چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

حالا پنجم دی است و سالِ تازه‌ی زندگیِ مترجمِ دوست‌داشتنی آغاز می‌شود. این زن را دوست دارم، به‌خاطر کتاب‌هایی که ترجمه کرده است. دورادور می‌شناسمش و او را عزیز و مهربان شناخته‌ام و خوش‌حالم که لذّتِ خواندنِ بهترین‌های ادبیات نوجوان جهان را به همّت او تجربه کرده‌ام.

اگر می‌خواهید کتاب‌های خوب بخوانید، ترجمه‌های کیوان عبیدی آشتیانی را فراموش نکنید. نوجوان نیستید؟ نباشید. در هر سنّ و مقامی که هستید، از این کتاب‌ها خوش‌تان می‌آید. باور نمی‌کنید؟ امتحان کنید و خبرش را به من هم بدهید.

داشتم عنوانِ کتاب‌هایی رو گوگل می‌کردم که جزء فهرست لاک‌پشت پرنده‌اند. دنبال عکس روی جلد کتاب‌ها بودم که بذارم فیس.‌بوق، به‌خاطر برنامه‌ی کتاب‌خوانی برای بچّه‌ها در شب یلدا. موقعِ سرچِ کتاب احمدرضا احمدی، با دیدنِ عکس‌های «عروس و داماد در باران»، یهو زدم زیر گریه. این روزها، همش همین حالم. دلم می‌خواست گریه‌ام به‌خاطرِ ششمین سال‌گرد آشنایی‌ام با هولدرلین بود، ولی نیست. به‌خاطرِ بچّه گریه می‌کنم. این‌قدر که دلم تنگ شده براش و خُب، فعلن نمی‌تونم برم ببینمش. چند روزِ قبل، مامانم تلفن زد و گفت بچّه زنگ زده خونه و سراغ منو گرفته و پرسیده «حباب اومده اون‌جا؟» مامانم گفته نه و بچّه گفته «پس من با کی حرف بزنم؟». تلفن رو که قطع کردم، دوباره زدم زیر گریه. گفتم که این روزها، همش همین حالم. چند هفته قبل هم با هولدرلین رفتیم پاساژگردی و برای بچّه جوراب انگری‌بردز خریدم که خیلی دوست داره. بعد، توی ماشین که بودیم، جوراب رو از توی پلاستیک درآوردم و دوباره که نگاهش کردم، بازم زدم زیر گریه.

حالا بگذریم. نمی‌خوام روضه بخونم آخرِ شبی. می‌خوام در راستای این‌که قراره ساعت ۱۰ شب یلدا، هر کاری دست‌مون هست بذاریم زمین و برای بچّه‌مون کتاب بخونیم از کتاب‌هایی بگم که بچّه خیلی دوست داشت (و داره) و با هم می‌خوندیم. گفتم شاید یکی باشه که بچّه‌ی یکی، دو ساله داره و نمی‌دونه چی براش بخونه. من از تجربه‌ام بگم بلکه به دردش خورد.

به کبوتر اجازه نده اتوبوس براند (انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان) یه کتاب تصویری هست با داستانی که جنبه‌ی روان‌شناسی داره و مهارت «نه گفتن» رو آموزش می‌ده. «نه» اوّلین کلمه‌ای بود که بچّه یاد گرفت که بگه و این کتاب هم، اوّلین کتابی بود که براش خوندم.

قوقولی غوغول (کتاب‌های فندق، نشر افق) یه کتاب شعر هست که شاید کمی عجیب و غریب به نظر برسه و آدم فکر کنه بچّه ازش خوشش نمیاد. من حتّا فکر نمی‌کردم بچّه بتونه با تصویرگری‌هاش ارتباط برقرار کنه. منتهی، خلافِ تصوّرم، بچّه عاشق این کتاب شد. همیشه هم کتاب زیر بغلش بود و اصرار داشت هر جایی که می‌ره کتاب رو هم با خودش ببره.

