چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

در اینستاگرامش نوشته بود که به خودش عیدی خوبی داده و حالا، عیدی چی بود؟ روزنوشت‌های درخت ته کلاس. زیر عکسِ کتاب هم نوشته بود که «چقدر خوبن خوندن رمان‌های نوجوانی که نویسنده‌ش دنبال نوشتن شاهکار نبوده؛ که خودش و خواننده‌هاشو به هر در و منفذی نکوبیده تا یه اثر پر سروصدا خلق کنه؛ بلکه در نهایت نجابت و صداقت کار مهم‌تری کرده، یعنی یه داستان خوب داشته و تمام تلاشش رو کرده تا اونو خوب و دقیق روایت کنه. چیزی که بعد این پروسه اتفاق می‌افته جادویی ئه. داستانی که صادقانه روایت بشه، روان ئه و خوش ساخت ئه و همراهت می‌کنه. دیگه مگه چی می‌خوایم از یه رمان؟»

من؟ خوش‌حالم که یک نفر دیگر هم کتاب خوبِ شادی خوشکار را خوانده و ازش تعریف و تمجید کرده است. از وقتی هم که زهرا گفت، معرفی کتاب را در وبلاگم دیده و خریده است، دوبرابر خوش‌حال‌ترم. گفتم حالا که حرف عیدی و هدیه‌ی کتاب است، دوباره از این رمان برایتان بگویم و بگویم اگر دوست دارید یک کتاب خوب درباره‌ی نوجوانی بخوانید و یا به بچه‌های فامیل هدیه بدهید، روزنوشت‌های درخت ته کلاس را بخرید و بخوانید. این رمان کوتاه است و در قالب دفتر خاطرات نوشته شده و جایزه‌ی گام اول را هم نصیبِ نویسنده‌اش کرده. تنهایی و عشق دو مفهوم مهم این داستان‌اند که شادی خوشکار با نجابت و مهارت درباره‌شان نوشته است. کتاب را نشر چکه چاپ کرده و قیمتش دو هزار تومان است.

راستی…
امروز، روز تولّد شادی خوشکار است. مبارک است.

