چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

#لاکپشت_‌پرنده‌۹۵

به دفترچه‌ی تلفن نگاه می‌کنم و یکی‌یکی کنار اسم بازیگرها و کارگردان‌هایی که با آن‌ها تماس می‌گیرم، ضرب‌در می‌زنم. به دبیر تحریریه‌ می‌گویم که خسته شده‌ام و دیگر نمی‌خواهم با هیچ هنرمندی گپ بزنم و از او درباره‌ی کتاب‌های خوبی بپرسم که خواندنِ آن‌ها را به کودکان و نوجوانان توصیه می‌کند. می‌گویم توصیه و پیشنهادی در کار نیست و بیش‌تر هنرمندهای عزیز کشورمان از ادبیات کودک و نوجوان بی‌خبرند. نه فقط هنرپیشه‌ها حتی نویسندگان و شاعرانی که برای بچه‌ها قصه و شعر می‌نویسند، ناامیدم می‌کنند. تعداد کمی از آن‌ها هستند که می‌توانند درباره‌ی کتاب‌هایی غیر از آثار خودشان حرف بزنند. حالا نمی‌دانم آیا حق دارم از خانم خطیبی، معلم ادبیات یکی از دبیرستان‌های نمونه‌ی شهر، ناراحت باشم که غیر از هوشنگ مرادی کرمانی هیچ نویسنده‌ای را نمی‌شناسد که برای نوجوانان بنویسد! آیا می‌توانم از خودم بپرسم چرا مربی مهارت‌های زندگی در آموزش‌گاه خصوصی مهرآوران هیچ اهمیتی به خواندن نمی‌دهد و هیچ اعتقادی به ادبیات ندارد. آیا می‌توانم تعجب نکنم که آقای حسینی، معلم نقاشیِ هنرستان، فقط کتاب‌های نورالدین زرین‌کلک و فرشید مثقالی را دیده باشد و وقتی درباره‌ی آثار کوئنتین بلیک یا پژمان رحیمی‌زاده حرف می‌زنم، اظهار بی‌اطلاعی کند! آیا دل‌خوری‌ام طبیعی است وقتی خانم بهرامی، که مسئول کتاب‌خوانی و پژوهش مدرسه‌ی تیزهوشان است، نمی‌تواند اسم ده‌تا رمان نوجوان را بگوید که در ده سال اخیر چاپ شده‌اند.
تمام‌مدت به این فکر می‌کنم که یعنی هنرمندان، نویسندگان و معلمان هیچ کتابی برای فرزندشان نمی‌خرند و یا پیش نیامده که کناردستِ بچه‌شان بنشینند و کتاب بخوانند و یا اصلاً چطور می‌شود که شغل و حرفه‌ی کسی با کودکان و نوجوانان مرتبط باشد، ولی از نویسنده‌ها و کتاب‌های مناسب برای این گروه‌های سنی بی‌خبر باشد. باورکردنی نیست،‌ ولی کم‌تر پیش می‌آید که نامِ یک کتاب کودک و یا نوجوان از دهانِ یک هنرمند و یا نویسنده‌ی مشهور بیرون بیاید و بین مردم بچرخد و هنوز هم بسیاری از والدین و معلمان به نیروی انرژی‌بخش و امیدآفرینِ ادبیات که می‌تواند زندگی کودکان و نوجوانان را غرق در لذّت و آگاهی کند، اعتمادی ندارند. آن‌ها ترجیح می‌دهند فرزند/دانش‌آموزشان امتیازهای دیگری مثل تسلط بر زبان‌‌های خارجی یا مهارت نواختن پیانو و گیتار را داشته باشد تا این‌که کتاب‌خوان باشد و خوره‌ی رُمان و داستان!
قبول! زندگی سخت شده و گرانی بی‌داد می‌کند و کارِ زیاد هم وقتِ فراغت برایتان نگذاشته است، ولی خواندن کتاب‌های کودک و نوجوان هم بخشی از همین وظایف معمول برای ایفای نقشِ پدری و مادری و آموزگاری و نویسندگی و بازیگری است، نیست؟ جدای وظیفه، خواندن داستان و دیدن تصاویر کتاب‌های کودکان و نوجوانان از خستگی‌ها و ناامیدی‌های بزرگ‌سالان کم می‌کند و منبع ایده‌های تازه و تصمیم‌های بکر در زندگی شخصی و حرفه‌ای خواهد بود. لاک‌پشت پرنده امیدوار است سال نود و پنج فصلی نو برای تجربه‌های تازه در کتاب‌خوانی بزرگ‌سالان با محوریت کتاب‌های کودکان و نوجوانان باشد و هر پدر و مادر، معلم و مربی، هنرپیشه و نویسنده‌ای برای خودش یک چالش کتاب‌خوانی داشته باشد و برنامه‌ریزی کند تا امسال
کتابی را بخواند که شعر برای خردسالان است.
کتابی را بخواند که برای کودکان و نوجوانان نوشته شده و فیلمش را دیده‌ام.
کتابی را بخواند که نویسنده‌اش اهل یکی از شهرستان‌های ایران است.
کتابی را بخواند که لاک‌پشت پرنده پیشنهاد کرده است.
کتابی را بخواند که اولین‌بار در سال ۹۵ برای کودکان و نوجوانان چاپ شده است.
کتابی را بخواند که فرزندش (فرزند خواهرش/ برادرش/ دوستش/ همکارش/ همسایه‌اش) دوست دارد.
کتابی را بخواند که تصویری است و خواندن آن کمتر از پنج دقیقه طول می‌کشد.
کتابی را بخواند که به‌خاطر تصویرسازی‌هایش جایزه گرفته است.
کتابی را بخواند که هم‌زمان با به دنیا آمدن فرزندش (فرزند خواهرش/ برادرش/ دوستش/ همکارش/ همسایه‌اش) چاپ شده است.
کتابی را بخواند که جزو رمان‌های کلاسیک ادبیات جهان است و برای کودکان و نوجوانان خلاصه‌نویسی شده است.
کتابی را بخواند که کتاب محبوبِ دورانِ کودکی‌اش بوده است.
کتابی را بخواند که بازنویسی متون کهن فارسی برای کودکان و نوجوانان است.
کتابی را بخواند که اولین اثر یک نویسنده‌ی تازه‌کار برای کودکان و نوجوانان است.
کتابی را بخواند که از تاریخ ایران برای کودکان و نوجوانان می‌گوید.
کتابی را بخواند که کتابی که فرزندش (فرزند خواهرش/ برادرش/ دوستش/ همکارش/ همسایه‌اش) نیمه‌‌تمام رها کرده است.
کتابی را بخواند که برای کودکان و نوجوانان چاپ شده و برنده‌ی یک جایزه‌ی ملی شده است.
کتابی را بخواند که برای نوجوانان منتشر شده است و بیش‌تر از ۵۰۰ صفحه دارد.
کتابی را بخواند که مجموعه‌ای چند جلدی برای کودکان و یا نوجوانان است.
کتابی را بخواند که یک نویسنده‌ی آسیایی برای کودکان و نوجوانان نوشته و به فارسی ترجمه شده است.
کتابی را بخواند که درباره‌ی حیات‌وحش و محیط‌زیست برای کودکان و نوجوانان منتشر شده است.
کتابی را بخواند که یکی از پُرفروش‌ترین کتاب‌های کودک و نوجوان در جهان است.
کتابی را بخواند که مهارت‌های زندگی را به کودکان آموزش می‌دهد.
کتابی را بخواند که داستان آن در ستایش کتاب و کتاب‌خوانی است و برای کودکان و نوجوانان نوشته شده است.

