بایگانی برای دسته ‘نمایش‌گاه کتاب تهران’:

گام دوازدهم؛ کتاب‌خانه‌ی باز

پنجشنبه, اردیبهشت ۲۴م, ۱۳۸۸

«کتاب‌خانه‌ی باز» طرحی است که در اسفند ۱۳۸۵ در معاونت فرهنگی و هنری وزارت ارشاد به تصویب رسید و هدف اصلی از اجرای آن تسهیل دست‌رسی کارکنان مراکز آموزشی و صنعتی به کتاب و افزایش جنبه‌ی تخصصی و عمومی مهارت زندگی است و برهمین اساس، قرار شده که ۲۰۰۰ کتاب‌خانه‌ی باز در مساجد کشور راه‌اندازی شود. گویا در تهران، مازندران، یزد، خراسان شمالی، بوشهر، کردستان و مشهد خبرهایی هست گرچه ما تا همین دیروز بی‌خبر بودیم! و از طریق کتاب‌خانه‌ی بازی که در نمایش‌گاه کتاب مستقر است متوجّه‌ی این موضوع شدیم. می‌پرسید داستان چیه؟ داستان خوبی است با پایانی خوش. چون آقای مسئول‌شون گفته حتّا اگه کتاب‌ها به کتاب‌خانه‌ها برنگردد، باز هم اون‌ها به هدف‌شون رسیدند. {قابل توجّه خانوم خیاط ‌باشی و آقای کلبه‌ی دنج} ما هم که فکری غیر از تعالیِ نظام در ذهن‌مون نیست!  گیج‌تر شدید؟ دور از جون. برای استفاده از کتاب‌خانه‌ی باز نیازی به عضویّت نیست. از ثبت کتاب و تاریخ برگشت هم خبری نیست. کتاب به رسم امانت نزد شماست فقط پس از مطالعه باید آن را به نزدیک‌ترین کتاب‌خانه‌ی باز در محل سکونت خودتان عودت دهید. اگر کتاب‌خانه‌ی باز در حوالی منزل شما راه‌اندازی نشده به کتاب‌خانه‌های مدارس، شهر و غیره تحویل بدهید یا اگر حوصله‌ی این کار را هم ندارید، همین‌قدر که کتاب بین دوستان و خویشان شما دست به دست بچرخد کافی‌ست.

در بروشورِ معرّفی این کتاب‌خانه آمده است که برای آگاهی از آخرین اخبار و اطلاعات، ارائه پیشنهاد و انتقاد و دریافت فرم هم‌کاری به این‌جا و این‌جا (من که نتونستم وارد بشم!) مراجعه کنیم یا با صندوق‌پستی ۱۴۱ – ۳۸۸۱۵ مکاتبه کنیم.

گام یازدهم؛ سه روز گذشت

شنبه, اردیبهشت ۱۹م, ۱۳۸۸

# در راستای اخبارِ قبلی مستحضر هستید که بیست و دومّین نمایش‌گاه بین‌المللی کتاب تهران با سلام و صلوات و به میمنت و مبارکی برگزار شد و خیل مشتاقانِ علاقه‌مند به کتاب و کتاب‌خوانی در همین یکی، دو روزِ نخستِ برپایی نمایش‌گاه، ساختمانِ عظیمِ مصلّای تهران را تسخیر کردند با حضورِ پُرشکوه و افتخارآمیزشان تا خط بطلان کشیده باشند بر هر چه آمار یک‌دقیقه، دو دقیقه‌ای سرانه‌ی مطالعه در این مملکت. حالا چی کار داریم که نصفی بیش‌تر از جمعیّت مورداشاره، از این امکان فرهنگی محض دید و بازدید استفاده می‌کنند. مثلن خودم که در یک حرکت انقلابی با سارا، آرزو، فؤاد، میلاد، آیدا، ویدا، فرشاد، مهران، علیرضا، مازیار، ویکی، جلال، دنیا، مسعود، سجّاد، مهرداد، جاوید، میریام، مدادرنگی، مهدیه، محمّد، پوریا، مریم، نجات، مجتبا، فرزاد، نادر و مسیح + مهدی دیدارحاصل شدم.

# اتوبوس‌های ویژه‌ی نمایش‌گاه حقیقت دارند! حتّا بعضاً به جای ۲۰۰ تومان، تن‌ها ۱۷۵ تومان بابت کرایه دریافت می‌کنند. همان‌طوری که پیش‌تر گفته شد اتوبوس‌های یادشده در میادینِ انقلاب، آزادی، صنعت، راه‌آهن و پایانه‌ی خاوران از ساعت ۹ صبح تا ۹ شب مستقر هستند. برای مثال، این‌جا محل استقرار اتوبوس‌های ویژه در پارک‌سوار آزادی قابل رؤیت است. تجربه‌ی شخصیِ دوباره‌ی من، هم‌چنان اتوبوس‌های ویژه را ترجیح می‌دهد.

# گویا ساعاتی که برای بازدید از نمایش‌گاه درنظر گرفته شده خیلی دقیق است. نشان به آن نشان که من روز جمعه کمی زودتر از ساعت ده به وصال معشوق رسیدم و شدم عاشق دل‌شکسته، نشسته پشت درهای بسته!

# از اینترنت وایرلس خبری ندارم مبنی بر این‌که به کارِ کسی آمده باشد یا اصلن چنین امکانی واقعن در نمایش‌گاه قابل استفاده هست یا خیر؟

# گول تسهیلات رفاهی رو نخورین. دریغ از هیچی ولو یه لیوان آب خنک! حتّا صاحاب نمایش‌گاهِ بافکر! استراحت‌گاه را نزدیک در ورودی قرار داده‌ که به کار هیچ‌کس نمی‌آید! {آخه کدوم آدم عاقلی وقتی تازه رسیده نمایش‌گاه، می‌ره استراحت کنه یا کجا آدم حوصله می‌کنه این همه راه از شبستان و رواق‌های کتاب رو بیاد تا ورودی نمایش‌گاه، در استراحت‌گاه نشیمن کنه و بعد دوباره برود کتاب‌گردی! وقتِ رفتن هم که دیگر آدمِ بنده‌ی خدا بارش را گذاشته روی کول، دارد می‌رود و چه نیازی‌‌ست به استراحت‌گاه!} البته ون‌های رایگان هم در نمایش‌گاه هستند که بازدیدکنندگان را از جلوی ورودی نمایش‌گاه به شبستان جابه‌جا می‌کنند. حالا من درباره‌ی این‌که آن صف عریض و طویلِ ملّت برای استفاده از ون یعنی چی حرفی نمی‌زنم.

# شلوغ‌ترین غرفه‌های نمایش‌گاه طبق همیشه‌ی معمول، هایدا و آب‌معدنی و آیس‌پک و این‌ها بود.

# از من بپرس! ِ نمایش‌گاه نیز فعّال است؛ مقادیری بانوانِ متحدالشکل محض پاسخ‌گویی به سؤال‌های بازدیدکنندگان عزیز در این غرفه‌ها حضور دارند.

# و امّا امان از تبلیغاتِ شرکت‌های مختلف فرهنگی و هنری که در نمایش‌گاه امسال بی‌داد می‌کرد، جدای آگهی‌های معرّفیِ مکتوب، بروشور، کیف و … خانومِ رو اعصابی نیز به طور پیوسته صدای خویش را از دریچه‌ی بلندگوی نمایش‌گاه رها می‌کنند و به طور چهار نعل بر روی اعصاب ملّت می‌تازند! به‌خصوص با آن جمله‌ی روح‌خراش و دلِ آزار که هی می‌گوید: «با کتاب‌های خیلی سبز کنکور ۸۸ را قورت بده!» کارت‌های اینترنت رایگان برای تهران، توزیع شربت پرتقالِ از سوی شرکتِ فلان و … هم بود.

# مرکز پاسخ‌گویی به سؤال‌های شرعی، اورژانس، آتش‌نشانی، سازمان انتقال خون، گشت ارشاد و ماهواره‌ی امید نیز نقش مؤثری را در نمایش‌گاه امسال ایفاء می‌کنند.

