چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

:: صدای دامبول دیمبولِ تولّدبازی می‌آمد از طبقه‌ی پایین، دست و هورا. مامانه گفت «تولّدت مبارک.» لابُد، بچّه شمع را فوت کرده بود. مامانه دوباره چیزی گفت که نفهمیدم و انگار بچّه را ماچ کرد. سکوت کرده بودم و زُل زده بودم به صدایِ شادیِ آن‌ها که توی راه‌پلّه پیچیده بود. فکر می‌کنم بچّه کاغذِ کادویی را باز می‌کرد که باباهه و مامانه خریده بودند برایش. همه ساکت بودند تا این‌که بچّه جیغ زد و ذوق‌آلود خودش را پرتاب کرد توی بغلِ آن‌ها و تندتند می‌گفت «مچکرم … مچکرم.» من؟ کنار سلطان ایستاده بودم. داشتم فکر می‌کردم توی سه ماه گذشته، سه بار هم پسرهای فینگیلیِ صاحب‌خانه‌مان را ندیده‌ایم که هولدرلین آمد و برایش از صداها گفتم.

:: با هولدرلین رفتیم فروش‌گاه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، کنار پارک هفت‌تیر. امیدوار بودم بتوانیم چندتایی از کتاب‌های لاک‌پشت‌دار را برای پسرها بخریم. هیچ نمی‌فهمم چرا کانون اصرار دارد آن مغازه‌ی درندشت در کاشانی، یکی از بهترین خیابان‌های یزد، این‌طور حیف و حرام به‌نظر برسد. حدس می‌زنم حدود دویست و چند جلد کتاب در این فروش‌گاهِ (احتمالن) صد و بیست متری باشد. بیش‌تر هم کتاب‌های موسوم به «کتاب‌های خودمان» که آثار مربی‌های کانون‌اند. از رُمان‌های نوجوان، کم‌تر از ده عنوان در فروش‌گاه بود. چندتایی کتاب انتخاب کردیم، برای هدیه به پسرها و عیدی بچّه‌ها. مثلِ بارِ قبل، دست‌گاه کارت‌خوان نبود. هولدرلین رفت تا بانکِ روبه‌رو و از خودپرداز پول گرفت. این‌ها را می‌گویم تا بدانید چه‌قدر جای جذّابی است این کتاب‌فروشی، با آن پشتوانه‌ی دولتی.

:: خلاصه، برگشتیم خانه. کتاب‌ها را کادو کردیم و هولدرلین پشت کارت‌پستالِ جوجه‌نشان نوشت که چی شنیدیم و چی فکر کردیم و تولّد پسر مبارک. بعد هم هدیه‌ی یادشده را بُرد پایین و خُب، دیر بود انگار و وقتِ خاموشیِ صاحب‌خانه. هولدرلین در نزد و کتاب‌های کادوپیچ را گذاشت روی جاکفشی و برگشت بالا و گفت «بابانوئل‌بازی شد.» آخرش؟ ظهرِ امروز مامانه و پسر کوچیکه با یک تکّه کیکِ نطلبیده آمدند و در خانه‌ی ما را زدند. ما هم با سلام و صلوات برای مُرادِ در راه و بی‌خیالِ ده کیلو اضافه وزنِ عزیزم، این جمعه‌ را به سور و شادی گذراندیم.