#لاکپشت_‌پرنده‌۹۵

به دفترچه‌ی تلفن نگاه می‌کنم و یکی‌یکی کنار اسم بازیگرها و کارگردان‌هایی که با آن‌ها تماس می‌گیرم، ضرب‌در می‌زنم. به دبیر تحریریه‌ می‌گویم که خسته شده‌ام و دیگر نمی‌خواهم با هیچ هنرمندی گپ بزنم و از او درباره‌ی کتاب‌های خوبی بپرسم که خواندنِ آن‌ها را به کودکان و نوجوانان توصیه می‌کند. می‌گویم توصیه و پیشنهادی در کار نیست و بیش‌تر هنرمندهای عزیز کشورمان از ادبیات کودک و نوجوان بی‌خبرند. نه فقط هنرپیشه‌ها حتی نویسندگان و شاعرانی که برای بچه‌ها قصه و شعر می‌نویسند، ناامیدم می‌کنند. تعداد کمی از آن‌ها هستند که می‌توانند درباره‌ی کتاب‌هایی غیر از آثار خودشان حرف بزنند. حالا نمی‌دانم آیا حق دارم از خانم خطیبی، معلم ادبیات یکی از دبیرستان‌های نمونه‌ی شهر، ناراحت باشم که غیر از هوشنگ مرادی کرمانی هیچ نویسنده‌ای را نمی‌شناسد که برای نوجوانان بنویسد! آیا می‌توانم از خودم بپرسم چرا مربی مهارت‌های زندگی در آموزش‌گاه خصوصی مهرآوران هیچ اهمیتی به خواندن نمی‌دهد و هیچ اعتقادی به ادبیات ندارد. آیا می‌توانم تعجب نکنم که آقای حسینی، معلم نقاشیِ هنرستان، فقط کتاب‌های نورالدین زرین‌کلک و فرشید مثقالی را دیده باشد و وقتی درباره‌ی آثار کوئنتین بلیک یا پژمان رحیمی‌زاده حرف می‌زنم، اظهار بی‌اطلاعی کند! آیا دل‌خوری‌ام طبیعی است وقتی خانم بهرامی، که مسئول کتاب‌خوانی و پژوهش مدرسه‌ی تیزهوشان است، نمی‌تواند اسم ده‌تا رمان نوجوان را بگوید که در ده سال اخیر چاپ شده‌اند.
تمام‌مدت به این فکر می‌کنم که یعنی هنرمندان، نویسندگان و معلمان هیچ کتابی برای فرزندشان نمی‌خرند و یا پیش نیامده که کناردستِ بچه‌شان بنشینند و کتاب بخوانند و یا اصلاً چطور می‌شود که شغل و حرفه‌ی کسی با کودکان و نوجوانان مرتبط باشد، ولی از نویسنده‌ها و کتاب‌های مناسب برای این گروه‌های سنی بی‌خبر باشد. باورکردنی نیست،‌ ولی کم‌تر پیش می‌آید که نامِ یک کتاب کودک و یا نوجوان از دهانِ یک هنرمند و یا نویسنده‌ی مشهور بیرون بیاید و بین مردم بچرخد و هنوز هم بسیاری از والدین و معلمان به نیروی انرژی‌بخش و امیدآفرینِ ادبیات که می‌تواند زندگی کودکان و نوجوانان را غرق در لذّت و آگاهی کند، اعتمادی ندارند. آن‌ها ترجیح می‌دهند فرزند/دانش‌آموزشان امتیازهای دیگری مثل تسلط بر زبان‌‌های خارجی یا مهارت نواختن پیانو و گیتار را داشته باشد تا این‌که کتاب‌خوان باشد و خوره‌ی رُمان و داستان!
قبول! زندگی سخت شده و گرانی بی‌داد می‌کند و کارِ زیاد هم وقتِ فراغت برایتان نگذاشته است، ولی خواندن کتاب‌های کودک و نوجوان هم بخشی از همین وظایف معمول برای ایفای نقشِ پدری و مادری و آموزگاری و نویسندگی و بازیگری است، نیست؟ جدای وظیفه، خواندن داستان و دیدن تصاویر کتاب‌های کودکان و نوجوانان از خستگی‌ها و ناامیدی‌های بزرگ‌سالان کم می‌کند و منبع ایده‌های تازه و تصمیم‌های بکر در زندگی شخصی و حرفه‌ای خواهد بود. لاک‌پشت پرنده امیدوار است سال نود و پنج فصلی نو برای تجربه‌های تازه در کتاب‌خوانی بزرگ‌سالان با محوریت کتاب‌های کودکان و نوجوانان باشد و هر پدر و مادر، معلم و مربی، هنرپیشه و نویسنده‌ای برای خودش یک چالش کتاب‌خوانی داشته باشد و برنامه‌ریزی کند تا امسال
کتابی را بخواند که شعر برای خردسالان است.
کتابی را بخواند که برای کودکان و نوجوانان نوشته شده و فیلمش را دیده‌ام.
کتابی را بخواند که نویسنده‌اش اهل یکی از شهرستان‌های ایران است.
کتابی را بخواند که لاک‌پشت پرنده پیشنهاد کرده است.
کتابی را بخواند که اولین‌بار در سال ۹۵ برای کودکان و نوجوانان چاپ شده است.
کتابی را بخواند که فرزندش (فرزند خواهرش/ برادرش/ دوستش/ همکارش/ همسایه‌اش) دوست دارد.
کتابی را بخواند که تصویری است و خواندن آن کمتر از پنج دقیقه طول می‌کشد.
کتابی را بخواند که به‌خاطر تصویرسازی‌هایش جایزه گرفته است.
کتابی را بخواند که هم‌زمان با به دنیا آمدن فرزندش (فرزند خواهرش/ برادرش/ دوستش/ همکارش/ همسایه‌اش) چاپ شده است.
کتابی را بخواند که جزو رمان‌های کلاسیک ادبیات جهان است و برای کودکان و نوجوانان خلاصه‌نویسی شده است.
کتابی را بخواند که کتاب محبوبِ دورانِ کودکی‌اش بوده است.
کتابی را بخواند که بازنویسی متون کهن فارسی برای کودکان و نوجوانان است.
کتابی را بخواند که اولین اثر یک نویسنده‌ی تازه‌کار برای کودکان و نوجوانان است.
کتابی را بخواند که از تاریخ ایران برای کودکان و نوجوانان می‌گوید.
کتابی را بخواند که کتابی که فرزندش (فرزند خواهرش/ برادرش/ دوستش/ همکارش/ همسایه‌اش) نیمه‌‌تمام رها کرده است.
کتابی را بخواند که برای کودکان و نوجوانان چاپ شده و برنده‌ی یک جایزه‌ی ملی شده است.
کتابی را بخواند که برای نوجوانان منتشر شده است و بیش‌تر از ۵۰۰ صفحه دارد.
کتابی را بخواند که مجموعه‌ای چند جلدی برای کودکان و یا نوجوانان است.
کتابی را بخواند که یک نویسنده‌ی آسیایی برای کودکان و نوجوانان نوشته و به فارسی ترجمه شده است.
کتابی را بخواند که درباره‌ی حیات‌وحش و محیط‌زیست برای کودکان و نوجوانان منتشر شده است.
کتابی را بخواند که یکی از پُرفروش‌ترین کتاب‌های کودک و نوجوان در جهان است.
کتابی را بخواند که مهارت‌های زندگی را به کودکان آموزش می‌دهد.
کتابی را بخواند که داستان آن در ستایش کتاب و کتاب‌خوانی است و برای کودکان و نوجوانان نوشته شده است.