# آنتن‌دهی تلفن همراه نسبت به سابق کمی بهتر بود.

# خودپردازهای سیّارِ بانک‌های مختلف در محدوده‌ی نمایش‌گاه کتاب قرار دارند محض عملیّات بانکیِ پُرشتاب.

# ضمنن، بازدید از نیم‌چه نمایش‌گاهی که از رادیوهای کهن در جوار سالن کودکان و نوجوانان برپا شده رو فراموش نکنین.

# تشکّرات فراوان از خانوم کوانتومی و همسر محترم‌شون بابتِ ارائه تسهیلات ویژه + آرزوی عزیز که کلّی شرمنده کرد من رو.

# کتاب تازه‌ی عبّاس صفاری، یعنی خنده در برف، به نمایش‌گاه نرسیده است.

# مرگ‌بازی با یک توضیح چندخطیِ اضافه توزیع شده است تا خواننده را شیرفهم کند:«داستان «دفترچه کوچک خاطرات من» در دی‌ماه ۱۳۸۵ نوشته شده و آن‌چه در این داستان درباره‌ی پژو ۴۰۵ و شرکت ایران خودرو ذکر شده، مربوط به همان زمان بوده و شرکت ایران‌خودرو پس از آن با فراخوانی خودروهایی که به نمایندگی‌های این شرکت مراجعه کرده‌اند، اقدام نموده است.»

# خب، به اطلاع می‌رساند دست‌آخر گوساله‌ی سرگردان را خریدم.

# وقتی از یه فهرست هفت‌تایی، پنج کتاب در نمایش‌گاه نباشه به دلیل زیرچاپ مجدد بودن یا تموم شدن یا دیگه تجدید چاپ نشدن … ووو … آدم از این‌که پول نداره ناراحت نمی‌شه و هی این یادداشت رو تأیید و تکرار می‌کنه با خودش.

گام دهم؛ عاقبتِ بازی با مرگ

سه شنبه, اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۸

ادامه از قبل با کلّی تأسفِ بیش‌تر

- محاکمه
- شکایت از یک داستان‌نویس، به خاطر پژو ۴۰۵! (سیدرضا شکراللهی)
- اهمیت نصب کپسول اطفای حریق در داستان (پوریا عالمی)
- دیوار کوتاه داستان‌نویسان (مریم مهتدی)
- چه کمپوتی دوست داری؟ (عطا صادقی)
- نامه‌ی سرگشوده (امیرحسین یزدان‌بد)
- پژو ۴۰۵‌های داستانی نباید آتش بگیرند… (اشکان نیری)
- متهم ردیف اول… (علی چنگیزی)
- چقدر خوب است ممیزی (فرشاد کامیار)
- ایران‌خودرو از نویسنده‌ی «مرگ‌بازی» شکایت کرد (خبرگزاری ایلنا)
- سکوت همیشه نشانه‌ی رضایت نیست. (پونه ابدالی)
- نشر اکاذیب، توهین، تحریک…(علی معظمی)
- رعایت خط قرمز تا کارخانه‌ی ایران‌خودرو (صادق صادقی)
- احضار رضایی‌زاده به دادگاه (اعتماد ملی)
- نشر اکاذیب (محبوبه موسوی)
- شکایت ایران‌خودرو از یک داستان‌نویس(گفت‌و‌گوی مفصل من و مجتبا پورمحسن در رادیو زمانه)
- و داستان یعنی… (سپینود ناجیان)
- داستان‌نویسان آب‌زیرکاه (نیما رهسپار)
- فرار کن خرگوش…(حامد حبیبی)
- ما نویسنده هستیم (مهدی یزدانی‌خرم)

گام نهم؛ درمجموع خلاصه این‌که بسوزد پدرِ بی‌پولی

سه شنبه, اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۸

دست‌آخر، همه‌ی فهرستِ خریدِ من از نمایش‌گاه کتابِ امسال شد همین هفت کتاب (۱- حقیقت و زیبایی: درس‌های فلسفه‌ی هنر /  ۲- ساختار و تأویل متن /  ۳ و ۴- تاریخ تئاتر جهان ۱ و ۲ / ۵- تاریخ هنر / ۶- نقد ادبی / ۷- تاریخ بیهقی) که در مجموع می‌‌کند به عبارتی هفتاد و هفت هزار و نمی‌دانم چند تومان و من این‌قدر پول ندارم. ناگزیر، با ذوقِ بسیااااار تن‌ها از خدماتِ ویژه‌ی خانوم کوانتومی استفاده می‌کنم! و به شکلی عیان حسادت می‌ورزم به تمام جامعه‌ی ثروت‌مندانِ این مرز و بوم.

گام هشتم؛ عباس صفاری

سه شنبه, اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۸۸

… گفتن که دارد. اصولن معتقد هستم، وقتی آدم با صدای بلند درباره‌ی «عشق» حرف بزند، به انتشار خوبی‌ها و نیکی‌ها کمک شایان توجّهی می‌کند. آدم دوست دارد چنین لذّتی را با همه‌ی مردم شهر سهیم شود تا آن‌ها هم درک کنند عظمتِ شادی را در که قلب آدم غوغا کرده است. درباره‌ی مجموعه‌ی شعر «کبریت خیس» چنین احساسی دارم من. می‌شود گفت من عاشقِ شعرهای «عبّاس صفاری» هستم. ادامه از قبل …

گام هفتم؛ بیست و دوّمین نمایش‌گاه بین‌المللی کتاب تهران تقدیم می‌گردد

دوشنبه, اردیبهشت ۷م, ۱۳۸۸

poster22thtehranbookfair

# تصویر فوق، پوستر بیست‌ و دوّمین نمایش‌گاه بین‌المللی کتاب تهران است که به مبارکی و میمنت طراحی و چاپ و توزیع شده است. از روی همین عکس، ناگفته مشخص است که نمایش‌گاهِ امسال از ۱۶اُم تا ۲۶اُم اردیبهشت‌ماه در مصلای امام خمینی برگزار می‌شود و هم‌اکنون، کارگران مشغول کارند.

# جدای خطوطِ پرفایده‌ی مترو و آن دو ایستگاه بهشتی و مصلّی، شما می‌توانید به‌وسیله‌ی یک‌سری اتوبوس‌های ویژه که به این منظور (یعنی رساندن شما به آستان مقدّس نمایش‌گاه کتاب. ببینین، خورشید و ماه و فلک و این‌ها در خدمت‌اند‌آ، حسابی. کم‌لطفی نکنین دیگه.) در میادینِ انقلاب، آزادی، صنعت، راه‌آهن و پایانه‌ی خاوران (هر مسیر ۱۵ اتوبوس) مستقر خواهند بود و شما می‌توانید با ۲۰۰ تومان ناقابل خویش را به دیار معبود برسانید. تاکسی بی‌سیم بانوان هم برای اقشار مرفه درنظر گرفته شده است که  مایه‌داران می‌توانند استفاده کرده و لذّت ببرند. (تجریه‌ی شخصی، با حذف گزینه‌ی تاکسی بی‌سیم، اتوبوس ارجح‌تر است نسبت به مترو.)

tehran-bookfair060

# نمایش‌گاه کتاب امسال از ساعت ده صبح تا هشت شب آماده‌ی پذیرایی از علاقه‌مندان می‌باشد. لطفن وقت‌تون رو از همین حالا طوری تنظیم کنین تا دیدار با همگی دوستان حاصل آید و پس‌فردا گلایه‌ای درکار نباشد.

# هم‌چون سابق، غرفه‌های ناشران عمومی در سالن شبستان، و غرفه‌های ناشران دانش‌گاهی در طبقه دوّم رواق شرقی قرار دارند و رواق شرقی هم به سالن‌های کودک و نوجوان و کتاب‌های آموزشی اختصاص دارد.

# در ادامه، به عرض می‌رساند دوستان عزیز بسی خوش‌حال باشید که شما امسال نیز از خدمات ارزنده‌ی دفاتر پستی در نمایش‌گاه بهره‌مند خواهید بود.

# و اینک، لبخند بزنید؛ نمایش‌گاه کتاب امسال اینترنت وایرلس هم داره با پنهای باندی دو برابر بیش‌تر از سال قبل! دیگه چی می‌خواین خداییش؟

tehran-bookfair050

# مژده‌ی ویژه؛ مسئولانِ دوست‌دارِ شما مقادیری تسهیلات رفاهی هم درنظر گرفته‌اند برای بازدیدکنندگان عزیز و طبق فرمایشاتِ واصله، یک بسته خدمات فرهنگی شامل ۵۰ نوع خدمات در نمایش‌گاه امسال عرضه می‌شود. که دور از جانِ شما، من خودم نفهمیدم یک بسته‌ی ۵۰ تایی خدمات فرهنگی به عنوان تسهیلات رفاهی یعنی چی؟ امّا امیدوارم شامل خوراکی با تأکید بر تخمه سوسولی، خدمات تلفن همراه، دستشویی با دستمال، چرخ برای حمل کتاب و اشانتیون‌های توپ (مثلن بهمون تاریخ تئاتر جهان با تاریخ هنر هدیه کنن با هر خرید یا چیپس و ماست مو‌سیر) بشود.

