چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

از این‌جا نمی‌توانم بگذرم. تصمیم می‌گیرم درباره‌ی مدرسه بنویسم. تصمیم ساده‌ای است، ولی می‌خواهم کمک کند تا عادت نوشتن به من برگردد. سالِ دومی است که دارم در تهران زندگی می‌کنم و می‌توانم بگویم بیش‌تر خسته‌ام. دلم می‌خواهد تا ابد بخوابم. خواسته‌هایم همین‌قدر دم‌دستی‌اند. خوابیدن، نشستن روی مبل، زُل زدن به روبه‌رو، فکر نکردن و حتا مُردن. احتیاج دارم چند روزی مُرده باشم و دوباره ازسر شروع کنم. گاهی هم پیش می‌آید که کمی خوش می‌شوم و می‌خواهم به زندگی‌ام احترام بگذارم. گاهی مثل دیروز. دو سه بچه گوشه‌ی سالن منتظر مادرهایشان بودند. بازی می‌کردند و حرف می‌زدند. یکی از کلاس نارنجی، آن‌یکی آبی و سومی، سبز. بچّه‌ی کلاسِ آبی می‌گفت روز اول که آمد مدرسه، شاگرد کلاس نارنجی بود. شاگرد من. می‌گفت رؤیا جون قصه‌ی نخودی را خواند و بچّه‌ها خیلی خندیدند و بعد، او شد شاگرد کلاس آبی، ولی هنوز معلمِ اوّلش رؤیا جون است. از این‌که به من می‌گویند رؤیا جون خوشم نمی‌آید. می‌خواهم صدایم کنند رؤیا، رؤیای خالی، ولی طبق مقررات نمی‌شود. از مقررات بی‌زارم، از چارچوب، حدود. دلم می‌خواست بروم بچّه‌ی آبی را بغل کنم و فشار بدهم که آخ جان! چقدر خوب است که داری این‌طوری ازم می‌گویی که همان یک روز و یک قصه باعث شده من معلم اولِ تو باشم. منتهی جایی نرفتم و بچّه‌ای را بغل نکردم و هیچ حرفی نزدم. فقط پشت ستون ایستاده بودم و به پچ‌پچ‌های خوش‌مزه‌شان گوش می‌کردم و قند توی دلم آب می‌شد.

پارسال، بعد از بازدید از موزه‌ی عروسک‌های ملل بود که قصه‌ی نخودی را برای بچّه‌های کلاس خواندم و بعد، با نخود و پارچه‌ی نمدی عروسک درست کردیم؛ شبیه خانم نخودی توی موزه. افسانه‌ی نخودی را هزارویک نفر بازنویسی کرده‌اند، من نسخه‌ای را خوانده بودم که ناصر یوسفی بازنویسی و انتشارات پیدایش چاپ کرده است.
امسال، قصه‌گویی اولین فعالیت در هفته‌ی آشنایی با بچّه‌های ورودی جدید مدرسه بود و از من خواستند کتابی پیشنهاد بدهم برای خواندن و خُب، خاطره‌ی خوبی از نخودی داشتم و طبعن گفتم نخودی. علاوه‌بر ساخت عروسک، فعالیت دیگری هم اضافه کردم؛ قرار شد از تصاویر کتاب رونوشت تهیه کنیم و دور هر شکل را بُبریم و هر تصویر را بدهیم دست یک بچه تا بتوانند روی کاغذ رولی بچسبانند و خودشان روالِ قصه را بسازند. هم تمرین حافظه بود و هم مفهوم ترتیب و توالی برای بچّه روشن می‌شد. پیشنهاد تصویب شد و به جای این‌که بلندخوانی کنیم، قصه‌گویی کردیم.
من قصه را برای ده پانزده بچه گفتم و همین‌که سر جایشان نشسته بودند و می‌خندیدند، یعنی داشتم کارم را درست انجام می‌دادم. نخودی ضرب‌دردو جذاب شده بود. بعد، عروسک را ساختیم و بچّه‌ها تصاویر قصه را هم روی کاغذ رولی چسباندند و گوشه‌وکنارش نقاشی کشیدند.

