چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

نامه بنویسید

inja.four.star [ at ] gmail [ dot ]com

۲۸ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. عباس صفاري در ۸۷/۰۹/۲۵ گفت:

    خانم عزیز
    من با کامپیوتر میانه خوبی ندارم . سایت و از اینجور چیزها هم ندارم .
    تازه یک ماه است که به فونت فارسی مجهز شده ام و حرف های مهر آمیز شما را در رابطه با شعرم خوانده ام
    نامتان را نمی دانم . هرکس هستید این بزرگواری شما را می رساند
    پسند مردم و خواننده خوب همیشه برایم ارزشی بیش از حرف منتقدین داشته است .
    من در آمریکا و دور از شما زندگی می کنم اما اینتر نت خیلی از کارها را راحت کرده است .
    حرف و سخنی باشد مشتاق شنیدنم
    با احترام عباس صفاری

  2. میترا صادقی در ۸۹/۰۹/۱۷ گفت:

    سلام
    ممنونم که حوصله کردید وکتابم را خواندید .وسپاسگذار از اینکه در باره اش نوشته اید ومعرفی اش کرده اید .فکر می کنم در دنیای پر مشغله آدمهای این روزگار این منتهای لطف کسی باشد که نمی شناسیمش اما به ما نزدیک است.متاسفانه اسمتان را نمی دانم وشاید همین لطف ماجرا را برایم بیشتر می کند.
    موفق باشید .میترا صادقی

  3. انتشارات آمیس در ۹۰/۰۲/۲۹ گفت:

    با عرض سلام
    بدینوسیله مراتب سپاسگزاری خود را بابت گزارش حضور انتشارات آمیس و تولیدات قابل عرضه به دوستداران کتب کودک ونوجوان ، توسط سرکار خانم م.ق اعلام می دارم. بدیهی است که با وجود مشغله های بسیار و سختی نوع کاری که ایشان انجام می دهند بلند نظری ، همت والا و درون آبی ایشان قابل احترام و تحسین است.
    موفق، سلامت و شاد باشید.
    پنج شنبه ۱۳۹۰/۲/۲۹
    جمالی مهر

  4. عباس در ۹۰/۰۷/۰۴ گفت:

    خودت یه کتاب چاپ کن و بترکون منتظریم یادت نره یه کتاب خوب بنویس تا عشق کنیم .به نویسنده ها نویسندگی یاد بده

  5. یاسمین در ۹۰/۰۹/۱۲ گفت:

    سلام. هزار بار سلام. مدتها بود که نبودم اینجا. کتاب استاد آمارتان در کمال تاسف و عذاب وجدان هنوز پیش من است. اسم شزیفشان را بگویید، می رسانم به دستشان. ممنونم هزار بار

  6. از زندگی در ۹۱/۰۱/۰۴ گفت:

    سلام رویای عزیز
    از دریافت پیام قشنگ تون خوشحال شدم. نمی دانستم تهران نیستید. از اخبار جالبی که در این سایت در معرض دید گذاشته اید ممنونم. خیلی خوب می نویسید.

  7. فرشاد در ۹۱/۰۶/۳۱ گفت:

    عرض ادب.
    صفحه درباره‌ی من را که خواندم آخرش ناخوادگاه گفتم خدا حفظت کنه.
    همیشه شاد- پر امید و آزاد زندگی کن.
    موفق باشی و سلامت

  8. زریر جوان در ۹۱/۰۸/۰۹ گفت:

    صمیمیت اینجا آرامم میکند.

  9. بیتا در ۹۱/۰۸/۲۳ گفت:

    سلام میشه لطف کنید و به من سر بزنید و راجع به دست نوشته هام نظر بدید
    افتخار میدید.مثلن اتوبوس شب

  10. قاتل حرفه ای در ۹۱/۱۰/۱۴ گفت:

    بی اغراق یکی از زیباترین سایتهایی هست توو این چند سال اخیر دیدم..