# راستی، آقایانِ متولّیِ نمایش‌گاه معرفت به خرج دادن، محبّت کردن و در راه رضای خدا و خلقِ بی‌گناه، کلهم نمایش‌گاه رو با همه‌ی کتب و تیر و تخته و قفسه‌جات و ملّتِ غرفه‌دار و بازیدکننده بیمه کردن از نوع بیمه‌ی مسئولیّت مدنی و حوادث و هر اتّفاقی که در این ده روز، در محدوده‌ی داخلی مصلّی برای هر کسی رخ بده، هزینه رو بیمه‌ی دانا تقبّل می‌کنه. الهی که تن‌تون سلامت ولی گفتم که حواس‌تون باشه سفره‌ای پهن شده، کیسه هم می‌شه دوخت.

# اخبار مربوط به نمایش‌گاه کتاب رو می‌تونین از جراید کثیرالانتشار و سایت‌های اطلاع‌رسانی اینترنتی پی‌گیری کنین یا تله‌تکس شبکه‌ی دو با این‌جا.

# ضمنن، در راستای خدمات خطیرِ من و خیاط‌ باشی در نمایش‌گاه پارسال، به اطلاع می‌رساند امسال نیز می‌توانید از حضورِ مفید و مؤثر ما دو نفر بهره‌مند شوید. “نفری ۲۰ هزارتومان (لطفن توجّه بفرمایید اختلاف قیمت خدمات راهنمایی و مشاوره نسبت به سال گذشته به دلیل احتساب توّرم است.) می‌گیریم به عنوان راهنما، برای کسانی که لیست کتاب دارند ولی فقط دو ساعت وقت دارند که بروند نمایش‌گاه. اگر لیستی هم ندارید٬ علاقه‌مندی‌هایتان را بگویید ۲۵هزار تومان می‌گیریم کتاب‌های مورد علاقه‌تان را سرچ می‌کنیم (فهرست بهتان تحویل می‌دهیم باقلوا؛ با ذکر ناشر و درج قیمت) ضمنن، درصورتی‌که سلسله یادداشت‌های گام به گام تا نمایش‌گاه کتاب را می‌خوانید و احساس می‌کنید راهنمایی شده‌اید نفری ۱۵هزار تومان به شماره حساب خانوم چهارستاره واریز نمایید.” شایان‌ ذکر است حقوقِ خیاط‌ باشی محفوظ است و حق‌الزحمه‌ی ایشان تمام و کمال پرداخت می‌شود. با تشکّر و کمال امتنان.*

*منابع اخبار و عکس‌های این یادداشت؛ + و + و + و + و + و + و + و + و + و + و + و +

گام ششم؛ این سینمایی‌ها

یکشنبه, اردیبهشت ۶م, ۱۳۸۸

darush-mehrjuei Masoud_Kimiaei reza-kiyaniyan abbas-kiyarostamibeyzaei-bahram

۱ . از قرار معلوم تازه‌ترین کتابِ داریوش مهرجویی، با عنوان «به خاطر یک فیلم بلند لعنتی» به نمایش‌گاه کتاب ام‌سال خواهید رسید. من هیچ‌کدام از کتاب‌های ایشان را نخوانده‌ام امّا بالاخره آدم باید از یک‌جایی شروع کند! شاید این یکی را خریدم و خواندم.

۲ . تا وقتی‌که فؤاد نگفته بود، نمی‌دانستم مسعود کیمیایی هم رُمان نوشته است. رفته بود پی «حسد بر زندگی عین‌القضاة» که بعد من سؤال کردم چی هست و از کی هست؟ توضیح که می‌داد، حینِ حرف‌هایش گفت «جسدهای شیشه‌ای» را هم خوانده است قبلن و به‌به ُ چه‌چه! (همین‌طوری‌های حساب‌گرانه البته داخل پرانتز؛ این‌جا می‌گوید که «جسدهای شیشه‌ای» از سوی دو ناشر یعنی «اختران» و «ورجاوند» چاپ شده است با چهارهزار و نهصد تومان اختلاف قیمت؛ یکی ۵۰۰۰ تومان و آن دیگری ۹۹۰۰ تومان!)

۳ . جدای آن کتاب‌های ابداعیِ سعدی و حافظ به روایت عبّاس کیارستمی که کلّی صدا کرد، این آقای کیارستمی دو کتاب هم نوشته است برای کودکان؛ یکی، رنگ‌ها و دیگری، داستان زندگی پرثمر و با افتخار مداد قرمز که کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان چاپ کرده‌ است. (بدیهیاتِ داخل پرانتز؛ من کتاب بچّه دوست می‌دارم.)

۴ . پارسال، کتاب خوبی خواندم که خاطره‌ی خوشِ آن باعث می‌شود به باقی کتاب‌های رضا کیانیان هم نظر داشته باشم.

۵ . این روزهای من با کتاب «نمایش در ایران» بهرام بیضایی می‌گذرد و کلّی بدبختی! بس که حضرت آقا با کلمات قلمبه سلمبه‌ی عجیب و شگفت جمله‌سازی کرده است محضِ روایتِ تاریخِ هنر نمایش در ایران، از تعزیه و عروسک‌گردانی تا خیمه‌شب‌بازی و تئاتر و غیره. بااین‌وجود، دیگر نمی‌توانم بی‌خیالِ نمایش‌نامه‌های او بشوم و باید از خجالتِ آقای کارگردان دربیایم. (داخل پرانتز؛ نشانه‌های این نگارش سختِ بیضایی را در فیلم‌نامه‌ی «سگ‌کشی» دیده بودم وقتی قبل از هر سکانس، به جای عبارتِ معمول «داخلی» نوشته بود «توجای» یا از عبارت نامأنوس «بیرون‌جای» استفاده کرده بود برای «خارجی» دوباره پرانتز باز؛ این‌جا می‌گوید «سگ‌کشی» برای گروه سنّی کودک و نوجوان نوشته شده است. شما امّا عقل‌تان را ندهید دستِ «آدینه بوک»! از ما گفتن.)

گام پنجم؛ با کاروانِ کتاب و عمو پائولو

شنبه, اردیبهشت ۵م, ۱۳۸۸

:: این‌جا کلیک کنین. چی می‌شه؟ شما روی لینکِ موردنظر کلیک می‌کنین و به صفحه‌ای وارد می‌شین که دفترِ مجازی «انتشارات کتاب کاروان» در شبکه‌ی مجازی‌ست.

:: شما رو نمی‌دونم من لمّا وقتی اسم «کتاب کاروان» رو می‌خونم/ می‌شنوم یادِ پائولووو کوئیلووو می‌افتم. البته، این‌طوری نیست که «کتاب کاروان» خودش رو وقفِ عمو پائولو کرده باشه! الان اگه شما یه کوچولو کلیک‌رنجه بفرمایین تا سایتِ این ناشر، از فهرست موضوعی متنوع اون متوجّه می‌شین که فرمول کتاب “کاروان = کتاب پائولو کوئیلو” درست نیست و گستره‌ی کتاب‌هایی که از این ناشر در بازار کتاب توزیع می‌شه طیف وسیعی از آئین‌ها و اسطوره‌ها، مطالعات زنان، حکمت و عرفان، روان‌شناسی تا کتاب‌های شعر یا رُمان‌های خارجی و ایرانی + مجموعه داستان‌های خارجی و ایرانی رو دربرمی‌گیره.

:: در سایت «کتاب کاروان» جدای فهرست موضوعی، ناشر محترم زحمت کشیدن و یه فهرست دیگه رو هم با عنوان «فهرست کتاب‌های پیشنهادی هفته» تهیّه کردن که می‌تونین از این‌ فهرست هم استفاده کنین. فهرست سوّمی هم در این‌جا وجود داره که فهرست کتاب‌های این ناشر به ترتیب حروف الفباست.