:: رفته بودیم افتتاحیه‌ی آموزش‌گاه صحنه و خُب، چندتایی از آقایانِ مسئولِ فرهنگ و هنرِ یزد آمده بودند و کلّی از بروبچّه‌های تئاتری. آقایان خیلی حرف زدند و از عالم و آدم تقاضا کردند تا به فرهنگ و هنر ِ یزد توجّه کنند. موسیقی زنده هم بود که چنگی به دل نزد، ولی بخش نمایش‌نامه‌خوانی‌اش عالی بود. من که خیلی خوشم آمد و احساس می‌کنم الان عاشقِ نمایش‌نامه‌خوانی‌ام. راستش، اوّلین‌باری بود که نمایش‌نامه‌خوانی می‌دیدم. سه‌تا پسر و یک دختر، نمایش‌نامه‌ای از «محمّد یعقوبی» را اجرا کردند که نامش «سگ ولگرد صورتی» بود. «حمیدرضا شهامتی» علاوه‌بر این‌که کارگردان بود، نقشِ سگ را هم اجرا می‌کرد. کارش عالی بود. نمایش‌نامه‌ی یعقوبی هم که معرکه بود. الان، گوگل کردم و فهمیدم که این متن را با اقتباس از رُمان «دل سگ» نوشته است. الان کُفری‌ام که چرا این کتابِ «میخائیل بولگاکف» نخوانده‌ام.

:: برگردیم به آموزش‌گاه آزاد هنرهای نمایشی صحنه. همان‌طور که در عکس می‌بینید، در این مکان کلاس‌های بازیگری، کارگردانی، نویسندگی، طراحی صحنه، نمایش عروسکی و گریم تشکیل می‌شود. به‌علاوه‌ی کلاس‌هایی برای دروس تخصصی ویژه کنکور هنر ۹۳ یعنی، درک عمومی هنر، ترسیم فنی، خلاقیت تصویری تجسمی، خلاقیت نمایشی، خلاقیت موسیقی، خواص مواد و عکاسی. حالا، صحنه کجاست؟ یزد. خیابان مطهری. بعد از چهارراه فرهنگیان. سمت سه‌راه شحنه. روبه‌روی اداره کل اوقاف، طبقه‌ی فوقانی فروشگاه آب حیات. تلفن ۷۲۶۹۸۴۴ و ۰۹۳۳۶۶۸۳۳۶۸ و ۰۹۱۳۲۷۴۱۸۴۵. اگر کنکوری هستید، بشتابید که غفلت موجب پشیمانی است. تبلیغاتم تمام شد. حالا کی برایم دلِ سگ می‌خرد؟

:: گفتم: برویم مریم‌آباد؟ می‌خواستم بروم جشن سده. هولدرلین گفت: کِی و کجاست؟ گفتم: نمی‌دانم. بعد، گوگل کردم. آن‌وسط چندتایی هم مقاله خواندم درباره‌‌‌ی جشن و بالاخره، در سایتِ خبری انجمن زرتشتیان خواندم که برای شرکت در جشن باید چه کرد. باید چه کرد؟ نوشته بود برای تهیه‌ی بلیتِ حضور در جشن باید از فلان‌روز تا بهمان‌روز به باش‌گاه مراجعه کرد. موعدش گذشته بود. با لب و لوچه‌ی آویزان کلیک کردم روی لینک‌های مرتبط با آن خبر. چندتایی گزارش تصویری بود از جشن‌های سده در سال‌های قبل. عکس‌های جشن‌های باش‌گاه مریم‌آباد را دوست نداشتم. برنامه‌هایشان سرود و رقص و نمایش بود. عکس‌های جشن سده در روستای چم بهتر بود. نوشته بودند که امسال، دیگر خبری از جشن بزرگِ سده در چم نیست. چرا؟ به‌خاطر مسائل امنیتی! زکّی. فکر می‌کنم جشن سده را دوست دارم. از اسطوره‌های این جشن یکی پیدایش آتش است و دوّمی، آفرینش من!

