مهم نیست چه اسمی رویش بگذاری

بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸

«منظور هم‌آن است. تو می‌خواهی به یک هدف پنهان فکر کنی. می‌خواهی به خودت بقبولانی که برای آن‌چه در جهان اتفاق می‌افتد دلیلی وجود دارد. مهم نیست چه اسمی رویش بگذاری – بخت، هم‌آهنگی، نیروی برتر – همه‌اش به یک چیز ختم می‌شود. این راهی است برای دوری از واقعیت‌ها، برای روبه‌رو نشدن با چگونگی حقیقی چیزها.»

موسیقی شانس (The music of Chance)، پل آستر (Paul Auster)


Before Sunset

بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸

Before Sunset – ۲۰۰۴

پاریس. یک کتاب‌فروشی‌ِ کوچک و دوست‌داشتنی. جمعیّتی از خبرنگاران و یک مردِ جوان؛ «جسی» که گویا نویسنده‌ی یکی از پُرفروش‌ترین رُمان‌های آمریکا است به نام «This Time». در همین جلسه‌ی گپ و گفت متوجّه می‌شویم که ماجرای رُمان برگرفته از خاطره‌ی یکی از روزهای خوشِ زندگی نویسنده است در گذشته‌ای دور. هم‌زمان با صحبت‌های جسی، صحنه‌هایی از آن روزِ خاطره‌انگیز را می‌بینیم که در ذهنِ نویسنده‌ی جوان زنده می‌شوند. کمی بعد، جسی ملتفتِ حضور زنی می‌شود که در کنجِ کتاب‌خانه ایستاده است؛ «سلین». جسی حرف و بحث با خبرنگاران را جمع‌وجور می‌کند و به نزد سلین می‌رود. امّا این زن کی می‌تونه باشه؟ هم‌آن دختری که در صحنه‌های یادآوری خاطره‌ی گذشته در آغوش مرد جوان است و در رُمان، معشوقه‌ی او. جسی باید هم‌آن روز به آمریکا بازگردد، امّا تا زمان پرواز هواپیما هنوز یک‌ساعت مانده است. جسی و سلین تصمیم می‌گیرند کمی با هم‌دیگر صحبت کنند. از خیابان‌های مختلف پاریس می‌گذرند و درباره‌ی اوضاع و احوال فعلی و قبلی یک‌دیگر پرس‌وجو می‌کنند و بعد، به کافه‌ای می‌روند، قهوه‌ای نوشیده و هم‌چنان حرف و حرف و حرف. بعد، به پارکی می‌روند و هم‌آن روندِ قبل. هنوز باهم‌دیگر صحبت می‌کنند. حالا جسی و سلین از آن‌چه در این ده سال بر هر کدام‌شان گذشته است باخبرند. بعله. ده سال! ده سال قبل، این دختر و پسر با هم آشنا شده بودند و یک‌ شبانه‌روز را به صرف عشق با هم گذرانده بودند و هنگامه‌ی خداحافظی، ملاقاتِ دوباره را موکول کرده بودند به چند وقتِ بعد در شهری. امّا، این ملاقاتِ دوباره هیچ‌گاه میسّر نشد. چرا؟ یعنی انتظار دارید من فیلم با همه‌ی جزئیات تعریف کنم؟ نه جانم. امّا، فکر می‌کنم بهتر است یکی، دو نکته‌ی دیگر را هم درباره‌ی این فیلم بگویم؛
اوّل این‌که، «پیش از طلوع»(Before Sunrise – ۱۹۹۵ ) عنوان فیلمی است که در آن شاهد چگونگیِ آشنایی جسی و سلین هستیم و خاطره‌ی آن روز به‌یادماندنی را روایت می‌کند که بهانه‌ی جسی بوده است برای نوشتن رُمان و به این ملاقاتِ دوباره معنا می‌دهد. (خُب، من این فیلم رو ندیدم.)
دوّم این‌که، یک‌جایی از فیلم، وقتی‌که دختره و پسره در پارک قدم می‌زنن، سلین برمی‌گرده به جسی می‌گه:«فکر کن ام‌شب آخرین شبِ زندگی‌مون باشه به من چی می‌گی؟» شاید هم پرسید «چی می‌خوای؟» چون پسره گفت دلش می‌خواد دوباره اون شبِ اوّل آشنایی‌شون رو تجربه کنه. از وقتی فیلم رو دیدم، هر شب از خودم این سؤال رو می‌پرسم:«فکر کن ام‌شب آخرین شبِ زندگی‌ات باشه به کی چی می‌گی یا چی می‌خوای؟»
سوّم این‌که، دیالوگ‌های جسی و سلین و گریزهای که به موضوع‌های مختلف می‌زنند برای من جالب بود. یک گفت‌‌وگوی بسیار ساده امّا، بی‌اندازه عمیق که ده سال زندگی را خیلی شسته رُفته در یک ساعت تعریف کرد.
چهارم این‌که، از دوستِ خوب‌ام «بهار» خیلی ممنون‌ام ‌که باعث شد لذّتِ تماشای «پیش از غروب» رو از دست ندم.