  11. روبان در ۹۲/۰۳/۲۷ گفت:

    سلام دوست عزیز تبریک میگم بهت وبسایت زیبایی داری . زمانی که صفحه اصلی باز شد رفتم تو فکر ۴ستاره مانده به صبح اسم زیباییه.و بعدش جمله شروع یک رویای نو من رو به تفکر وا داشت .منبیماری عادت ها رو دارم و شروع و تغییر خیلی واسم سخته ول اخرین رویا پردازیم یاد نمیاد کی و چگونه بود.بعد از یک عمر بی فکری و سوزاندن عمر چند وقتی هست که به لطف نیروی برترم مخم کمی تکون خورده و کار میکنه .ولی من افراطی و تفریطی نمیتونم تعادلش رو پیدا کنم و داشتم به این فکر میکردم رویای من چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مدتی هست که شدم ادم اهنی کار و کار و پول و پول و خواب همین نه عشقی .نه مسافرتی .حتی به پدر و مادرم هم ۲۰سالی هست سر نزدم (سر خاکشون نرفتم).
    داشتم به این فمر میکردم که اگر من هم رویایی مثل داشتن یه دختر ناز داشتم الان دخترم شاید همسن شما بود.تو سن ۵۳ سالگی میفهمم که عمرم به فنا رفته .ادم های زیادی دور و برم هستن که منو فقط برای مادیات و پول میخوان و این تنها دارایی منه
    یه عزیزی بود میگفت بعضی ها انقدر فقیرند که تنها دارایشان پول است .حاضرم پول هام رو با رویاهات عوض کنم….
    خوش به حالت همین!

  12. مهدی حسنی باقری در ۹۲/۰۳/۲۷ گفت:

    سلام !
    بسی باعث افتخار بود که شما از شعرهای من نوشتید. ممنون ، سالم و سربلند باشید.

  13. مشيا در ۹۲/۰۴/۰۱ گفت:

    ساده و آرامید، لذت بردم فراوان

  14. سیستانی در ۹۲/۰۴/۱۰ گفت:

    مرسی رویاجونم. خیلی خیلی لطف کردی

  15. جمیله مزدستان در ۹۲/۰۹/۰۶ گفت:

    سلام جمیله مزدستان هستم بسیار بسیار خرسند شدم که کتاب آقاپری مورد توجه تان قرار گرفت ودرموردش مطلبی به آن شیرینی نوشتید از محبت تان ممنون

    چهار ستاره مانده به صبح؛
    سلام خانوم مزدستان عزیز
    خواهش می‌کنم 🙂 همیشه شاد باشید و بنویسید.

  16. علیرضا در ۹۲/۰۹/۱۷ گفت:

    سلام
    وقت بخیر
    بدون پیش زمینه به سایت سر زدم و حقیقتا متحیر شدم. هم ایده اش عالی بود و هم خط سیری پاورچین و سلانه درونش دیدم. آرزوی موفقیت

    چهار ستاره مانده به صبح؛
    علیرضای عزیز، سلام.
    از محبت شما ممنونم. برایت سلامتی و شادی آرزو می‌کنم.

  17. آيدا روشن در ۹۲/۱۰/۰۸ گفت:

    من تازه امروز سایت شما را دیدم.از نوشته هاتون بسیار لذت بردم.
    به شدت دنبال کتاب های جدید بودم که با معرفی شما ،میرم سراغشون.
    موفق باشید

  18. میترا در ۹۳/۰۱/۰۵ گفت:

    سلام. شما خوب نقد میکنید. نقدتان را در باره ی کتابهای هستی حسنزاده،اتاق تاریک بکایی و امیرحسین و جراغ جادوی حسن بیگی بنویسید
    دوست دارم نظر واقعی شمارا بدانم. منتظرم
    *
    *
    *
    *
    چهار ستاره مانده به صبح؛ سلام. ممنونم از اظهار لطف‌تان. هستی و چراغ جادو را خوانده‌ام، ولی اتاق تاریک را هنوز نه. درباره‌‌ی هستی در وبلاگم هم نوشته‌ام. این‌جا. خلاصه؟ کتاب را دوست داشتم، ولی صوفی و چراغ جادو … درواقع، نپسندیدم. به‌نظرم تنها حسنِ داستان پرداختن نویسنده به ترکمن‌ها، شرایط زندگی‌شان و … بود. همین.

  19. آويسا در ۹۳/۰۲/۲۷ گفت:

    با سلام و عرض ادب
    من دوست دارم نویسنده بشم.سرپرشوری دارم.زمانی هم قلم میزدم.اما دوست دارم اصولی و حرفه ای کار کنم.راهنماییم بفرمایید
    *
    *
    *
    *
    چهار ستاره مانده به صبح: آویسای عزیز، سلام. این یادداشت را بخوانید شاید کمک‌تان کرد. موفق باشید و شاد.

