چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

جایی برای رفتن نیست
نشسته‌ام روی تپه‌ای بر فراز شهر
شهر کودکی، جوانی، پیری
کفش‌هایم را درآورده‌ام
و به اکنون فکر می کنم
که می‌خواهم زندگی کنم*

البته برخلافِ شعر، من می‌خواهم کمی از زندگی‌ام دور شوم و بروم. کجا؟ جایش را هم پیدا کرده‌ام. مثلن، جمعه می‌روم این‌جا. در رونمایی کتاب «گم‌شده در اتاق» سروده‌ی احسان عابدی شرکت می‌کنم.  فردایش هم به نمایش‌گاه تصویرگری ناگهان می‌روم. توی فکرم هست که برای یک‌شنبه بروم خانه هنرمندان ایران. آخر ساعت پنج بعدازظهر بیست و هشتم شهریورماه افتتاحیه‌ی دوتا نمایش‌گاه نقاشی (مهرداد ذوالنور و مریم نیک‌بخش) و یک نمایش‌گاه نمایش‌گاه عکس(مهدی منعم) است. دوشنبه چی کار می‌کنم؟ می‌روم نمایش‌گاه کتاب و نوشت‌افزار «بوی ماه مهر» در مصلّی. دلم بدجوری لوازم‌التحریر می‌خواهد؛ دفترچه‌ یادداشت با مدادرنگی. سی‌ام هم می‌روم این‌جا، شاید برای کلاس‌های آموزشی‌شان ثبت‌نام کردم؛ کلاس شعر و داستان و روزنامه‌نگاری و …. چهارشنبه چی؟ می‌روم کتاب‌فروشی اگر، می‌خواهم مجموعه داستان «شکار حیوانات اهلی» نوشته‌ی «علی شروقی» را بخرم و بخوانم.

* احسان عابدی

+ همه‌چیز درست می‌شود (درباره‌ی رونمایی کتاب گم‌شده در اتاق)

:: من محمود را دوست نداشتم وقتی‌که آدم‌بزرگ شد و مثلن استادِ نویسنده‌ی متفکرِ فیلسوف، از این گنده‌گوزی‌های الکی. رفته بود فرنگ و حالا برگشته بود خانه‌ی پدری تا کتابی بنویسد درباره‌ی نمی‌دانم چی. نه این‌که من نفهمیده باشم چی؟ خودش هم نمی‌دانست. هی ک.س‌شعر می‌نوشت و کاغذ مچاله می‌کرد و بعد می‌رفت سراغ ماشین‌تحریر؛ دو سطر که تایپ می‌کرد دوباره سروکله‌ی کدخدا و باغ‌بان پیدا می‌شد که گیر داده‌ بودند به قهرِ یک درخت گلابی که بار نداده بود. بعد هم، محمود یادِ ایّامِ قدیمِ زندگی‌اش می‌افتد که در این باغ گذشته بود با میم. میم را خیلی دوست داشتم. میمِ پانزده، شانزده ساله عشقِ سال‌های دورِ محمودِ دوازده، سیزده ساله است که نقش او را گل‌شیفته فراهانی بازی می‌کند. این بخش‌های فیلم بوی برگه‌های کاهی کتاب‌های قدیمی را می‌داد. شیفتگیِ محمود برای‌ام عزیز بود و سرکشیِ میم، محترم.

:: گلی ترقّی می‌گفت ابداً نمی‌تونسته تصوّر کنه میم چارقدبه‌سر باشد توی فیلم. بعد به پیش‌نهاد فریار جواهریان (هم‌سر مهرجویی) موضوع شیوع وبا در فیلم‌نامه طرح می‌شود تا آن‌ها بهانه داشته باشند برای تراشیدنِ موهای فراهانی. این‌طوری می‌شود که فراهانی در این فیلم یا کچل است یا او را با کلاه می‌بینیم. در دو حالت هم دختری سرتق و تخس و کتاب‌خوان است با شیطنت‌های پسرانه، ذوقِ شعر و آرزوهای دوردست. محمود می‌شود پسرداییِ میم. جمیع فامیل در عمارتی زندگی می‌کنند در باغِ بزرگی در دامنه‌های دماوند منهای پدر میم که رفته است فرنگ. میم هم آرزو دارد به نزد پدرش برود و هنرپیشه بشود و ….