این اتّفاقی بود که برای عروس و داماد در باران (کتاب خروس، نشر نظر) هم افتاد و بچّه عاشقش شد. یه‌جورایی کتاب بالینی‌اش بود. نگین احتسابیان تصویرگر این کتاب و قوقولی غوغول هست و دست‌کم بچّه‌ی ما با تصویرگری‌هاش خیلی ارتباط برقرار می‌کنه و برای همه‌ی جزئیاتِ نقّاشی‌های احتسابیان یه قصّه داره.

بچّه دو کتاب از نوید سیدعلی‌اکبر رو هم خیلی دوست داره. یکی، بابای من با سس خوشمزه است (نشر شباویز) و دوّمی، من مامانت را نخوردم (انتشارات علمی و فرهنگی). داستانِ کتاب اوّل درباره‌ی ترس از تاریکی و بعدی، یه بازآفرینیِ قشنگ و خلّاق هست از قصّه‌ی بزبزقندی (یا بز زنگوله‌پا یا شنگول و منگول یا …).

فهرستِ بهترین کتاب‌های سال ۲۰۱۳‌ی گودریدز دیده‌اید؟ لابُد. بس که من دیرم. از این بیست کتاب، چندتایی بدجور دلم را بُرده‌اند و دوست دارم حتمن آن‌ها را بخوانم. مثلن؟ مثلن، خاطرات ملاله یوسف‌زی یا آن کتابی که درباره‌ی اوتیسم است. از همه بیش‌تر، دلم آن کتابِ کوچولوی تصویری از اولیور جفرز و کتابِ نیل گیمنِ عزیز را می‌خواهد. خوش‌بختانه، گویا آقای فربد کتابِ گیمن را با نامِ «اقیانوس انتهای جاده» ترجمه کرده و به‌زودی توسط انتشارات پریان (کتاب پنجره) منتشر می‌شود.

داخل پرانتز (نیل گیمن یکی از نویسنده‌های دوست‌داشتنیِ من است. فرزاد فربد چندتایی از کتاب‌های او را به فارسی ترجمه کرده است؛ «آد و غول‌های یخی»، «کتاب گورستان» و «ج مثل جادو». این کتاب‌ها را هم انتشارات پریان چاپ کرده است. دو کتاب اوّلی رمان و آخری مجموعه داستان است. البته، من «کتاب گورستان» را با ترجمه‌ی خانوم «کیوان عبیدی‌آشتیانی» خوانده‌ام که نشر افق چاپ کرده است. نشر افق یک کتابِ دیگر از آقای گیمن با نام «کورالین» را هم با ترجمه‌ی «آتوسا صالحی» منتشر کرده که شاید انیمیشنِ آن را دیده باشید.

به غیر از کتابِ نیل گیمن، دو کتابِ دیگر هم از فهرستِ بهترین‌های گودریدز به فارسی ترجمه شده است؛ کتاب‌های دن براون و خالد حسینی. بس‌که ترجمه‌های متعدد از آثارِ قبلیِ این نویسنده‌ها توسط ناشرهای مختلف منتشر شده، هر دو معرّف ِ حضور هستند.

من، از آقای براون رُمان «رمز داوینچی» و از آقای حسینی هم «هزار خورشید تابان» را خوانده‌ام.  جالب (و شاید بهتر است بنویسم مضحک) این‌که، کتاب‌های جدید‌شان هم مثل کتاب‌های قبلی‌شان توسط مترجم‌ها و ناشرهای مختلف چاپ شده‌اند.

رُمانِ Inferno از دن براون با عنوان «دوزخ» را مهرداد وثوقی (انتشارات افراز)؛ حسین شهرابی (انتشارات کتابسرای تندیس‏‫)؛ تهمینه مظفری، سعید سرابی‌اصل (انتشارات نگارینه)؛ فرزام حبیبی‌اصفهانی (انتشارات بهنام) و منیژه جلالی (نشر البرز) ترجمه کرده‌اند.