تهران به بهانه‌ی سوّم شخص غایب

بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸

خیابان شریعتی ـ جنب خیابان گَل‌نبی ـ حسینه‌ی ارشاد
«شب بیست و یکم است. من می‌گویم بیا امشب دعا کنیم وقتی دارند سرنوشت یک سال‌مان را رقم می‌زنند، عین هم رقم بزنند. تو می‌گویی:
«یعنی چی عین هم؟ اگه قرار بشه من ام‌سال بیفتم توی چاله، تو هم می‌خوای با من بیفتی؟»
می‌گویم:«دعا کن عین هم باشه!بعدش هم مواظب باش تو چاله نیفتی!»
می‌رویم حسینیه‌ی ارشاد. قبلن برای تحقیق تو در مورد نشریات زمان شاه آمده‌ایم کتاب‌خانه‌ی این‌جا. من همیشه توی کتاب‌خانه‌ها آب‌روریزی می‌کنم. بلد نیستم آهسته حرف بزنم. یکهو وسط جمله صدایم بلند می‌شود یا به سُرفه‌ی شدید می‌اُفتم.
تو اصرار می‌کنی که باید این‌جا عضو شوم. خودت چند سال است که عضوی. من می‌گویم اگر عضو شوم ….
تو می‌گویی وقتی سوژه، امام علی (ع) باشد باید یک‌سَری هم به شریعتی بزنیم. شب‌های قدر خوب است بیاییم این‌جا نَفَس بکشیم. کتاب‌های شریعتی را که با جلد مشکی و ….
توی حیاط حسینیه غُلغله است.
من و تو خوش‌حال می‌شویم. هم‌این‌جا توی حیاطِ حسینیه زیرانداز کوچک‌مان را پهن می‌کنیم و می‌نشینیم. دوشت دارم قرآن به سر گرفتن تو را تماشا کنم. این‌جا آنتن هم داریم که پیامک بدهیم به هم:

- baa chashm haaye ghahve ei ehyaa gerfti …

مراسم که تمام می‌شود می‌پرسم:«دعا کردی؟»
می‌گویی:«دعا کردم سرنوشت‌مون یکی باشه. امّا تو عاقبت‌به‌خیر بشی!»*

«تهران به بهانه‌ی سوّم شخص غایب»** از این کتاب‌های لاغر‌مُردنی‌ست که هفتاد صفحه دارد. ماجرای آن درباره‌ی دختر جوانی‌ست که به‌تازگی هم‌سر آینده‌اش را از دست داده است. به‌تازگی که می‌گویم مثلن هم‌این دی‌شب. داستان از صبحِ روزی آغاز می‌شود که دیگر داماد زنده نیست و حالا عروس به جای خرید رختِ عروسی و آینه‌شمعدان و شیرینی افتاده پی لباس سیاه و حلوای ختم و گل برای سر مزارِ هم‌سر امّا، نه مثل همه‌ی دخترهای ‌شوهرمُرده‌ی شهر. پس چه‌جوری؟ یک‌جورِ خیال‌انگیزِ شاعرانه که درصد فرهنگی و ادبی‌‌اش بالاست. دختر راه می‌افتد در شهر و دوباره محله ‌به ‌محله، خیابان به خیابان، کوچه به کوچه و خانه به خانه‌ی خاطرات‌‌شان را که در تهران پخش شده است قدم می‌زند و از نو ذرّه ذرّه‌ی اوقاتِ شیرینِ با هم بودن‌شان را مزه‌مزه می‌کند.

داستان به تکّه‌های کوتاهی تقسیم شده است که با نام‌ها و اسامی مکان‌های مختلف در تهران مثل خیابان‌ولی‌عصر، تجریش، درکه، امام‌زاده ولی، متروی دروازه دولت و …. جدا شده‌اند. هر کدام از این تکّه‌ها به تنهایی می‌تواند متن مستقلی باشد که از زبانِ دختر روایت می‌شود برای مخاطبی که دیگر نیست و در آن‌ها درباره‌ی رستوران‌ها و بازارها و کتاب‌فروشی‌ها و کافی‌شاپ‌ها و پاساژها و امام‌زاده‌ها و … های تهران صحبت می‌شود، ولی با حس و حوصله‌ای شاعرانه و عاشقانه.

کتاب را «حدیث لزرغلامی» نوشته و مؤسسه‌ی «نشر شهر» آن را با قیمت ۱۲۰۰ تومان منتشر کرده است.
از این مجموعه کتاب‌های «شب‌گرد ناشی» نوشته‌ی «مصطفی خرامان»، «دزدان زباله در شهر» نوشته‌ی «مسعود رحمانی»، «تحران ۱۴۷۳» نوشته‌ی «نیما دهقانی»، «رؤیای تهران» نوشته‌ی «شرمین نادری» و «باباجان حشمت دانشمند من» نیز به چاپ رسیده است.

* از صفحه‌ی ۶۷ و ۶۸ با کلّی تلخیص

** چاپ اوّل، ۱۳۸۸


نقطه‌ی صفر

بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸

«… بار دیگر به نقطه‌ی صفر برگشته بود و همه‌ی آن چیزها رفته بودند. چون حتّا کوچک‌ترین صفر، سوراخ بزرگ هیچ است؛ دایره‌ای چنان وسیع که جهان را در خود جا می‌دهد.»