:: رفتیم ورک‌شاپِ منیره و برگشتنی، از میدان اطلسی سردرآوردیم. هولدرلین گفت: اوه! چه ترافیکی! گفتم: یعنی به‌خاطر سی‌نماست؟ گفت: لابُد. برویم ببینیم چه خبر است؟ گفتم: بزن بریم. بعد، هولدرلین ماشین را پارک کرد سر خیابان و پیاده رفتیم به سمتِ سی‌نما تک. طرح سلام سی‌نما بود و نمایشِ فیلمِ مُفتی. علاوه بر ماشین‌ها توی خیابان، مردم هم توی پیاده‌رو جمع بودند، زن‌ها و مردها. البته، بیش‌تر جوان‌ترها بودند، پانزده تا بیست ساله‌ها. هولدرلین گفت: پلیس هم هست. گفتم: مردم چرا این‌جا ایستاده‌اند؟ توی صف‌اند یعنی؟ هولدرلین گفت: فکر نمی‌کنم. انگار سی‌نما تعطیل است. هنوز ساعت ده نشده بود. ساختمانِ عظیمِ سی‌نما تک خاموش بود. گفتم: بعد آن آقاهه‌ی دکترِ جامعه‌شناس می‌گوید فرهنگِ مردم یزد غیر از تهرانی‌هاست و این‌ها سی‌نما و پارک دوست ندارند؟ مُفت باشد، کوفت باشد. همه هجوم می‌آورند. هولدرلین عکس می‌گرفت. گفتم: فیلم هم بگیر. گفتم: پلیس چرا این‌جاست؟ برویم از یکی توی سی‌نما بپرسیم چه خبر است؟ گفت: برویم. رفتیم توی کوچه و جلوی درِ غیراصلی سی‌نما ایستاده بودیم که دو، سه‌نفر آمدند بیرون. یکی، از کارکنانِ سی‌نما بود و آن دوتای دیگر، فیلم‌بین. آقاهه گفت سی‌نما تعطیل است. پرسیدم: اصلن فیلم نمایش دادید امروز؟ گفت: آره. از ساعت سه بعدازظهر، سه سانس. سانسِ ساعت هفت، چندنفری دعوا کردند و چاقوکشی و بعد، تعطیل شد. از آن دوتا پرسیدم فیلم هم دیدید؟ پسره گفت: آره. ابرهای ارغوانی، ولی فیلمِ خوبی نبود. یک‌حرف‌هایی هم زدیم درباره‌ی این‌که لابُد توی شهرهای دیگر هم این‌طور شده اوضاع و درباره‌ی ملّتِ بی‌فرهنگ سخنرانی کردیم و بعد، هر کی رفت سیِ خودش. من و هولدرلین هم راه رفته را برگشتیم سمتِ ماشین. در راه، داشتیم مسائل سی‌نمایِ مملکت را حل می‌کردیم و می‌گفتیم این‌طوری که نمی‌شود ملّت را با سی‌نما آشتی داد. بلیت را ارزان کنند یا به دانش‌جوها، دانش‌آموزها، معلّم‌ها بلیت نیم‌بهاء بدهند. بعد، پیش‌بینی کردیم اگر فیلم‌های جشنواره را در یزد اکران کنند چه اتفاقی می‌افتد. بحثِ دونفره‌ی کارشناسانه‌ی دل‌سوزانه‌مان داغ بود که رسیدیم به سر خیابان. هنوز، دزدگیرِ دویست و ششِ عقبی آژیر می‌کشید. گفتم: عه. این هنوز دارد جیغ می‌کشد. بعد هم سوار ماشین شدیم و هولدرلین خواست در را ببندد که یکی سر رسید و کارت خبرنگاری‌مان را خواست. هولدرلین گفت: خبرنگاریِ چی؟ خبرنگار نیستیم. آقاهه پرسید: پس برای چی عکس و فیلم گرفتید؟ هولدرلین گفت: همین‌جوری. کم‌کم، سؤال‌های تکراری بیش‌تر و آقاهه هم تکثیر شد؛ یکی … دوتا … سه‌تا … چهارتا. در سایز و سن‌های مختلف و متنوع. از هولدرلین کارت‌شناسایی خواستند و پرسیدند چه‌کاره است. گفت: دانش‌جو. آقاهه‌ی کت و شلواری پرسید: دانش‌جوی کجا؟ هولدرلین گفت: کارت‌شناسایی شما کو؟ آقاهه کیف پولش را درآورد و کارتش را گرفت جلوی هولدرلین و فقط مثل شفیعی‌جم نگفت کارگاه دِرِک! از دایره‌ی جنایی. مأمورِ واقعی بودند. هولدرلین گفت استوار است. من فرقِ استوار با گروهبان را نمی‌دانم. مثل آن‌ها که فرق مردم عادی با خراب‌کار را نمی‌دانند. سؤال‌های مسخره پرسیدند. مثلن این‌که رئیس دانش‌گاه یزد کیست؟ من جواب دادم ولی، مطمئن‌ام که خودش هم نمی‌دانست الان کی روی کار است. گفتم مشکل‌تان چیست؟ عکس؟ خُب، پاک می‌کنیم. بعد، هولدرلین عکس‌ها و فیلم‌های توی دوربین را پاک کرد. یکی‌شان گفت: خب، می‌روید ری‌کاوری می‌کنید و عکس‌ها را برمی‌گردانید. نگفتم مگر خُل‌ایم یا بی‌کاریم یا فکر کرده‌اید حوصله‌ی ما چه‌قدر است. گفتم: مموری را بردارید و یک مموریِ نو بهم بدهید. دوربین را گرفت و گذاشت توی جیبش و آن یکی، مشخصات هولدرلین را پرسید و توی یک تکّه کاغذ نوشت. وقتِ نوشتن گفت: من قبلن ازت تعهّد نگرفته بودم؟ هولدرلین گفت: از من؟ گفت: ها. قیافه‌ات آشناست. گفتم: برو بابا. خنده‌ام گرفت. آقاها عصبانی شدند که چرا گفته‌ام برو بابا و گفتند دوربین پیش آن‌ها می‌ماند و فردا بیاییم آن را بگیریم. گفتم: دوربین را باید پس بدهید. آقاها درباره‌ی استکبار و آن‌ور آب و فلان و بیسار گفتند. گفتم: مگر مشکل‌تان عکس و فیلم نبود؟ پاک کردیم. مموری را هم که گفتم شما بردارید و یکی دیگر به من بدهید. بین خودمان بماند، مموری دوربین‌ام خراب است و فکر کردم این‌جوری می‌توانم یکی دیگر به دست بیاورم. بدبختانه، آقاهه نمی‌خواست مموری را بردارد. دوباره گفت دوربین پیش ما می‌ماند. دیگر عصبانی شدم و گفتم: حق نداری دوربین مرا ببری. ام‌شب، تولدم است و می‌خواهم عکس بگیرم. حتا گفتم بیایید برویم خانه‌‌ی ما و کیک هم بخوریم. مسخره‌بازی درنمی‌آوردم. می‌خواستم شب تولّدم را کمی هیجان‌انگیزناک کنم. یکی پرسید: نسبت‌مان چیست؟ هولدرلین گفت: زن و شوهریم. با پوزخند گفت: معلوم است. آن یکی تهدید کرد که مشخصّاتِ هولدرلین را دارد و اگر عکس و فیلم در اینترنت یا رسانه‌های بی‌گانه منتشر شود حتمن به سراغ‌مان می‌آیند و خفت‌مان می‌کنند. گفتم: به‌جای این‌که مردم را آرام کنید، ما را تهدید می‌کنید؟ یکی دیگر به هولدرلین گفت: راستش، قیافه‌ات غلط‌انداز بود. به هولدرلین نگاه کردم و به خودم. بله، ما زوج طفلکی بایدبه‌خاطر چندتا عکسِ بی‌کیفیت که با دوربین هشت مگا پیکسلی‌مان گرفته‌ایم به آقایان جواب پس بدهیم تا شهر امن و امان بماند! آره، آتش به گورها؟!

