چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو


نام کتاب: خط چهار مترو
نویسنده: لیلی فرهادپور
ناشر: ثالث
چاپ اول: ۱۳۹۳
تعداد صفحه: ۱۳۸
قیمت: ۷۰۰۰ تومان

از این خبرها زیاد خوانده‌ایم؛ خبرهایی درباره‌ی مرد یا زنی که در ایستگاه مترو خودکشی کرده و یا به‌خاطر ازدحام روی ریل پرت شده است و خلاص. خط چهار مترو داستان زندگی یکی از زن‌هایی است که در ایستگاه مترو دچار حادثه می‌شود و نتیجه‌اش؟ مرگ مغزی.
فکر می‌کنم لیلی فرهادپور بعد از خواندن همچو خبرهایی با خودش فکر کرده یعنی این زن چه‌جور زندگی‌ای داشته و بعد، شروع کرده به خیال‌بافی و داستان‌پردازی و…. نتیجه؟ داستان خوش‌خوان است و کوتاه و اگر بتوانید دو ساعت یک‌جا بنشینید، در یک نشست هم می‌توانید آن را بخوانید. با این‌که روایت غیرخطی است و بخش‌هایی از داستان در جایی ناشناخته – برزخ – می‌گذرد و روابط بین شخصیت‌ها هم پازل‌طور است، ولی خط چهار مترو از آن داستان‌های سخت نیست که آدم جانش بالا می‌آید برای خواندن‌شان.
وقتی کتاب را می‌خریدم، انتظارم این بود که داستانی بخوانم درباره‌ی زندگیِ امروز. لابد به‌خاطر نامِ کتاب چنین انتظاری داشتم و وقتی دیدم بیشتر ماجرا در اوایل انقلاب و سال‌های جنگ می‌گذرد، غافل‌گیر شدم. این بد بود؟ نمی‌دانم. دلم می‌خواست داستانی بخوانم که ربطی نزدیک و ملموس با تهرانِ امروز و آدم‌‌هایش داشته باشد، ولی خط چهار مترو خانم فرهادپور به‌جای این‌که به میدانِ آزادیِ حالای تهران برسد، به میدانِ آزادی ۵۷ می‌رسد. یعنی زنِ داستان یکی از زن‌های تهران امروز نیست؟ نه. نمی‌توانم این را بگویم. این زن یکی از زن‌های تهران امروز است که پایش تو گذشته‌اش جا مانده. پا؟ شاید بهتر است بنویسم دلش… دل‌خوشی‌هایش…
به‌هرحال، فکر می‌کنم آن‌هایی که دوست دارند داستان‌هایی غیرفلسفی، اما اجتماعی درباره‌ی زندگی زن‌های ایرانی بخوانند، از خواندن این کتاب لذت ببرند؛ به‌ویژه زن‌های چهل، چهل‌و‌پنج ساله‌ی نوستالژی‌دوست یا آن‌هایی که داستان‌های زویا پیرزاد و فریبا وفی و فریبا کلهر را خوانده‌اند و دوست داشته‌اند.

نام کتاب: درخت زیبای من
نویسنده: ژوزه مائورو ده واسکونسلوس
ترجمه‌ی: قاسم صنعوی
ناشر: راه مانا
چاپ دوازدهم: ۱۳۹۲
تعداد صفحه: ۲۵۴
قیمت: ۱۶۰۰۰ تومان

درخت زیبای من کتاب جدیدی نیست و از اولین چاپ آن خیلی سال می‌گذرد، ولی… خب من خیلی دیر زه‌زه را پیدا کردم و داستانِ تلخ و شیرینِ زندگی‌اش را خواندم. ماجرای کتاب بر اساس زندگی واقعی نویسنده و یک‌جورهایی اتوبیوگرافی‌اش است. یعنی آنچه بر زه‌زه می‌گذرد، بر آقای واسکونسلوس هم گذشته است. ز‌ه‌زه؟ شخصیتِ اصلی داستان است. پسرک کوچک و خیال‌باف و جذاب و شیرینِ من! پدر زه‌زه بی‌کار است و حالا، خانواده‌ی پرنفرِ او ندار و فقیر شده‌اند. بیکاری و افسردگیِ پدر و فشار اقتصادی و کلی مسئله‌ی دیگر در زندگی این بچه‌ی پنج شش ساله‌ی عزیز است. زه‌زه از این‌همه به درخت پرتقالِ کوچکی پناه می‌برد که تنها دوستش است. البته تا وقتی‌که سروکله‌ی خوزه پیدا نشده! خوزه؟ مرد متشخصِ پولداری که اول با ماشین زیبایش و بعد با خلقِ خوبش، قلب کوچولوی زه‌زه را تسخیر می‌کند و بچه عاشقش می‌شود….