از کتابِ تازه‌ی خالد حسینی با عنوانِ اصلیِ And the mountains echoed هم گویا بیش‌تر از ده ترجمه با ده نامِ متفاوت منتشر شده و یا در حال چاپ است.

پژواک کوهستان (ترجمه‌ی منصوره حکمی. انتشارات نگارینه)؛ کوه به کوه نمی‌رسد (ترجمه‌ی بیتا کاظمی. ‏انتشارات باغ نو)؛ ندای کوهستان (ترجمه‌ی مهدی غبرائی.  نشر ثالث)؛ و پاسخی پژواک‌سان از کوه‌ها آمد (ترجمه‌ی شبنم سعادت. انتشارات‏ افراز)؛ و کوه‌ستان باز گفت… (ترجمه‌ی دیبا داودی.  انتشارات حوض نقره)؛ و کوهستان به طنین درآمد (ترجمه‌ی نسترن ظهیری. انتشارات ققنوس)؛ و کوه طنین انداخت (ترجمه‌ی مهگونه قهرمان. نشر ‏پیکان)؛ و کوه‌ها انعکاس دادند (ترجمه‌ی شهناز کمیلی‌زاده. انتشارات در دانش بهمن)؛ و کوهها طنین افکندند (ترجمه‌ی منیژه شیخ‌جوادی(بهزاد). ‏ انتشارات پرشیا شمع و مه)؛ و کوه‌ها طنین انداختند (ترجمه‌ی مریم مفتاحی. انتشارات تهران)؛ و کوه‌ها طنین‌انداز شدند (ترجمه‌ی محسن عقبایی. نشر بهزاد)؛ و کوه‌ها طنین‌انداز شدند (ترجمه‌ی منصوره وحدتی‌احمدزاده. نشر پارمیس)؛ و آوا در کوه‌ها پیچید (‏‫ترجمه‌ی ترجمه‌ی زیبا گنجی، پریسا سلیمان‌زاده.‬ ‏ انتشارات مروارید) عنوان‌های فارسی کتابِ آقای خالد حسینی‌اند که تا امروز در سایت کتاب‌خانه‌ی ملی ثبت شده‌اند. فکر می‌کنم تا سه، چهار ماه دیگر برای هر ایرانی یک ترجمه از این کتاب در بازار پیدا شود.

:: این آبی کوچولو، منم. دارم تلاش می‌کنم زندگی کنم و می‌خواهم به این شهرِ سوت و کورِ خالی از شور و رنگ نبازم. این‌جا هم جلسه‌ی نقد و بررسیِ رُمان «قیدار» است. با منیره و دوستش رفته بودم و همان ابتدای رسیدن از آمدن پشیمان شده بودم. فکر می‌کردم دارم به یک جلسه‌ی ادبی می‌روم. غافل از این‌که آن‌جا بیش‌تر شبیه یک میتینگِ سیاسی، اعتقادی بود. در محاصره‌ی برادرهای بسیجی و خواهرهای چادری دلم می‌خواست زودتر به خانه‌ی خوب‌ِ دونفره‌مان برگردم که پناه من است در برابرِ نگاه‌ها، عادت‌ها و فکرهای مردم این‌ شهر، ولی هولدرلین نتوانست بیاید دنبالم و ماندم و حرف‌های آن‌ها را شنیدم و حال‌شان را نفهمیدم؛ آن باورِ عجیبی که نسبت به نویسنده داشتند، کسی در حد و اندازه‌ی مثلن قدیس و انتظارشان از رُمان، که چیزی باشد شبیه کتاب مقدّس. این برداشتِ من بود از کلّیتِ جلسه و البته، اعتراف می‌کنم سر و گوشم می‌جنبید و بیش‌تر حواسم به کتاب‌ها بود. هرچند محصولاتِ «پاتوق کتاب آسمان» جهت‌گیریِ خاص داشتند و کتاب‌ها بیش‌تر در حوزه‌ی دین بود و دفاع مقدّس. رُمان و داستان و یا کتاب کودک و نوجوان هم داشتند، ولی حتا از کتاب‌های ناشرهای دولتی، مثلِ سوره‌ی مهر یا کانون پرورش فکری، گزینشی انتخاب کرده بودند. منیره یا دوستش، یادم نیست کدام یکی، گفت: «ولی حتا از نشر چشمه هم کتاب دارند.» بله، داشتند. منتهی فقط کتاب‌های «مصطفی مستور»!