عکس از http://abunchabakers.blogspot.com/

به مناسبتِ روز رستورانِ برترِ هفته‌ی رستوران‌گردی

یکی در وبلاگش نوشته بود پیتزاهای یزد حرف ندارد، خواستم بگویم چرت گفته است. از سوپراستار و کافه تاک تا کرنوپیچ و گندم را امتحان کرده‌ام و پسندم نبوده هیچ‌کدام و بهتر، به نظرم پیتزایی بود که در خوان دو حد خورده‌ بودیم. راست‌تر این‌که، از این رستوران خوشم می‌آید، با آن معماریِ زیبای خوش‌رنگش و خُب، جوجه‌کبابِ استخوان‌دارِ خوش‌مزه‌ای هم دارد. بیش‌تر هم دوست دارم وقتِ ظهر بروم آن‌جا که خلوت است و چرخ بزنم توی حیاط‌هایش که یکی به سبک قاجاریه است و دیگری، صفویه. بعد، بنشینم گوشه‌ی یکی از اتاق‌هایش یا توی تالار نِسِر، هی بگویم کاشکی یکی از آن پنجره‌های چوبی با گلدان‌های جلویی‌اش برای من بود، هی.

اگر گذرتان افتاد به یزد، حتمن سری بزنید به خوان دو حد در بلوار بسیج. غذا هم نخوردید، نخوردید. تماشا کنید.

دی‌شب، اختتامیه‌ی جشنواره‌ی تئاتر استانیِ یزد بود و من حتا بیش‌تر از آن بچّه‌هایی که برنده شدند و جایزه گرفتند، ذوق داشتم. برای این‌که قرار بود ترانه‌ی تاریخِ بارونی اجرا شود، آن هم زنده.
با این‌که همه‌چیز هول‌هولکی بود و گروه موسیقی باید دو روزه آماده می‌شد برای اجرا، ولی آن‌چه اتفاق افتاد خیلی عالی‌تر از تصوّرم بود.
امیدوارم زودتر آهنگ در استودیو ضبط و منتشر شود.

+ متن ترانه‌
+ دانلود اجرای زنده‌ی تاریخ بارونی با صدای سعید طامهری

*عکس از محمدعلی هدایتی

:: این آبی کوچولو، منم. دارم تلاش می‌کنم زندگی کنم و می‌خواهم به این شهرِ سوت و کورِ خالی از شور و رنگ نبازم. این‌جا هم جلسه‌ی نقد و بررسیِ رُمان «قیدار» است. با منیره و دوستش رفته بودم و همان ابتدای رسیدن از آمدن پشیمان شده بودم. فکر می‌کردم دارم به یک جلسه‌ی ادبی می‌روم. غافل از این‌که آن‌جا بیش‌تر شبیه یک میتینگِ سیاسی، اعتقادی بود. در محاصره‌ی برادرهای بسیجی و خواهرهای چادری دلم می‌خواست زودتر به خانه‌ی خوب‌ِ دونفره‌مان برگردم که پناه من است در برابرِ نگاه‌ها، عادت‌ها و فکرهای مردم این‌ شهر، ولی هولدرلین نتوانست بیاید دنبالم و ماندم و حرف‌های آن‌ها را شنیدم و حال‌شان را نفهمیدم؛ آن باورِ عجیبی که نسبت به نویسنده داشتند، کسی در حد و اندازه‌ی مثلن قدیس و انتظارشان از رُمان، که چیزی باشد شبیه کتاب مقدّس. این برداشتِ من بود از کلّیتِ جلسه و البته، اعتراف می‌کنم سر و گوشم می‌جنبید و بیش‌تر حواسم به کتاب‌ها بود. هرچند محصولاتِ «پاتوق کتاب آسمان» جهت‌گیریِ خاص داشتند و کتاب‌ها بیش‌تر در حوزه‌ی دین بود و دفاع مقدّس. رُمان و داستان و یا کتاب کودک و نوجوان هم داشتند، ولی حتا از کتاب‌های ناشرهای دولتی، مثلِ سوره‌ی مهر یا کانون پرورش فکری، گزینشی انتخاب کرده بودند. منیره یا دوستش، یادم نیست کدام یکی، گفت: «ولی حتا از نشر چشمه هم کتاب دارند.» بله، داشتند. منتهی فقط کتاب‌های «مصطفی مستور»!