:: من یه گشت و گذار حسابی در این سایت داشتم، فهرست‌های مختلف رو هم بررسی کردم. جدای کتاب‌های پائولو کوئیلو {که بخوام/ نخوام خواننده‌ی مشتاقِ در حدّ عاشق داره! یه نگاه کنین به بخش کتاب‌های پرفروش انتشارات کاروان در همین سایت ملتفتِ مطلب می‌شین! ملاحظه می‌کنین که نامه‌های عاشقانه یک پیامبر، مامان و معنی زندگی و کیمیاگر سه کتاب پرفروش این ناشر هستند.} چندین عنوان رُمان و مجموعه داستان خواندنی هم از سوی این ناشر به چاپ رسیده که بسیار سفارش شده‌اند؛ کافکا در ساحل، بیابان، در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند {+حادثه‌ای عجیب برای سگی در شب {}، ساعت‌ها {+مورچه‌ی آرژانتینی {+از آسمون بارون می‌آد لی‌لیا {+}.

:: کتاب‌هایی که درباره‌ی زندگی و سرگذشتِ افراد مختلف نوشته می‌شه یکی از موضوع‌های موردعلاقه‌ی من محسوب می‌شه. اتّفاقن یکی از گزینه‌های آرشیو موضوعی «کتاب کاروان» هم شامل کتاب‌های بیوگرافی است. به قول «آندره موروا»؛ «بعد از کتب آسمانی شریف‌ترین و مفیدترین کتاب‌ها بیوگرافی و شرح حال است.» از ما و ایشون گفتن که غفلت نکنین! چون کتاب‌های این بخش ارزش خوندن دارن، نشون به نشونِ مرد بی‌وطن که خوندنی بود واقعن. در همین راستا ماطلعه‌ی کتاب‌های چه گوارا، چهره‌ی یک انقلابی، زیستن برای بازگفتن، چرا باید کلاسیک‌ها را خواند + شناختی از هرمان هسه (‌بازخوانی تفسیری و انتقادی آثار هرمان هسه) نیز پیشنهاد می‌شود.

:: اگه وبلاگ «یدالله رؤیایی» و شعرهای ایشون رو خوانده باشین، حتمن به من گذشته: امضاء و در جستجوی آن لغت تنها نظر داشته باشین که ضرر نمی‌کنین.

:: بد نیست شرایط تخفیف این انتشارات رو هم بخونین.

:: اگه شما یکی از چندمیلیون مخاطبِ بی‌کارِ این‌جا هستین که تن‌ها واکنش‌تون در برابر این نوشته‌ها و پیشنهادها، دو کلمه حرف حساب با مضمون “دلِ خوش سیری چند؟ پول‌مون کجا بود تو این اوضاع بی‌کاری؟ “ است، می‌خواستم بگم این‌جا شغل هم پیدا می‌شه، شاید به کارتون اومد.

:: بعد، اگه کتابی هم دارین و پی ناشر هستین، این‌جا سر بزنین که ایشالله خیره.

:: برای فیس‌بوک‌بازی هم تشریف ببرین این‌جا.

paulo-coelho-1

:: می‌پرسید عکس این آقای محترم چی بود در میانه‌ی کلام؟ لازم به ذکر است، آقای باشخصیّتِ فوق، خیره به دوردست‌ِ افق‌های زمینی و ذهنی، ایستاده بر کوه‌پایه‌ای با چشم‌اندازی شگفت، با برقِ کشنده‌ی کفش و شالِ قرمز مکش‌مرگِ ما، مردی نیست مگر عمو پائووولو کوئیلووو که خیال نکنم نیاز به معرّفی چندان داشته باشد وقتی اکثریّت جماعت ایرانی، دست‌کم پی خواندنِ کتاب «کیمیاگر» کلهم دچار تحوّلات شدید و عمیق شده‌اند و یک دگردیسیِ شخصیّتی تام و تمام و دگرگونی ۱۸۰ درجه در زمینه‌های ایده‌آلی – آرمانی.

:: جدای «کیمیاگر» با آن «رساله‌ی دلاور اشراق»، مطمئن هستم خاطرات یک مغ، ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد، نامه‌های عاشقانه‌ی یک پیامبر و عطیه‌ی برتر – رساله‌ای درباره‌ی عشق را هم خوانده‌ام و ابدن توضیه نمی‌کنم کسی وقت بگذارد برای خواندن آن‌ها مگر … خب، اگر میل‌تان می‌کشد، بخوانید. این‌روزها من هم دارم کتاب‌های میم‌.مؤدب‌پور را می‌خوانم! یک‌وقتی لازم است اصلن!

:: ضمنن، اگه علاقه‌مند هستین به کتاب‌های پائولو، مرکز پژوهش‌های اسلامی صدا و سیما هم یه کتابی چاپ کرده تحت عنوان نگاهی به آثار و اندیشه‌های پائولو کوئیلو.

:: بعد، اگه خیلی علاقه‌مند هستین به فلسفه‌ی پائولو در زندگی و این‌حرف‌ها، شاید کتاب پیامک‌های پائولو کوئیلو هم به دردتون خورد برای وقت‌ اس‌ام‌اس‌یازی و ….

:: پائولو کوئیلو در فرندفید و توئیتر هم اکانت داره، شاید دل‌تون خواست!

:: برای مشاهده‌ی فهرست کتاب‌های پائولو کوئلیو در آدینه بوک هم بروید این‌جا والسّلام دیگر.

گام چهارم؛ کتاب دا

جمعه, اردیبهشت ۴م, ۱۳۸۸

اصلن، کاری ندارم که کتاب دا در سه ماه پس از انتشار به چاپ بیستم! {این‌جا} رسیده و چاپ چهلم اون در نمایش‌گاه کتابِ ام‌سال {این‌جا} عرضه می‌شه که پیشنهاد دادن این کتاب در مراکز دانش‌گاهی {این‌جا} هم تدریس بشه، که آقایون/ بانوانِ کارگردان‌ها و بازیگرها، {مثلن این آقای بازیگر، داریوش مهرجویی و بانوانِ هنرپیشه‌‌ی مکرّمه ایشون و اوشون با رؤیا خانوم‌شون} متفق‌القول می‌گن دا سینمایی‌ترین کتابی هست که تا الان منتشر شده و کارگردان‌ها عطش دارن برای اقتباس سینمایی از اون و بازیگرها پر از شوق و ذوق هستن برای نقش‌آفرینی در چنین فیلمی. عِرق ملّی و انگیزه‌ی شخصی‌اَم هم تحریک نمی‌شه وقتی بگن “کتاب دا متعلّق به همه‌ی مردم ایران است” امّا، وقتی می‌خونم یکی، خیلی ساده و صمیمی، یه گوشه‌ی وبلاگ‌اَش می‌نویسه: «کتاب دا رو تموم کردم. منقلب‌اَم. راستش از خودم خجالت می‌کشم. خوندن این کتاب رو به افراد زیر ۱۵ سال و کسانی که ناراحتی قلبی دارند توصیه نمی‌کنم.» هی با خودم فکر می‌کنم یعنی چه اتّفاقی می‌افته توی اون هشتصد صفحه‌ی کتاب دا، {این‌جا} که هی دلم می‌خواد یازده هزار تومان بیش‌تر پول داشته باشم!   tehran-bookfair-040

می‌گن؛ کتاب دا تلفیقی از زندگی، زن و جنگ است و حرف‌اَش این است که به مخاطب بفهماند “زندگی با زن معنا پیدا می‌کند” (این‌که بدیهیّات هستش البته) و ایضن می‌گن؛ این کتاب در سه بخش تدوین شده؛ در بخش اوّل صاحاب خاطرات درباره‌ی موقعیت، محل تولد و ماجراهایی که در بصره گذشته توضیح می‌ده. بخش دوّم با مهاجرت از بصره به خرم‌شهر شروع می‌شه که هم‌زمان با انقلاب و جنگ اتّفاق می‌افته. بخش سوّم امّا، زمان دقیقی نداره چون راوی به دلیل از دست دادن پدر و مشکلات و مصائبِ زندگی‌اَش دچار گم‌بودگی بوده در اون مقطع و غیره.