موسیقی شانس (The music of Chance)، پل آستر (Paul Auster)


Dragonfly

بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸

Dragonfly – ۲۰۰۲

پری‌شب بود که «سنجاقک»* از شبکه‌ی دو پخش شد. فیلم درباره‌ی مردِ زن‌مُرده‌ای‌ست.* از هم‌آن دقایق اوّلیّه‌ی فیلم نشستم به آزار دادنِ ذهنِ خودم؛ هی احتمالِ مرگِ آن‌هایی را که دوست‌شان دارم در ذهن تصوّر کردم. کمی‌ بعد فرض کردم مثلن خودم بمیرم. هرچند‌که هنوز بابتِ خودم بعد از مرگ نگران‌ام* ولی، …  کم‌کم دارم به این باور می‌رسم که هیچ‌کسی نیست که بتواند آدم را از تن‌ها‌تر شدن نجات بدهد.


قدم‌بخیر وارد می‌شود

بهمن ۲۶م, ۱۳۸۸

 

قبلن درباره‌ی دو مجموعه داستان «قدم‌بخیر مادربزرگ من بود» و «اژدهاکشان» در این‌جا و این‌جا نوشته بودم. منظور؟ اگه قصد تهیه و مطالعه‌ی کتاب‌های فوق‌الذکر رو دارین، مطلع باشین که هر دو کتاب با شمایلِ جدید (از لحاظ طراحی‌جلد و صفحه‌آرایی) از سوی نشر آموت تجدید چاپ شده است.


Mary and Max

بهمن ۲۶م, ۱۳۸۸

مری یه انگشتر داشت که از توی یه پاکت غذای آماده پیدا کرده بود و رنگ رنگین‌اش خاکستری بود و با توجّه به نمودار نشون می‌داد که اون افسرده‌ست یا جاه‌طلب یا شکمو. عینهو این انگشتر رو جودی هم داشت. اسم انگشتر رو ترجمه کرده بودن «انگشتر حال‌نما» که جودی هم اون رو از توی  برشتوک پیدا کرده بود. یه انگشتر نقره‌ای که وسطش نگین داشت و یه تکّه مقوای کوچک که همون نمودارِ مری بود. روی کارت/ نمودار نوشته: چه حالی دارید؟ با یه جدول و دستورالعمل؛ باید انگشتر رو دست کرد و نگین‌اش رو فشار داد. سه ثانیه صبر کرد و بعد، می‌فهمیم چه حالی داریم؟ اگه رنگ نگین سیاه بشه یعنی بداخلاق و غیرقابل‌تحمل. اگه رنگ نگین بشه زرد تیره یعنی عصبی و نگران و سبز نشونه‌ی حسادت هستش و فیروزه‌ای نماد خون‌سردی و آرامش. آبی‌روشن یعنی شاد و آبی تیره یعنی غم‌گین و ناراحت. قرمز نشون‌دهنده‌ی عشق و عاشقی و بنفش یعنی شنگولیّت. یعنی خوش‌حال‌ترین آدم دنیا.

من الان به هم‌چین انگشتری نیاز دارم. نمی‌فهمم چه حالی دارم.

+ مرتبط: این و این و این و این + وب‌سایت رسمی مری و مکس.


عنکبوت

بهمن ۲۶م, ۱۳۸۸

بعد از رُمانِ هول‌ناک و وهم‌آلودِ «مهمانی تلخ»، می‌خواهم برای‌تان درباره‌ی «عنکبوت» بگویم. کتابِ دیگری از سیامک گلشیری که مجموعه‌ای‌ست از داستان‌های کوتاه ایشون که نزدیک به چهار سال قبل برای اوّلین‌بار توسط انتشارات «قصیده‌سرا» چاپ شده است.

«عنکبوت» شامل ده داستان است به نام‌های روژ سرخ، شب ‌آخر، سایه‌ای پشت پنجره، عنکبوت، بوی خاک، ابرهای سیاه، خودنویس، موزه‌ی مادام توسو، کاش باران بند می‌آمد + زن و مرد.

مثل ُرمانِ «مهمانی تلخ»  مثبت‌ترین ویژگیِ این مجموعه هم خوش‌خوان بودن کتاب است + نثر ساده و روان + تأکید بر دیالوگ. موضوع بیش‌تر داستان‌های کتاب هم درباره‌ی مسائل زن و شوهرهای جوان است که یه جای زندگی /روابط‌شون می‌لنگد! مثلن؟ مثلن هم‌این داستان عنکبوت که عنوان کتاب هم از اون گرفته شده و متن کاملش رو می‌تونین این‌جا بخونین.