با اینکه در ماجرای این کتاب درباره‌ی سختی‌ها و تلخی‌های زندگی زه‌زه می‌خوانیم، ولی فکر می‌کنم نیتِ نویسنده این بوده که به زیبایی‌های زندگی‌اش ادای دین کند. جدای ستایش زندگی، داستان الهام‌بخش است و دست‌کم مرا هیجان‌زده کرد تا بیش‌تر رؤیاپردازی کنم و با بچه‌ها مهربان‌تر و رفیق‌تر باشم.

کتاب برای بزرگ‌ترها چاپ شده، ولی فکر می‌کنم همه‌ی دوازده سال به بالاها از خواندنِ آن لذت ببرند. البته، ای‌کاش ناشر چاپ‌های بعدازاین را ویرایش می‌کرد تا دست‌اندازهای متن کم‌تر باشد.
راستی، با اقتباس از درخت زیبای من فیلم سینمایی هم ساخته شده که در برنامه‌ام است تا ببینمش.

این را هم باید بگذارم به حساب شانس و اقبالم که بی‌ قصدِ قبلی و بی این‌که واقعن بخواهم خانه‌ی کاغذی را خریدم. راستش، پیِ رُمانِ بودن بودم و چندتا کتاب دیگر، ولی نمی‌دانم چرا این کتاب سر از کیسه‌ی خریدم درآورد. آن روز توی نمایش‌گاه، خسته بودم و بی‌حوصله و با این‌که تخفیفِ خوبی هم گرفته بودم، ولی با یک بُن‌کارت شصت ‌هزار تومانی توانسته بودم فقط چهارتا کتاب بخرم. تازه، یک پولی هم از جیبم سر داده بودم. خُب، حرصم درآمده بود قشنگ و هی به کتاب‌هایی فکر می‌کردم که هنوز نخریده‌ام و پولی که ندارم. پس نگویید آخر چطور ممکن است خانه‌ی کاغذی را به جای بودن بخرم بی این‌که شباهتی داشته باشند از نظر جلد، نویسنده و …. اشتباهی خریده‌ام دیگر.
چند روزِ بعد، وقتی کتاب‌ها را جمع کردم تا ببریم غرفه‌ی پست و بفرستیم خانه، تازه فهمیدم که بودن را نخریده‌ام و فرصتی نبود دوباره بروم غرفه‌ی نشر آموت و دست‌آخر، بی‌خیال شدم.
حالا، خانه‌ی کاغذی را خوانده‌ام و خوشم آمده و فکر می‌کنم اگر شما هم جان‌تان به کتاب بسته است و مُدام نقشه می‌کشید با همه‌ی پول‌های نداشته‌تان کتاب بخرید و در رؤیاهایتان روزی را تصور می‌کنید که به‌قدر کافی جا و قفسه دارید برای چیدنِ کتاب‌ها و از این‌جور خُل‌خُلی‌های خیلی خوش‌آیند، حتمن این کتاب را بخوانید.

داستانِ کارلوس ماریا دومینگوئز به یاد جوزف بزرگ، آقای کنراد، این‌طور شروع می‌شود؛
در یکی از روزهای بهاری ۱۹۹۸ بلوما لنون نسخه‌ی دست دومی از کتاب شعرهای امیلی دیکنسون را از یک کتابفروشی شهر سوهو خرید و درست زمانی‌که سر نبش اولین خیابان به دومین شعر کتاب رسید، اتومبیلی او را زیر کرد.
کتاب‌ها سرنوشت مردم را تغییر می‌دهند. عده‌ای کتاب ببر مالزی را خوانده و در دانشگاه‌های دوردست استاد رشته‌ی ادبیات شده‌اند. ده‌ها هزار نفر با خواندن دمیان به فلسفه‌ی شرق روی آوردند؛ درحالی‌که همینگوی از آن‌ها مردانی جوانمرد و باظرفیت ساخت؛ در همین حال الکساندر دوما زندگی زن‌های بی‌شماری را پیچیده کرد؛ که تنها عده کمی از آنها با کتاب آشپزی از خودکشی نجات یافتند. در این بین بلوما قربانی کتاب‌ها شد.
ولی او تنها کسی نبود که قربانی کتاب شد. یک استاد میانسال زبان‌های کلاسیک وقتی پنج جلد از مجموعه‌ی دایره‌المعارف بریتانیکا از قفسه‌ی کتابخانه‌اش روی سرش افتاد فلج شد. دوستم ریچارد وقتی خواست با زحمت دست خود را ابشالوم ابشالوم! ویلیام فاکنر برساند – که در جای خیلی ناجوری قرار گرفته بود – از روی نردبان تاشو افتاد پایین و یک پایش شکست. شکست یکی دیگر از دوست‌هایم در بوینس‌آیرس در زیرزمین مرکز اسناد و اوراق بایگانی عمومی بیماری سل گرفت. من حتا خبر دارم در کشور شیلی، عصر یک روز سگی خشمگین در اثر بلعیدن صفحات کتاب برادران کارامازوف دچار سوءهاضمه شد و مُرد.
مادربزرگم هر وقت می‌دید در تختخوابم کتاب می‌خوانم، می‌گفت: «بگذارش کنار، کتاب‌‌ها خطرناک هستند.»