:: از آن مستندِ مانی حقیقی به بعد عاشق گلی ترقّی شده‌ام. گلی نشسته بود جلوی دوربین و با لحنِ خوب و فیگورِ بامزه از خاطره‌های بیست و پنج/شش سالگی‌اش می‌گفت و هی قند بود که توی دل‌ام آب می‌شد. شما می‌دانید چه‌جوری می‌شود که یک زن این‌قدر شیرین می‌شود برای آدم؟ چه‌قدر؟ این‌قدر که فیلم را کوفتِ خودم کردم بس که غر زدم چرا کتاب‌های گلی را نخوانده‌ام؟!

:: درخت گلابی یکی از داستان‌های گلی ترقّی‌ست که در کتاب جایی دیگر چاپ شده بود. برای سناریوی این فیلم هم گلی هم‌کاری کرده است با مهرجویی. داستان را نخوانده‌ام ولی از فیلم صرفاً روایتِ کودکی میم و محمود را دوست داشتم و نه باقیِ فیلم را؛ فعالیت‌های سیاسی محمود کسل‌کننده بود. آن ادا و اطوار و سؤال‌های صد تا یه غازِ دانش‌جوهای محمود هم زیادی خنک و بی‌مزه بود.

نقص‌های فیلم بچّه‌های ابدی مرا به یادِ داستانی انداخت در کتاب جیب‌های بارانی‌ات را بگرد (نوشته‌ی پیمان اسماعیلی) به نام اتاق خلوت. به نظر من، این داستان را می‌توان تلاش موّفقی دانست برای اطلاع‌رسانی و تصویر کردنِ وضعیّت زندگی کودکان کم‌توان ذهنی و مسائل و مشکلات خانوادگی و اجتماعی ایشان.

«اتاق خلوت» دوّمین داستانِ مجموعه‌ی جیب‌های بارانی‌ات را بگرد است و به زن و مردی تعلق دارد با کودکی انگار کم‌توان ذهنی و در همسایگی ایشان، زن و مردی دیگر که ناخودآگاه در این خلوت حضور می‌یابند با صدای حرف و خنده و … خودآگاه رانده می‌شوند با تأثری بسیار و ایجاد نگرشی تازه در آن زن و مرد …

در این داستان، نویسنده با درایتِ زیادی عمل کرده است و آنچه از زبانِ آن دو زن و آن دو مرد می‌نویسد و می‌گوید به جا و در شخصیت‌سازی مؤثر است و به خوبی نشان می‌دهد رنج‌های پنهان و آرزوهای در دل مانده و زندگی شخصی و خانوادگی آن زوج و تأثیر حضور فرزند کم‌توان را.

توضیح نویسنده درباره‌ی وضعیت جسمی و ذهنی فرزندِ این زن و مرد به قدر کافی، مناسب و گویا است. به طوری که ابهامی در ذهن خواننده باقی نمی‌ماند در‌این‌باره. برای نمونه اشاره می‌شود به جملاتی از این دست؛ «بچه‌ای در اتاق خواب را باز می‌کند و خودش را توی بغل زن می‌اندازد. صداهایی از گلویش بیرون می‌آید که نمی شود فهمید.» ص ۲۵

یا؛ «بچه سرش را به دو طرف تکان می‌دهد و چشم‌های ریزش را به سقف می‌دوزد.» ص ۲۶

و یا؛ «انگشت‌های چاق و پف کرده‌اش را توی هم گره می‌کند و …» همان

و یا؛ «بچه از توی بغل زن بیرون می‌آید و تلو‌تلو‌خوران می‌رود طرف مرد. سرش کمی به عقب خم شده و دهانش نیمه باز است.» همان

و یا؛ «بچه سرش را تکیه می‌دهد به شانۀ مرد. سر بزرگش به کناری خم می‌شود و ساکت می‌ماند. مرد سرب چه را جابجا می‌کند و از اتاق بیرون می‌رود.» ص ۲۷

نویسنده در لابه‌لای گفت‌و‌گوهایی که رخ می‌دهد به شکلی نامحسوس تأثیر معلولیت فرزند بر خانواده وکارکردهای آن را نشان می‌دهد و اضطراب‌ها و نگرانی‌های ناشی از این بحران را بیان می‌کند.