این یادداشت را برای شماره‌ی نوروزی ماهنامه‌ی لاک‌پشت پرنده نوشته‌ام و با خودم گفتم بد نیست که در وبلاگم منتشر کنم و ازتان بخواهم به این چالش بپیوندید تا با هم کتاب بخوانیم و درباره‌ی کتاب‌هایی که می‌خوانیم، گپ بزنیم. می‌توانید این یادداشت و یا تصویر چالش را برای دوستانتان ارسال کرده و از آن‌ها هم دعوت کنید. برای این‌که از روند کتاب‌خوانی هم‌دیگر باخبر شویم، کافی است پای نوشته‌ها و عکس‌هایمان در وبلاگ و اینستاگرام و توییتر و فیس‌بوک و غیره هشتگ #لاکپشت‌_‌پرنده‌۹۵ را بنویسیم. در سال ۹۴، جادی چالش کتاب‌خوانی در دوازده قدم را اجرا می‌کرد که خیلی دوستش داشتم و یادداشت‌هایش را دنبال می‌کردم و همان بهانه شد برای این چالش.

Photo by Elena Schelin

آب‌چال* یکی از پیشنهادهای والدین برای عیدی دادن به کودکان بود که در شماره‌ی سوم مجله‌ی لاک‌پشت پرنده معرفی شده بود. یک کتاب بزرگ با تصاویری از حیوانات که هم آموزش اعداد است و هم از نقش آب در زندگی جانوران و طبیعت می‌گوید و این‌که اگر آب نباشد، چه بلایی سر موجودات زنده می‌آید. کتاب را در قفسه‌ی کتاب‌های کودک و نوجوان در کتاب‌فروشی آگاه یزد دیدم و به نیت عیدی برای برادرزاده‌ی پنج و نیم ساله‌ام خریدم و برایش خواندم و بچه جانم متوجه شد که تصویر و متن دارد از کمبود آب می‌گوید و این‌که اگر آب نباشد، چه بلایی سر حیوانات می‌آید. دو سه روز بعد از خواندن کتاب هم وقتی دید مادرم شیر آب را باز گذاشته است، به او تذکر داد که باید کم‌تر آب را هدر بدهد. چون آب‌چال خالی می‌شود و همه‌ی حیوانات می‌روند. کتابش را هم دلیل آورد تا حرفش را ثابت کند. با این‌که سواد ندارد، از روی تصاویر می‌تواند ماجرای آب‌چال را تعریف کند و کتاب را بخواند. یک‌بار که داشت آب‌چال را برای خودش می‌خواند، صدایش را ضبط کردم. فایل صوتی کتاب‌خوانی بچه جانم را در کانال تلگرام چهار ستاره مانده به صبح (http://telegram.me/fourstar) بشنوید.