حالا، نزدیک به دو ماه از وقتی که قصه‌ی نخودی را گفتم، گذشته است. به نظر خودم همه‌چیز خوب پیش رفته بود، ولی عادی بود تا این‌که شنیدم آن سه‌تا بچّه دارند درباره‌ی من حرف می‌زنند و از خاطره‌ی آن روز و نخودی می‌گویند و خُب، چی بهتر از این‌که گوشه‌ی ذهن چندتا بچّه باشم و یک کتاب را به خاطره‌های آن اضافه کرده باشم؟

چند وقت قبل آقای اوباما و دخترهایش به یکی از کتاب‌فروشی‌های نزدیک خانه‌شان رفتند و ۱۷ عنوان کتاب خریدند. از فروشنده تخفیف هم خواستند و آقای اوباما به خبرنگارها گفت بعضی از این کتاب‌ها را خریده تا شب کریسمس هدیه بدهد. در خبرها فهرست* کتاب‌هایی هم که خانواده‌ی اوباما خریده‌ بودند، آمده. این‌جا مثلاً.

چند وقت قبل‌تر آقای مسجدجامعی هم از همه دعوت کرد تا یک روز در هفته‌ی کتاب به کتاب‌فروشی‌ها بروند. نمادین‌طور. در خبرها آمده بود که بعضی از کتاب‌فروشی‌ها خیلی شلوغ شده و چندتایی هم گزارش تصویری از حضور آقای مسجدجامعی و هیئت همراهش دیدم که رفته بودند به این و آن کتاب‌فروشی. کتاب‌فروشی نشر چشمه، زیر پل کریمخان، یکی از جاهایی بود که خیلی شلوغ شده بود. البته، فکر می‌کنم به‌خاطر محمود دولت‌آبادی بود که توی کتاب‌فروشی نشسته بود و با مشتر‌ی‌ها گپ می‌زد و کتاب‌هایش را امضا می‌کرد. برایم جالب بود که هیچ مقام و شخصیت دولتی دیگری -چه می‌دانم رئیس جمهوری، شهرداری، کسی – به کتاب‌فروشی نرفته بود و هیچ فهرستی هم از کتاب‌هایی که آقای مسجدجامعی و هیئت همراهش خریده بودند، جایی منتشر نشد (یا من ندیدم).

چند وقت دیگر شب یلداست و چند وقت دیگرتر هم عید نوروز. به‌نظرتان هیچ‌کدام از آقایان و بانوانِ مسئول و مدیر کشورمان همچو کاری می‌کنند که آقای اوباما و دخترهایش کرده‌اند؟ مثلاً به بهانه‌ی یلدا یا نوروز بروند خرید کتاب و بعد فهرست کتاب‌هایی که خریده‌اند، منتشر شود و بگویند چندتایی هم کتاب خریده‌ایم تا هدیه بدهیم به بچه‌های فامیل، کتاب‌خانه‌های روستایی و…

یادتان هست که قبلاً دم عید یا وقت شروع مدارس، جشن نیکوکاری برگزار می‌شد و تلویزیون خیلی شلوغ‌بازی درمی‌آورد و بیست‌وچهار ساعته از چادرهای دریافت هدیه‌های مردمی گزارش زنده پخش می‌کرد. هنوز این‌طوری است؟ چرا همچو کاری برای کتاب نمی‌شود؟ مثلاً توی مسجد و مدرسه هر محله پایگاه بزنند و از مردم بخواهند کتاب بخرند و هدیه بدهند به کسانی که نمی‌توانند کتاب بخرند. مثل طرح نذر کتاب، ولی گسترده‌تر و تلویزیون هم شلوغ‌بازی دربیاورد و مردم را جمع کند.

* در سبد خرید خانواده‌ی اوباما دو عنوان کتاب کودک و نوجوان هم بود. یکی، مجموعه‌‌ی دیوار قرمز نوشته‌ی برایان ژاک و دیگری یکی از کتاب‌های جونی ‌بی‌ جونز نوشته‌ی باربارا پارک. خب، برای من که به ادبیات کودک و نوجوان علاقه دارم، این کار اوباما و دخترهایش ضرب‌ در دو جالب بود.

دیوار قرمز یک مجموعه‌ی بیست و دو جلدی است. از این کتاب‌های تخیلی و افسانه‌ای دنباله‌دار که ماجراهایش از تاریخ و وقایع تاریخی الهام گرفته شده و پر از شخصیت‌های هیولاوار، اموات و …. این کتاب‌ها به فارسی ترجمه نشده‌اند و ایده‌ی نوشتنِ آن‌ها از کجا به ذهن نویسنده رسیده؟ گویا روزی روزگاری، آقای ژاک با سگ کوچولویش در پارکی قدم می‌زد که با دیوار قرمزی برخورد می‌کند و بعد ترق! جرقه‌ی اصلی برای نوشتن داستان‌های دیوار قرمز زده می‌شود.