مشکلات مربوط به نگهداری از فرزند و مشکلات رفتاری فرزند معلول؛ «بچه خودش را از توی بغل مرد بیرون می‌کشد و جیغ بلندی می‌زند.» ص ۲۷

یا؛ « بچه خودش را روی زمین می‌اندازد و بلند جیغ می‌کشد.» همان

و یا؛«- باید یک طوری حالی‌اش کرد که اول در بزند.

– کی را حالی کرد؟

– بچه را می‌گویم.

– تو خیلی سخت می‌گیری.

– یعنی چه سخت می‌گیری؟ می‌دانی چند سالش است؟

– خوب با این وضعیتی که …

– در زدن را که می‌شود یاد گرفت. چه ربطی به وضعیتش دارد.

– گفتم این طوری حرف نزن.» ص ۲۸

علاوه بر شرح ناتوانی‌های کودک، محدودیت ارتباطات اجتماعی موجود و بیان خواسته‌ها و نیازهای روانی و اجتماعی این زن و مرد، به نگرش منفی جامعه نسبت به چنین کودکانی نیز در قالب گفت‌و‌گوی زن و مردِ همسایه اشاره می‌شود؛ «اگر وضع این بیچاره‌ها را داشتند می‌خواستند چه کار کنند؟» یا؛«با یک بچه عقب‌مانده اصلاً نمی‌شود زندگی کرد.» و یا؛ « زندگی‌شان حرام است. زندگی نمی‌کنند بی‌چاره‌ها.» و یا؛« این جور بچه ها زودتر راحت شوند به نفعشان است.» و … ص ۳۷


+ وبلاگ بچّه‌های سندروم داون ایران

+ سایت کانون سندرم داون ایران


اولین مجموعۀ داستانی «پیمان اسماعیلی» شامل هشت داستان کوتاه است با عنوان «جیب‌های بارانی‌‌ات را بگرد»*

مسلم است که هر نویسنده‌ای زاویۀ دیدی دارد به خصوص و طرح اصلی از متن زندگی می‌آید بی شک. هر اتفاقی بار داستانی دارد. اما، در این میان، پرداخت است که متفاوت می‌سازد نوع روایت را و هنر نویسنده نیز جذابیت می‌بخشد به داستان برای ترغیبِ خواننده و احساس لذّت ایجاد نمی‌شود، مگر به خوشایندی فرم و زبان و طرح و … انگار مردمان خوش سخن که حوادث معمول را با آب و تاب تعریف کرده و ذوق و شوق به وجود می‌آورند در شنونده و از کاهی، کوهی ساخته و شکوه می‌آفرینند و …

«پیمان اسماعیلی» زبان نوشتاری ساده‌ای دارد و طرح هایی ساده‌تر که رویدادهایی هستند دربارۀ آدم‌ها و دنیاهایی … در یکی، دو داستان از «جیب‌های بارانی‌‌ات را بگرد» این طرح ساده به خوبی پرداخت شده و جذاب تعریف می‌شود. مثلاً «اتاق خلوت» و «حتی دیو به ‌روی دست چپ». بیشتر امّا، داستان‌های این مجموعه گرفتار زیاده‌گویی هستند و ادبیات تصویری آن بیشتر از اینکه به کار قصه بیاید، نمایشی است با توصیف‌هایی که بیشتر تداعی‌گر چرخش‌های دوربین در سینما و یا «کات» دادن کارگردانی است در پایان هر سکانس و تصویری دیگر و …