* نویسنده و تصویرگر: گرم بیس. ترجمه: فؤاد نظیری. انتشارات فنی ایران (کتاب‌های نردبان). ۳۲ صفحه. چاپ سوم. قیمت ۱۰۰۰۰ تومان.

زن دارد از بچه تعریف می‌کند و می‌گوید از خواهرش قشنگ‌تر است. بچه قبول نمی‌کند و اصرار دارد که خواهره قشنگ‌تر است و برای زن از دست‌های نرم و لپ‌های تپل او می‌گوید. دو سه شب قبل‌تر هم برای من گفته بود که خواهرش را خیلی دوست دارد و بزرگ که بشود، حتمن با او ازدواج می‌کند. من؟ دلم می‌خواست بچه را بدزدم و برای خودم نگه دارم، ولی شبِ آخرِ سال ۹۴ دوباره سپردمش به پدر و مادرش. هفت‌صد کیلومتر گریه کردم تا برگشتیم خانه و خیال می‌کردم که فاصله اثر می‌کند و آرام می‌گیرم ساعتی بعد، ولی… جای خالی‌اش در زندگی‌ام بزرگ شده بود. در خانه راه می‌رفتم و اشک می‌ریختم که لنگه جورابش را پای تخت پیدا کردم. از اتاق زدم بیرون و شلوارک رنگی‌اش را روی مبل دیدم. گریه‌ام بیش‌تر شد. بعد هم نقاشی روی در یخچال و ماشین‌های کوچک و جانورهای پلاستیکی و… کمک کردند تا ساعت‌ها اشک بریزم و حالا، حتی آینه‌ی کوفتیِ بالای شومینه را دوست دارم و دیگر حرص نمی‌خورم به‌خاطر ترکیبِ بد و گچ‌بریِ بی‌ریختش. بچه روزی چندبار خودش را بالا می‌کشید تا بتواند موهایش را در آینه ببیند و چک کند که روی چشم‌هایش را نگرفته باشد. برای هولدرلین که می‌گویم، می‌گوید خل شده‌ام و چرا این‌طور می‌کنم و مگر یادم رفته که از شیطنت‌هایش کلافه شده بودم؟ یادم نرفته، ولی بچه‌ام رفته است و دیگر کسی را ندارم تا غذای مخصوص بخواهد و بخواهد برایش قصه‌های مرغدانی پُرماجرا را بخوانم. برای همین با قلبی فشرده و دلی تنگ به استقبالِ سالِ نو می‌روم، با غصه و گریه. این حالِ بد، نه من را آرام می‌کند و نه بچه را برمی‌گرداند، ولی…

می‌دانم باید شجاع باشم. گیج نشوم. می‌توانم.

ساعتِ تحویلِ سال خواب بودیم و هفت‌سین هم نداشتیم و هولدرلین گفت فال بگیریم و گفتم بگیریم و غزلِ عزیزِ حافظ مرهم شد برایم؛ ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار.. ببر اندوه دل و مژده‌ی دلدار بیار…

baazart

اثر بازآرت

همه‌جا را سوت‌وکور و امن‌وآرام تصور کنید و بعد، اجازه بدهید ناگهان باد بیاید و بوزد و توی همه‌ی سوراخ‌ها سرک بکشد و لای درخت‌ها بپیچدد و سربه‌سر خاک بگذارد. می‌دانید، چشم‌هایتان پُر از گرد و غبار می‌شود و سرتان پُر از اوهام و آخ، فرض کنید تنها هم هستید و آن‌وقت، دل‌تان سرد و دست‌هایتان کرخت و مغزتان دنبال چاره می‌گردد برای فرار از لحظه‌ی بد، خیالات شوم و افکار پلید. همین می‌‌شود که به رسمِ هر سالِ هجدهم بهمنِ این هفت سال، می‌روم سراغ ترانه‌های تولّدم، هدیه‌ی هولدرلین‌ام. دوباره شعرها را می‌خوانم و روزها را مرور می‌کنم و از اشک‌ها تَر می‌شوم و از لبخندها شیرین و با مهرِ هولدرلین گرم…

شما هم لذّت ببرید از هفتمین ترانه‌ای که برای من سروده شده است:

هر روز می‌خوامت، هربار عاشق‌تر
دنیام دستاته، قلبم شقایق‌تر
رؤیا نمی‌بافم تا توی رؤیاتم
هفت ساله سرمست از انگور چشماتم
یلداترین شب رو خورشید بخشیدی
خندیدی و آخر رو گریه باریدی
تا گم شدم از من تو امن آغوشت
گفتن دوسِت دارم لب‌های خاموشت
تا صبح من چارتا ستاره مبهم بود
هفت سال پیش آخه چشمای تو کم بود
حالا که این‌جایی، هر روز می‌خوامت
عاشق‌تر از دیروز، تن‌سوز می‌خوامت

 

شعر/ترانه‌های قبلیِ هولدرلین را هم بخوانید؛

+ دست غم از زندگیم کوتاهه
+ ای خودِ آزادی، اتفاق افتادی
+ به دلم زندگی دادی
+ دارم فردامُ با رؤیات می‌سازم
+ قصّه‌ی فردای قشنگ
+ شروع یک رؤیای نو

چند روزی است که خبرها و حرف‌ها درباره‌ی انتقال نمایش‌گاه بین‌المللی کتاب به شهر آفتاب است، جایی در جاده‌ی قم، حوالی بهشت‌ زهرا. این انتقال هم موافق زیاد دارد و هم مخالف. عده‌ای می‌گویند بیایید دعا کنیم و کمپین راه بیندازیم که نشود، عده‌ای هم قول و قرارشان را گذاشته‌اند و از الان برای اردی‌بهشت وعده گرفته‌اند که پنج‌شنبه، بعد از فاتحه‌ی اهل قبور، با گل و گلاب در غرفه‌ی ما. من؟ فکر می‌کنم اتفاق افتاده است و حرف و بحث درباره‌ی جلوگیری از این انتقال به جایی نمی‌رسد. انتقال مبارک است؟ به‌نظر من، نچ! امتیازهایی مثل خط مترو و اتوبوس رایگان هم دردی از فاصله‌ی وحشت‌افزای شهرآفتاب تا نارمک یا کرج و یا یزد دوا نمی‌کند. دارم درباره‌ی موقعیت‌های جغرافیاییِ خودم حرف می‌زنم و فکر نکنم با همه‌ی علاقه‌ام به پرسه‌زنی در نمایش‌گاه و خرید کتاب بتوانم با این انتقال کنار بیایم. البته، با برگزاری نمایش‌گاه در آن مصلای خاک‌وخُلی هم موافق نیستم، ولی… بگذارید یک‌جور دیگر برایتان بگویم.

پیش‌ازاین، فکر می‌کردم مشکل کتاب عدم‌تبلیغات مناسب آن است، ولی حالا می‌بینم که مشکل اصلی نبودنِ کتاب است. از وقتی‌که به یزد آمده‌ام، تماشای کتاب و خریدنِ آن محدود شده است و مُدام هم کم‌ و کم‌تر می‌شود. هزینه‌ی پست زیاد است و کتاب‌فروش شهرستانی برای سفارش کتاب از تهران کلی دردسر و مشکل دارد و برایش صرف نمی‌کند که بخواهد برای عرضه‌ی کتاب‌های جدید بزرگ‌سال و یا کتاب‌های کودک و نوجوان ریسک کند. عقل می‌گوید که سرمایه‌گذاری برای کتاب‌های کمک‌درسی، دانش‌گاهی و رمان‌های عامه‌پسند و کتاب‌های روان‌شناسیِ بازاری جواب می‌دهد. برای همین، معدود کتاب‌فروشی‌های شهر از این کتاب‌های نچسب پُر شده‌اند و دستِ ما خالی مانده! خرید اینترنتی هم خیلی اوقات چاره نیست. در تصمیم‌گیری درباره‌ی خیلی از کتاب‌ها، به‌ویژه‌ی کتاب‌های کودک و نوجوان، باید کتاب را ورق زد و تصویر را دید و کمی از متن را خواند و… معاشرت و صحبت با داورهای جایزه‌ی گوزن زرد به من فهماند که وقتی مادر و یا پدر بچه‌ای هستی، این مشکل چقدر بزرگ‌تر است. مُدام درباره‌ی این حرف می‌زنیم که چرا پدرها و مادرها برای کتاب‌خوان کردن فرزندانشان قدم برنمی‌دارند و دست روی دست گذاشته‌اند، ولی… می‌دانید، الان می‌دانم که خیلی هم تقصیر والدین نیست و خیلی طبیعی است که کسی کتاب نخرد و بچه‌هایی که می‌شناسیم، به خواندن علاقه‌ای ندارند. وقتی کتابی در دسترس نیست و وقتی کتابی را نمی‌بینم، چگونه آن را بخریم و به خواندنش علاقه داشته باشیم؟