جونی بی جونز هم اولین کتابی بود که از باربارا پارک به فارسی ترجمه شد. هفت هشت سال قبل امیرمهدی حقیقت چندتا کتاب از این مجموعه را ترجمه و نشر ماهی چاپ کرد. بعد هم دست زیاد شد و کلی مترجم و ناشر دیگر هم کتاب‌های جونی بی را ترجمه و چاپ کردند. این مجموعه‌ی بامزه ماجراهای دختری کلاس اولی است و خیلی از بچه‌های دنیا را به خنده انداخته و سرگرم کرده است. ماجراهای جونی بی جونز هفده جلدی است و فکر می‌کنم ده دوازده جلدش به فارسی ترجمه شده باشد.

اگر پدر و مادر یا خاله و عمو هستید امروز، که روز ملی ادبیات کودک و نوجوان است، دست فرزندتان  یا خواهر/برادرزاده‌تان را بگیرید و او را به نزدیک‌ترین یا محبوب‌ترین شهر کتاب یا کتاب‌فروشی در محله‌تان ببرید و اجازه بدهید لابه‌لای قفسه‌ها و کتاب‌ها بچرخد. بعد هم چندتایی از کتاب‌های پیشنهادیِ لاک‌پشت پرنده را به او معرفی کنید تا ورق بزند، نگاه کند و اگر دوست داشت، آن کتاب را برایش بخرید تا به خانه ببرد و بخواند.
اصلاً چرا برنامه‌مان این نباشد که از تابستان امسال یک تابستان خاطره‌انگیز بسازیم؟
می‌گویم بیاییم برای بچه‌هایمان (یا بچه‌هایی که می‌شناسیم) برنامه‌ی گردش هفتگی در شهر کتاب بگذاریم و به آن‌ها فرصتی بدهیم برای آشنایی و دوستی با کتاب‌های تازه. می‌دانم هوا خیلی‌خیلی گرم است و خیابان‌های شهر شلوغ و آدم هزارویک کار و گرفتاری دارد، ولی … بهتان قول می‌دهم هفته‌ای یه‌بار آدمو نمی‌کشه!


لاک‌پشت پرنده چیه؟ این‌جا و این‌جا را بخوانید و صفحه‌ی فیس‌بوقِ آن را دنبال کنید.

خبر را خوانده‌اید؟ یکی از خیریه‌های لندن که کارش غذا دادن به بچه‌های بی‌سرپرست است، چند روز پیش علاوه بر غذا به این بچه‌ها کتاب هم هدیه داده است، یعنی هر کدام از دوهزار بچه‌ای که در صف غذای این خیریه ایستاده بودند، یک جلد کتاب هم هدیه گرفته‌اند.

دارم فکر می‌کنم کاش هم‌وطن‌های عزیزی که دستی به خیر دارند – و اهل صفا و ثوابِ ماه رمضان‌اند و پای ثابتِ برنامه‌های افطاری و نذری و غیره – هم غذای روح را جدی می‌گرفتند و کنار حلیم و بامیه و حلوای دمِ اذان مغرب چند جلد کتاب می‌گذاشتند برای هدیه به مهمان‌های روزه‌دارشان و می‌دانستند خوبی و خیرِ این فعلِ نیکو جای دوری نمی‌رود.

نمی‌دانم چه‌جوری است که سفره‌ی هفت‌‌رنگ و افطاری در فلان رستورانِ شیکِ بالای شهر با حضور هنرپیشه و خواننده‌ی مشهور سه‌سوت مُد می‌شود، ولی برای کتاب و کتاب‌خوانی اتفاقی نمی‌افتد. شاید دست‌هایی پشت پرده است که نمی‌خواهد مردم کتاب بخواند، کسانی که نمی‌خواهند مردم بیشتر بدانند. این‌طور نیست؟