در ادامه می‌گن؛ با این‌که کتاب دا یک خاطره‌نوشت است و نویسنده‌ی اون حرفه‌ای نیست و تن‌ها در شکل کتابت و نه به اصالت کتاب نوشته شده امّا این خاطره‌گفت به شکل طبیعی در کنار هم قرار گرفته +  تصاویر خوب، مونولوگ‌ها و دیالوگ‌های جذّاب.

ضمنن می‌گن؛ برای درکِ کتاب دا، خوب است آدم دو کتاب “خرم‌شهر و جنگ” و “روزشمار جنگ تحمیلی” را هم بخواند.

×××

من می‌گم، گیرم کتاب دا شاه‌کار هم باشه، اصلن جنگ و صلح، که این خانوم‌های سادات هم خودِ تولستوی، چرا این‌قدر گرووووون؟ من می‌گم، چه‌قدر آدم یادِ “هزاران خورشید تابان” می‌افته با هم‌این شرح و توضیح خلاصه حتّا! من می‌گم، حال‌تون خوبه شما؟ یعنی چی برای درکِ یک کتاب، دو کتاب دیگه هم بخونیم؟ حالا ما بی‌کار، کلّن ملّت هم آره؟

×××

نظر شما چیه؟ کتاب دا رو اضافه کنیم به فهرستِ خرید؟

گام سوّم؛ صد کتاب خواندنی

پنجشنبه, اردیبهشت ۳م, ۱۳۸۸

در راستای انتخاب کتاب، به ویژه رُمان، از کتاب‌هایی که باید پیش از مرگ خواند غفلت نکنید.

ضمناً شما می‌توانید از این فهرستِ ۱۰۰ رُمانِ بهتر به انتخاب منتقدان که در «رادیو زمانه» منتشر شده یا فهرستِ صد کتاب خواندنی به انتخاب خوانندگان وبلاگ «از پشت یک سوّم» هم استفاده کنید.

در ادامه، از کتاب‌های برگزیده‌ی آقایانِ جایزه‌ی نوبل در بخش ادبیات {+ این}ِ هم دیدن بفرمایید بل‌که موردپسند واقع شد.

tehran-bookfair-030

بعد، اگر این‌قدر حس و حوصله ندارید، پیشنهاد می‌کنم بی‌خیالِ این صدتایی‌ها، به همان ده عنوان کتاب بسنده کنید که سامرست مؤام در کتابِ خودش، یعنی درباره‌ی رُمان و داستان کوتاه، یاد کرده از آن‌ها و توضیح داده که چرا و چگونه «جنگ و صلح»،«بابا گوریو»،«دیوید کاپرفیلد»،«برادران کارامازوف»،«مادام بواری»،«سرخ و سیاه»،«موبی دیک»،«بلندی‌های بادخیز»،«غرور و تعصب»،«تام جونز» بهترین رُمان‌های دنیا هستند. دست‌کم خیال‌تان راحت است، بهترین‌های ادبیات جهان را خوانده‌اید.

گام دوّم؛ سکه یا ستاره، مسئله‌ کدام است؟‌

چهارشنبه, اردیبهشت ۲م, ۱۳۸۸

شما را نمی‌دانم از کی، من امّا چهارسال بیش‌تر نیست که پول می‌دهم بابتِ کتاب قصّه و رُمان. قبل‌تر تا یادم هست دخیلِ کتاب‌خانه بودم. تا وقتی دانش‌آموزِ هنرستان بودم، کتاب‌خانه‌ی امیرکبیرِ کرج، بعدتر کتاب‌خانه‌ی مدرسه‌ی پیش‌دانش‌گاهی و از سالِ ۱۳۷۹ تا همین چهارسال پیش، در کتاب‌خانه‌های دانش‌گاه‌مان (در بیش‌تر دانشکده‌هایش) حضور فعّال داشته‌ام.

به خیالِ من، لازم نبود آدم هزینه کند بابت کتاب‌هایی از این دست، یعنی ادبیات داستانی، و ترجیح می‌دادم کتاب‌های روان‌شناسی و جامعه‌شناسی را در کتاب‌خانه‌ی شخصی‌ام داشته باشم. خیلی رُک بگویم، فکر می‌کردم حرام کردن پول است اصلن. امّا باید لذّت خریدن و خواندنِ ادبیاتِ داستانی را مزه‌مزه کرده باشید، باید از لابه‌لای داستان‌‌های نویسندگان مختلف گریزگاهی به دنیا پیدا کرده باشید تا دیگر نتوانید در برایر چنین وسوسه‌ی دل‌پذیری مقاومت کنید. حق با محمّد است، در فهرستِ برندگان جوایز ادبی تنها کتاب قصّه و داستان با رُمان پیدا می‌شود که شاید زیاد هم جدّی و مهم به نظر نرسند. امّا به نظر من، ادبیات هم یک‌جور منفعتِ مهربان دارد که خواننده را بی‌نصیب نمی‌گذارد از آگاهی و جدای پرورش ذهن، حظّ دل را هم باعث می‌شود. شاید مهم‌ترین فایده‌ی ادبیات، برانگیختن خیال و رؤیا باشد به علاوه‌ی لذّت بردن از زیبایی. من بسیاری از تجربه‌های عاطفی و عکس‌العمل نسبت به موقعیّت‌های انسانی را در متن کتاب‌های داستانی آموخته‌ام و همین اندازه‌ی فعلیِ درک و بصیرتِ خودم را به قدر زیادی مدیون هستم به ادبیات و شخصیّت‌های داستانی و قهرمان‌های رُمان‌هایی که خوانده‌ام.

قبول دارم که جوایز ادبی مؤثر هستند؛ هم در معرّفیِ کتاب‌های خوب برای خوانندگان، هم یک آب‌باریکه‌ای هستند برای نویسندگان و رقابت محضِ جایزه، می‌شود بهانه‌ای برای رشد و تعالی ادبیات داستانی امّا، …. خودمانیم، گاهی این آقایانِ جوایز ادبی یک‌جور بی‌سلیقه‌گیِ ضایع دارند. آن‌وقت، یعنی ما با طناب این‌ها برویم توی چاه یا خودمان را دار بزنیم؟ برای نمونه، از میان کتاب‌هایی که اسامی آن‌ها در فهرستِ برندگان جوایز ادبی سالِ گذشته آمده است، من مردی که گورش را گم شداین) با اژدهاکشان و هاکردن را خوانده‌ام. حالا اگر قرار باشد به سلیقه‌ی خودم این سه کتاب را اولویت‌بندی کنم که مثلاً بهترین کتاب، چهارستاره بگیرد. به ترتیب که اسم بردم، سه ستاره، دو ستاره و یک ستاره می‌دهم به این سه کتاب که هر سه مجموعه داستان کوتاه هم هستند.

مفیدآقای مرتضا کربلایی‌لو را نخوانده‌ام امّا، زنی با چکمه‌ی ساق‌بلند سبزش را چرا و به این کتاب هم با اغماض دو ستاره می‌دهم و نتیجه می‌گیرم باید از خیرِ خواندن مفیدآقا گذشت.

tehran-bookfair-020

درباره‌ی گوساله‌ی سرگردان، می‌دانم که داستانی است درباره‌‌ی دفاع مقدّس و آدم‌های جنگ. جایزه‌ی ویژه‌ی کتاب سال دفاع مقدّس + جایزه‌ی ادبی اصفهان و جایزه‌ی منتقدان و نویسندگان مطبوعاتی را هم بُرده است. امّا من این کتاب را نمی‌خوانم برای این‌که با ادبیات مقاومت میانه‌ی خوبی ندارم. گیرم، جایزه‌ی نوبل بدهند به «مجید قیصری»! ترجیح می‌دهم بروم کتاب‌های داستانِ کودکانه بخرم و بخوانم. سلیقه‌ی من این‌مدلی است دیگر. یا درباره‌ی انجمن مخفی نیز بگویم خدمت شما که این کتاب هم یک رُمان تاریخی است که به عنوان کتاب برگزیده‌ی جایزه‌ی شهیدغنی‌پور و قلم زرین انتخاب شده و به امید خدا چاپ سوّم آن به نمایش‌گاه کتاب می‌رسد. خب، واضح و مبرهن یک دوست‌دار و علاقه‌مندِ ادبیات تاریخی، قدم‌رنجه می‌کند تا غرقه‌ی مرکز اسناد انقلاب اسلامی و رُمان انجمن مخفی را ابتیاع می‌فرماید امّا یک شیفته‌ی شعر، می‌رود تا غرفه‌ی نیستان به هوای «ترنّم داووی سکوت» که مجموعه‌ی غزل است از «فربان ولیئی» تا هی زمزمه کند با خودش؛ “سکوت، پنجره، دریا، فقط تماشا کن .. ورود رود به ژرفا، فقط تماشا کن .. وفور سرخی و سبزی، وقوف ناب نسیم .. سماع عرشی افرا، فقط تماشا کن.. به رنگ سیب و انار و بهار آمده است .حقیقت است نه رؤیا، فقط تماشا کن ..“*