:: حالا که شهرستانی‌تر شدم، قدرِ نمایش‌گاه‌های کتاب استانی را بیش‌تر می‌دانم. این روزها، در اصفهان دورهمیِ کتاب‌ها و ناشرهاست و دارم فکر می‌کنم چه‌قدر بد است که نوبتِ یزد را انداخته‌اند اواخر زمستان.

:: از تهران هم که مُدام خبرهای خوب می‌رسد. مثلن همین «کتاب افق» هر هفته با برنامه‌ی تازه‌ای لبخندِ آدم را درمی‌آورد. از خرید و فروش کتاب‌های دست دوّم و طرح کتاب اوّل تا افطاری و تخفیف و حالا هم که جشنواره‌ی خرید کتاب راه‌انداخته به نفع بچّه‌های مؤسسه‌ی محک. بعد می‌خواهید دلم برای کتاب‌فروشی‌های تهران و برای اندک آزادیِ مانده توی آن همه دود و دَمِ میدان انقلاب تنگ نشود؟

+ با خرید از «کتاب افق» به «محک» کمک کنیم؟

پارک، حتّا اولویتِ آخر من برای گذرانِ فراغت نیست. برای همین نمی‌نویسم که امشب رفتیم پارک کوهستان و خلافِ باقیِ اوقات، خیلی هم شلوغ بود. البته، هولدرلین این‌طور می‌گفت. می‌گفت آخر هفته هم این‌جور هجوم نمی‌آورند این‌جا و خُب … من، اولین‌بارم بود که در این پارک بودم و چیزی هم چشمم را نگرفت و دلم را خوش نکرد تا درباره‌اش پُرگویی کنم مگر تئاترِ خیابانی یک گروه نمایشِ محلّی.
«سرتو بدزد رفیق» نامِ این نمایشِ پانزده دقیقه‌ای چهارنفره بود که نزدیکِ زمین بازیِ بچّه‌ها اجرا شد و تلفیقی بود از تئاتر و پارکور. قصه‌‌اش گوشه و کنایه‌ای بود به تبلیغات؛ از تراکت‌های خیابانی تا تبرّک و رُبِ گوجه‌اش و غیره. پارکورش هم که چیزی شبیه ژانگولر بود. من تازه دو هفته است که فهمیده‌ام هنری به اسمِ پارکور در جهان وجود دارد. خلاصه، فکر می‌کنم بیش‌تر بچّه‌هایی که میانِ جمعیّت بودند از نمایش خوش‌شان آمد. مدرک‌ام؟ ریسه‌ی بی‌وقفه‌ی آن دو پسرک که یکی بلوز نارنجی پوشیده بود و دیگری، توی بغلش توپ پلاستیکی قرمز داشت. و البته بزرگ‌ترها هم – فکر می‌کنم- بدشان نیامد. پیرمرد و پیرزنی گوشه‌ی دکّه‌ی بلیت‌فروشی نشسته بودند، روی از این صندلی‌های تاشو. نمی‌دانید چقدر خوشگل زل زده بودند به بازیگرها. فیلمِ مدارکِ ارائه‌شده موجود است و دارم فکر می‌کنم چه‌جوری حجمِ آن را کم و روی یوتیوبی، چیزی آپلود کنم برای خاطرِ هم‌وطنان در نقاط مختلف کشور. البته، یزدی‌ها می‌توانند اجرای بعدیِ این نمایش را در مجتمع فرهنگی، تفریحی مهنور ببینند، امشب.