نویسنده برای نوشتن این داستان‌ها بُرش‌های ساده‌ای از زندگی رو انتخاب کرده مثل داستان «بوی خاک» که درباره‌ی مردی هست که ایستاده پشت پنجره و داره خونه‌ی روبه‌رویی رو دید می‌زنه که انگاری خونه‌ی سه‌تا دختر دانش‌جوئه و …  و از این صحنه‌ی ساده که ممکن هست برای هر کدوم از ما اتّفاق افتاده باشه یه موقعیت داستانی ساخته و … البته، این‌جوری نبود که من الان بگم داستان‌های این کتاب رو دوست داشتم ولی می‌دونید نویسنده داستان رو خیلی خوب تعریف می‌کند و با ذکر جزئیاتِ لازم و کافی! یه‌طوری که ابداً خسته‌کننده نیست با این‌که شاید موضوع کلّی داستان جذاب نباشه و بعد، این‌قدر به‌یادماندنی به‌تصویر می‌کشه فضای داستان رو که ته کتاب، خیلی با خودت درگیر نمی‌شی که مثلن چی؟ یه چی توی ذهنت باقی مونده که می‌تونی اون رو حس کنی. مثلن صدای بارون توی داستانِ مسخره‌ی «کاش باران بند می‌آمد»!


این‌روزها، همه‌چیز برعکس جواب می‌دهد‌

بهمن ۲۶م, ۱۳۸۸

در هر هوایی دوستت دارم
حتی اگر معادلات جغرافیا به‌هم بریزد و
عراق پایتخت‌مان شود
و تهران این روزها برود رو مین و
جنگ و خون و این حرف‌ها!

چقدر کوچه خسته است
و پیاده روها سوار درخت می‌شوند
و شهر در به در دنبال مکانی می‌گردد
تا به دور از دود و دروغ استراحت کند و
بخوابد و بمیرد و بیدار نشود!

تهران هنوز بزرگ من
کجای تاریخ این سرزمین دفن خواهی شد
که مورخان تو را بشناسند
و پیکرت را با خواهر خوانده‌ها و برادر خوانده‌هات
اشتباه نگیرند!

من با داغ ترین بحث این روزها
سیگار می‌گیرانم
و آتش در گلو می‌برم که سرد است!

در خیابان چندم این حادثه ایستاده‌ایی
و ساعتت خواب کدام قراری را می‌بیند
که بیایم و بگویم سلام و
کمی بی تفاوت قدم بزنیم
درحالی‌که من شک دارم تو را خوش‌بخت کنم!

در خیابان چندم این فاجعه باید
بروی دنبال زندگی‌ات که من
آن‌قدر گریه نکنم که گاز اشک‌آور
بهانه باشد و تمام شود و این حرف‌ها!

راهی غلط نشانم بده تهران
این روزها
همه‌چیز برعکس جواب می‌دهد

«وحید پورزارع»


جنگ دور شو!

بهمن ۲۵م, ۱۳۸۸

جنگ خیلی طولانی شد.

همه فکر می‌کردند برای همیشه ادامه دارد.

ولی عاقبت صدا قطع شد.

همه‌جا سکوت بود.

پدر «بن» برگشت. خیلی خسته به‌نظرمی‌رسید.

او گفت:”سرانجام جنگ تمام شد.”

ولی  بن می‌دید که سیم خاردار هنوز سرجایش هست.

بن گفت:”درست نیست! جنگ هنوز نمرده. چرا جنگ را نکشتی؟”

پدر بن گفت:”جنگ هیچ‌وقت نمی‌میرد. فقط گه‌گاهی به خواب می‌رود. مهم اینه که وقتی خوابیده بیدارش نکنیم.”

بن پرسید: “مگه وقتی من و امیلی بازی می‌کردیم خیلی سروصدا کردیم؟”

مادرش جواب داد:”نه، بچّه‌ها برای بیدار کردن جنگ خیلی کوچک هستند.”*

جنگ دور شو! نوشته‌ی الیزابیتا، ترجمه‌ی لیلا افخمی، انتشارات سرخ، چاپ اول ۱۳۸۵، ۳۴ صفحه، قیمت ۹۵۰تومان

پی‌.نوشت )؛ الان کتاب معرّفی شد یا لازمه من هم حرف بزنم؟ فکر نمی‌کنم لازم باشه. فقط این‌که عالی بود و  می‌تونین درباره‌اش در آدینه‌بوک + خانه‌ی ‌کتاب + هم‌شهری آن‌لاین + خبرگزاری کتاب + goodreads بخونین اگه علاقه‌تون تحریک شده به باخبری از چیستی و چگونگی این کتاب.