خُب، حالا دو حالت برای شما پیش می‌آید. حالت اول این است که با حرفِ من و بعد از خواندنِ شروعِ داستان وسوسه شده‌اید و خیلی‌زود کتاب را می‌خرید و می‌خوانید. آن‌وقت از تصویرگری‌های پیتر سیس هم لذت می‌برید و شاید مثل من با خودتان بگویید کاش تصویرها با کیفیت بهتری چاپ شده بود و یا تصویر روی جلد همان بود که روی نسخه‌ی اصلی است، اثرِ آقای سیس. حالت دوم را هم بگویم؟ بی‌خیال.

ایزابل ژیرار، نویسنده‌ی فرانسوی، تا الان فقط سه کتاب نوشته است، ولی شانسِ این را داشته که یکی از کتاب‌هایش به فارسی ترجمه شود. چه کتابی؟ «مثل زنبور»
کتاب را چند روز قبل خواندم. ماجرای دختربچّه‌ی فقیری است که مادرش او را در خیابان رها می‌کند. کِی؟ وقتی پنج ساله است. دختر در کوچه و خیابان بزرگ می‌شود و مدّتی به پرورش‌گاه می‌رود و بعد، فرار می‌کند و … درنهایت، به خانه‌ی زنی بیوه پناه می‌آورد و زن هم به او پناه می‌دهد به‌شرطی که دختر برایش کار کند؛ شست‌وشو و پخت‌وپز و ….
باقیِ داستان شرح کوزت‌واری‌های دختر است و امیدواری‌ها و تلاش‌هایش. تا این‌که او بزرگ و عروس می‌شود و کم‌کم، خانه‌اش می‌شود مرکز حمایت از بچّه‌های فقیری که در کوچه و خیابان پرسه می‌زنند.

راستش، من خیلی دوست داشتم این کتاب را بخوانم. چرا؟ به‌خاطر این‌که درباره‌ی زندگیِ یک بچّه‌ی بی‌خانمان بود و از طرح روی جلدش هم خوشم می‌آمد. خُب؟ ابتدای کتاب یک متن مقدمه‌طوری آمده که می‌گوید شخصیت‌ اصلیِ داستان واقعی است. در برزیل زندگی می‌کند و مدیر مؤسسه‌ی «شهد عسل» لست. ایزابل ماجرای زندگی‌ او را نوشته است. دی‌شب، گوگل کردم و دیدم ای دل غافل. نگو خانومه‌ی نویسنده برای کتابش جایزه‌ای هم گرفته است.  اوّل خیلی تعجّب کردم. بعد گفتم خب وقتی از سریال «آوای باران» این همه تقدیر و تشکر می‌شود، چرا به خانوم ژیرار جایزه ندهند؟

کتاب برای بزرگ‌سالان چاپ شده، ولی اگر از آن دسته پدرها و مادرهایی هستید که بچّه‌ی دوازده، سیزده‌ساله دارید و معتقدید بچّه‌ باید کتاب آموزنده بخواند و دوست دارید عاقبتِ درس‌نخواندن و زیرآبی‌رفتن و دنبالِ قروفر بودن و عاقبتِ درس‌خواندن و تلاش کردن و ناامید نشدن را جلوی چشمِ بچّه بیاورید، «مثل زنبور» جواب‌گوی این نیاز هم است.

خلاصه، همین. کتاب را نشر آموت با قیمت ۷۵۰۰ تومان چاپ کرده است.

پی‌نوشت)؛ نمی‌دانم چرا، ولی وقتِ نوشتنِ حرف‌هایم درباره‌ی این کتاب یادِ دخترکی ده ساله، از بچّه‌های کتاب‌خانه‌ی کانون پرورش فکری در کرج، افتادم که مدام می‌گفت «خانوم! می‌شه یه کتابی معرّفی کنین که آدم رو به گریه بندازه؟»

هولدرلین داشت مقدمه‌ی «پیرمرد و دریا» را می‌خواند و من، تازه شروع کرده بودم به خواندنِ آن یکی رُمانِ آقای همینگ‌وی، «وداع با اسلحه». برای همین، هر جایی که درباره‌ی این کتاب نوشته بود را بلندبلند می‌خواند. مثلاً این‌که ارنست همینگ‌وی «وداع با اسلحه» را در سی‌سالگی نوشت و جدای شهرت، ثروتِ زیادی هم به دست آورد.