و حالا، فکر نمی‌کنم مشکل اصلی عدم‌تبلیغات درباره‌ی کتاب است. بلکه به‌نظرم با فقدان کتاب مواجه‌ایم. ما به داورهای جایزه‌ی گوزن زرد، حدود صد عنوان کتاب معرفی کرده‌ایم، ولی بیش‌تر والدین نمی‌توانند حتی دو، سه عنوان از این کتاب‌ها را در شهر محل زندگی‌‌شان پیدا کنند. از آن‌ها خواسته‌ایم به پیشنهاد ما اعتماد کنند و از فروش‌گاه‌های آن‌لاین (مثل جیره کتاب و یا کتاب ستاره) خرید کنند، ولی نتیجه‌ی خرید همیشه بابِ سلیقه‌ی والدین و فرزندانشان نیست. منتها چاره‌ای هم نیست، هست؟

حتا با همه‌ی پُز و حرف‌هایی که درباره‌ی نمایش‌گاه‌های کتاب استانی و یا طرح‌ها و برنامه‌های پایتخت کتاب در شهرهای مختلف وجود دارد، هنوز در بسیاری از شهرستان‌های کشورمان نمی‌توان بی‌دردسر کتابی را پیدا کرد و خرید. دوست ندارم این را بگویم، ولی دارم مطمئن می‌شوم همه‌چیز یک نمایش بزرگ است و فقط همین! چرا چنین حرفی را می‌زنم؟ بگذارید به شب گذشته برگردم…

نمی‌دانم در شهرهای محل زندگی شما اوضاع چطور است، اما در یزد مُدام نمایش‌گاه‌های کتاب به بهانه‌ی مختلف (هفته‌ی کتاب، روز دانش‌آموز، ماه رمضان، دهه‌ی فجر و…) برگزار می‌شود. من به چندتایی از این نمایش‌گاه‌ها رفته‌ام و هربار غم‌گین و متأسف‌ به خانه برگشته‌ام. بارِ آخر، همین دیشب بود. به نمایش‌گاهی رفتیم که دو، سه هفته است تبلیغات آن وجب‌به‌وجب شهر را پُر کرده؛ نمایش‌گاه بزرگ کتاب با پنجاه درصد تخفیف! هوس‌برانگیز بود؛ نمایش‌گاه کتابی که هم بزرگ است! و هم تخفیف تپل دارد!

حسینیه‌ی بعثت جایی در وسط شهر یزد است و مسلماً محل عزاداری و برگزاری جلسه‌های مذهبی. من همیشه خیلی موافق بوده‌ام که از مکان‌های این‌جوری خیلی خوب بهره‌برداری شود و این‌همه فضا، که به مسجد و حسینیه اختصاص می‌یابد، در روزهای بی‌مناسبت بی‌مصرف نماند. منتها، وقتی به آن‌جا رسیدیم، شگفت‌زده شدم؛ ورودیِ ناجور بود و بعد، سالنِ بزرگ که دورتادورش میز چیده بودند؛ بی متصدی و راهنما و کتاب‌ها هم مشتی کتابِ بازاری که روی میز پخش‌وپلا بود. شانس آورده‌ایم که کتاب قرآن و صحیفه و مفاتیح ارج و ارزش دارد و در چیدن و نمایش این کتاب‌های عزیز احترام وجود دارد. برای همین، یکی دو میز هم ریختِ خوبی داشت. در میانِ کتاب‌ها، چندتایی کتاب داستانی و غیرداستانی به‌دردبخور از انتشارات ققنوس هم بود، ولی با قیمت‌های دست‌کاری‌شده! برای نمونه، کتاب به دنبال کاغذ اخبار روی میز بود که قیمت اصلی‌اش خط خورده بود. این کتاب اولین‌بار سال ۹۰ چاپ شده و چاپ سوم آن در سال ۹۳ با قیمت ۹۰۰۰ تومان منتشر شده است. در نمایش‌گاه یزد، چاپ اول این کتاب موجود بود و پشتِ آن برچسب و قیمت زده بودند، ۱۲۰۰۰ تومان! درست است که کتاب با احتساب آن تخفیف پنجاه درصدی از قیمت چاپ سوم ارزان‌تر درمی‌آید، ولی… شما در این کار بی‌اخلاقی نمی‌بینید؟ یک‌جور فریب و یا کلاه‌برداری نیست؟ این یک نمونه‌! فکر می‌کنم عکس‌ها به‌قدر کافی روشن‌اند و وضعیت کتاب و نوع نمایش و عرضه‌ی آن در این نمایش‌گاه بزرگ! را نشان می‌دهد.