این را هم بگویم محض ته‌نوشت، حالا اگر رفتید از  آثار منتخب جوایز ادبی، یک فهرست شخصی تهیّه کردید، کتاب‌های موردنظر را خریدید، خوش‌تان نیامد، خانومِ چهارستاره را تیرباران نکنید با لعنت و حرفِ بی‌راه! گفته باشم که بعد حکایت شما هم نشود عینهو من وقتی از همه‌ی کتاب‌هایی که سال قبل فهرست کرده بودم {این‌جا} تن‌ها زندگی مطابق خواسته‌ی تو پیش می‌رود را پسندیدم با چهار ستاره‌ی کامل و دپیلم افتخار و کلّی دست‌مریزاد برای «امیرحسین خورشیدفر» که اگر این کتاب را خواندید، فحش‌تان آمد، نوش جان من اصلن!

گام اوّل؛ چگونه بشود که آدم کتابِ حسابی انتخاب کند؟

سه شنبه, اردیبهشت ۱م, ۱۳۸۸

صدقه‌سریِ نمایش‌گاه کتاب، یکهو توی ده روز آدم با هزاران جور کتاب روبه‌رو می‌شود. حالا اگر شما تحقیقات لازم را انجام نداده باشید و به قدر کافی اطلاعات کسب نکرده باشید … هان؟ … یعنی چی می‌شه؟ خب، خیلی ساده است. شما رسمن یه یک گیجول تبدیل می‌شوید! می‌پرسید چرا؟ برای‌ این‌که قدم‌رنجه می‌کنید تا مصلّای تهران، هی میانِ انواع و اقسامِ کتاب پرسه می‌زنید و درنهایت، دست‌خالی برمی‌گردید منزل، درحالی‌که ذخایر مالی جیب‌تان را صرف ساندویچ و آیس‌پک و تنقلات کرده‌اید.

پس، یادمان بماند، ابتدایی‌ترین اقدام برای حضوری مفید و مؤثر در نمایش‌گاه کتاب این است که آدم یک فهرستِ حسابی از کتاب‌های خوب تهیّه کند.

پیدا کردن یک کتاب‌خوانِ قهّار که کتاب‌های خوب را بشناسد کار ساده‌ای نیست. امّا، خوش‌بختانه یک جاهایی اختراع شده است در حوزه‌ی ادبیات به نام «جوایز ادبی» که عدّه‌ای از نویسندگان و منتقدان را اجیر می‌کند تا آن‌ها جلوتر از ما بنشینند کلهم آثار منتشرشده در سالِ پسین را مطالعه کنند، بعد، ایشان زحمت می‌کشند کتاب‌های موردنظر را در گروه‌های مختلف {از نظر فرم و محتوا} به‌گزین می‌کنند، بعد‌تر، فهرستی از کتاب‌های منتخب را می‌دهند دست صاحابِ جوایز ادبی، ایشان هم به چندتا از این کتاب‌ها جایزه می‌دهند. ما هم می‌بینیم این کتاب‌ها جایزه گرفته‌اند، واسه‌ی تبرّک هم شده کتابِ سکّه‌دار می‌خریم و می‌خوانیم بل‌که هم ثروت‌مند شدیم و دست‌آخر فهمیدیم که علم و ثروت مترادف بودند و نه یکی بر دیگری برتری داشت و نه دیگری بر یکی.

امّا، زود خوش‌حال نشوید. یعنی ما می‌توانیم از این آقایانِ صاحاب جوایز یا آن نویسندگانِ خیال‌پردازِ داستان‌نویس زرنگ‌تر باشیم؟ چه همه سادگی. ایشان زودتر دستِ ما را خوانده‌اند و با پیش‌بینی سالِ اصلاح الگوی مصرف، بیش‌تر آقایانِ جوایز ادبی، هیچ کتابی را لایقِ سکّه، و به طبع آن، ما را هم سزاوار علم و ثروت ندانسته‌اند.

برای نمونه، عزیزانِ ما در دوره‌ی هشتم از برگزاری جایزه‌ی «گلشیری» هیچ بنی‌بشری را لایق جایزه ندانستند و گفتند کلهم آثار منتشرشده واجد کیفیت نازل هستند. (حالا من نمی‌فهمم کلن این واجد کیفیت نازل یعنی چی؟ می‌خوان فحش هم بدن، لای زرورقِ سخت می‌پیچن، به تنِ خودشون هم نمی‌چسبه!) یا دوره‌ی نهم از جایزه‌ی «مهرگان ادب» هم برگزار نشد اصلن. جایزه‌ی «روزی روزگاری» هم رتبه‌ی اوّل و کتاب برگزیده نداشت. این یعنی چی؟ یعنی کلّی پول اضافه که می‌شود با آن بستنی و نوشابه یا سیب‌زمینی سرخ کرده خرید. چراکه متعاقبِ کاهشِ تعدادِ کتاب‌های برگزیده، انتخاب ما محدودتر می‌شود، درنتیجه پول بیشتری ته جیب‌مان باقی می‌ماند و این‌گونه می‌شود اصلاح الگوی مصرف!

عجب‌آ. آدم که نباید این‌قدر دله باشد و بابتِ فقر فرهنگی و ادبیِ کشورش خوش‌حال بشود. همش به خاطر چندتا چیپس و پفکِ اضافه؟ دست نگه دارید. فهرستِ آثار برگزیده‌ی دوره‌های قبلِ جوایز ادبی را هم نگاه کنید. از کجا معلوم همه‌ی کتاب‌های منتخبِ گذشته را خوانده باشید؟ علاوه ‌بر آثار برگزیده، یک نگاهی هم بیندازید به آثاری که نامزد دریافت جایزه بودند. امتیازی است برای خودش. بی‌زحمت، روی لینک‌های همین یادداشت کلیک‌رنجه بفرمایید، ان‌شاء‌الله که راه و چاه و صد البته، کتاب‌های موردنظر خودتان را پیدا می‌کنید و عاقبت‌به‌خیر می‌شوید.

tehran-bookfair-010

قبل از کلیک‌باران نمودنِ لینک‌های مرتبط، فهرستِ کتاب‌هایی که در سال ۱۳۸۷برنده‌ی جوایز ادبی شده‌اند یا مورد تقدیر و تشکّر قرار گرفته‌اند خدمت شما ارائه می‌گردد جهت استحضار و اقدام لازم؛

# فصل آخر نوشته‌ی گیتا گرگانی

# مردی که گورش گم شد نوشته‌ی حافظ خیاوی

# از یاد رفتن نوشته‌ی محمّدحسین محمّدی

# هاکردن نوشته‌ی پیمان هوشمندزاده

# گوساله‌ی سرگردان نوشته‌ی مجید قیصری

# آن گوشه دنج سمت چپ نوشته‌ی مهدی ربی

# مفیدآقا نوشته‌ی مرتضی کربلایی‌لو

# بوی خوش تاریکی نوشته‌ی قاسم شکری

# قاعده‌ی بازی نوشته‌ی فیروز زنوزی جلالی

# انجمن مخفی نوشته‌ی احمد شاکری

# دستور زبان عشق سروده‌ی قیصر امین‌پور

# ترنم داوودی سکوت سروده‌ی قربان ولیئی

# اژدهاکشان نوشته‌ی یوسف علیخانی

×××

:: لینک‌های مرتبط؛ جایزه‌ی منتقدان و نویسندگان مطبوعاتی + جایزه‌ی ادبی یلدا + دوره‌ی هفتم جایزه‌ی مهرگان ادب و این هم نامزدهای جایزه‌ی مهرگان ادب در سال ۱۳۸۵ + جایزه‌ی ادبی جلال‌آل‌احمد + جایزه‌ی ادبی پروین اعتصامی + جایزه هوشنگ گلشیری + جایزه‌ی ادبی اصفهان + جایزه‌ی روزی روزگاریاین) + جایزه‌ی واو