داشتم عنوانِ کتاب‌هایی رو گوگل می‌کردم که جزء فهرست لاک‌پشت پرنده‌اند. دنبال عکس روی جلد کتاب‌ها بودم که بذارم فیس.‌بوق، به‌خاطر برنامه‌ی کتاب‌خوانی برای بچّه‌ها در شب یلدا. موقعِ سرچِ کتاب احمدرضا احمدی، با دیدنِ عکس‌های «عروس و داماد در باران»، یهو زدم زیر گریه. این روزها، همش همین حالم. دلم می‌خواست گریه‌ام به‌خاطرِ ششمین سال‌گرد آشنایی‌ام با هولدرلین بود، ولی نیست. به‌خاطرِ بچّه گریه می‌کنم. این‌قدر که دلم تنگ شده براش و خُب، فعلن نمی‌تونم برم ببینمش. چند روزِ قبل، مامانم تلفن زد و گفت بچّه زنگ زده خونه و سراغ منو گرفته و پرسیده «حباب اومده اون‌جا؟» مامانم گفته نه و بچّه گفته «پس من با کی حرف بزنم؟». تلفن رو که قطع کردم، دوباره زدم زیر گریه. گفتم که این روزها، همش همین حالم. چند هفته قبل هم با هولدرلین رفتیم پاساژگردی و برای بچّه جوراب انگری‌بردز خریدم که خیلی دوست داره. بعد، توی ماشین که بودیم، جوراب رو از توی پلاستیک درآوردم و دوباره که نگاهش کردم، بازم زدم زیر گریه.

حالا بگذریم. نمی‌خوام روضه بخونم آخرِ شبی. می‌خوام در راستای این‌که قراره ساعت ۱۰ شب یلدا، هر کاری دست‌مون هست بذاریم زمین و برای بچّه‌مون کتاب بخونیم از کتاب‌هایی بگم که بچّه خیلی دوست داشت (و داره) و با هم می‌خوندیم. گفتم شاید یکی باشه که بچّه‌ی یکی، دو ساله داره و نمی‌دونه چی براش بخونه. من از تجربه‌ام بگم بلکه به دردش خورد.

به کبوتر اجازه نده اتوبوس براند (انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان) یه کتاب تصویری هست با داستانی که جنبه‌ی روان‌شناسی داره و مهارت «نه گفتن» رو آموزش می‌ده. «نه» اوّلین کلمه‌ای بود که بچّه یاد گرفت که بگه و این کتاب هم، اوّلین کتابی بود که براش خوندم.

قوقولی غوغول (کتاب‌های فندق، نشر افق) یه کتاب شعر هست که شاید کمی عجیب و غریب به نظر برسه و آدم فکر کنه بچّه ازش خوشش نمیاد. من حتّا فکر نمی‌کردم بچّه بتونه با تصویرگری‌هاش ارتباط برقرار کنه. منتهی، خلافِ تصوّرم، بچّه عاشق این کتاب شد. همیشه هم کتاب زیر بغلش بود و اصرار داشت هر جایی که می‌ره کتاب رو هم با خودش ببره.

این اتّفاقی بود که برای عروس و داماد در باران (کتاب خروس، نشر نظر) هم افتاد و بچّه عاشقش شد. یه‌جورایی کتاب بالینی‌اش بود. نگین احتسابیان تصویرگر این کتاب و قوقولی غوغول هست و دست‌کم بچّه‌ی ما با تصویرگری‌هاش خیلی ارتباط برقرار می‌کنه و برای همه‌ی جزئیاتِ نقّاشی‌های احتسابیان یه قصّه داره.

بچّه دو کتاب از نوید سیدعلی‌اکبر رو هم خیلی دوست داره. یکی، بابای من با سس خوشمزه است (نشر شباویز) و دوّمی، من مامانت را نخوردم (انتشارات علمی و فرهنگی). داستانِ کتاب اوّل درباره‌ی ترس از تاریکی و بعدی، یه بازآفرینیِ قشنگ و خلّاق هست از قصّه‌ی بزبزقندی (یا بز زنگوله‌پا یا شنگول و منگول یا …).