انشاء و نویسندگی

بهمن ۲۵م, ۱۳۸۸

این‌جا، در صفحه‌ی اوّلِ سایتِ فصل‌نامه‌ی انشاء و نویسندگی نوشته‌اند که شماره‌ی سوّم مجله در حال آماده‌سازی است. امّا، به نظرم این خبر نباید حجّتِ ما باشد برای چشم‌انتظاری. می‌پرسید چرا؟ دست‌کم سه هفته – شاید هم بیش‌تر – است که من مرتّب به سایت یاد‌شده مراجعه می‌کنم و دریغ از … خُب، مؤمنِ خدا این سایت را هر هفته یک‌بار به‌روز کنید. به قولِ عبدالعلی دستغیب در شماره‌ی اوّلِ مجله‌ی خودتان «بنویسید؛ هر چه می‌خواهید؛ چرت و پرت؛ راهش این است. می‌خواهی شنا یاد بگیری؟ کلاس شنا نرو، باید خودت را توی دریا بیندازی. باید بدانی که ممکن است غرق شوی. یعنی غرق شدن هم در آن هست. حساب و کتاب ندارد.»  دو نقطه دی یا شکلک بنفش یاهو. حالا شما هم بنویسید شماره‌ی سوّم مجله‌مان به مبارکی و میمنت مراحل صفحه‌آرایی را طی کرده و اکنون، …. چه می‌دانم به کجای کار چاپ رسیده‌اید. خودتان بیائید اعلام وجود کنید. من می‌خواهم درباره‌ی دو شماره‌ی قبل یعنی شماره‌های اوّل و دوّم مجله‌تان بنویسم. نه این‌که آن ۳۰۰۰ تومان ناقابل را داده باشم و مجله را از نمایندگی‌های فروش‌تان خریده باشم. نه. خدایی‌اش، اگر مجله را نخوانده بودم هنوزم حاضر نبودم این رقم را جرینگی بدهم بابت یک مجله. ولی الان دیگر نه. شما شماره‌ی سوّم را چاپ کنید اگر پول ندهم و مجله را نخرم خُب کچل بشوم اصلن. حتّا، یک تُکِ پا قدم‌رنجه می‌کنم تا آن دفترتان در انقلاب و دو شماره‌ی قبل را هم تهیّه خواهم کرد. لابُد می‌پرسید اگر دو شماره‌ی قبل را تهیّه نکرده‌ای چه‌طوری خوانده‌ای؟ من می‌گویم بخت و دوستِ خوب ما را دست کم گرفته‌اید یعنی. به لطفِ آقای تادانه، شماره‌‌‌ی اوّل و دوّمِ فصل‌نامه‌ی انشاء و نویسندگی به دست‌‌ام رسید البته به امانت. (نگران نباشید! خدشه‌ای وارد نشده به سنّت امانتِ ایرانی و من هنوز مجله‌ها را به ایشان بازپس‌ نداده‌ام!) در این دو شماره کلّی متن و مقاله و گفت‌وگو و معرّفی کتاب خواندم درباره‌ی … خیال می‌کنید درباره‌ی چی وقتی عنوان مجله «انشاء و نویسندگی‌»ست؟ بله خُب. درباره‌ی نوشتن. از خوب‌ترین مطالبِ این دو شماره یکی هم‌این نوشته‌ی عبدالعلی دستغیب که اشاره کردم به آن و پنج مرحله‌ای که برای نوشتن معرّفی کرده است. بعد، مجموعه‌‌ای دنباله‌دار درباره‌ی شروع خوب در داستان‌ با ترجمه‌ی مریم الهی. ضمنن، آقای مدیر مسئول مجله هم سلسه یادداشت‌هایی دارد درباره‌ی خاطره‌نویسی + کلاس‌های حضوری با عنوان «از خاطره‌نویسی تا خودشناسی» که در دفتر مجله‌شان برگزار می‌شود. دیگر …؟ آهان! یک کلاس دیگر هم در دفتر مجله‌ی «انشاء و نویسندگی» برگزار می‌شود؛ کلاس آموزش مبانی نویسندگی (+ دیدار با نویسندگان معروف و انتشار آثار هنرجویان). در این‌جا بی‌مناسبت نیست  سؤال و جوابی را نقل کنم از گفت‌وگوی این مجله با «حسین سناپور» که از او پرسیده‌اند:«آیا برای نویسنده شدن فقط خواندن ادبیات و رُمان کافی است؟» سناپور گفته است:«نه آموزش دیدن و بودن در جمع‌های نویسندگان و دست‌کم نشست و برخاست داشتن با چندتایی‌شان که چیزی سرشان بشود، لازم است.»


خونه‌دار و بچّه‌دار، زنبیل بردار و بیا

بهمن ۱۴م, ۱۳۸۸

# لابُد تا الان شما هم از برپایی دوّمین نمایش‌گاه تخصصی کتاب کودک و نوجوان خبردار شده‌اید. کجا؟ در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به نشانی تهران – بلوار کشاورز – خیابان حجاب. از کی؟ از دی‌روز. تا کی؟ تا بیستم بهمن. منظور؟ من دی‌روز رفته بودم این نمایش‌گاه.

# دی‌روز آقای رئیس تلفن زد و انتظار مرا معکوس کرد؛ خیال کردم یک تلفن اداری‌ست. بعد از سلام و تعارفِ معمول گفت نمایش‌گاه کتاب کودک و نوجوان شروع شده و تلفن زده که بی‌خبر نمانم. درست نمی‌دانم این حس را چه‌گونه بنویسم امّا، باید بگویم بی‌اندازه خوش‌حال شدم. چند روزی‌ست که سرکار نمی‌روم و بعد از احوال‌پرسیِ پری‌روزِ کیت و باقی هم‌کارهام، از تلفن آقای رئیس لذّت بردم. خیلی دوست داشتم درباره‌ی چهارشنبه‌ی قبل بنویسم که با کیت و فلاور، مُری قرقی، بابای احد و دکتر + آقای جمالی به یک خاطره‌ی به‌یادماندنی تبدیل شد. می‌پرسید پس آقای رئیس چی؟ آقای رئیس آن روز رفته بود مأموریّت و توی اداره نبود. به بهانه‌ی روز تولّدم یک جشن کوچکِ اداری گرفته بودیم و الان که به آن روز نگاه می‌کنم همه‌چیز را متفاوت و معطَر و زنده می‌بینم. آن چهارشنبه، فقط خوش گذشته بود. هم‌کارهای دوست/ دوست‌های هم‌کارم عالی‌اند.