‌اوّل، ریختِ ساده‌ و رنگِ سفیدِ کتاب دلم را بُرد و بعد، نامِ آن؛ دوست. با فونتِ درشت و نقطه‌های قرمزنارنجی‌اش. نامِ مترجم را هم دیدم و دیگر تردید نکردم. کتابِ دوستم بود و دوستی هم کنار دستم ایستاده بود. زیارتِ کتاب‌ها که تمام شد، دوستم کتابِ لیلی گلستان درباره‌ی صمد بهرنگی را برداشت و گفت که عاشق صمد است. آقای کتاب‌فروش مستند تاب را هم پیشنهاد کرد. موضوع فیلم درباره‌ی زندگی صمد بود. من هم دوتا دوست برداشتم که یکی را هدیه بدهم به دوستم و آن‌یکی را به هولدرلین.

کتاب دوست متنِ کوتاهی دارد و دل‌نشین است؛ جملاتِ مهربان و پُرمعنایی که جان می‌دهد محضِ قربان‌صدقه‌ رفتنِ دوست‌ترین‌های زندگی‌مان و به ما می‌گوید در ارتباط با یک دوست واقعی فقط کلمات و رفتارمان را داریم و دوستی به آرایش و تزیین نیاز ندارد و فقط صدا کافی است. صدایی که بگوید:

متشکرم که بخشی از خودت را به من می‌دهی،
و به بخشی از من زندگی می‌بخشی.
فکر می‌کنم این همان کاری است که دوستان واقعی می‌کنند،
نه تنها بخشی از خودشان را به تو می‌بخشند،
بلکه بخش‌های بیشتری از خودتان را زنده می‌کنند،
و به شما اجازه می‌دهند که خودتان باشید.
می‌دانم که فکر می‌کنی،
«هر کسی می‌تواند این کار را انجام دهد»
و حق با توست، هر کسی می‌تواند،
ولی هر کسی این کار را نمی‌کند…
اما تو کردی، تو این کار را می‌کنی…*

پشت جلد کتاب نوشته اگر دوست را دوست داشتید، به دیگران پیشنهاد بدهید و داشتم فکر می‌کردم برای چند وقتِ دیگر که بهار است و دغدغه‌ی عیدی دادن جدی می‌شود، چقدر گزینه‌ی خوبی است. قیمتش هم مناسب است.

 * نویسنده: جودی هیلز | ترجمه: فاطمه کاوندی | ناشر: بدون | چاپ اول ۹۴ | ۴۰ صفحه | قیمت ۶۰۰۰ تومان

هولدرلین می‌گوید اوقاتِ گه‌مرغی‌ام به مناسبتِ تولّدم هر ساله است و نمی‌توانم تکذیب کنم. از ساعت چهار صبح به بعد، ترش می‌شوم و غم توی گلویم باد می‌کند. به گریه می‌افتم و دلم می‌خواهد از خانه بزنم بیرون و رها شوم از زندگی‌ام. فرار همیشه رؤیای من بوده و نمی‌دانم… طبیعی است؟! از خودم می‌پرسم اصلاً باید طبیعی باشم؟ صحنه‌ای کلیشه‌ای توی ذهنم است که در آن پشت‌ پا می‌زنم به همه‌چیز؛ پل‌‌های پشت‌سرم را خراب می‌کنم و به مکان و زمانی دیگر می‌روم و گم می‌شوم در خودم. می‌دانم زندگی‌ام در ناآرامی و آسودگی‌ام در عدم است و خُب هیچ عقلِ دنیاداری هم طاقتم را ندارد، ولی چه باک؟

