر خبر خوش نداشتم که بیایم در این‌جا اعلام کنم. هرچند هنوز به شعر، به عشق و به زندگی امید دارم. برای هم‌این با خودم گفتم در اوّلیّن یادداشت برای انتخاب کتاب به سراغ شعر بروم و به شما هم پیش‌نهاد می‌کنم در فهرستِ خریدتان از نمایش‌گاه کتابِ ام‌سال از شعر غفلت نکنید.

:: دوّم اردی‌بهشت روز تولّد مرحوم قیصر امین‌پور (وب‌سایت) بود و خبر خوب این‌که به تازگی کتابی با نام  «گفت‌وگوهای بی‌گفت‌وگو» منتشر شده که مجموعه‌ی یادداشت‌ها و روزنوشت‌های قیصر است. به‌علاوه‌ی کتابی تحت‌عنوان «همزاد عاشقان جهان» که یادنامه‌ای‌ست برای قیصر. این دو کتاب را انتشارات مروارید چاپ کرده است. ضمناً مطالعه‌ی کتاب «سنت و نوآوری در شعر معاصر» و مجموعه کامل اشعار قیصر امین‌پور رو هم پیش‌نهاد می‌کنم.

:: شمس لنگرودی (وبلاگ) و شهاب مقربین (وبلاگ) هم دو شاعر – وبلا‌گ‌نویسِ پُرکار و فعّالی هستند که خیلی از شعرهاشون هر روز توی گودر دست‌به‌دست می‌شود. مرا ببخش خیابان بلندم، نت‌هایی برای بلبل چوبی، ملاح خیابان‌ها، پنجاه و سه ترانه عاشقانه عنوان برخی از کتاب‌های شمس هستند و از مقربین هم می‌تونین کتاب‌های کنار جاده‌ی بنفش کودکی‌ام را دیدم، این دفتر را باد ورق خواهد زد، رویاهای کاغذی‌ام تهیه کنید.

:: و امّا شما را سفارش می‌کنم به خواندنِ اشعار عباس صفاری (وبلاگ) در کتاب‌های کلاغنامه: از اسطوره تا واقعیت، دوربین قدیمی و اشعار دیگر و کبریت خیس + خنده در برف.

:: از شاعران جوان‌تر هم می‌توانید کتاب‌های رنگ‌های رفته‌ی دنیا، سطرها در تاریکی جا عوض می‌کنند و پرنده پنهان از گروس عبدالملکیان (وبلاگرودی که از تابلو های نقاشی می‌گذشت، پایین آوردن پیانو از پله‌های یک هتل یخی، سایه‌ی نقره‌ای، قصه کوچک عشق، خیلی نگرانیم! شما لیلا را ندیدید!؟، من یک پسر بد بودم، جاماکا، فرشته‌ها از رسول یونان (وبلاگآوازهای زن بی‌اجازه، پابرهنه تا صبح از گراناز موسوی (ویکی‌پدیاواران، هیچ، شکلکی برای مرگ، عاشقانه‌های یک زنبور کارگر و سونات بلوط از جلیل صفربیگی (وبلاگاز پنجره‌های بی‌پرنده، حبسیه‌های یک ماهی که دل به دریا زد از علیرضا بدیع (وبلاگبی‌خوابی عمیق از  محمدمهدی سیار (وبلاگعصاره‌ی سوما، مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است از غلامرضا بروسان و  سلام خواهر باران!، «در این بیابان اتفاق تازه‌ای نیست» از بابک دولتی را تهیه کنید.

:: راستی، حمایت از کتاب اوّلی‌ها رو هم فراموش نکنید. سارا محمدی اردهالی (وبلاگ) با  روباه سفیدی که عاشق موسیقی بود و دوستِ خوب‌ام مجتبی تقوی‌زاد (وبلاگ) با لهجه‌ات رنگِ اطلسی در نمایش‌گاه کتاب ام‌سال حضور دارند + فریاد ناصری (وبلاگ) با کتابِ گنجشک‌ها روی برف راه می‌روند.

پی‌نوشت‌ها؛

۱٫ یادداشت ششمِ آقای چنگیزی درباره‌ی آثار نویسنده‌های آمریکای لاتین.

۲٫ مطالب قبلی درباره‌ی دو نمایش‌گاه کتابِ قبلی که در این‌جا لینک دادم.

۳٫ دوستِ خوب‌ام آرزو در گودر پیش‌نهاد کرده یه بازی وبلاگی راه بندازیم و همگی خاطره‌ی اولین‌باری رو که رفتیم نمایش‌گاه کتاب تهران بنویسم. به‌نظر من ایده‌ی خوبی‌ست. خودم هم که خاطره‌‌ام رو نوشتم و برای ادامه‌ی بازی پاس می‌دم به آرزو.

۴٫ اگه شما هم مجموعه‌ی شعر خوبی خوندین که اسمش رو توی فهرست ذکر نکردم و یا از چاپ مجموعه شعر تازه باخبر دین ممنونم می‌شم به ما هم خبر بدین.

۵٫ حمایت از کتاب اوّلی‌ها رو فراموش نکنین. اگه شما هم شاعر دیگه‌ای رو می‌شناسین بهم بگین تا عنوان کتابش رو اضافه کنم.