سری جدید حساب و کتاب‌هایی برای یک نمایش‌گاه (آنونس)

شنبه, فروردین ۲۹م, ۱۳۸۸

در راستای این خبر، چهار ستاره مانده به صبح برگزار می‌کند؛

سری جدیدِ حساب و کتاب‌هایی برای یک نمایش‌گاه

poster-21th-tehran-bookfair

قسمت‌های قبلی؛ (۱ و ۲ و ۳ و ۴ و ۵ و ۶ و  ۷ و ۸ و  ۹ و  ۱۰ و ۱۱ و  ۱۲)

حساب و کتاب‌هایی برای یک نمایشگاه – ۱۲

یکشنبه, اردیبهشت ۲۲م, ۱۳۸۷

:: سال دوّم دانشگاه، یک درسی داشتیم تحت عنوان بازدید از مؤسسات که بارو‌بندیل می‌بستیم به قصدِ تماشا و کنکاو در زیر و بم مؤسسه‌ها و نهادهای خدماتی و اجتماعی و درمانی مثلن، پرورشگاه و آسایشگاه و بیمارستان و … یک‌بار، استادمان هماهنگ کرده بود با یک بیمارستانِ خصوصی تخصصی در فلان‌جای شمالِ تهران. ما در برابر عظمت و جبروتِ این بیمارستان انگشت به دهان مانده بودیم از شدّت حیرت. تو بگو هتل اصلن با کادر پرستاری و پذیرشِ شیک و خوشگل. دکور فوق‌العاده در بخش ورودی و راه‌پله‌ها و سالن‌ها پُر از کاشی‌های فیروزه‌ای و آکواریوم‌های بزرگ و سفال‌های رنگی و بلورجاتِ زیبا. آن وقت هزینه‌ی هر شبِ بستری شدنِ در چنین بهشتی و حمل و نقل با هلی‌کوپتر آمبولانس! خیال می‌کنید چقدر ناقابل است؟!!!

:: بعدِ بازدید، باید گزارش می‌نوشتیم درباره‌ی آن بیمارستان که عیب و اشکال کارش را ذکر می‌کردیم و از این حرف‌ها. هیچ‌کدام از بچه‌های کلاس نتوانسته بودند گزارش بنویسند بس که کارشان درست بود مسئولانِ این بیمارستان. تازه، بیماری هم بستری نبود در آنجا که ما بخواهیم از نگاه او بررسی کنیم معایب موجود را. مگر دوتا مهتابی سوخته در اتاق کنفرانس آنجا که اکثرن برای خوشمزگی! و اعتراض همان را نوشته بودیم به علاوه‌ی یک متنی از کتاب بی‌بال‌پریدنِ قیصر امین‌پور {روحش شاد} که درباره‌ی تفاوت‌های شمال شهر و جنوب شهر است. این متن را من اضافه کرده بودم به ته گزارشم. استاد هم، همین گزارش ما را به عنوان نمونه‌ی شورش و بلوا و نفهمی و فلان سرکلاس خواند که چرا شما فرهنگِ تکنولوژی و پیشرفت و توسعه ندارید؟ من این همه شما را برده‌ام یک بیمارستان کاردست ببینید، ادا و اطوار درمی‌آورید که چی؟ حالا، حرف ما چی بود؟ ما می‌گفتیم آخه کدام بنده خدایی این‌قدر پول بی‌زبان دارد که برود در آن شمال‌شهر و بیمارستان فوق مدرن بستری کند خودش را؟ ایشان باز حرف خودش را زد که هستند مردمانِ ثروتمندی که باید متناسب با شخصیّت و موقعیّت‌ و امکانات‌شان بهره‌مند شوند از خدمات اجتماعی و درمانی و ما هی جِزّ جگر می‌زدیم برای آن مردمان بسیارتری که هشت‌شان گرو‌ نه‌شان هست و پی حداقل قوت و غذا و مانده‌ی خرج دارو و توی بیمارستان‌های دولتی هلاک می‌شوند از شدّت بی‌توجّهی و بی‌رسیدگی و … نمونه‌اش همه‌ی بچّه‌های همان کلاس خودمان که عمرن هیچ‌کدام اینقدر توان مالی نداشتیم {و نداریم} که بتوانیم در آن بیمارستان بستری شویم خدای ناکرده!

:: القصه، این خاطره را حکایت کردم که شکایت کنم بابت این همه هزینه‌ی اضافی که خرجِ ساختِ آن مصلای تهران شده است!!! آن‌وقت کاربرد این بنای عظیم چی هست؟ یک‌نفر به من بگوید غیر از سالی یک‌بار اقامه‌ی نماز عیدفطر و ده روز نمایشگاه کتاب و پوشاک و خوراکِ بهاره و دفاع مقدس و … موارد استفاده‌ی دیگر مصلا چیست؟ آن هم درحالی‌که، فضای نمایشگاه بین‌المللی تهران نیز عاطل و باطل مانده است. مسئله‌اش چه بوده؟ ترافیک و حمل و نقل و فلان و بهمان. یعنی، الان حل شد؟ خدا شاهد است که ما هربار رفتنِ به نمایشگاه بیشتر از نیم ساعت در همان تونل رسالت گرفتار شده بودیم و انگاری معضل پارکینگ و اینها هم بود که دیگران گفته‌اند.

:: بعد، شما که زحمت کشیده‌اید عدّه‌ای را به کار گرفته‌اید تا از من بپرسیدِ نمایشگاه باشند! پول مفت داشته‌اید که بدهید بابت حق‌الزحمه‌ی آنها تا بنشینند آنجا کیک و ساندیس بخورند و هی ما را هدایت کنند به جلو! نمی‌شد قدری هم درباره‌ی جای غرفه‌ها، سالن‌ها و ناشرها برای ایشان توضیح بدهید دست‌کم چیزی بیشتر از ما سرشان بشود!!! که مشغول راهنمایی مردم بودیم به طور مجانی!

:: ضمن اینکه، ده درصد تخفیف یعنی چی اون وقت؟ این کتاب‌فروشیِ نزدیکِ خانه‌ی ما که بیست درصد تخفیف می‌دهد روی کتاب‌هایش در راستای بُریدنِ پای ما از نمایشگاه!!! اینکه آدم یک کتاب ۲۳۰۰۰ تومانی را بخرد ۲۰۷۰۰ تومان یعنی خیلی خوب است به نظر شما؟! یعنی الان سیاست‌های تشویقی شما کلّی ما را ترغیب کرده است برای خواندنِ کتاب و علم‌اندوزی و دانش‌طلبی و … گوربابای آن دو دقیقه وقتی، برنجِ {کیلویی} کمتر از ۳۰۰۰ تومان یافت نمی‌شود دیگر و فرهنگِ هزاره‌ی پارسال {مثلن}۸۰۰۰ تومان، امسال شده ۱۲۰۰۰ تومان!

:: راستی، خودتان {خانواده‌ی عمو ارشادینا} خجالت نمی‌کشید بابتِ چاپ و انتشار این کتاب‌های چیپ و بی‌محتوای روان‌شناسی عامه‌ در حد پنیر و قورباغه و عشق‌های فهیمه رحیمی‌گونه و فلسفه‌هایی در حد کریستین بوبن و پائولو کوئیلو؟!!! و خودآموزهای چگونه چت کنیم و چگونه وبلاگ بنویسیم و آموزشی‌های انتخاب رشته‌ی کامپیوتری و هزار تست و نکته‌ی کنکورِ کارشناسی و ارشد و دکترا و …

:: ما امسال بابتِ خریدِ کتاب یک قران هم از جیب خودمان خرج نکردیم {ایضن برای خرید خوردنی‌جات هم + اینکه، تعدادی از کتاب‌ها هم کادوی تولّدمان بودند که جلوی درب نمایشگاه دریافت کردیم.} وگرنه، با یک جیب پُر از شپش هیچ کوفتی نمی‌دهند به آدم. همه‌‌اش نوشته شد به حساب‌مان که بدهکار ِ زهره جان باشیم تا وقتی که دستمزدمان را بگیریم از آن مجله‌ی لعنتی! بعدِ دو ماه بی‌پولی شدید و کلّی هزینه‌ی تلفن و … می‌بینید که ما آدم پولداری نیستیم. بیشتر عاشقیم.