:: حالا که شهرستانی‌تر شدم، قدرِ نمایش‌گاه‌های کتاب استانی را بیش‌تر می‌دانم. این روزها، در اصفهان دورهمیِ کتاب‌ها و ناشرهاست و دارم فکر می‌کنم چه‌قدر بد است که نوبتِ یزد را انداخته‌اند اواخر زمستان.

:: از تهران هم که مُدام خبرهای خوب می‌رسد. مثلن همین «کتاب افق» هر هفته با برنامه‌ی تازه‌ای لبخندِ آدم را درمی‌آورد. از خرید و فروش کتاب‌های دست دوّم و طرح کتاب اوّل تا افطاری و تخفیف و حالا هم که جشنواره‌ی خرید کتاب راه‌انداخته به نفع بچّه‌های مؤسسه‌ی محک. بعد می‌خواهید دلم برای کتاب‌فروشی‌های تهران و برای اندک آزادیِ مانده توی آن همه دود و دَمِ میدان انقلاب تنگ نشود؟

+ با خرید از «کتاب افق» به «محک» کمک کنیم؟

{+}

این مدّت، به جای آب‌انبار و بادگیر و قنات یا میدان امیرچقماق، مسجد جامع و دخمه‌ی زرتشتی‌ها فقط چندتا پاساژ و مجتمع تجاری دیده‌ام و یکی، دوبار هم رفتیم بازار خان، هول هولکی. پاساژها و مجتمع‌های یزد هم مثل پاساژها و مجتمع‌های شهرهای دیگرند و میلِ زیادی دارند برای این‌که هر چه بیش‌تر شبیه مراکز تجاری تهران باشند، با ویترین‌های شیک و جنس‌های لوکس و قیمت‌های گران. مشتری‌های بَزک‌دُزک‌‌کرده‌ی دست به جیبی هم دارند که پروایی ندارند از نرخ‌های نجومی و خرج‌های الکی. چه باک! ما که در یکی از همین مجتمع‌ها، دل‌خواهِ خودمان را پیدا کردیم؛ بساطی از کتاب‌های جورواجور با تخفیفی دل‌نشین، سی‌ درصد. از کتاب‌های آشپزی آسان و طب سوزنی، طالع‌بینی و گنج‌های معنوی که بگذریم، چندتایی کتابِ خوب هم در این بساط‌ بود که در کتاب‌خانه‌‌ی کوچک‌مان نداریم. مثل؟ مثل «شوهر آهوخانم»، «مرزبان‌نامه» و …. منطقی این بود که چه کنیم؟ برایتان می‌گویم. اوّل، نگاهی انداختیم به جیب‌مان و بعد، دودوتا چهارتا کردیم و از این همه، بخت با «تاریخ جهانگشای جوینی» و «حاجی واشنگتن» بود که بالاخره، خریدیم. قیمت‌؟ سرجمع می‌شد ۴۹۵۰۰ تومان که با تخفیف شد سی و چندهزار تومان.