چند روزی بود که در جای‌جای شهر، بنرهای رنگی‌پنگی با طرح روی جلدِ کتاب‌ «قصه‌های خوب برای بچّه‌های خوب» رو می‌دیدیم. بنرهایی که خبر می‌داد اوّلین نمایش‌گاه کتاب کودک و نوجوان در یزد برگزار شده و خُب، جایی حرفِ کتاب، اون هم کتابِ بچّه، باشه و سروکلّه‌ی خانوم چهار ستاره پیدا نشه؟ بله، دیشب با هولدرلین به این نمایش‌گاه رفتیم که توی دبیرستان ایرانشهر بود؛ یه مدرسه‌ی قدیمی با سقفِ‌ِ ضربی.

یه ردیف میز توی راهروی مدرسه چیده بودند با رومیزی‌های سبز و آبی و روی میزها، ردیفِ کتاب‌ها از انتشارات امیرکبیر، نشر چکه و چند ناشر نامعروفِ دیگه که کتاب‌های بازاری و رنگ‌آمیزی و … چاپ می‌کنن. از شواهد و قرائن حدس می‌زنم که انتشارات امیرکبیر یه‌ کاره‌ی نمایش‌گاه هست، ولی نمی‌دونم چه کاره حسنی هست و چرا خیلی از کتاب‌های خوبِ خودش رو هم نیاورده. لابد فکر کرده مردم یزد چیزند و ارزش نداره این همه کتاب بار کنن تا هفت‌صد کیلومتر اون‌ورترِ تهران و … چه می‌دونم دیگه. بااین‌حال، یه میز فوق‌العاده توی نمایش‌گاه هست که باید ببینین. روی این میز، مجموعه‌ کتاب‌های «قصه‌های خوب برای بچّه‌های خوب» رو چیدند با رُمان‌های «اتاق تجربه». اجازه هست که کتاب خودمو تبلیغ کنم؟ بعله، دایناسور منم هست.

 البته، دیشب چندین عنوان کتاب بزرگ‌سال هم بود؛ کتاب‌های انتشارات امیرکبیر که قیمت مناسبی داشتند. مثل چی؟ مثلن موبی ‌دیک، بر باد رفته، جنگ و صلح، داشتن و نداشتن و …. و … و … و … و دیگه یادم نیست. این چهارتا رو هم یادم میاد برای این‌که از اوّلی، دو جلد توی کتاب‌خونه‌مون داریم و اون سه عنوانِ بعدی رو دیشب خریدیم. چند؟ سرجمع حدودِ سی‌ و دو هزار تومان. البته، با احتساب ده درصد تخفیف. هرچند من دلم رو برای تخفیفِ بیش‌تری صابون زده بودم، ولی باز هم قیمتش خوب بود. خوب نبود؟ بود دیگه. حالا اگه این‌ورا زندگی می‌کنین به این نمایش‌گاه یه‌سری بزنین. تا ساعت ده شبِ بیست‌و‌دومِ تیر هم وقت دارین. یه حرف‌هایی هم دارم برای مسئولین که در ادامه می‌گم.

این مدّت، به جای آب‌انبار و بادگیر و قنات یا میدان امیرچقماق، مسجد جامع و دخمه‌ی زرتشتی‌ها فقط چندتا پاساژ و مجتمع تجاری دیده‌ام و یکی، دوبار هم رفتیم بازار خان، هول هولکی. پاساژها و مجتمع‌های یزد هم مثل پاساژها و مجتمع‌های شهرهای دیگرند و میلِ زیادی دارند برای این‌که هر چه بیش‌تر شبیه مراکز تجاری تهران باشند، با ویترین‌های شیک و جنس‌های لوکس و قیمت‌های گران. مشتری‌های بَزک‌دُزک‌‌کرده‌ی دست به جیبی هم دارند که پروایی ندارند از نرخ‌های نجومی و خرج‌های الکی. چه باک! ما که در یکی از همین مجتمع‌ها، دل‌خواهِ خودمان را پیدا کردیم؛ بساطی از کتاب‌های جورواجور با تخفیفی دل‌نشین، سی‌ درصد. از کتاب‌های آشپزی آسان و طب سوزنی، طالع‌بینی و گنج‌های معنوی که بگذریم، چندتایی کتابِ خوب هم در این بساط‌ بود که در کتاب‌خانه‌‌ی کوچک‌مان نداریم. مثل؟ مثل «شوهر آهوخانم»، «مرزبان‌نامه» و …. منطقی این بود که چه کنیم؟ برایتان می‌گویم. اوّل، نگاهی انداختیم به جیب‌مان و بعد، دودوتا چهارتا کردیم و از این همه، بخت با «تاریخ جهانگشای جوینی» و «حاجی واشنگتن» بود که بالاخره، خریدیم. قیمت‌؟ سرجمع می‌شد ۴۹۵۰۰ تومان که با تخفیف شد سی و چندهزار تومان.