:: از همه‌ی نمایشگاه کتاب، من یک پسر عرب را دوست داشتم در غرفه‌ی دارالآفاق که سیاه‌چرده بود و وقتِ فارسی حرف‌زدن‌های من و زهره، ریسه می‌رفت از خنده در حینِ شرم ِ زیاد. بعید بود از عرب جماعت با آن تصوّر غالبی معمول. و یکی دیگر در غرفه‌ی دارالفکر که مای تندتند حرف بزن! لکنت گرفته بودیم وقتِ همان سلام گفتن و پرسیدنِ اینکه کتاب الایضاح را دارند یا نه؟

:: قابل توجّه دوستان که تمایل دارند چند ماه بعدتر، در روز تولّدمان ما را خوشحال کنند با هدیه‌های قابل‌شان. ما بسیار علاقه‌مند هستیم دست‌کم این ده کتاب را داشته باشیم در کتابخانه‌مان. زحمتِ خریدِ «جنگ و صلح» و «موبی دیک» و «غرور و تعصب» را خودمان تقبّل کرده‌ایم. شما اگر باقی کتاب‌ها را هدیه کنید ما یک دنیا ممنونِ لطفِ بی‌اندازه‌تان می‌شویم دربست تا آن دنیا.

:: این هم فهرستِ کامل کتاب‌هایی که پی برگزاری نمی‌دانم چندمین نمایشگاه بین‌المللی کتابِ تهران به کتابخانه‌ی کوچک ما اضافه شد؛

  1. دستکش قرمز (نشر مرکز)
  2. انگار گفته بودی لیلی (نشر مرکز)
  3. سرخی تو از من (نشر مرکز)
  4. زن تسخیرشده (نشر مرکز)
  5. زندگی مطابق خواسته‌ی تو پیش می‌رود (نشر مرکز)
  6. مکالمات فرانسوی (نشر چشمه)
  7. کتاب هول (نشر چشمه)
  8. ها کردن (نشر چشمه)
  9. دری لولاشده به فراموشی (نشر چشمه)
  10. تأویل ملکوت (انتشارات نیلوفر)
  11. سوءظن (نشر ماهی)
  12. محرمانه مستقیم؛ لطفاً خواننده‌ی محترم شخصاً ملاحظه فرمایند (نشر لوح زرّین)
  13. خیمه‌گاه (انتشارات سروش)
  14. سلامنامه (انتشارات سروش)
  15. بیت الاحزان (انتشارات سروش)
  16. ذوالفقار (ناشر: دفتر نشر فرهنگ اسلامی)
  17. ضامن آهو (نشر خادم الرضا)
  18. ما سخاوتمند‌ترین مردم دنیا هستیم (ناشر خورشید باران)
  19. حکایت بیرونی (ناشر مؤسسه جام جم)
  20. کیمیای عفو (ناشر: دفتر نشر فرهنگ اسلامی)
  21. خبرنگار بدون مرز (نشر تبارک)
  22. گیرنده: دخترم (انتشارات سروش)
  23. او که دلتنگی‌هایم را می‌شناسد… (ناشر: دفتر نشر فرهنگ اسلامی)
  24. زن باش (ناشر: دفتر نشر فرهنگ اسلامی)
  25. دخترانه (نشر تبارک)
  26. دوازده گام به سوی ناکامی (نشر تبارک)
  27. یادداشت‌های روزانه‌ی ویرجینیا وولف (نشر قطره)
  28. نویسنده نمی‌میرد، ادا در می‌آورد (انتشارات ورجاوند)
  29. ده جُستار داستان‌نویسی (نشر چشمه)
  30. سمتِ تاریکِ کلمات (نشر چشمه)
  31. در چشم تاریکی (نشر افق)
  32. نفرین خاکستری (نشر افق)
  33. با من به جهنم بیا (نشر افق)
  34. قدم‌بخیر مادربزرگ من بود (نشر افق)
  35. امروز سی تا ببر را داغون می‌کنم (نشر افق)
  36. جودی دمدمی (نشر افق)
  37. سلاخ‌خانه‌ی شماره‌ی پنج (نشر روشنگران و مطالعات زنان)
  38. گرنیکا (نشر ققنوس)
  39. جمعه بیست و هشتم روی صندلی لهستانی (نشر ققنوس)
  40. عشق روی چاکرای دوّم (نشر ققنوس)
  41. شناخت سازهای ارکستر سمفونیک ۱ و ۲ (شرکت چاپ و نشر)
  42. مبانی نظری موسیقی ایرانی (شرکت چاپ و نشر)
  43. سازشناسی ایرانی (شرکت چاپ و نشر)
  44. رمز و داستان‌های رمزی در ادب فارسی (نشر علمی، فرهنگی)
  45. سمفونی رنگ‌ها (ابتکار دانش)
  46. جیم دگمه (کانون فکری و پرورشی کودکان و نوجوانان ایران)
  47. میگل (کانون فکری و پرورشی کودکان و نوجوانان ایران)
  48. کودک، سرباز، دریا (کانون فکری و پرورشی کودکان و نوجوانان ایران)

:: با تشکّر از خیاط باشی جان، شیوای عزیز + این آقای محترم و زهره جان و خواهر عزیزش، مریم بانو و صد البته، سپاس بسیار از حضرت ایشون بابت راهنمایی‌های ارزنده‌شان و نوه‌ی شیرین و شیطان و نازنین‌مان، صدرا جان!

:: حساب و کتاب‌هایی برای یک نمایشگاه تمام شد.

{عکس‌ها از flickr}

حساب و کتاب‌هایی برای یک نمایشگاه – ۱۱

شنبه, اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۷

و امروز، باران آمد حتّا در مصلی! طفلک کتابا، بچّه‌ها! خیس شده بودند عینهو کتاب کبرا و موشای آب کشیده‌ی حیوونکی!!!

نمایشگاه کتاب

دوستان زحمت‌کش مشغول ایزوگام‌مالی بر روی دریچه‌های سقفِ سالن‌های زیر‌زمینی! دست‌شون درد نکنه.

نمایشگاه کتاب

حالا ما یه وجب آدم ِ ناقابلیم که می‌تونیم رد بشیم از لای این میله‌ها، آدمای گنده باید چی کار کنن؟

نمایشگاه کتاب

بعدِ آنتونی رابینز و لئو بوسکالیا و باربارا و کاترین پاندر و اینا … نوبتِ پل مکنای کچل شده دیگه!

نمایشگاه کتاب

غرفه‌ی کتابای گاج دکور معرکه‌ای داشت با شمایل عظیم تخت‌جمشید. کلّی هم شیک بود خدایی!

:: به قول خیاط این همه ناز کردنت چی بود پس؟ می‌بینید که کار ما شده هی تردّد در مسیر کرج- نمایشگاه!

:: به یاد بچّگی‌هامون زده بودیم به دلِ بخش کودکِ نمایشگاه با زهره. چقدر اون کتابای خانوم طائرپور و آقای رحماندوست دوست‌داشتنی‌تر شده‌اند توی این سن و سالِ کمی مونده به موتِ ما؛ ماجرای احمد و سارا، احمد و ساعت، احمد و نی‌نی کوچولو، نگهبان چشمه … ووو …

:: قدیما، سروش نوجوان کلّی کتابِ رُمانِ گروه سنّی‌دار معرفی می‌کرد که هیشکی واسه ما نمی‌خرید! امروز چندتایی خریدیم واسه خودمون؛ مثلن، جیم دگمه، میگل، کودک، سرباز و دریا

:: این بار ملتفتِ کتابِ سید علی شجاعی عزیز هم شدیم که با عنوان ستاره‌هایی که خیلی دور نیستند به چاپ رسیده است. حیف که خودشان نبودند تا ما تبریکاتِ صمیمانه‌ی زیادمان را تقدیم کنیم به دو جهت!

:: و امّا، سمفونی رنگ‌ها که در فاصله‌ی نمایشگاه تا کرج بلعیدم غزل‌هایش را. نمی‌دانید چه مزه‌ای دارد  غرق شدن در عاشقانه‌های این آقا. به خصوص، اگر عشقِ شگفت و شیرینِ ایشان را شنیده‌ و دیده باشد آدم، آن وقت یک‌حالی دارد این شعرها که ناگفتنی‌ست …

+ حساب و کتاب‌هایی برای یک نمایشگاه ۱۰ – ۱

خوراک وبلاگ

Free counter and web stats
Meta