خواندنِ کتاب خیلی طول کشید، به‌خاطر عید و ترددِ غیرمنتظره‌ی دوستان و فامیل که شبانه‌روزی بود و خُب، دیگر وقتی نمی‌ماند برای خلوت با آقای همینگ‌وی. بالاخره، بعد از بیست‌روز، کتاب را خواندم و تمام شد. الان، یک‌جورهایی خجالت می‌کشم که بنویسم آن را خیلی دوست نداشتم.

ابتدای «وداع با اسلحه»، در یادداشتِ نجف دریابندری آمده «امروز که این ترجمه برای یازدهمین‌بار زیر چاپ می‌رود بیش از چهل سال از عمر آن می‌گذرد.» بله، چهل سال می‌گذرد و کسی فکر نکرده چاپ این متنِ پُر از غلط و اشتباه تایپی و ویراستاری بس است! و البته، فکر می‌کنم بسیاری از دیالوگ‌ها، مخصوصاً وقتِ گپ و گفتِ کاترین و هنری، محصول تخیلِ مترجم بوده و نه نویسنده‌ی اصلی! شاید هم فکرم اشتباه باشد و آقای همینگ‌وی همین‌قدر لوس و نُنُر نوشته است.

خلاصه، در گودریدز به «وداع با اسلحه» سه ستاره دادم و می‌توانستم چهار ستاره هم بهش بدهم اگر آن همه غلط و اشتباه تایپی و ویراستاری نداشت. البته، این اشکال دیگر به آقای همینگ‌وی وارد نیست و متوجه‌ی انتشارات نیلوفر است که بلد است زیرِ عنوانِ کتاب بنویسد «ویرایش جدید»، ولی بلد نیست متن را یک‌دست و پاکیزه منتشر کند.

در ادامه، توجّه شما را به جمله‌ها و بندهایی از این کتاب – که خودم دوست داشتم – جلب می‌کنم؛

گفتم: «این‌ها هم مثل ما هستند.»
کاترین گفت: «هیچ‌کس مثل ما نیست.» مقصودش خوشی ما نبود.
«کاش یه جایی داشتند که برن.»
«شاید هم جا براشون فایده‌ای نداشته باشه.»
«نمی‌دونم. هرکس باید یه جایی داشته باشه که بره.» ص ۱۹۴

*

«موقع جنگ خورد و خوراک باعث پیروزی نمی‌تونه بشه، اما باعث شکست می‌تونه بشه.» ص ۲۳۸

*

«شما مؤمن به خدا هستید؟»
«شب‌ها بله.» ص ۳۲

*

من پرسیدم: «واقعاً نظر شما راجع به جنگ چیه؟»
«نظرم اینست که احمقانه‌ست.» ص ۳۳۱

پی‌نوشت)؛ من چاپ یازدهم کتاب را دارم که زمستان ۸۵ چاپ شده و شاید نسخه‌های جدیدتر بی‌عیب باشند. نمی‌دانم.

می‌گویند هدیه‌دادن کتاب در روز جهانی کتاب کودک (دوم آوریل برای خارجی‌ها و چهاردهم فروردین برای ایرانی‌ها) دوبرابر روزهای عادی ثواب دارد. «ملّت‌ها را از راه داستان تصوّر کن» شعارِ امسالِ این مناسبت فرهنگی است. فکر کردم بد نیست چند کتاب از چند نویسنده با ملیت‌های مختلف  (چینی، آمریکایی، انگلیسی، آلمانی، فرانسوی و …) معرفی کنم برای عیدی به بچّه‌ها و حتّا بزرگ‌ترها؛

:: «جایی که کوه بوسه می‌زند بر ماه» اثر «گریس‌ لین» یک رُمانِ هزار قصه مبتنی بر افسانه‌ها و اسطوره‌های چینی که مخاطب را به دنبال کردنِ رؤیاهایش دعوت می‌کند. این کتاب از سوی «نشر افق» و با ترجمه‌ی «پروین علی‌پور» برای نوجوانان منتشر شده، ولی فکر می‌کنم بچه‌های کم‌تر از دوازده سال و حتا بزرگ‌ترها هم از خواندن آن لذّت خواهند برد. قیمت؟ ۱۰۵۰۰ تومان.