این یادداشت را برای شماره‌ی نوروزی ماهنامه‌ی لاک‌پشت پرنده نوشته‌ام و با خودم گفتم بد نیست که در وبلاگم منتشر کنم و ازتان بخواهم به این چالش بپیوندید تا با هم کتاب بخوانیم و درباره‌ی کتاب‌هایی که می‌خوانیم، گپ بزنیم. می‌توانید این یادداشت و یا تصویر چالش را برای دوستانتان ارسال کرده و از آن‌ها هم دعوت کنید. برای این‌که از روند کتاب‌خوانی هم‌دیگر باخبر شویم، کافی است پای نوشته‌ها و عکس‌هایمان در وبلاگ و اینستاگرام و توییتر و فیس‌بوک و غیره هشتگ #لاکپشت‌_‌پرنده‌۹۵ را بنویسیم. در سال ۹۴، جادی چالش کتاب‌خوانی در دوازده قدم را اجرا می‌کرد که خیلی دوستش داشتم و یادداشت‌هایش را دنبال می‌کردم و همان بهانه شد برای این چالش.

Photo by Elena Schelin

کافی است از فرزندتان بخواهید کتاب محبوبش را از فهرست کتاب‌های برگزیده‌ی لاک‌پشت پرنده انتخاب و برای بچه‌های ایرانی معرفی کند و شما از او فیلم بگیرید.

۱. شرکت در این مسابقه برای همه‌ی دو تا هجده ساله‌ها آزاد است.