دوباره با شنبه شروع می‌شوم، شبیه سی‌وچهار سالِ قبل. امسال، کیکِ دکمه‌ای و شمعِ فارسی داریم. بچّه‌هایم تلفن می‌زنند. توگوشی و یواشکی تبریک می‌گویند، با کلمه‌های ساده‌ و لحن‌های خوش‌مزه. مغزم گرم است. مادرم برایم کفش می‌خرد و همسرم شرّ حشره‌های موذی را از خیالاتم کم می‌کند. دلم آرام است. آدم‌های لبخندهای زورکی و تعارف‌های الکی نیستند و جمعیتّی توی قلبم هورا می‌کشد. خلاصه، ابر و باد و مه و فلک و خورشید و همه درکارند تا قدم در راهِ بی‌بازگشت بگذارم و بروم و من؟ ممنونم. هنوز می‌توانم زندگی کنم و عاشق باشم و با تو بمانم.

* نام رمان ای. ال. کوینزبرگ

کافی است از فرزندتان بخواهید کتاب محبوبش را از فهرست کتاب‌های برگزیده‌ی لاک‌پشت پرنده انتخاب و برای بچه‌های ایرانی معرفی کند و شما از او فیلم بگیرید.

۱. شرکت در این مسابقه برای همه‌ی دو تا هجده ساله‌ها آزاد است.

۲. کودک و یا نوجوان شرکت‌کننده ابتدای فیلم حتماً خودش (نام و نام‌خانوادگی، سن و شهر محل سکونت) را معرفی کند. اگر فرزند شما داور جایزه‌ی ادبی گوزن زرد است، در معرفی خودش به این مورد اشاره کند.

۳. پدرها و مادرها می‌توانند از فرزندشان سؤال کنند و او جواب بدهد، ولی در فیلم نباشند.

۴. پدرها و مادرها در تصمیم و اجرای فرزندشان دخالت نکنند و اشتباه‌های احتمالی را تصحیح نکرده و اجرای سلیقه‌ی خودشان را از کودک نخواهند. افزودن نمک و طنز و خلاقیت‌های جالب باعث افزایش امتیاز شرکت‌کننده می‌شود.

۵. فقط معرفی کتاب‌هایی که به فهرست‌های لاک‌پشت پرنده راه یافته، در مسابقه شرکت داده می‌شود. برای اطلاع از نام این کتاب‌ها به وبلاگ لاک‌پشت پرنده (این‌جا و این‌جا و این‌جا) مراجعه کنید. به شرکت‌کننده‌هایی که کتاب نویسنده‌های ایرانی را انتخاب و معرفی می‌کنند، امتیاز ویژه تعلق می‌گیرد.

۶. پدرها و مادرهای علاقه‌مند فیلم تهیه شده را از طریق نرم‌افزار تلگرام به شماره‌ی ۰۹۳۹۳۰۲۱۸۰۶ ارسال کنند. توجه کنید که این شماره با شناسه‌ی @gavaznezard فقط برای ارسال فیلم است و نه تماس تلفنی.

۷. مهلت ارسال فیلم‌ها حداکثر تا پانزدهم بهمن ۹۴ است.

۸. فیلم‌های برتر به انتخاب تحریریه‌ی ماهنامه‌ی لاک‌پشت پرنده در قالب لوح‌ فشرده ضمیمه‌ی شماره‌ی سوم ماهنامه‌ی لاک‌پشت پرنده (ویژه‌ی نوروز ۹۵) منتشر می‌شود و سپس، رأی مردمی نفرات برگزیده را مشخص خواهد کرد. به ده نفر اول هدیه‌ای به رسم یادبود و از نفر برگزیده تقدیر خواهد شد.

کپی کردن و انتشار دوباره‌ی این یادداشت آزاد و بسیار نیکو است.