# به ادامه‌ی خبر توجّه فرمائید؛ می‌گن این نمایش‌گاه کاری از انجمن فرهنگی ناشران کتاب کودک و نوجوان است با حمایت معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی. تشکّر لازم نیست. بیش‌تر از این‌ها وظیفه دارند.

# هم‌چنین می‌گن یک میلیون جلد کتاب رو به نمایش گذاشتن و قفسه‌ها طوری جانمایی شدن که جلد کتاب‌ها دیده بشه و بچّه‌های عزیز بتونن راحت کتاب‌های موردعلاقه‌شون رو انتخاب کنن. از اون‌جا که کتاب‌های موجود در نمایش‌گاه رو نشمردم، نمی‌تونم درباره‌ی رقم فوق‌الذکر اظهارنظر کنم. منتها، قفسه‌ها رو راست گفته. برخلافِ باقی نمایش‌گاه‌های کتاب، می‌شه همه‌ی کتاب‌ها رو دید و تورق کرد. البته پیش‌نهاد می‌کنم اون ردیف بالایی قفسه‌ها رو حذف کنن. قد بچه‌ها نمی‌رسه به اون قفسه‌های اوّل. خودم رو نمی‌گم‌آ، بچّه‌ها.

#و گفتن  نمایش‌گاه تخصصی کتاب کودک و نوجوان بر خلاف نمایش‌گاه‌های دیگه، ناشر محور نیست و ۱۲ هزار و ۷۵۰ عنوان کتاب کودک و نوجوان به‌صورت قفسه‌ای عرضه می‌شه. در نخستین روز، یک میلیون جلد کتاب در قفسه‌ها قرار می‌گیره و با ۳۰ درصد تخفیف ناشران به فروش می‌رسه. درباره‌ی این اعداد و ارقام که گفتم، من نمی‌دونم. درباره‌ی «به‌صورت قفسه‌ای» هم حرفی نیست. می‌مونه اون «ناشر محور» که الان براتون توضیح می‌دم. تا حالا به این فروش‌گاه‌های بزرگ رفتین؟ شهروند، رفاه و …. که همه‌‌چی؛ از شیر مرغ تا جون آدمی‌زاد توی قفسه‌ها چیده شدن، شما یه سبدِ چرخ‌دار یا بی‌چرخ برمی‌دارین و  هر چی می‌خواین دست‌چین می‌کنین توی سبد و دست‌آخر می‌رین توی صفِ دخل تا نوبت‌تون بشه و بعد حساب و کتاب و پولِ چیزهایی رو که خریدین پرداخت می‌کنین. خُب؟ خُب، برای این نمایش‌گاه هم فروش‌گاهی شده. با این تفاوت که خبری نیست از سبد چرخ‌دار یا بی‌چرخ و شما یا باید با خودتون زنبیل آورده باشین یا هر چی برمی‌دارین رو با چنگ و دندون نگه دارین یا کلن منصرف بشین از خرید کتاب. بعد هم برخلافِ فروش‌گاه که بخش موادغذایی، خشک‌بار، گوشت و مواد شوینده‌اش مشخص شده توی این نمایش‌گاه همه‌چی قاتی‌پاتی عرضه شده. البته گفتن «فضای این نمایش‌گاه به ۶ بخش خردسال، پیش‌دبستانی، دبستانی، راهنمایی، دو سال اول دبیرستان و کتاب‌هایی درباره‌ی کودک برای پدرها و مادرها تقسیم‌بندی خواهد شد.» ولی ما که ندیدیم این‌جور تقسیم‌بندی رو. فقط شاهد بودم همه گیج می‌خوردن لابه‌لای قفسه‌های مختلف و نمی‌دونستن طبق اسم ناشر بگردن دنبال کتاب یا براساس موضوع یا چی؟ نکته‌ی آخر این‌که، تخفیف‌اش خیلی خوب بود. جدن، سی‌درصد تخفیف دادن. ذوق کردم.

# ایضن گفتن که دوّمین نمایش‌گاه تخصصی کتاب کودک و نوجوان پس از ۱۴ سال برگزار می‌شه و برنامه‌ریزی شده تا بیش‌تر کتاب‌های منتشر شده در سه سال اخیر در این نمایش‌گاه ارائه بشه. برای من یه سؤالی پیش اومده که چرا بعد از ۱۴ سال؟ یعنی هر چهارده سال یه بار برگزار می‌کنن این نمایش‌گاه رو؟ یا این وسط چی شده که نشده؟ بعد، حقیقتش من نمی‌دونم همه‌ی کتاب‌های سه‌سال اخیر رو گذاشته بودن توی نمایش‌گاه‌شون یا نه؟ ولی می‌دونم هرچی کتابِ چاپِ دهه‌ی شصت و هفتاد که مونده بود توی انبار ناشرهای مختلف ارائه شده بود با قیمت‌های دوست‌داشتنی؛ ۴۰۰ تومان، ۱۳۰ تومان، ۸۰ تومان و ….