چند شبِ قبل هم در بازارچه‌ی میدان اطلسی بودیم که از کتابکده‌ی رستاک سردرآوردیم، از سر اتّفاق. البته، من عکس‌های این کتاب‌فروشی را در فیس‌بوق دیده بودم و به هولدرلین گفته بودم که «نگاه، چه جای خوب و خوشگلی.» بعد، هولدرلین نشانی‌‌اش را خوانده بود و گفته بود نزدیکِ خانه‌مان است و من هم گفته بودم بَه. رستاک همان‌طور بود که توی عکس‌هایش، دنج و آرام. موجودیِ کتاب‌هایش هم بَدَک نبود. مثلاً بیش‌تر کتاب‌های «نشر افق» را داشت و علاوه‌بر کتاب بزرگ‌سال، کتاب‌های کودک و نوجوان هم توی قفسه‌هایش بود و حتّا مجله‌های «داستان»، «عروسک سخنگو» و …. ما که نیّتِ کتاب‌خری نداشتیم و فقط آمده بودیم که در شب و باران قدم بزنیم و پیتزا بخوریم. برای همین، فقط دو کتاب خریدم تا مجموعه آثار دو نویسنده را در کتاب‌خانه‌مان تکمیل کنم. می‌پرسید کدام دو کتاب؟ یکی «با گاردِ باز» و دیگری «آلبالوهای بهشت رسیده‌اند». اوّلی، مجموعه‌داستانی است از «حسین سناپور» که  بیش‌تر کتاب‌هایش را دارم مگر این کتاب و سه کتاب دیگر. «آلبالوهای بهشت رسیده‌اند» هم داستان کوتاهی است از «حدیث لزرغلامی» که برای کودکان نوشته و همیشه دلم می‌خواست آن را بخوانم.

 … و شبی از شب‌ها، با هولدرلین به فروش‌گاه محصولات کانون پرورش فکری در خیابان کاشانی رفتیم. مغازه‌ی بزرگی با دل‌ناچسب‌ترین فضایی که می‌توان برای کتاب‌فروشی تصوّر کرد. خاصّه این‌که مخاطبِ کتاب‌ها و عروسک‌ها و بازی‌های فکری بچّه‌هایند و آن شب، فکر می‌کردم آخر کدام بچّه‌‌یی را می‌توانم به این‌جا دعوت کنم و اخم نبینم و فحش نشنوم و ….؟ خلاصه، چند دقیقه‌ای میان قفسه‌ها و کتاب‌ها بودیم و طبعن چندتایی کتاب خریدیم، از کتاب‌های قدیمی کانون و از کتاب‌های جدید. کتاب‌های قدیمیِ کانون، جدای این‌که خاطره‌هایی کم‌رنگ از کودکی‌ام را به یادم می‌آورند، هنوز با قیمت‌های دویست تومان، سی‌صد تومان به فروش می‌رسند. البته، کتاب‌های جدید هم در مقایسه با کتاب‌های ناشرهای دیگر ارزان‌‌ترند.