:: انتخاب یک کتاب از میان آثار نویسندگان آمریکایی برایم سخت است؛ «پسرخاله وودرو»،«آرزوهای کوچک»، «یک سال بدون او» و … همگی کتاب‌هایی خواندنی و دوست‌داشتنی‌اند. بااین‌حال، به‌خاطرِ سالِ آشتی ملی با اوتیسم – سلام شادی بیضایی – از رُمان «مقررات» اثر «سینتیا لرد» نام می‌برم.  این کتاب را «کیوان عبیدی‌آشتیانی» ترجمه و نشر افق با قیمت ۷۸۰۰ تومان منتشر کرده است. داستانِ آن هم درباره‌ی کاترین است. دختری دوازده ساله که برادرِ کوچک‌ترش اوتیسم دارد. کاترین برادرش را دوست دارد، ولی به‌خاطرِ وضعیتِ او خجالت می‌کشد و درعین‌حال، خشم‌گین است. او از واکنش‌های مردم نسبت به دیوید آزار می‌بیند و هم‌چنین، احساس می‌کند برادرش باعث شده تا پدر و مادرش او را نادیده بگیرند و نتواند دوستی داشته باشد. باز هم فکر می‌کنم خواندنِ این کتاب برای نوجوانان و حتّا بزرگ‌ترها لذّت‌بخش خواهد بود.

:: «جکولین ویلسون» یکی از نویسنده‌های محبوب من است و بیش‌تر کتاب‌هایش را دوست دارم؛ «لیزی دهن‌زیپی»، «گربه‌ی مومیایی‌شده»، «هتل ستاره»، «خانه به دوش» و …. برای همین انتخابِ یک کتاب از میانِ آثار این نویسنده‌ی انگلیسی هم برایم سخت است. من که می‌گویم آدمِ ده سال به بالا هر کتابی از این خانم بخواند، ضرر نکرده است. مثلاً «طولانی‌ترین آواز نهنگ» یکی از بهترین رُمان‌هایی بود که نوروزِ پارسال خواندم. این کتاب با ترجمه‌ی «نسرین وکیلی» از سوی نشر افق چاپ شده است. قیمت؟ ۱۰۵۰۰ تومان.

:: انصاف نیست که از میانِ آثارِ نویسندگانِ ایرانی به رُمان‌های «بابابزرگ سبیل موکتی» نوشته‌ی «علی‌اصغر سیدآبادی» و «این وبلاگ واگذار می‌شود» نوشته‌ی «فرهاد حسن‌زاده» اشاره نکنم، ولی تا الان سه کتاب پیشنهاد کرده‌ام از یک ناشر! این دو تا را هم بنویسم، شما فکر نمی‌کنید من کارمندِ افق شده‌ام؟ برای همین، دوباره خواندنِ «روزنوشت‌های درخت ته کلاس» نوشته‌ی «شادی خوشکار» را به نوجوانان توصیه می‌کنم. این کتاب را نشر چکه و شهر قلم با قیمت ۲۲۰۰ تومان منتشر کرده است.

:: «نان ابری» داستانی کوتاه و تصویری از «هی‌نا بک»، نویسنده‌ی اهل کره جنوبی، است. این کتاب با ترجمه‌ی «کیانگ این‌لی» از سوی نشر او و با قیمت ۵۵۰۰ تومان منتشر شده است. «نان ابری» را می‌توانید به خردسالان و بچّه‌های کلاس اوّلی هدیه بدهید.

:: از «زکریا تامر»، نویسنده‌ی عرب، دو کتاب به فارسی ترجمه شده است؛ «جوجه‌تیغی» و «داستان‌های رندا». هر دو هم شامل سی و چند حکایتِ کوتاه هستند درباره‌ی مسائل اخلاقی و اجتماعی که برای کودکان مناسب‌اند. این کتاب‌ها با ترجمه‌ی «رحیم فروغی» از سوی «نشر چشمه (کتاب وَنوشِه) و با قیمت ۲۰۰۰ تومان و ۲۴۰۰ تومان منتشر شده‌اند.

:: «داستان بی‌پایان» سفری پُرماجراست به جهانِ رؤیاها. داستانی تخیّلی از ادبیات کلاسیک جهان که میکائیل انده، نویسنده‌ی آلمانی، نوشته و شیرین بنی‌احمد آن را به فارسی ترجمه کرده است. چاپ سوم این کتاب با قیمت ۱۲۰۰۰ تومان از سوی نشر چشمه (کتاب وَنوشِه) منتشر شده و برای بچّه‌های دوازده سال به بالا مناسب است.

:: «کودک، سرباز و دریا» اثر «ژرژفون ویلیه» اوّلین‌بار سال ۱۳۴۹ با ترجمه‌ی «دل‌آرا قهرمان» از سوی انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان چاپ شد. طی این سال‌ها، حدود ۱۵۰‌هزار نسخه از این کتاب منتشر شده است و بااین‌که ماجرای آن درباره‌ی جنگ جهانی دوّم و اشغالِ فرانسه توسط ارتش آلمان است، ولی داستانی سرشار از مهربانی و دوستی است. قیمت پشتِ جلدِ کتابی که من دارم ۱۳۵۰ تومان است و فکر نمی‌کنم قیمتِ چاپ‌های جدیدترِ آن هم خیلی تفاوت داشته باشد با این رقم.