اگه فیس‌.بوق‌تون رو چک کنین، شاید شما هم به این برنامه دعوت شده‌ باشید. اگه دعوت نشدید، بدانید و آگاه باشید که قراره هر کجای زمین هستیم، هر کاری دست‌مون هست، زمین بذاریم و ساعت ۱۰ شب یلدا برای بچّه‌مون کتاب بخونیم. چرا؟ برای این‌که «یکی از سنت‌های شب یلدا قصه‌گویی و داستان‌خوانی است. بیاییم شب یلدای پیش رو با خواندن کتاب سر ساعت ۱۰ شب برای بچه‌هایمان، هم این سنت را زنده کنیم و هم شب یلدای به یاد ماندنی برای بچه‌هایمان بسازیم. البته اگر ساعت ۱۰ نشد، کمی زد‌تر یا کمی دیر‌تر هم به جایی برنمی‌خورد. کتاب را هر ساعتی بخوانید، خوب است.»

اگه فیس‌.بوق‌تون رو چک کردین و دیدین که هنوز کسی از شما دعوت نکرده، لطفن برید این‌جا و بعد، دوستان‌تون رو هم دعوت کنید. اگه هم بهانه‌ی بنی‌اسرائیلی توی ذهن‌تون دارین و می‌خواین بگین من که بچّه ندارم و حرف‌هایی از این دست، چندتا سؤال و جوابِ پایین رو بخونین و دیگه … دیگه چه بهونه‌ای دارین؟

نقاشی از ناهید کبیری

سؤال: اگر بچه نداشتیم برای چه کسی بخوانیم؟
– برای بچه‌های فامیل!

سؤال: اگر بچه فامیل دم دست نبود؟
– برای بچه‌های همسایه!

سؤال: اگر هیچ بچه‌ای دم دست نبود؟
– برای همسران، گفته شده است خواندن کتاب برای همسران ثواب دارد و باعث تحکیم و تقویت خانواده می‌شود.

سؤال: اگر همسری در کار نبود؟
– برای خودتان بخوانید!

نتیجه اینکه: هر کاری دستتونه زمین بذارین و شب یلدا کتاب بخونین.

دو هفته‌ی قبل، چهارشنبه. علی با پسرهایش آمده بودند تا اثاثِ سنگین را با وانت ببرند. قبل از این‌که تلفن بزنند و بگویند ساعت شش و نیم می‌رسند، من خزیده بودم روی تخت و داشتم از دردِ کمرم گریه می‌کردم، های‌های. به‌خاطر اختلال‌های هورمونی، اخلاقم گه‌مُرغی بود. هولدرلین خبر را که داد، جیغ زدم که نههههه. نمی‌توانستم فرار کنم و نمی‌خواستم بمانم. هنوز، یخچال را خالی نکرده بودیم، و کمد‌ها و کشو‌ها. کتاب‌ها را هم جمع نکرده بودیم از روی قفسه و باقیِ چیزها، همه پخش و پلا بودند. وسطِ ناله و گریه‌های من، علی و پسرهایش آمدند و یخچال و گاز و کمد و تخت و کتاب‌خانه و ماشین‌لباس‌شویی را بردند خانه‌ی نو. توی هم‌چین وضعیتّی بودم که پیامک رسید فردا، جشنِ یک‌سالگیِ اجرای برنامه‌ی «با من بخوان» در یزد برگزار می‌شود؛ بیا و ببین.

داخل پرانتز (می‌پرسید «با من بخوان» چیست؟ این برنامه، طرحی از مؤسسه‌ی پژوهشیِ تاریخ ادبیات کودکان است که با شعارِ «همه‌‌ی کودکان حق دارند کتاب‌های باکیفیت بخوانند» و با هدفِ ترویج و توسعه‌ی کتاب‌خوانی برای بچّه‌ها و خانواده‌ها اجرا می‌شود. اگر توضیح بیش‌تر می‌خواهید، خوانک را دنبال کنید.)

خلاصه، شب شد. گازِ مجتمع که قطع شده بود، به خاطرِ بدهی. خانه سردِ سردِ سرد بود و دیگر تخت هم نداشتیم. خسته و کوفته بودیم و چاره‌ای نداشتیم غیر از این‌که شال و کلاه کرده و روی موکت بخوابیم. خدا نصیبِ گرگِ بیابان نکند! صبح روزِ بعد، وقتی بیدار شدیم، هر دو از درد مچاله و خیلی هم گرسنه بودیم. از میان اسباب و اثاثِ درهم‌برهم، چهارتا رخت و چارقد پیدا کردیم و پوشیدیم و ناشتا، راه افتادیم تا به مراسم برسیم. بله، ما این‌جور زن و شوهرِ اهلِ کتابی هستیم. مراسم ساعت نه و نیمِ صبح شروع می‌شد. خانوم قریشی‌نژاد گفته بود اگر زودتر بیایی بهتر است، بیش‌تر با هم آشنا می‌شویم. زودتر نرسیدیم، ولی دیر هم نکردیم. برنامه تقریباً به موقع شروع شد که گزارشِ کاملِ آن روز را می‌توانید این‌جا بخوانید.