به عنوان مثال، بیشتر از پانزده صفحه است داستان «سیم»؛ دربارۀ سربازی و دختری، در بازداشتگاهی، کمی مانده به خطِ مقدم جنگی که بهانۀ فاصله است بین آن سرباز و این دختر. داستان حرف خاصی نمی‌زند الا حرف های معمولِ روزمره و اشاره‌های جزئی به رابطه‌ای که دوام وصل را می‌خواهد و میسر نمی‌شود امّا و همان گفت‌و‌گوهای تکراری آشنا در پایانِ هر آشنایی و … پُرگویی نویسنده برای بیان مسائل حاشیه‌ای (یادگاری‌های روی دیوار بازداشتگاه، آن نگهبان، پوتین و پای سرباز و دختر و شوخی‌های آن دو و غذا و آنچه گذشته است پیش از این و …) آن هم دربارۀ رابطه‌ای که «رو» است! ضرورت ندارد و تکرار مکررات دربارۀ تردیدهایی از این دست در روابطی مانند آنچه میان دختر و سرباز وجود دارد، تنها خستگی خواننده را باعث می‌شود و کاهش انگیزه برای خواندنِ کتاب.

«اتاق خلوت» دوّمین داستان از این مجموعه است و به زن و مردی تعلق دارد با کودکی انگار کم‌توان ذهنی و در همسایگی ایشان، زن و مردی دیگر که ناخودآگاه در این خلوت حضور می‌یابند با صدای حرف و خنده و … خودآگاه رانده می‌شوند با تأثری بسیار و ایجاد نگرشی تازه در آن زن و مرد …

در این داستان، نویسنده با درایت بیشتری عمل کرده است و آنچه از زبانِ آن دو زن و آن دو مرد می‌نویسد و می‌گوید به جا و در شخصیت‌سازی مؤثر است و به خوبی نشان می‌دهد رنج‌های پنهان و آرزوهای در دل مانده و زندگی شخصی و خانوادگی آن زوج و تأثیر حضور فرزند کم‌توان را.

توضیح نویسنده دربارۀ وضعیت جسمی و ذهنی فرزندِ این زن و مرد به قدر کافی، مناسب و گویا است. به طوری که ابهامی در ذهن خواننده باقی نمی‌ماند در‌این‌باره. برای نمونه اشاره می‌شود به جملاتی از این دست؛ «بچه‌ای در اتاق خواب را باز می‌کند و خودش را توی بغل زن می‌اندازد. صداهایی از گلویش بیرون می‌آید که نمی شود فهمید.» ص ۲۵

یا؛ «بچه سرش را به دو طرف تکان می‌دهد و چشم‌های ریزش را به سقف می‌دوزد.» ص ۲۶

و یا؛ «انگشت‌های چاق و پف کرده‌اش را توی هم گره می‌کند و …» همان

و یا؛ «بچه از توی بغل زن بیرون می‌آید و تلو‌تلو‌خوران می‌رود طرف مرد. سرش کمی به عقب خم شده و دهانش نیمه باز است.» همان

و یا؛ «بچه سرش را تکیه می‌دهد به شانۀ مرد. سر بزرگش به کناری خم می‌شود و ساکت می‌ماند. مرد سرب چه را جابجا می‌کند و از اتاق بیرون می‌رود.» ص ۲۷

نویسنده در لابه‌لای گفت‌و‌گوهایی که رخ می‌دهد به شکلی نامحسوس تأثیر معلولیت فرزند بر خانواده و  کارکردهای آن را نشان می‌دهد و اضطراب‌ها و نگرانی‌های ناشی از این بحران را بیان می‌کند.

مشکلات مربوط به نگهداری از فرزند و مشکلات رفتاری فرزند معلول؛ «بچه خودش را از توی بغل مرد بیرون می‌کشد و جیغ بلندی می‌زند.» ص ۲۷

یا؛ « بچه خودش را روی زمین می‌اندازد و بلند جیغ می‌کشد.» همان

و یا؛«- باید یک طوری حالی‌اش کرد که اول در بزند.

– کی را حالی کرد؟

– بچه را می‌گویم.

– تو خیلی سخت می‌گیری.

