چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

baby1

… این خود زن‌ها هستند که به تنهایی بچّه‌ها را به وجود می‌آورند، تنها با دیوانگی‌های قلب‌شان.

کریستین بوبن

baby3

هی من شماره تلفن‌اَت را بگیرم و تو سپرده‌ باشی به آن خانوم ِ پُراَدای اپراتور که یک‌ریز بگوید: بابای بچّه‌ی موردنظر دردسترس نمی‌باشد. خیال می‌کنی فرقی می‌کند؟ هیچ‌چیز از قهرمان شدن تو جلوگیری نمی‌کند. تو بزرگ‌ترین شانس ِ تقدیر عاشقانه‌ام بودی و بچّه، ابتدای قصّه‌ای است که من دوست می‌دارم. ما هرگز ازدواج نکردیم ولی، من بابای بچّه‌اَم را در تو پیدا کرده‌ام. درست همان روزی که کمی مانده بود به ظهر و تو ایستاده بودی جلوی میز اِل ِ منشی ِ شرکتی که خودت مدیرعامل‌اَش بودی. من بچّه خیلی دوست دارم. پس، حامله می‌شوم و یک بچّه برای خودم به دنیا می‌آورم. به گردش می‌روم و کالسکه‌ای را هل می‌دهم که بچّه توی آن است و این‌طوری، از زندگی‌اَم لذّت می‌برم.

baby4

پیامک نوشتم برایت، با سلام و علیک و لبخند که آقا، از بوسه‌های معصوم ِ شما در تاریکی‌های آن شب، بچّه‌ای توی دلِ من پیدا شده است. لطفاً خودت را به نزدیک‌ترین خوابِ من برسان که بچّه همه‌ی حجّت من است به شاعری. شما باید شاهد باشی که ذوقِ سرودن‌اَم از کدام جان آمده است.

به پاسخ نوشتی برایم؛ رسوایی!

ashna-ye-khiyaban-ha

روزی بود و روزگاری، عاشق‌‌ات شدم. جدّی جدّی. قرار نبود به این همه بی‌قراری. کسی از من سؤال نکرد. یکهو دیدم زنی در من به راه افتاده است با ویار گوجه‌سبز و هلو. توی این شهر ِ لامروّت، تنهایی و بدنامی که مچِ هم بشوند دیگر می‌ماند فاتحه و صلوات و حلوای شب هفت. من امّا، زنِ زندگی بودم بی‌خیالِ ریسکش. خاطرخواهی بی‌سرنترس که نمی‌شود. گوشه میلی هم تو داشتی لابُد که تا اینجای واقعه رسیده‌ایم هر دو. برای من پُر از رنگ و صدا بوده است این همه وقت. می‌بینی، مادرم که به خواب هم نمی‌بیند شور و حشر دخترکش را. من، هنوز عاشقتم ولی، با همه‌ی اندوهی که توی دقیقه‌هامان هست. می‌‌خوانی؟ نوشتم دقیقه‌هامان! معتقدم، من و تویی که مایی نداشته باشد هم، تماشایی است. خیال کن یک‌طرفگی جاده‌ی چالوس وقتای شلوغی و ترافیک هم، چیزی کم نمی‌کند از زیبایی‌اش.  سعی می‌کنم به صدایی گوش کنم که از سمت رودخانه می‌پیچد توی دل کوه. حواست هست به دستت که زیر پیراهن‌ام، رودخانه می‌ساخت از تنم؟ می‌شنوی صدای نفس‌نفس‌زدن‌هام را که می‌ریزد روی شانه‌هایت و البت، خیسی گریه‌هام. اَه! تو هم هی خیال می‌کنی از غمگینی‌ست! خب، نیست به خدا. من، دلم خوش است به همین اوقاتِ کم که می‌شود “مان”دارشان کرد که بنویسم دقیقه‌هامان! دیگر هم نمی‌ترسم از سؤالِ مردم که بپرسند اینجا چه می‌کنی توی بغلِ مردی که هیچ ربطِ خونی و قانونی و شرعی ندارد با تو؟ تف بهشان. چه می‌فهمند مردم که دل خوش سیری هزار هزار چند اصلن! هی بگویند نمی‌شود آدم یک‌شب بخوابد و همین. دیگر از احتمالاتِ ممکن برای حوادثِ در راه هول نمی‌کنم. والله می‌ارزد این دو ساعت رویا به مجموعِ هرچقدر طول و عرضِ مفیدِ عمر آدمی‌زاد وقتی پلک و پیراهن تو می‌شود چشم‌انداز من؛ پُر از ستاره و عطر تنت که آشنای خیابان‌های غم‌زده‌ی خواب‌های من است وقتی که خیلی تنهام …

baby5

بچّه‌ی سرراهی، طفلی‌ست که مادر او را در میانه‌ی عشق و ایمان باردار شده و در هنگامه‌ی ترس و جنونِ مرگ، زاده است.

جبران خلیل جبران