۲. کودک و یا نوجوان شرکت‌کننده ابتدای فیلم حتماً خودش (نام و نام‌خانوادگی، سن و شهر محل سکونت) را معرفی کند. اگر فرزند شما داور جایزه‌ی ادبی گوزن زرد است، در معرفی خودش به این مورد اشاره کند.

۳. پدرها و مادرها می‌توانند از فرزندشان سؤال کنند و او جواب بدهد، ولی در فیلم نباشند.

۴. پدرها و مادرها در تصمیم و اجرای فرزندشان دخالت نکنند و اشتباه‌های احتمالی را تصحیح نکرده و اجرای سلیقه‌ی خودشان را از کودک نخواهند. افزودن نمک و طنز و خلاقیت‌های جالب باعث افزایش امتیاز شرکت‌کننده می‌شود.

۵. فقط معرفی کتاب‌هایی که به فهرست‌های لاک‌پشت پرنده راه یافته، در مسابقه شرکت داده می‌شود. برای اطلاع از نام این کتاب‌ها به وبلاگ لاک‌پشت پرنده (این‌جا و این‌جا و این‌جا) مراجعه کنید. به شرکت‌کننده‌هایی که کتاب نویسنده‌های ایرانی را انتخاب و معرفی می‌کنند، امتیاز ویژه تعلق می‌گیرد.

۶. پدرها و مادرهای علاقه‌مند فیلم تهیه شده را از طریق نرم‌افزار تلگرام به شماره‌ی ۰۹۳۹۳۰۲۱۸۰۶ ارسال کنند. توجه کنید که این شماره با شناسه‌ی @gavaznezard فقط برای ارسال فیلم است و نه تماس تلفنی.

۷. مهلت ارسال فیلم‌ها حداکثر تا پانزدهم بهمن ۹۴ است.

۸. فیلم‌های برتر به انتخاب تحریریه‌ی ماهنامه‌ی لاک‌پشت پرنده در قالب لوح‌ فشرده ضمیمه‌ی شماره‌ی سوم ماهنامه‌ی لاک‌پشت پرنده (ویژه‌ی نوروز ۹۵) منتشر می‌شود و سپس، رأی مردمی نفرات برگزیده را مشخص خواهد کرد. به ده نفر اول هدیه‌ای به رسم یادبود و از نفر برگزیده تقدیر خواهد شد.

کپی کردن و انتشار دوباره‌ی این یادداشت آزاد و بسیار نیکو است.