نظرِ من؟ هدف از این مراسم، معرفیِ برنامه‌ی «با من بخوان» و ارائه‌ی گزارش از نتایجِ اجرای این طرح در محله‌ی حسن‌آباد مشیر بود. خُب، خانوم قریشی‌نژاد و دوستانِ هم‌کارش به هدف‌شان رسیدند. من فهمیدم که حسن‌آباد مشیر یکی از محله‌های محروم در یزد است. فهمیدم یک‌روزی، آقای خیّر ِ مدرسه‌سازی به نامِ مهندس گرامی، با خودش فکر کرد چه‌گونه می‌تواند بچّه‌ها و خانواده‌های ساکن در این محله را کتاب‌خوان کند و بعد، فکرش را با چندنفر در مؤسسه‌ی پژوهشیِ تاریخ ادبیات کودکان در میان گذاشت. آن چندنفر پیشنهاد دادند که برنامه‌ی «با من بخوان» را برایشان اجرا کن. بعد هم خانوم قریشی‌نژاد را به او معرّفی کردند. مهندس گرامی گفت قبول. خانوم قریشی‌نژاد به چندتا مربیِ دواطلب آموزش داد و بعد، کارگاه‌های کتاب‌خوانی را برای گروه‌های سنّی مختلف، از پیش‌دبستانی تا دبیرستان، تشکیل داد. بروبچّه‌های حسن‌آبادی هم ثبت‌نام کردند و اوّل، از سر کنجکاوی و بعد، از روی میل و علاقه برنامه‌های کتاب‌خوانیِ خانوم قریشی‌نژاد و دوستان را دنبال کردند و کم‌کم، کلّی کتاب خواندند. امروز، آن‌ها یک کتاب‌خانه پُر از کتاب‌های باکیفیت دارند و علاوه‌بر خودشان، پدرها و مادرهایشان هم کتاب‌خوان شده‌اند.

به نظر من، بهتر بود پوستری/ اطلاعیه‌ای/ ‌نامه‌ای در سطح شهر توزیع می‌شد تا افرادِ بیش‌تری از این برنامه باخبر شوند. البته، خانوم قریشی‌نژاد گفتند که آدم‌های مهمِ شهر یزد (از استانداری تا شهرداری و غیره) را دعوت کرده بودند که همگی خیلی لطف داشتند و حضور به هم نرسانده بودند.

البته، انتقاد هم بکنم. بهتر بود مراسم این‌قدر طولااااااااااااااانی نبود و تکلیفِ برگزارکنندگانِ آن با مخاطب روشن بود. مخاطبِ این مراسم آدم‌بزرگ‌ها بودند. بااین‌حال، سالن پُر از بچّه بود. آن هم بیش‌تر بچّه‌های حسن‌آبادی. مجری برنامه هم برای مخاطب‌های کودک حرف می‌زد. خوب بود که فقط بچّه‌هایی که قرار بود نمایش اجرا کنند و یا کتاب بخوانند در سالن بودند. مجری حذف می‌شد و در عوض، امثالِ آن خانومِ مادرِ بچّه به ‌بغل، که از تجربه‌های کتاب‌خوانی‌اش در سالِ گذشته گفت، بیش‌تر حرف می‌زدند. این زن با لهجه‌ی خوش‌مزه‌اش عالی بود.

در پایان، خوب است اگر آدمِ پول‌دار می‌شناسید یا دوست و فامیلِ مدیر و رئیس و فلان و بیسار دارید، با او درباره‌ی «با من بخوان» حرف بزنید. اگر هم اهل کتاب و کار با کودکان هستید، چرا آستین بالا نمی‌زنید؟ با مؤسسه‌ی پژوهشیِ تاریخ ادبیات کودکان تماس بگیرید و بگویید پایه‌اید.