# در ادامه هم گفتن که انجمن نویسندگان کودک و نوجوان همّت کرده و ۸ نشست تخصصی هم در حاشیه‌ی این نمایشگاه برگزار می‌کنه تحت عناوین؛ «چشم­انداز ۲۰ ساله ادبیات کودک»، «وضعیت کتاب­های دینی در ادبیات کودک»، «رابطه دولت و ادبیات کودک»، «حقوق کودک و سیاست­های فرهنگی»، «آسیب­‌شناسی نقد ادبیات کودک»، «ترجمه در خدمت ادبیات ملی»، «دلایل نظارت بر کتاب کودک» و «تحلیل کتاب‌های فارسی دبستان و راهنمایی». راست و دروغ‌شون پای خودشون. من که دی‌روز متوجّه‌ی هیچ نشست خاصّی نشدم.

# اخبار از  این‌جا و  این‌جا.

# عکس‌ها از ایشون.


قصّه‌ی فردای قشنگ

بهمن ۱۱م, ۱۳۸۸

ستاره‌ها منها شدن، یکی‌یکی از آسمون

چهار ستاره مونده و قلب من و یه سایه‌بون

واسه تموم زندگی‌ام بسه فقط چشمای تو

گفته بودم خود تویی شروع یک رؤیای نو

تموم دنیا پیش پات یه نقطه‌ی پرخواهشه

نقطه‌ای که بدون تو می‌میره تا جمله بشه

نگاتو از من برندار تا که ستاره‌ام نمیره

دست رو تن دنیا بکش تا قصه‌هاش پا بگیره

قصّه‌ی فردای قشنگ، آرزوهای خوبِ خواب

چهار ستاره تا ابد تو آسمون من بتاب*

در حاشیه‌ی این همه خوابِ پُر از کابوس، خوش‌حال‌ام بابتِ لذّتِ دهم بهمنِ ام‌سال. زندگی شاید فریبِ هم‌این رؤیایی‌ست که نشسته پشتِ کلمات تو. ای کاش همیشه‌ی عمر پُر باشد از امنیّتِ خاطراتِ خوش‌بختِ مشترکی که داریم. این ترانه* هم می‌شود دوباره‌ی بهترین هدیه‌ی تولّدم تا بدجورتر دوستت داشته باشم.

پی‌.نوشت)؛ عکس از بیتای مهربانِ خوش‌ذوق است :*


گفته بودم خود تویی شروع یک رؤیای نو

بهمن ۱۰م, ۱۳۸۸

ام‌روز، با تو سال‌گردِ تولدّم را جشن گرفتیم. قرار گذاشته بودیم میدان انقلاب و تو قبل‌تر کتابی را که می‌خواستی به من هدیه کنی از «نیک» خریده بودی و بعد، رفته بودی تا آن کارت‌پستال‌فروشی توی خیابان کارگر و چون فروشنده بلد نبود کتاب را کادو کند، از خیر کاغذ گذشته بودی و یکی از هم‌این ساک‌دستی‌های قرمز و قهوه‌ایِ آی‌لاو‌یو‌دار را خریدی با کارت‌پستالِ کوچکِ خوش‌رنگی که نقّاشی دوتا خرسکِ کوچک است؛ دختره یک بغل گل دارد و پسره یک دختر با یک بغل گل را سفت و سخت درآغوش گرفته است.
تلفن که زدی، من توی تاکسی نشسته بودم و پرسیدی:«کجایی؟» گفتم:«نزدیکای توحید.» که گفتی رسیده‌ای و توی هم‌آن ایست‌گاهِ اتوبوس منتظر می‌نشینی تا من بیایم و دست‌آخر پرسیدی:«می‌دونی کدوم ایست‌گاه رو می‌گم؟» گفتم:«آره. همون ایست‌گاه خودمون رو.»
ایست‌گاه اتوبوس جایی بود که برای اوّلیّن‌بار با هم دعوا کردیم. نشسته بودیم آن‌جا، هوا کمی تاریک بود و بیش‌تر سرد، انبوه مردم و ازدحامِ صدا به کنار، من را نمی‌گویی چه‌قدر سخت و سگ بودم آن شب؛ حدود ساعت هشت. شروع کرده بودم به ادا و ایراد گرفتن از تو و نقشِ خودم را فراموش کرده بودم؛ قلب‌ام را گرفته بودم توی مُشت‌ام و در سراشیبیِ تندی می‌دویدم و هیچ صدایی نبود مگر نفس‌نفس‌زدن‌های خودم. من جورِ دیگری بودم؛ دُچار نفهمی شاید.
آن‌روز که گفتی بیا مثل روز اوّلی رفتار کنیم که هم‌دیگر را دیدیم؛ هم‌آن‌ جمعه‌ی هشت‌روزِ بعد که ساعت دو قرار گذاشته بودیم سیدخندان، گفتم نه. خُب، نمی‌توانم دوباره برگردم به دوریِ آن روزِ نخست که تو را دیدم و دلم مثلِ تهرانِ این‌روزهای دل‌هُره مُرده بود.
پری‌روز، روبه‌روی ما زنِ میان‌سالی روی تخت نشسته بود با مردی که لابُد هم‌سرش بود. پسرکِ رستوران‌چی سینی چای را که گذاشت جلوی ما، یک قلیان هم بُرد سرِ تختِ آن‌ها. با خودم گفتم مثلن قرار بگذاریم ده سال بعد دوباره، دونفره توی این رستوران باشیم؛ یعنی تو هنوز موهایت بلند است و حلقه‌ی کِش را انداخته‌ای دور مُچ‌ات؟ یا دخترکِ فال‌فروش؛ فکر کن دوباره هم‌این غزلِ حافظ فال‌مان باشد که تو عاشقِ آخرین بیتِ آنی:«دوش می‌آمد و رُخساره برافروخته بود.»
در زندگی لحظاتی‌ است که ما نشسته‌ایم روی تخت، تو می‌گویی:«دیگه دوغ نگیریم.» من می‌خندم:«یادته اون‌بار؟ یه پارچ دوغ و دریغ از یه قلپ اگه خورده باشیم.» بعد، روزمان بوی قزل‌‌آلا می‌گیرد با کبابِ کوبیده و خودمان را می‌بینیم که مرکزِ عالمِ خودمان هستیم و می‌توانیم بنشینیم درباره‌ی «جمعه‌» حرف بزنیم که جای خوبی‌ست برای قدم زدن. تو می‌گویی:«اون روز اوّل هم خیلی راه رفتیم.» حرف‌های من هم که شکلِ اسمِ تو شده است؛ در زندگی لحظاتی‌ست که صدای قلبِ آدم بلند می‌شود و تو می‌شنوی «دوستت دارم