تعریف کرد که آپارتمان صد متری اجاره کرده‌اند، طبقه‌ی دوّم یک ساختمان تجاری در مهرشهر. از موقعیت سوق‌الجیشی‌اش گفت؛ یک فروش‌گاه بزرگ چیزمیز فروشی پایین ساختمان و یک کتاب‌فروشی کتاب‌های بزرگ‌سال در واحدِ کناری و این‌که ساختمان قرار است پُر از کاروکاسبی‌های مختلف شود؛ از فست‌فود تا لباس کودک. من این‌ورِ تلفن غرقِ شادی بودم و داشتم تندتند اسم همه‌ی آدم‌هایی را می‌گفتم که شاید بتوانند به او کمک کنند؛ برای خریدن کتاب. چندتایی هم ایده داشتم برای کتاب‌فروشیِ خودم، آرزویم. برایش گفتم و گفتم که سالِ قبل چی شد. من و هولدرلین یک سررسیدِ تاریخ‌ گذشته‌ی جلد قهوه‌ای داریم مخصوص کتاب‌فروشیِ هنوز نداشته‌مان. یکی گفت که می‌خواهید کتاب‌فروشی داشته باشید توی یزد؟ ما؟ خُب، می‌خواستیم. خیلی هم می‌خواستیم. همان‌یکی گفت که سرمایه‌اش از من، فقط بگویید چقدر؟! ما؟ دامبول‌دیمبولِ توی اعضای بدن‌مان تمامی نداشت. هی می‌رفتیم این‌ور و آن‌ور، کتاب‌فروشی‌های مختلف، برند صندلی و نوع قفسه و تعداد کتاب و متراژ مغازه را چک می‌کردیم و بعد، از سایت‌ها و مغازه‌های فروش تجهیزات و ملزومات سردر می‌آوردیم. چند ماه درباره‌اش فکر کردیم و خیال بافتیم و هی ریزِ بایدها و نبایدها نوشتیم و سبک‌سنگین کردیم و دست‌آخر رسیدیم به یک مبلغ تپل. به همان‌یکی گفتیم که این‌جور و آن‌جور. برآورد کردیم و حالا، بسم‌الله. چه کنیم؟ هولدرلین تلفن ‌به ‌دست ایستاده بود و به حرف‌هایش گوش می‌کرد که دیدم بادش خالی شد و پنچر افتاد روی مبل. شستم خبردار شد که نشد! سرمایه‌ای که چشم‌به‌راهش بودیم صرفِ کارِ دیگری شده بود وقتی ما داشتیم رؤیاپردازی می‌کردیم و اسم برای کتاب‌فروشی‌مان پیش‌نهاد می‌دادیم. خلاصه، همه‌چی دود و دور شد. آس‌وپاس که بودیم، حالا بی‌حوصله و بی‌رؤیا هم شده بودیم. یک‌هو او تلفن زد و از قایق کاغذی گفت که بعد از رمضان افتتاح می‌شود، اوایل مرداد. من؟ پُر از شوق و ذوق. شور و هیجان. انگار دوباره برگشته باشم توی آن پروسه‌ی خیال‌بافیِ کتاب‌فروشی‌مان و خُب، خوش‌حال بودم. از ته دل. قلب. قلوه. البته، سرِ یک ماجراها و قضایایی نشد که روز افتتاحیه‌ی قایق کاغذی در کرج باشم. عکس‌های کتاب‌فروشی را در اینستاگرام می‌دیدم و هی وای و واو می‌کردم بس‌که همه‌چیز درست‌وحسابی بود و شیک‌وپیک. دلم می‌خواست با گل و کادو بروم دمِ کتاب‌فروشی و دوستم را بغل کنم که این‌همه خوش‌فکر است. رفتم؟ آره، رفتم، هرچند دیر. پنج‌شنبه‌ی قبل، بیست‌وچهار ساعت زمان داشتیم و چهل‌وچهارتا برنامه! کارت بانک تجارت منقضی شده بود و باید می‌رفتم کارتِ جدید بگیرم. من و زهرا می‌خواستیم هم‌دیگر را ببینیم. بچه‌ام منتظر بود تا برویم استیکر موجود زنده و غیرزنده بخریم. هولدرلین هم خواب بود و بیرون، باران. گفته بودیم که یک‌وقتی هم بگذاریم تا برویم قایق کاغذی، ولی هیچی جفت‌وجور نبود. هولدرلین حریفِ خوابش نشد. هفت‌صد کیلومتر رانندگی کرده بود و هفت‌صد کیلومتر دیگر هم باید می‌رفت. گفتم پس خودم بروم بانک تا تعطیل نشده. ساعت؟ یازده صبح. شال و کلاه کردم و رفتم تا بانک و داشتم برمی‌گشتم خانه که یک‌هو یادِ استیکر افتادم و پیچیدم توی کوچه‌ی چاپ لشکری. یک‌هو یک دویست‌وششِ سورمه‌ای هم پیچید توی کوچه و یکی از توی ماشین گفت: «بالاخره! دستگیرت کردم.» من؟ خوش‌حال و خندان! گیرم که پنج شش ماه بود، جواب تلفن‌هایش را نداده بودم، ولی نمی‌توانستم از دوباره دیدنش شاد و شنگول نباشم. احتمال این‌که همچی روزی همچی جایی هم‌دیگر را ببینیم صفر… نه! منهای صفر بود. سلام‌وعلیک و خوش‌وبش کردیم و گفتم که توی برنامه‌ام بود تا این‌بار حتمن سری بزنم به او و کتاب‌فروشی‌اش و عذرخواهی بابتِ آن تلفن‌های بی‌جواب مانده و روز افتتاحیه که نشد باشیم. قرار گذاشتیم که عصر با هولدرلین برویم سروقتِ او و دختر و پسرِ دوقلویش، امیر و زهره‌ی نازنین. عصر هم هوا زود تاریک شد و هم باران بند نمی‌آمد. کتاب‌فروشی از خانه‌ خیلی دور بود و ترافیک هم، زیااااد. منتها، عاقبت رسیدیم. یک خوش‌آمدگویی دل‌چسب و بعد، یک معاشرتِ خانوادگی دل‌‌نشین با طعم کتاب. شیرینی دانمارکی تروتازه و دم‌نوش گیاهی هم بود. حیف که زمان مثل اسب می‌گذشت و اصلاً نفهمیدم که چطور شب شد و همان حوالی رفتیم رستوران برای شام. پیتزا سوپر و مرغ سوخاری خوردیم و آن‌قدر زود وقتِ خداحافظی شد که باورم نمی‌شد چند ساعت گذشت. حتّا دو دقیقه هم بی‌حرف و ذوق نگذشت تا یادم بیفتد که عکس بگیریم، دسته‌جمعی. خلاصه، این‌‌جور. خیلی خوش گذشت و خیلی خوش‌حالم که دوستم و خانواده‌اش دارند آرزوی ما را زندگی می‌کنند. اگر گذرتان به کرج می‌افتد، حتمن به قایق کاغذی سر بزنید و کیف کنید. اگر بچّه دارید و یا طرف‌دار ادبیات کودک و نوجوان هستید، حتمن‌حتمن این کتاب‌فروشی را از دست ندهید. این‌که توی این دوره‌ و زمانه یکی پیدا شده که رؤیاهایش را جدی گرفته و زندگی‌اش را صرفِ کتاب‌ها و بچه‌ها می‌کند، غنیمت است و باارزش.