فکرش را نمی‌کردم که بعد از داستان‌خوانی برای بچّه‌های هفت تا ده ساله، یک‌روزی هم برای پیرزن‌های شصت تا هشتاد ساله داستان بخوانم. بهم گفته بودند داستانِ پیچیده انتخاب نکنم تا سالمندهایشان بفهمند چی به چیست. بعد هم توضیح دادند که بیش‌ترشان سواد قرآنی دارند و تازه، حوصله‌شان هم کم است و داستان باید خیلی کوتاه باشد. پرسیدم خودتان قبلاً برایشان چی می‌خواندید؟ گفتند: حکایت‌های کتابِ «صلوات، کلید حل مشکلات» و گاهی هم روزنامه و این اواخر «داستان راستان».

کتابِ داستانِ کوتاه کم ندارم، ولی باور می‌کنید برای پیداکردن یک داستانِ ساده‌ی معمولی که پُز روشن‌فکری نداشته باشد چه پدری ازم درآمد؟ از داوود غفارزادگان و سیامک گلشیری تا وودی آلن و فریبا وفی هر چی می‌خواندم به انتخابی نمی‌رسیدم که برای این گروه سنّی جذاب باشد. توی فیس.بوق به مهدیه پیام دادم و پرسیدم که آن‌ها چه می‌کنند. مهدیه مسئول روابط‌عمومی یک خانه‌ی سالمندان در تهران است. برایم نوشت که گاهی برنامه‌ی کتاب‌خوانی دارند و برای سالمندهایشان قصّه‌های شاه‌نامه و حکایت‌های گلستان را می‌خوانند و حتّی بعضی از آن‌ها داستان‌های کودکان را هم دوست داشته‌اند، ولی تا الان برای‌شان رُمان یا داستان کوتاه نخوانده‌اند. یعنی، آن‌ها علاقه‌ای نشان نداده‌اند.

چند سالِ قبل، یکی از کتاب‌های «سوپ جوجه برای روح» را خوانده بودم. داستان‌های کوتاهِ امیدبخشی که مثلاً درون‌مایه‌ی روان‌شناسی دارند. یک‌چیزی شبیه آن سریالِ ترکیِ تلویزیون، «کلید اسرار». فکر کردم شاید توی آن کتاب بتوانم داستانِ به‌دردبخوری پیدا کنم. کتاب را دانلود کردم و دوباره خواندم و خُب، فایده‌ای نداشت. من از داستان‌های این‌جوری خوشم نمی‌آید و حتّی وقتی خودم را می‌گذاشتم جای آن پیرزن‌های مذهبی برایم هیچ لذّتی نداشت که بخواهم به چنین داستانی گوش کنم.

دیگر از پیداکردنِ داستان ناامید شده بودم که هولدرلین با پیش‌نهادی عالی از راه رسید و گفت: چرا یکی از داستان‌های «آقاپری» را نمی‌خوانی؟ گفتم به. کتابِ «جمیله مُزدستان» را نخوانده بودم، ولی عقبه‌ی خوبی داشت توی ذهنم. یادم بود که نمایش‌گاه کتابِ پارسال، هم‌کارم را بعد از هشت سال دیدم که آمده بود دَمِ غرفه‌ی نشر آموت. گفتم شما کجا، این‌جا کجا آقای کمالی؟ گفت از شهرستان تلفن زده‌اند که برو نمایش‌گاه کتاب و برایمان «آقاپری» بخر. بعد، چند جلد از این کتاب را برای فامیل‌های اردکانی‌اش خرید. از همین خاطره نتیجه گرفتم که یحتمل یزدی‌ها هم «آقاپری» را دوست خواهند داشت.

داستان‌های خانومِ مُزدستان طرح ساده‌ای دارند و درباره‌ی روزمرگی‌های زندگی‌اند. مثلاً همین داستانِ «آقاپری»، درباره‌ی زنی‌ست که شوهرِ تن‌پروری قسمتش می‌شود و به‌ناچار خودش همه‌ی بارِ زندگی را به دوش می‌کشد و همه‌جور کاری می‌کند، از قصابی و حمّالی تا باربری و بنّایی. چند سالی می‌گذرد و این خانوم دیگر برای خودش مردی می‌شود. بعد، همسرِ بی‌چشم و رویش می‌گوید من دلم زنِ لطیف و ظریف می‌خواهد که اهلِ ناز و عشوه باشد و ….