:: مانولیتو را خیلی دیر پیدا کردم، ولی عزیزترینِ من شده است. پسرکِ عینکیِ مجموعه‌ی هفت جلدی «مانولیتو» می‌تواند یکی از بهترین دوستانِ کودکان باشد. این مجموعه اثر «الویرا لیندو»، نویسنده‌ی اسپانیایی، است که با ترجمه‌ی «فرزانه مهری» از سوی انتشارات آفرینگان منتشر شده است. قیمت؟ حوصله ندارم جمع بزنم، ولی فکر می‌کنم قیمت هفت جلدش می‌شود حدود ۳۷ هزارتومان.

:: امسال، از نمایش‌گاه کتاب تهران چند جلد «عاشقانه»‌ی «فریبا کلهر» را خریدم، به نیتِ هدیه برای دوستان. چند ماه قبل، یکی‌شان تلفن زد بهم و میانه‌ی حرف از «عاشقانه» گفت که آن را خوانده و دوست نداشته و پرسید نظر من درباره‌ی کتاب چیست. گفتم خودم فقط چند صفحه از کتاب را خوانده‌ام و حالا، نظری ندارم. بعد، از «شوهر عزیز من» گفتم، که دوستش داشتم و خواستم بگوید چرا عاشقانه را دوست ندارد. دوستم گفت «داستانِ ساده‌ای دارد. من می‌توانم بهتر از این را بنویسم.» گفتم «واقعن؟» و فکر کردم لابد باید عذرخواهی کنم به‌خاطر هدیه‌ام. چه می‌دانم.  او گفت «موقع خواندنِ کتاب همش یادِ تو بودم و هولدرلین.» پرسیدم «چطور؟» و او از «خال‌بانو»ی آقا تحسین گفت، شخصیّت‌های اصلیِ رُمان عاشقانه. پرسیدم «یعنی آدم‌های داستان شبیه ما دو تا بودند؟» گفت «نه. دختره مثل تو خال دارد و آقاهه صدایش می‌کند خال‌‌بانو!» من؟ چی می‌گفتم؟

:: چند شبِ قبل، بالاخره «عاشقانه» را خواندم و خُب، احساس غبن نکردم. گیرم، پروسه‌ی خواندنِ کتاب چند ماه طول کشید. برای این‌که هیچ‌جور نمی‌توانستم با راویِ آن کنار بیایم. داستان از زبانِ تحسین روایت می‌شود، ولی لحن و منشِ او مردانه نیست به‌نظرم. یعنی، آن‌قدر که باید مرد باشد، مرد از آب در نیامده است.
خلافِ «شوهر عزیز من» که ماجراهای آن به سال‌های ابتداییِ جنگ برمی‌گشت، در این کتاب درباره‌ی آدم‌هایی می‌خوانیم که در دو، سه سالِ اخیر در کوچه‌پس‌کوچه‌های گیشا پرسه زده‌اند، عاشق شده‌اند، به دوری افتاده‌اند، با مرگ گلاویز شده‌اند و ماجراهای دیگر.
نمی‌گویم داستانِ کتاب عالی است که نیست. منتهی، یک‌چیزهایی در متن هست، مثلن توجّه نویسنده به جزئیات، که دوست داشتم. البته نخواهید بیش‌تر توضیح بدهم. نمی‌توانم. چرا؟ مثلن، جمله‌‌ای بود در باغ بلور، که بعد از ده روز هنوزم توی سرم می‌چرخد. کتاب «فریبا کلهر» هم پُر بود از جمله‌های این‌طوری. حالا شما بپرسید «جمله‌ی مخملباف چی بود؟» تا من بگویم «یک کربلا راه بود.» بعد، شما بگویید چه مسخره. والا.

:: خلاصه، من که از «عاشقانه» بدم نیامد. یکی از همین روزها هم خواندنِ کتاب‌ِ دیگری از خانم کلهر را شروع خواهم کرد، که نشر مرکز چاپ کرده، رمان «پایان یک مرد». البته، شاید هم قبل از این کتاب، دوباره «هوشمندان سیاره‌ی اوراک» را بخوانم و یا برایتان درباره‌ی «شروع یک زن» بنویسم.