قایق کاغذی؛ فروشگاه تخصصی کتاب کودک و نوجوان

نشانی: کرج، مهرشهر، بلوار ارم، بلوار دانش، بلوار شهرداری، خیابان ٢١۵، جنب فروش‌گاه امیران، طبقه‌ی دوم.

http://telegram.me/ghayeghmehrshahr

http://instagram.com/ghayeghkaghazi

فردا، در آخرین روز از جشنواره‌ی کتاب کودک و نوجوان در کتابکده‌ی رستاک یزد، درباره‌ی فهرست لاک‌پشت پرنده با پدرها و مادرها، معلم‌ها و مربی‌ها، کتابدارها و ناشرهای یزدی صحبت می‌کنم.
علاوه‌بر بزرگ‌ترها، برنامه‌ی ویژه‌ای هم برای بچه‌ها برگزار می‌شود و هشت تا دوازده ساله‌ها می‌توانند در کارگاه داستان‌نویسی شرکت کنند.

کتاب‌های برگزیده‌ی فهرست لاک‌پشت پرنده و شماره‌های مختلف پژوهشنامه ادبیات کودک و نوجوان (از شماره یک تا یازده) نیز با ۱۵ درصد تخفیف ارائه می‌شود.

کتابکده رستاک در صفائیه. میدان اطلسی. بازارچه‌ی اطلسی. کنار بستنی سالار است و برنامه از ساعت ۶ بعدازظهر شروع می‌شود. اگر ساکن یزد هستید، خوش‌حال می‌شوم که در رستاک ببینم‌تان.

جشنواره کتاب کودک و نوجوان با ۱۵ درصد تخفیف
از هشتم تا دوازدهم بهمن‌ماه
یزد. صفائیه. میدان اطلسی. کتابکده رستاک

ایونت این جشنواره در فیس‌بوق

بچه‌ها مدام دارند از ما یاد می‌گیرند و پیام‌های مختلف را در ذهن‌شان ضبط می‌کنند. باید مواظب باشیم آن‌ها را الکی محدود نکنیم و به بهانه‌ی جنسیت لذت یادگیری و خلاقیت را ازشان نگیریم. هیچ اشکالی ندارد که پسرها رنگ صورتی را دوست داشته باشند و یا دخترها عاشق کشتی باشند. هیچ دختری نباید به‌خاطر موی کوتاه و یا هیچ پسری نباید به‌خاطر علاقه به آشپزی تحقیر شود.
در همین راستا، توجه شما را به یک ماجرا و یک کمپین جلب می‌کنم؛ دختر کوچولویی به کتاب‌فروشی رفت. او می‌خواست کتابی درباره‌ی حشرات بخرد. چشمش به مجموعه‌ی «بزرگ‌ترین، بدترین حشرات» افتاد، ولی خوش‌حال نشد. آخر، روی جلد کتاب و در ادامه‌ی عنوان آن نوشته شده بود «برای پسران»! «بزرگ‌ترین، بدترین حشرات برای پسران» باعث شد دختر کوچولو به فکر بیفتد و به پدرش بگوید: بابا باید کاری کنیم! بعد، او چه‌کار کرد؟ فوری یک نامه برای ناشر نوشت و گفت خیلی ناراحت است که روی جلد کتاب نوشته‌اند «برای پسران» و درست‌تر این است که بنویسند «بزرگ‌ترین، بدترین حشرات برای پسران و دختران». برای این‌که، بعضی از  دخترها هم به حشره‌شناسی علاقه‌مندند.
بعد؟ ناشر از بچه تشکر کرده و گفته آفرین! به نکته‌ی خوبی اشاره کردی و در چاپ‌های بعدی نام کتاب را عوض می‌کنیم.
بعدتر؟ الوعده‌ وفا. ناشر نام کتاب را عوض کرد و اولین نسخه‌‌ی آن را برای دختر کوچولو فرستاد.