وقتی داستان را برای زن‌های پیرِ عزیزم می‌خواندم همگی سراپا گوش شده بودند. تعریف از خودم نباشد، ولی بخشی از جذابیتِ جلسه به خاطر من بود که خیلی خوب داستان می‌خوانم. حتّا اگر تپق بزنم و «رو تخمِ چشمام» را «رو تخمام» بخوانم و همگی بخندند!

به نظر من، اگر می‌خواهید برای کسی کتابی بخرید تا سرگرم شود و کمی بخندد، گوشه‌چشمی به «آقاپری» داشته باشید. کتاب را «نشر آموت» منتشر کرده و از سالِ نود تا الان، سه‌بار تجدیدچاپ شده است. دوازده داستان دارد و قیمتش هم هفت هزار تومان است.

خانوم تبسّم رفته بود برای ثبت‌نام پسرش و دیرتر آمد کتاب‌خانه. مریم و مهشاد با شهرزاد و شکیبا هم کلاس زبان داشتند امروز. به جای ساعت نه، ده و نیم آمدند. خودم هم باید برای ظهر می‌آمدم تهران، جلسه داشتیم توی اداره. این‌طوری شد که همه‌چی خیلی فوری فوتی شد وگرنه حتمن جشن خیلی بهتری می‌شد. جشن چی؟
جشن تولّد نود و چهارسالگیِ «رولد دال» را می‌گویم. هرچند همین جشنِ فوری فوتی خیلی مزه داد. جای‌تان خالی! مریم چندتایی بادکنک‌ زرد آورده بود با فانوس‌های کاغذی که کتاب‌خانه را تزئین کنند. قرار شد حنانه با شکیلا یک فهرست آماده‌ کنند از کتاب‌های «رولد دال». یاسمن اطلاعات کلّی درباره‌ی زندگی دال را از متن مقدمه یا پشت جلد کتاب‌ها درآورد. مریم یک پلاتوی مجری نوشت، توپ.  دست‌آخر خودش هم برنامه را اجرا کرد. البته با کمک شهرزاد و مهشاد با شکیبا. چهارتایی شال زرد پوشیده بودند و خیلی هم سنگ تمام گذاشتند برای آبروی دال. نفری یک کتاب از کتاب‌های دال را برای بچّه‌ها معرّفی کردند. از همین کتاب‌هایی که توی کتاب‌خانه داریم؛ غول بزرگ مهربان، چارلی و کارخانه‌ی شکلات‌سازی، تشپ کال، بدجنس‌ها، ماتیلدا و چارلی و آسانسور بزرگ شیشه‌ای. از قبل هم کارت‌پستال درست کرده بودند محض دعوت بچّه‌ها به خواندن کتاب‌های دال. در پایان برنامه هم یک نامه نوشتند برای مدیرعامل کانون، که تولّد رولد دال را تبریک گفتند و خواستند تا ایشان محبّت کنند و باقی کتاب‌های دال را هم که به فارسی ترجمه شده است به کتاب‌خانه‌ها بفرستند. آن هم نه یکی، دو جلد برای هفتصد، هشتصد بچّه‌! ده، دوازده‌تایی دست‌کم.
من قبل‌تر هم‌چین تجربه‌ای نداشتم، آن ضیق‌وقت هم قوز بالای قوز بود. کمی سخت‌ام شد امروز. تازه، بچّه‌ها هم شّر و شلوغ، آرام و قرار ندارند. گلایه کنم؟ خُب، خودم هم عجول و بی‌صبرم. نمی‌توانم غُر بزنم بهشان.  دروغ چرا، ولی یک‌جاهایی جدن کلافه شده بودم از هی سؤال‌های تمام‌ناشدنی‌شان و یا این‌که مُدام لای دست و پای آدم وول می‌خوردند. البته نیّت خیر داشتند طفلکی‌ها که مثلن کمکی کرده باشند ولی خب، ….
یک حرفی است از «رولد دال»، مرحوم می‌گوید:«اگر می‌خواهید دنیا را از دریچه‌ی چشم کودکان ببینید، چهار دست و پا روی زمین زانو بزنید و به بزرگ‌سالانی که بالای سرتان چشم‌غرّه می‌روند و به شما امر و نهی می‌کنند، نگاه کنید.» امروز، من هم یکی، دوجا این‌قدر بزرگ‌سال بودم. راضی نیستم از خودم.

راستی، بچّه‌ها «غول بزرگ مهربان» را هم دیدند.