اهلِ این نیستم که یک فیلم را چندبارچندبار ببینم. «شب‌های روشن»، «نیمه پنهان» و «قارچ سمّی» از معدود فیلم‌های ایرانی‌اند که خیلی‌خیلی‌خیلی دیده‌ام و حتّا، بازدیدنِ آن‌ها را نیز هم‌چنان دوست دارم. دارم این مقدمه را می‌نویسم تا بگویم پری‌شب، داشتم دوباره فیلم‌نامه‌ی «نیمه پنهان» را می‌خواندم و نمی‌دانم چرا قبلن ندیده بودم (یا دیده بودم و یادم نبود) که اوّل کتاب نوشته‌اند این فیلم‌نامه اقتباسی آزاد است از رُمان «بعد از عشق».
نامِ «فریده گلبو» را در سایت کتاب‌خانه‌ی دانش‌گاه سرچ کردم و خُب، کتاب موجود بود. هولدرلین آن را امانت گرفت و دی‌شب، خواندمش. نتیجه؟ به استحضار می‌رسانم که برای اوّلین‌بار، فیلمی را بیش‌تر از کتابش دوست دارم. صادقانه بگویم؟ «بعد از عشق» را اصلن دوست ندارم. حتّا، اگر بعضی از دیالوگ‌های فیلم عینهو متنِ داستان باشند یا بیش‌تر آدم‌ها همان باشند که در کتاب‌اند، ولی … خانوم میلانی یک آنِ ویژه‌ و منشِ سیاسی و اجتماعی گذاشته در شخصیت‌پردازیِ آدم‌های فیلمش – به‌خصوص، فرشته و به‌خصوص‌تر، جاوید – که ماجرای عاشقانه‌ی آن‌ها ورای قصّه‌ی عامه‌پسندی ا‌ست که خانوم گلبو در کتابش تعریف کرده. ضمن این‌که، زبانِ او و توصیف‌های شاعرانه‌ی مثلن فیلسوفانه‌اش هم خوش‌آیندم نبود و می‌شود گفت فقط به‌خاطر علاقه‌ام به فیلم «نیمه پنهان» بود که تاب آوردم و تا تهِ داستانِ «بعد از عشق» را خواندم.

عکس از اینستاگرامِ آرزو جانم

«قطره اشکی روی دفتر چکید. دایناسور داشت گریه می‌کرد. امّا چرا؟ خودش هم نمی‌دانست. برای همین دستپاچه شد، دفتر را بست و دماغش را بالا کشید. بعد اشک‌هایش را پاک کرد، کنترل را برداشت و تلویزیون را روشن کرد. تصویری از یک جانورِ قهوه‌ای رنگ با خال و نوارهای زرد و نارنجی، روی صفحه‌ی تلویزیون ظاهر شد. صدای گوینده گفت: «درحال‌حاضر، جمعیتِ سمندرهای لرستانی کم‌تر از ۱۰۰۰ عدد است و این جانور در حال انقراض است.»
ناگهان باران تُندی گرفت. دایناسور به پنجره نگاه کرد. قطره‌های باران، خودشان را به شیشه می‌کوبیدند. دانی صدای تلویزیون را بلند کرد تا بهتر بشنود. گوینده ادامه داد: «سمندر لرستانی دوست دارد کنار آبشار زندگی کند، در آن‌جا ازدواج کرده و بچّه‌دار شود. برای همین، سازمان محیط‌زیست باید شرایط زیست مناسب را برای ازدواج و تولیدمثلِ این دوزیستِ دُم‌دار آماده کند وگرنه به‌زودی نسلِ سمندرهای لرستانی منقرض خواهد شد.»
بعد تصاویری از یک آبشار در دلِ کوهستان و چند سمندرِ رنگی‌رنگی پخش شد. در همین لحظه، آسمان غرید. رعد و برق شد و تصویر تلویزیون قطع شد.» *

اطلاعیه‌ی شماره‌ی یک ستاد خبری مردمی برای حفاظت از سمندر لرستان

«سمندر لُرستانی با نام انگلیسی Lorestan Newt و نام علمی Neurergus kaiseri گونه ای دوزیست دُمدار است. هر سال با آغاز اسفند و با نزدیک شدن به ایام نوروز، بازار خرید و فروش قاچاق سمندر لُرستانی برای سفره هفت‌سین رونق می‌گیرد. رنگ‌بندی متفاوت و زیبای این جانور سبب شده تا سودجویان به منظور فروش آن با قیمتی بالا در بازارهای آسیایی و اروپایی اقدام به صید بی‌رویه این دوزیست کرده و آن را در خطر انقراض نسل جدی قرار دهند. متاسفانه برخی مردم محلی نیز تعداد زیادی از آنها را برای فروش شکار می‌کنند.

سمندر لُرستانی گونه‌ای نادر در ایران و جهان است که در حال حاضر در فهرست قرمز (Red List) واحد حفاظت جهانی (IUCN) قرار گرفته است. موقعیت حفاظتی این گونه در IUCN در وضعیت بسیار بد حفاظتی یعنی CR قرار گرفته است!»