چند شبِ قبل هم در بازارچه‌ی میدان اطلسی بودیم که از کتابکده‌ی رستاک سردرآوردیم، از سر اتّفاق. البته، من عکس‌های این کتاب‌فروشی را در فیس‌بوق دیده بودم و به هولدرلین گفته بودم که «نگاه، چه جای خوب و خوشگلی.» بعد، هولدرلین نشانی‌‌اش را خوانده بود و گفته بود نزدیکِ خانه‌مان است و من هم گفته بودم بَه. رستاک همان‌طور بود که توی عکس‌هایش، دنج و آرام. موجودیِ کتاب‌هایش هم بَدَک نبود. مثلاً بیش‌تر کتاب‌های «نشر افق» را داشت و علاوه‌بر کتاب بزرگ‌سال، کتاب‌های کودک و نوجوان هم توی قفسه‌هایش بود و حتّا مجله‌های «داستان»، «عروسک سخنگو» و …. ما که نیّتِ کتاب‌خری نداشتیم و فقط آمده بودیم که در شب و باران قدم بزنیم و پیتزا بخوریم. برای همین، فقط دو کتاب خریدم تا مجموعه آثار دو نویسنده را در کتاب‌خانه‌مان تکمیل کنم. می‌پرسید کدام دو کتاب؟ یکی «با گاردِ باز» و دیگری «آلبالوهای بهشت رسیده‌اند». اوّلی، مجموعه‌داستانی است از «حسین سناپور» که  بیش‌تر کتاب‌هایش را دارم مگر این کتاب و سه کتاب دیگر. «آلبالوهای بهشت رسیده‌اند» هم داستان کوتاهی است از «حدیث لزرغلامی» که برای کودکان نوشته و همیشه دلم می‌خواست آن را بخوانم.

 … و شبی از شب‌ها، با هولدرلین به فروش‌گاه محصولات کانون پرورش فکری در خیابان کاشانی رفتیم. مغازه‌ی بزرگی با دل‌ناچسب‌ترین فضایی که می‌توان برای کتاب‌فروشی تصوّر کرد. خاصّه این‌که مخاطبِ کتاب‌ها و عروسک‌ها و بازی‌های فکری بچّه‌هایند و آن شب، فکر می‌کردم آخر کدام بچّه‌‌یی را می‌توانم به این‌جا دعوت کنم و اخم نبینم و فحش نشنوم و ….؟ خلاصه، چند دقیقه‌ای میان قفسه‌ها و کتاب‌ها بودیم و طبعن چندتایی کتاب خریدیم، از کتاب‌های قدیمی کانون و از کتاب‌های جدید. کتاب‌های قدیمیِ کانون، جدای این‌که خاطره‌هایی کم‌رنگ از کودکی‌ام را به یادم می‌آورند، هنوز با قیمت‌های دویست تومان، سی‌صد تومان به فروش می‌رسند. البته، کتاب‌های جدید هم در مقایسه با کتاب‌های ناشرهای دیگر ارزان‌‌ترند.