  20. اعظم در ۹۳/۰۴/۱۴ گفت:

    همین که اهل کتاب هستی خیلی عالیه خیلی
    و من چقدر ذوق می کنم آدمایی مثل شما رو می بینم اونقدر نوشتن یک ایمیل ضروری رو به تعویق انداختم و دارم برای شما پیغام می گذارم و وبلاگت رو مرور می کنم 🙂
    *
    *
    *
    *
    چهار ستاره مانده به صبح: سلام. ممنونم از محبت‌تان. شاد باشید.

  21. میترا در ۹۳/۰۴/۲۴ گفت:

    نظرشما رادر مورد کتاب هستی خواندم و واقعا ناامیدشدم.شما منتقدید؟
    داستان را مرور کنیم
    هیولای جنگ شروع میشود. جنگ و کشتار و خرابی.شهر دارد از دست میرود.مردم دنبال سر پناهی میگردند.همه وحشتزده و نالان. آه و نفرین و…
    پدر قاعدتا بیسوادهستی کارش را ازدست میدهددر آن شرایط وحشتناک عین خیالش نیست.نه کاری،نه درآمدی،نه سرپناهی،نه امید و آینده ای…دراین شرایط شوخی میکنند،میخندند و سربه سر هم میگذارندو…خیلی باحال است نه؟
    شهر در تصرف دشمن است و در شهرپرنده پر نمیزند. هستی۱۱،۱۲ساله دستهایش را را بالا میبرد وشعر شاملو را زیر گلوله باران از بر میخواند.جالب نیست؟
    دختره با دست شکسته برای اولین بار سوار موتور میشود و تک وتنها موتور را از شهری به شهری میبردو هیچ طوری هم نمیشود!!!!
    از نو کتاب را بخوانید و محیط داستان را فراموش نکنید
    میپرسید چرا از آن استقبال شد؟جوابش ساده است. جای دختر پسر بگذارید. اگر…
    راستی،خودتان را معرفی کنید.ممنون

    *
    *
    *
    *
    چهار ستاره مانده به صبح: سلام. به‌خاطر نظر من درباره‌ی این رمان ناامید شده‌اید ولی مجبورم دوباره بنویسم که به‌نظر من، هستی یک رمان شخصیت است و بیش‌تر از هر چیزی همان دخترک شروشیطان اهمیت دارد. پس، اگر او را با پسری عوض کنیم، این کتاب جذابیت خاصی نخواهد داشت. طبیعی است. منتهی، درباره‌ی آن روحیه و شرایط جنگی و چه و چه من که مشکلی نداشتم با آنچه در داستان توصیف شد و اگر به‌نظرتان غیرواقعی آمده، کتاب دا را بخوانید. ماجراهای خانم حسینی در این کتاب را باور می‌کنید؟ به‌هرحال، من در وبلاگم نقد نمی‌نویسم و فقط از کتاب‌هایی می‌گویم که خوشم آمده یا نیامده و همین. خوب باشی.

  22. قربان مقصود در ۹۳/۱۰/۲۱ گفت:

    سلام.لطفا نام و نام خانوادگی خودتان را بنویسیدهمچنین نظرتان را در مورد ته خیار مرادی کرمانی.متشکرم.
    *
    *
    *
    *
    چهار ستاره مانده به صبح: سلام. چه فرقی می‌کنه؟ البته، اگه دقت کنین عکس کتابم گوشه‌ی وبلاگ هست و اسمم روش اومده 🙂
    متأسفانه، هنوز «ته خیار» را نخوانده‌ام.

  23. قربان مقصود در ۹۳/۱۰/۲۳ گفت:

    سلام.سوپرایزم کردی وقتی نوشتی کتابم!هرچه گشتم گوشه موشه ها ی وبلاگ کتابی نبود!شما هنرمندید و هنرمند نباید در محاق بماند و خودش را مخفی کند!آیا دلیل خاصی دارد خودتان را معرفی نمی کنیدو مثلا می نویسید فرض کنید اسمم رویا است و سنم…
    گفتم که؛شما هنرمندید و زیبا می نویسید. هنرمند راستین شفاف و صادق است و شناسنامه اش رو و عیان.چرا مخفی کاری؟!
    لطفا خودتان را واضح معرفی کنید

    *
    *
    *
    *
    چهار ستاره مانده به صبح: ممنونم از ابراز لطف و محبت‌تان 🙂 ولی کدام مخفی‌کاری؟ این هم کتابم است 🙂

  24. ترانه در ۹۴/۰۱/۱۸ گفت:

    سلام. من مدتی ه نوشته های شمارو دنبال می کنم.
    می شه نظرتون رو راجع به کتاب موخوره نوشته ی راضیه مهدی زاده- نشر کتاب کوله پشتی- بدید. به نظرم خیلی کتاب خاصی بود.