حالا، در انگلستان کمپین Let Books Be Books راه‌اندازی شده است و مردم + گروهی از نویسنده‌ها (مثل نیل گی‌من، جوآن هریس و مالوری بلکمن) از ناشرها خواسته‌اند از دخترانه و پسرانه کردن کتاب‌ها دست ‌بردارند و روی جلد کتاب‌ها ننویسند برای «دختران» و «پسران».

چند وقت قبل آقای اوباما و دخترهایش به یکی از کتاب‌فروشی‌های نزدیک خانه‌شان رفتند و ۱۷ عنوان کتاب خریدند. از فروشنده تخفیف هم خواستند و آقای اوباما به خبرنگارها گفت بعضی از این کتاب‌ها را خریده تا شب کریسمس هدیه بدهد. در خبرها فهرست* کتاب‌هایی هم که خانواده‌ی اوباما خریده‌ بودند، آمده. این‌جا مثلاً.

چند وقت قبل‌تر آقای مسجدجامعی هم از همه دعوت کرد تا یک روز در هفته‌ی کتاب به کتاب‌فروشی‌ها بروند. نمادین‌طور. در خبرها آمده بود که بعضی از کتاب‌فروشی‌ها خیلی شلوغ شده و چندتایی هم گزارش تصویری از حضور آقای مسجدجامعی و هیئت همراهش دیدم که رفته بودند به این و آن کتاب‌فروشی. کتاب‌فروشی نشر چشمه، زیر پل کریمخان، یکی از جاهایی بود که خیلی شلوغ شده بود. البته، فکر می‌کنم به‌خاطر محمود دولت‌آبادی بود که توی کتاب‌فروشی نشسته بود و با مشتر‌ی‌ها گپ می‌زد و کتاب‌هایش را امضا می‌کرد. برایم جالب بود که هیچ مقام و شخصیت دولتی دیگری -چه می‌دانم رئیس جمهوری، شهرداری، کسی – به کتاب‌فروشی نرفته بود و هیچ فهرستی هم از کتاب‌هایی که آقای مسجدجامعی و هیئت همراهش خریده بودند، جایی منتشر نشد (یا من ندیدم).

چند وقت دیگر شب یلداست و چند وقت دیگرتر هم عید نوروز. به‌نظرتان هیچ‌کدام از آقایان و بانوانِ مسئول و مدیر کشورمان همچو کاری می‌کنند که آقای اوباما و دخترهایش کرده‌اند؟ مثلاً به بهانه‌ی یلدا یا نوروز بروند خرید کتاب و بعد فهرست کتاب‌هایی که خریده‌اند، منتشر شود و بگویند چندتایی هم کتاب خریده‌ایم تا هدیه بدهیم به بچه‌های فامیل، کتاب‌خانه‌های روستایی و…

یادتان هست که قبلاً دم عید یا وقت شروع مدارس، جشن نیکوکاری برگزار می‌شد و تلویزیون خیلی شلوغ‌بازی درمی‌آورد و بیست‌وچهار ساعته از چادرهای دریافت هدیه‌های مردمی گزارش زنده پخش می‌کرد. هنوز این‌طوری است؟ چرا همچو کاری برای کتاب نمی‌شود؟ مثلاً توی مسجد و مدرسه هر محله پایگاه بزنند و از مردم بخواهند کتاب بخرند و هدیه بدهند به کسانی که نمی‌توانند کتاب بخرند. مثل طرح نذر کتاب، ولی گسترده‌تر و تلویزیون هم شلوغ‌بازی دربیاورد و مردم را جمع کند.

* در سبد خرید خانواده‌ی اوباما دو عنوان کتاب کودک و نوجوان هم بود. یکی، مجموعه‌‌ی دیوار قرمز نوشته‌ی برایان ژاک و دیگری یکی از کتاب‌های جونی ‌بی‌ جونز نوشته‌ی باربارا پارک. خب، برای من که به ادبیات کودک و نوجوان علاقه دارم، این کار اوباما و دخترهایش ضرب‌ در دو جالب بود.

دیوار قرمز یک مجموعه‌ی بیست و دو جلدی است. از این کتاب‌های تخیلی و افسانه‌ای دنباله‌دار که ماجراهایش از تاریخ و وقایع تاریخی الهام گرفته شده و پر از شخصیت‌های هیولاوار، اموات و …. این کتاب‌ها به فارسی ترجمه نشده‌اند و ایده‌ی نوشتنِ آن‌ها از کجا به ذهن نویسنده رسیده؟ گویا روزی روزگاری، آقای ژاک با سگ کوچولویش در پارکی قدم می‌زد که با دیوار قرمزی برخورد می‌کند و بعد ترق! جرقه‌ی اصلی برای نوشتن داستان‌های دیوار قرمز زده می‌شود.