خانوم تبسّم رفته بود برای ثبت‌نام پسرش و دیرتر آمد کتاب‌خانه. مریم و مهشاد با شهرزاد و شکیبا هم کلاس زبان داشتند امروز. به جای ساعت نه، ده و نیم آمدند. خودم هم باید برای ظهر می‌آمدم تهران، جلسه داشتیم توی اداره. این‌طوری شد که همه‌چی خیلی فوری فوتی شد وگرنه حتمن جشن خیلی بهتری می‌شد. جشن چی؟
جشن تولّد نود و چهارسالگیِ «رولد دال» را می‌گویم. هرچند همین جشنِ فوری فوتی خیلی مزه داد. جای‌تان خالی! مریم چندتایی بادکنک‌ زرد آورده بود با فانوس‌های کاغذی که کتاب‌خانه را تزئین کنند. قرار شد حنانه با شکیلا یک فهرست آماده‌ کنند از کتاب‌های «رولد دال». یاسمن اطلاعات کلّی درباره‌ی زندگی دال را از متن مقدمه یا پشت جلد کتاب‌ها درآورد. مریم یک پلاتوی مجری نوشت، توپ.  دست‌آخر خودش هم برنامه را اجرا کرد. البته با کمک شهرزاد و مهشاد با شکیبا. چهارتایی شال زرد پوشیده بودند و خیلی هم سنگ تمام گذاشتند برای آبروی دال. نفری یک کتاب از کتاب‌های دال را برای بچّه‌ها معرّفی کردند. از همین کتاب‌هایی که توی کتاب‌خانه داریم؛ غول بزرگ مهربان، چارلی و کارخانه‌ی شکلات‌سازی، تشپ کال، بدجنس‌ها، ماتیلدا و چارلی و آسانسور بزرگ شیشه‌ای. از قبل هم کارت‌پستال درست کرده بودند محض دعوت بچّه‌ها به خواندن کتاب‌های دال. در پایان برنامه هم یک نامه نوشتند برای مدیرعامل کانون، که تولّد رولد دال را تبریک گفتند و خواستند تا ایشان محبّت کنند و باقی کتاب‌های دال را هم که به فارسی ترجمه شده است به کتاب‌خانه‌ها بفرستند. آن هم نه یکی، دو جلد برای هفتصد، هشتصد بچّه‌! ده، دوازده‌تایی دست‌کم.
من قبل‌تر هم‌چین تجربه‌ای نداشتم، آن ضیق‌وقت هم قوز بالای قوز بود. کمی سخت‌ام شد امروز. تازه، بچّه‌ها هم شّر و شلوغ، آرام و قرار ندارند. گلایه کنم؟ خُب، خودم هم عجول و بی‌صبرم. نمی‌توانم غُر بزنم بهشان.  دروغ چرا، ولی یک‌جاهایی جدن کلافه شده بودم از هی سؤال‌های تمام‌ناشدنی‌شان و یا این‌که مُدام لای دست و پای آدم وول می‌خوردند. البته نیّت خیر داشتند طفلکی‌ها که مثلن کمکی کرده باشند ولی خب، ….
یک حرفی است از «رولد دال»، مرحوم می‌گوید:«اگر می‌خواهید دنیا را از دریچه‌ی چشم کودکان ببینید، چهار دست و پا روی زمین زانو بزنید و به بزرگ‌سالانی که بالای سرتان چشم‌غرّه می‌روند و به شما امر و نهی می‌کنند، نگاه کنید.» امروز، من هم یکی، دوجا این‌قدر بزرگ‌سال بودم. راضی نیستم از خودم.

راستی، بچّه‌ها «غول بزرگ مهربان» را هم دیدند.

امروز سی‌تا ببر را داغون می‌کنم یکی از کتاب‌های مجموعه‌ی قصه‌های یک‌جورکی دکتر زئوس است. اسم واقعی دکتر زئوس، تئودور زئوس گایزال است که به خاطر فیلمنامه‌ها و قصّه‌هایش، سه بار جایزه‌ی اسکار و به خاطر یک عمر آموزش و شادی‌آفرینی برای بچّه‌ها، پدرها و مادرها یه بار دیپلم افتخار گرفته و تاکنون، کتاب‌های وای،چه‌جاها که خواهی رفت!، هیچ‌وقت گفته بودم چه‌قدر خوشبختی؟، دردسرهای من در راه سولاسولیو، اسنیچ‌های باستاره و اسنیچ‌های بی‌ستاره، هورتون جوجه از تخم درمی‌آورد، اگر سیرک دست من بود، فکرش را بکن این چیزها را در خیابان مالبری دیدم، گربه‌ی ‌باکلاه، گربه‌ی باکلاه باز می‌گردد، ماروین کِی‌مونی خواهش می‌کنم همین حالا برو! توسط نشر افق به صورت متن دوزبانه با ترجمه‌ی رضی هیرمندی منتشر شده است.

در امروز سی‌تا ببر را … من داستان سوّم را دوست داشتم که درباره‌ی دختری است که یک دستگاه “فکرساز” دارد و یک‌روز، از سر تنوّع، یک فکر بدترکیب می‌سازد به اسم گلانک! و ادامه‌ی ماجرا …

امروز سی‌تا ببر را داغون می‌کنم

امروز سی‌تا ببر را داغون می‌کنم و قصّه‌های دیگر

نوشته‌ی دکتر زئوس، ترجمه‌ی رضی هیرمندی، تهران، نشر افق، واحد کودک، کتاب‌های فندق، ۱۳۸۵، ۴۰ صفحه‌ی مصوّر، رنگی، قیمت ۱۲۰۰ تومان