* از صفحه‌ی ۶۹ و ۷۰،  زندگی جدید جناب دایناسور، نشر چکه

هفته‌ی قبل، چهار کتاب خواندم؛ «الا در مدرسه»، «اصول شکسته‌نویسی»، «نکته‌های ویرایش» و «باغ بلور». بیش‌تر دوست دارم درباره‌ی آخری حرف بزنم که خواندنش را تازگی تمام کرده‌ام. رُمانی از «محسن مخملباف» که نیمه‌ی دهه‌ی شصت توسط انتشارات برگ منتشر شده با تیراژی که این‌روزها رؤیایی‌ است، یازده‌هزار نسخه در سال ۶۵.
کتاب به «زن» تقدیم شده است؛ «زن مظلوم این دیار»! و ماجراهایش درباره‌ی چند خانواده‌ی شهید و جانباز است که همگی در یک خانه‌ی مصادره‌ای زندگی می‌کنند. بیش‌تر شخصیّت‌های داستان زن‌اند و مردها یا شهیدند یا در شُرف شهادت.

زن‌های مخملباف در این کتاب، آدم‌هایی منفعل‌اند که اختیاری ندارند و نمی‌توانند برای خودشان تصمیم بگیرند، زن‌هایی محکوم به رنج و صبر. هم‌واره، مردهای حاضر و غایب راه و چاه را برای این زن‌ها معلوم کرده و مسیر زندگی‌شان را هدایت می‌کنند و آن‌ها فکر و عملِ مستقلی ندارند برای هیچی. بگویند ازدواج کن، ازدواج می‌کنند. بگویند بزا، می‌زایند. بگویند بمیر، می‌میرند.
راویِ داستان از روزهای تلخ و پُرغصه‌ی زنانِ شهید در سال‌های اوایلِ جنگ می‌گوید. روایتِ غم‌باری از تنهاییِ زن‌ها و بچّه‌هایی که زندگی‌شان بی‌همسر و بی‌پدر می‌گذرد؛ با حرف‌ها و حدیث‌ها، دردها و افتخارها.

کتاب را دوست داشتم؟ نمی‌دانم. شاید. از همان شروعِ داستان، که با زایمان لایه آغاز می‌شود، به گریه افتادم. اگر باردار هستید یا در فکر این هستید که بچّه‌دار بشوید، بی‌خیالِ «باغ بلور» بشوید. زایمان، آن هم سزارین در بیمارستانِ تخصصی و با دکتر و کلّی دنگ و فنگِ پزشکی، خوش‌آیند نیست چه‌ برسد به زاییدنِ لایه، آن‌جور تن‌ها در کنجِ اتاق با دو بچّه‌ی کوچکِ دیگر! تازه، این وسط نویسنده برداشته یک توصیف‌هایی از زاییدن گوسفند را هم ضمیمه‌ی قصّه‌اش کرده است، تهوع‌آور.
پایانِ آن هم … خُب، داستان فراواقعی تمام می‌شود، نچسب و ناجور. یک حال‌گیریِ بزرگ. محسن مخملباف خواسته زورکی یک امیدی تزریقی کند بعد از سی‌صد و خورده‌ای ذکرِ مصیبت، ولی … چی بنویسم که حق مطلب را ادا کند؟

این حرف‌ها یعنی کتاب را دوست نداشتم؟ نه. فکر می‌کنم به یک‌بار خواندن می‌ارزد. مگر می‌شود دوره‌ی وحشت‌بارِ جنگ و تأثیرِ شومِ آن بر زندگی مردمِ این سرزمین، به‌خصوص زن‌ها و بچّه‌ها، را نادیده گرفت؟ حُسنِ رُمان مخملباف این است که به‌جای لشکر و خط مقدم و حمله از پشت جبهه نوشته و ملّت و رنج و فقر. گوشه‌هایی از زندگیِ واقعیِ آن روزها و این‌که، در عزا و عروسیِ آن سال‌ها چه می‌گذشت بر مردم. دختربچّه‌ها فکر می‌کردند داماد بعد از عروسی باید برود شهید شود! شغلِ بیش‌تر مردها این بود که یا جانباز باشند و یا شهید. و …

*از متن کتاب، صفحه‌ی ۳۰۰ و ۳۰۱، آن‌جا که ملیحه گفته بود: «پسر. من پسر دوست دارم. پسرها وروجک‌ترند. دلم می‌خواد بزنه همه‌چیزو بشکنه خراب کنه و بعد پشیمون بشه. دخترها از همون اول پشیمون به دنیا می‌آن.» و حمید گفته بود: «دختر. دختر. دخترها مظلوم‌ترند.»