“برایم اتفاق افتاده است که فکر میکنم با لبخندزدن به کسی او را انتخاب کرده ام. او را جدا کردهام، خواسته ام که فقط او شاهدِ محبّتِ من باشد. فردِ سالم به همه لبخند می زند. در دشت اغلب راههای خلوتتر را انتخاب میکنم، راههای کم سروصداتر را. فردِ سالم در جستوجوی سر و صدا و تحرک است. وقتی عدهیی یک نفر را در دشت کتک می زنند، غریزه ام به من حکم می کند که به کمکِ کسی بروم که در وضعِ ضعیفتری قرار گرفته است. فردِ سالم همیشه به اکثریّت می پیوندد. برای اینکه به کسی کمک کنم، کافی نیست که فقط محتاج ِ کمک باشد، بلکه باید من هم بخواهم که به او کمک کنم. “ص ۵۰
کوچک است با تعداد صفحاتِ محدود. به شدّت جذاب، زیبا و شاعرانه و عاشقانه و … “که هوشمندانه خوب نوشته شده است.” انگار استیصالِ ما در همین زندگی معمولِ خودمان هم؛ این نقابها، لبخندها… و فقدانِ حریم ِ خصوصی… انگیزههای شخصی… و این تلاش ِ دیگران، دولت و باقی برای نفوذ در درونیّاتِ آدم و اصلاح آدم به سلیقهی خودشان و من ِ فردی مظلوم و آسیب پذیر و …

میرا، کریستوفر فرانک
مترجم لیلی گلستان، تهران، نشر بازتابنگار، چاپ پنجم ۱۳۸۵، ۹۶ صفحه، ۱۲۰۰ تومان

آسمان در 08/08/05 گفت:
سلام
خوبید؟
واقعا و بدون هیچ اغراقی باید بگم که وبلاگتون (مطالبش) عالیه … من که خوشم اومد و تو علاقهمندیهام ذخیره کردم … بهتون سر می زنم … راستی … شما هم اگه میخواین میتونین بیاین و با هم بنویسیم .. تو یه فروم … هر گونه همکاری هم پذیرفته است … فعلا … منتظرتون میمونم … یا حق
صدرا در 08/08/05 گفت:
سلام. من بدجنس ولی وقتی کلن ۵ روز اینجان و ۲ روزش هم پنجشنبه و جمعه است من چی کار کنم!
سلام ات رو رسوندم ایشون هم حسابی سلام رسوند.
نجوا در 08/08/05 گفت:
سلام یار دیرینم.
یادت شادی و امید را در من زنده میکند .
نجوایم را بشنو.
نجوایی دیگر برایت دارم.
چشمانم از انتظار قدومت هرگز خسته نخواهد شد.
مرا جانی دوباره ببخش.
ای صداقت باران معصوم.
برگ سبزیست تحفه درویش******* چه کند بینوا ندارد بیش
آیسان در 08/08/05 گفت:
سلام دوست عزیز
از این که سعی می کنید تا کتابهایی رو که مطالعه کرده اید و جذاب بوده و توانا در ارائه درس به دیگران به همه معرفی کنید خیلی خوشحالم .
در اولین فرصت باید برم ببینم این کتاب توش چی نوشته
واصح در 08/08/05 گفت:
در حسرت یک لبخند انتخاب کننده دلم پوسید …