دوست دارم دنیا را از کنار همه‌ی روزهای خلوتِ بیست و هفت سالگی‌ام نگاه کنم وقتی که کم‌تر می‌نوشتم و بیش‌تر راه رفتم و به‌ طرز شاعرانه‌ای غم‌گین بودم و شبیه قصّه‌های عاشقانه، طعمِ فراق داشت زندگی‌ام با یک سی‌نمای هندیِ ذهنی که سرگرم می‌کرد مرا. ام‌شب وقتِ خوبی است برای کمی تنهایی بیش‌تر. می‌نشینم کنارِ خودم و تا حوالیِ صبح، در «شهر خیالاتِ سبک» پرسه می‌زنم و دل‌ام را پُر می‌کنم از سبزِ امیدواری.


هر شب تنهایی

بهمن ۳م, ۱۳۸۸

:: فروشِ هر شب تنهایی (۱۳۸۶) به هر قیمتی که رسید، پنج‌هزارتومان ازش کم کنید و تا دل‌تان خواست فحش ک دار اضافه کنید. والله، ما که راضی نیستیم و تازه، حساب‌‌مان به قانونِ قدیم بود که فیلم‌های روز شنبه، نیم‌بهاء‌ست وگرنه، هوسِ سی‌نما نمی‌کردیم اصلن.

:: لطفن  صدرعاملی را از برق بکشید و بهش بگید دلیل استقبال از فیلم، حامد بهداد است و لیلا حاتمی و کارنامه‌ی خودش؛ «من ترانه ۱۵ سال دارم»،«دختری با کفش‌های کتانی» و «دیشب باباتو دیدم آیدا» و نه، زبان و لحنِ جدیدِ فیلم! نمی‌دانم چرا خیال می‌کند از دایره‌ی بسته‌ی مفاهیم دینی در سی‌نما عبور کرده و به یک زبانِ جهانی رسیده است؟ شاید هم، فیلم دارد به یک زبانِ جهانی صحبت می‌کند که ما آن را بلد نیستیم و برای هم‌این بود که کلهم ملّتِ توی سی‌نما مشغولِ گپ و گفت بودند و نه تماشای فیلم.

:: یه جایی عطیه و حمید (هم‌این لیلا و حامد) نشستن توی صحن (بیش‌ترِ فیلم توی حرم امام رضا (ع) می‌گذره) و جیک‌جیک می‌کنن برای هم و عطیه درباره‌ی مُردن حرف می‌زنه و به حمید می‌گه: نگرانِ توأم که بعد از مُردنِ‌ام چی می‌شی؟ بعد، خودش ادامه می‌ده: نه این‌که نگرانِ تو باشم که چی کار می‌کنی، نگرانِ خودم هستم. حالا فیلم رو دیده باشین، با خودتون می‌گین اه چی بود این‌جا. یعنی، کلّن نکته‌ی قابل‌بیان نداشت فیلم و این‌جا رو  هم اگه گفتم فقط برای این‌که با یه فکری گوشه‌ی ذهن‌ام قرابت داره، هم‌این.

:: تازه، حامد بهدادش هم تعریفی نبود.

:: هی اون روز رو مرور می‌کردم ام‌روز.

:: عکس رو هم از این‌جا برداشتم.


خوراک وبلاگ

Free counter and web stats