جونی بی جونز هم اولین کتابی بود که از باربارا پارک به فارسی ترجمه شد. هفت هشت سال قبل امیرمهدی حقیقت چندتا کتاب از این مجموعه را ترجمه و نشر ماهی چاپ کرد. بعد هم دست زیاد شد و کلی مترجم و ناشر دیگر هم کتاب‌های جونی بی را ترجمه و چاپ کردند. این مجموعه‌ی بامزه ماجراهای دختری کلاس اولی است و خیلی از بچه‌های دنیا را به خنده انداخته و سرگرم کرده است. ماجراهای جونی بی جونز هفده جلدی است و فکر می‌کنم ده دوازده جلدش به فارسی ترجمه شده باشد.

از فردا هفته‌ی کتاب شروع می‌شود. هر روز این هفته را هم نام‌گذاری کرده‌اند که به‌ترتیب از این شنبه تا آن شنبه عبارت‌اند از: کتاب؛ مسجد و محرم – کتاب؛ آگاهی و سبک زندگی – کتاب؛ فرهنگ و صنعت – کتاب؛ مدرسه، دانشگاه و حوزه – کتاب، پدیدآورندگان، خادمان و پیشکسوتان – کتاب؛ روستا و عشایر – کتاب و شهروند – کتاب، رسانه و فن‌آوری‌های نوین. این‌جا هم سایت بیست‌ودومین دوره‌ی هفته‌ی کتاب است که… راستش، من غورِ خاصی! در سایت نکرده‌ام و فقط امیدوارم اخبار مربوط به هفته‌ی کتاب در شهرهای مختلف را به‌موقع منتشر کنند.

تا این‌جا من فقط می‌دانم که از فردا نخستین نمایشگاه تخصصی کتاب کودک و نوجوان در پارک علم و فناوری اقبال در یزد برگزار می‌شود. (متن کامل خبر را این‌جا بخوانید.) دیجی‌کالا هم از فردا به‌مدت سه‌روز کتاب‌های چاپی و صوتی‌اش را با ۲۰ درصد تخفیف می‌فروشد که می‌توانید از این‌جا بخرید.

دیگر؟ امیدوارم در هفته‌ی کتاب کمک‌های بیشتری برای راه‌اندازی کتاب‌خانه‌ی روستایی برسد. ماجرایش را این‌جا بخوانید و اگر دوست داشتید، کمک کنید. مهم نیست چقدر کمک می‌کنید، مهم این است که کمک می‌کنید.

چیتی چیتی بنگ بنگ داستان یک مخترع به نام فرمانده کاراکتاکوس پات و یک ماشین جادویی است که فرمانده و خانواده‌اش را از یک گاراژ درب‌وداغان نجات می‌دهد.
نویسنده‌اش هم کسی نیست، مگر آقای یان فلمینگ، خالق حضرت جیمز باند.
این کتاب اوایل دهه‌ی ۱۹۶۰ و در دوره‌ی نقاهت آقای فلمینگ پس از یک حمله‌ی قلبی نوشته شده است. ایده‌اش از کجا آمده؟ از داستان‌هایی که  فلمینگ هر شب برای پسرش jتعریف می‌کرده.
چهار سال بعد، کتاب چاپ شد. آن هم وقتی‌ که فلمینگ دیگر مرده بود.
حالا، نسخه‌ی مخصوص پنجاهمین سالگرد انتشار چیتی چیتی بنگ بنگ خیلی شیک و پیک با تصویرگری و جلد سخت چاپ شده است.
متن کامل خبر را می‌توانید این‌جا بخوانید. بد نیست این را هم بدانید که رولد دال با اقتباس از این داستان یک فیلم‌نامه نوشته و فیلم آن هم ساخته شده است.
نسخه‌ی فارسی چیتی چیتی بنگ بنگ اولین بار توسط انتشارات پدیده در سال ۱۳۵۰ چاپ شده است. انتشارات هرمس (کتاب‌های کیمیا) هم آن را با ترجمه‌ی احمد میرعلایی منتشر کرده که خودم چاپ سوم این کتاب را دارم که سال ۷۹ چاپ شده و قیمت پشت جلدش فقط ۳۰۰ تومان! است.