– یعنی چه سخت می‌گیری؟ می‌دانی چند سالش است؟

– خوب با این وضعیتی که …

– در زدن را که می‌شود یاد گرفت. چه ربطی به وضعیتش دارد.

– گفتم این طوری حرف نزن.» ص ۲۸

علاوه بر شرح ناتوانی‌های کودک، محدودیت ارتباطات اجتماعی موجود و بیان خواسته‌ها و نیازهای روانی و اجتماعی این زن و مرد، به نگرش منفی جامعه نسبت به چنین کودکانی نیز در قالب گفت‌و‌گوی زن و مردِ همسایه اشاره می‌شود؛ «اگر وضع این بیچاره‌ها را داشتند می‌خواستند چه کار کنند؟» یا؛«با یک بچه عقب‌مانده اصلاً نمی‌شود زندگی کرد.» و یا؛ « زندگی‌شان حرام است. زندگی نمی‌کنند بی‌چاره‌ها.» و یا؛« این جور بچه ها زودتر راحت شوند به نفعشان است.» و … ص ۳۷

اما، پس از «اتاق خلوت»، آن پُرگویی داستانِ «سیم» ادامه پیدا می‌کند در داستان «مگس».

«مگس» فرصتی است دوباره برای دور هم جمع شدنِ سه مرد با زنی، که به گذشتۀ این هر سه مربوط می شود، و آزردگی وجدان ناشی از اشتباهی که دخیل بوده‌اند در آن، این سه مرد و ختم شده بود به مرگ زن …

«جمع کردن برگ‌ها وقتی روی زمین ریخته باشند» نیز واگویه‌های مردی است پس از طلاق و هجوم توهم که دارد کشف می‌کند علّتِ حضور و زمان و مکانِ ورودِ آن دیگری را در قلمرو زندگی … در قلبِ همسر خویش …

… تا اینکه، باری دیگر در «حتی دیو به ‌روی دست چپ» خواننده با داستان جذاب دیگری برخورد می‌کند که روایت کارمند بخش بایگانی دفترخانه‌ای است از روزی که پیرزنی با خاطری ناآرام و روانی آشفته به آن دفترخانه می‌آید به اشتباه، و خیال می‌کند پزشک است او …

در این داستان نیز نویسنده به پیرزن مجال می‌دهد تا ضمن روان‌پریشی با فراموشکاری بخشی از حقیقت، نیازها و آرزوهای خویش را بیان کند و دربارۀ دوست‌داشتنی‌هایش صحبت کرده و توجه خواننده را به زندگی خود جلب نماید.

پیرزن در گریز از مرگ و کهولت، گرفتار عشقی می‌شود که انگار توهم است به مثابۀ در دسترس‌ترین راه حل تا آخرین تلاش‌های خویش را داشته باشد برای باز هم زندگی کردن …

«می‌دانید … حس عجیبی داشتم … همان وقتی که آن پسرها دوره‌ام کرده بودند.» ص ۸۴، «انگار جوان‌تر شده بودم … خیلی جوان‌تر…» همان، «… انگار آدم عاشق کسی شده باشد … یک همچین چیزی…» ص ۸۵،«انگار شصت سال جوان‌تر شده باشم. واقعاً نمی‌دانم. گاهی فکر می‌کنم بیست سالم است. چیزهایی یادم می‌آید که فراموش کرده بودم. کاملاً از یادم رفته بودند. چیزهایی مال پنجاه یا شصت سال پیش. حس‌هایی که آن وقت‌ها داشتم. احساس یک دختر جوان.» همان

این رویکرد روانشناسانۀ نویسنده در داستان پایانی کتاب به اوج می‌رسد تا «جیب‌های بارانی‌ات را بگرد» خلق شود که طرح منسجم و نوشتار روان و ضرباهنگِ خوبی دارد به دور از جملات اضافی و یا توصیف‌های بیش از اندازه با تأکیدِ دوباره بر توهم.

* جیب های بارانی‌ات را بگرد، پیمان اسماعیلی، تهران، انتشارات ققنوس، چاپ اول، ۱۳۸۴