چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

پی چیزی می گشتم:

پی خوابی شاید، پی نوری، ریگی، لبخندی.

راه می بینم در ظلمت، من پُر از فانوسم.

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشیار است!

نکند اندوهی،

سر رسد از پس کوه …

( سهراب سپهری )

۱ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. مهتاب در 08/08/05 گفت:

    آخ از این اندوهی
    که بدون رخصت
    می رسد از پس کوه …

دیدگاه خود را ارسال کنید