    چهار ستاره مانده به صبح:
    سلام ترانه جان. ممنونم ازت. متأسفانه این کتاب را نخوانده‌ام. همین‌که ببینمش تهیه می‌کنم و وقتی خواندمش برایت می‌نویسم.

  25. اوضح در ۹۴/۰۳/۰۶ گفت:

    سلام. با همکاری عده ای از دوستانِ حوزه مطالعات کودک و نوجوان ،گروهی در واتس آپ تشکیل شده است که عهده دار معرفی ، نقد و گفت و گو حول محور کتب کودک و نوجوان است. خوشحال می شویم اگر بتوانیم از نظرات شما در آن گروه استفاده کنیم. اگر تمایل داشتید خبر کنید تا به گروه اضافه بشید. با مهر

  26. مریم عباسی در ۹۴/۰۸/۲۸ گفت:

    سلام
    من و تعدادی از دوستانم مدتی است که تورهایی برای اهداء کتاب و راه اندازی کتابخانه در روستاهای میهن عزیزمون راه انداخته ایم و تا حدی هم پیش رفته ایم. برای تور بعدی که در سراوان بلوچستان برگزار خواهد شد به بهبود برنامه می اندیشیدیم که یکی از دوستان شما و سایت خوب شما را معرفی نمود و پیشنهاد کرد از تجربیات ارزنده شما در این خصوص بهره مند شویم.
    سپاسگزار خواهم بود اگر در این زمینه راهنمایی فرمایید،

  27. علی محسنی در ۹۴/۱۱/۰۳ گفت:

    سلام.این وبلاگ واگذار میشود را خوانده اید؟ خیلی هندیه. خیلی ضایعه.
    دختره صاف میره تو کتابفروشی و میبنه تو قفس یه کتابه. مرده زندگی خصوصی اش رو تو اون نوشته و گذاشته تا بعد از ۳۰سال این دختره سر برسه و بیاد و بخونه و تو وبلاگش بذاره و اخرش با بابای دکترش بیاد و بگه فریبا ایمیل زده منتظرم نباش و تموم میشه.
    مسخره تر از همه اونجاشه که عراقیا توپ و خمپاره میزنن و ادما را اش و لاش میکنن و پسره و خیاط و بقال تو صد متری هی شوخی تیکه پاره میکنن!!! انقده ضایعه که هی نویسنده مجبوره تو وبلاگ خودشو توجیه کنه و حرف مفت بزنه.
    این لاکپشت پرنده چیه اینو گذاشته تو فهرستش؟ بره تو لاکش خجالت بکشه. دست ناشرش درد نکنه، جهانیه!!
    شوما خوندید؟ اگه نخوندید بخونید و بخندید و بعدش، آره، گریه.
    *
    *
    *
    *
    چهار ستاره مانده به صبح:
    سلام. من کتاب را خوانده‌ام و با شما موافق نیستم 🙂 داستان نکته‌های مثبت و خوبی هم دارد. اشاره‌های بینامتنی و استفاده‌های خوب از ادبیات کهن، بیان مناسب از عشق و قبل از این‌ها فرم و قالب تازه‌اش خوب است. نیست؟

  28. atonement در ۹۴/۱۲/۰۲ گفت:

    سلام بانوی آرامش و کتاب.
    اولین وبلاگ از چهار وبلاگی هستید که بیش از چهار سال است که می خوانم شما را..
    حیف هوای شهرتان کمی گرم است و ما آنجا غریب!!مگر نه خیلی دوست داشتم یزد را ببینم.
    هر وقت که تنهایی ام بیداد می کند باز اینجایم.
    شاد،سالم و کودک باشید.
    زریر جوان

دیدگاه خود را ارسال کنید