تا جایی که یادم می‌آید رُمان علمی‌-تخیلی ایرانی نخوانده‌ام مگر در بچّگی‌ام که «هوشمندان سیاره‌ی اوراک» را خوانده بودم و اعتراف می‌کنم داستانش را فراموش کرده‌ام.
اعتراف بعدی‌ام این است که خیلی اهلِ خیال‌بافی درباره‌ی آینده‌ی بشر نیستم و از این چشم‌اندازهای دولَکیِ ۱۴۰۴‌ای ندارم توی ذهنم و اصلاً با خودم نمی‌گویم وای، یعنی مردم در فلان سال چه می‌کنند و تهرانِ ۱۵۰۰، ۱۶۰۰ و ۱۷۰۰ هم برایم جذاب نیست.
بااین‌حال، تازگی به لطفِ یک دوست یک کتاب از یک نویسنده‌ی ایرانی خوانده‌ام که داستانش علمی‌-تخیلی است. فکر می‌کنم نویسنده‌های وطنی خیلی با علم حال نمی‌کنند. باز هم فکر می‌کنم برای همین تعداد کتاب‌هایی که در این ژانر نوشته و چاپ می‌شود خیلی کم است. نمی‌گویم اصلاً نیست. چون خیلی مطمئن نیستم. خُب، از این منظر، «هوشا در جست‌وجوی راز زیست‌گنبد» توجّه‌ام را جلب کرد و منم توجّه شما را به این کتاب جلب می‌کنم.
ماجرای این رُمان در سال‌های خیلی‌خیلی‌دور در آینده اتّفاق می‌‌افتد. شخصیتِ اصلیِ آن هم یک برّه‌ی ناقلای کتاب‌خوانِ جهش‌یافته‌ی باهوش است به نام هوشا که با گلّه‌اش در یک مؤسسه‌ی تحقیقاتی زندگی می‌کند. آقای نویسنده یک حدس‌ها و فرض‌هایی درباره‌ی آینده دارد و پیش‌بینی می‌کند روبوحیوانات جای حیوان‌های واقعی را خواهند گرفت. برای همین، در زمان و مکانِ داستان، هوشا و گلّه‌اش آخرین حیوان‌های زنده‌اند که در مؤسسه‌ی مورداشاره زندگی می‌کنند و خُب، بشر هم از وجودِ آن‌ها بی‌خبر است مگر دو نفر؛ پروفسور و برادرش. این دو، مالک/محققِ مؤسسه‌ی «زیست‌گنبد» هستند و یک بلاهایی سر ِ ژنِ هوشا و دوستانش آورده‌اند که دیگر خیلی هم گوسفندِ گوسفند نیستند و کمی‌ تا قسمتی به آدمی‌زاد شباهت پیدا کرده‌اند؛ مثلاً روی دو پا راه می‌روند، حرف می‌زنند، بلدند با رایانه کار کنند و ….
اعتراف می‌کنم خیلی وقت‌ها به پژوهشگاه رویان و گوسفندهایش فکر کرده‌ام و همیشه دلم می‌خواست یک داستانی درباره‌ی رویانا، حنا و آن گوساله‌های شبیه‌سازی شده بنویسم. برای همین، وقتی کتابِ «حمید اباذری» را می‌خواندم از فضای آن و برّه‌اش خوشم آمد. فرض‌ها و توصیف‌های آقای نویسنده درباره‌ی آن مؤسسه‌ی پیش‌رفته با فن‌آوری‌های عجیب و غریبش هم خوب بود. فقط فکر کردم چرا داستانش در ایران متعالی اتفاق نیفتاده؟ البته، توی کتاب از هیچ موقعیتِ جغرافیاییِ مشخصی اسم بُرده نمی‌شود. اسامی شخصیّت‌ها هم از نام‌های بین‌المللی مثل آیدین، الیاس و … انتخاب شده است و تنها یک‌جایی از داستان به واحد پول اشاره می‌شود که – اگر اشتباه نکنم – پوند بود. البته، موردی هم بود که اذیتم می‌کرد و هیچ دلیل موجهی برای آن پیدا نکردم. چی؟ تغییرِ راوی و نظرگاهِ داستان که به‌نظرم عیبِ آن بود.
دیگر؟ همین. اگر روزی، روزگاری دنبال یک کتاب داستان علمی‌-تخیلی برای بچّه‌ی ده ساله، یازده ساله و دوازده ساله بودید، یک نگاهی به «هوشا در جست‌وجوی راز زیست‌گنبد» بیندازید و چند صفحه‌ای از آن را بخوانید شاید خوش‌تان آمد.
کتاب را انتشارات امیرکبیر (کتاب‌های شکوفه) چاپ کرده و قیمتش ۵۵۰۰ تومان است.