چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

در بیش‌تر داستان‌های عامیانه چیزها سه بار اتفاق می‌افتند و بار سوّم است که تغییر می‌کنند.*

لابُد جهنمی شده‌ام الان که زده‌ام زیر آن قولی که داده بودم به خودم، آخر من رفته‌ام یک کتابِ دیگر* خریده‌ام از «مصطفی مستور» و خوانده‌ام آن را. فکر کنید چندبار هم و ام‌شب، پای منبر «هولدرلین» هی یادم بود که «هرچه نقطه‌ی اوج به انتهای داستان نزدیک‌تر باشد تأثیر آن بیشتر خواهد بود.» که «نقطه‌ی اوج هر داستان جایی است که تنش در داستان به اوج خود می‌رسد. در این نقطه/ صحنه است که احساس متراکم‌شده داستان ناگهان رها می‌شود و چرخش‌های اساسی در شخصیّت‌ها و رودیدادها رخ می‌دهد.» … ووو …

* مبانی داستان کوتاه، نوشته‌ی مصطفی مستور + {goodreads} + این و این

بزرگ‌ترین خیانت‌ها، خیانت به خود و خیانت به واقعیّت خویشتن است.*

قسمت نشد! می‌بینید چه می‌کند این روزگار غدّاره‌بندِ لامروّت با دل آدم؟ هر چه این در و آن در زدیم، بلکه تنظیم کنیم این وقتِ همیشه ضیق را برای خواندنِ قصه‌نویسی ِ رضا براهنی، فرصتِ لازم فراهم نشد. کتاب را هم امانت گرفته‌ایم از کتابخانه. ضمن‌اینکه، تمدیدش هم دردی را دوا نمی‌کند از من. باید حواسم را متمرکز کنم پی کاری که اولویّت دارد نسبت به ادبیات‌خوانی. هرچند که یحتمل تا مدّت‌های بسیار دلِ من با آن یک بخش آخر این کتاب خواهد بود که درباره‌ی نقد و بررسی داستان‌های صادق چوبک است و نخواندمش.

عناوین برخی از بخش‌های کتاب عبارتند از؛ چرا نقد درباره‌ی قصه؟/ قصه‌نویس حرفه‌ای و غیرحرفه‌ای/ علل تاریخی پیدایش قصه/ داستان، حکایت، تاریخ و قصه/ قصه و نمایش/ اجزاء قصه و تراژدی/ قصه و معاصران/ امتیاز قصه بر زندگی/ قصه، روزنامه‌نگار و مورخ/ قصه‌نویس و روزنامه‌نگار/ قصه فرمایشی و اخلاق حزبی/ تعهد و مسئولیّت قصه‌نویس/ وظیفه در عصر شب/ شرقی و مسأله‌ی تعهد/ اهمیّت ابعاد چهارگانه در قصه‌نویسی/ عامل تجربه/ عامل جدال در قصه/ عامل حادثه در قصه/ عامل داستان در قصه/ نقش راوی داستان/ عامل طرح و توطئه در قصه/ عامل شخصیّت/ عامل محیط/ عامل لحن/ عامل زمینه/ عامل الگو/ قصه روانی … ووو …

قصه‌نویسی

قصه‌نویسی

نوشته‌ی رضا براهنی، تهران، نشر نو، ۱۳۶۳، چاپ سوّم، ۷۴۱ صفحه {چاپ اوّل ۱۳۴۵}

* صفحه‌ی ۱۴

سخت در جست‌و‌جوی آدمی بی‌غشم، آدمی که صادقانه ضربه بزند. اتحادیه‌ی ما راه و رسم از ته دل حرف زدن را از دست داده است. دوستان، دوستان ما از آزردن احساسات یک آدم هراسان‌اند. و این سخت زشت است. ستایش، تنها مُخرب آدمی است. حتّی، شخصیّت‌های قوی، اگر بی حساب از جانب مردم ستوده شوند، آماده‌ی گمراه شدن‌اند. دوستان واقعی باید حقیقت را بگویند، حتّی اگر دردناک باشد. باید بیشتر از کمبودها بنویسند تا درباره‌ی آنچه موّفق بیان شده است. آنچه موّفق بیان شده است مورد سرزنش مردم قرار نخواهد گرفت.” *

* شروود آندرسن، مصیبت نویسنده بودن، ص ۱۵

مرتبط‌جات؛

+ نگاهی کوتاه به آثار شروود آندرسن: آندرسن؛ راوی آدم‌های حاشیه‌یی (روزنامه‌ی اعتماد ملّی)

تا اینجای مصیبت نویسنده بودن، هر چه خوانده‌ام تأکید بر این بوده که برای نویسنده‌ی بزرگی شدن باید انسان بزرگی باشد آدم! مثلن، اسلون ویلسون معتقده که؛ “برای نویسنده بودن نه دهم کار، داشتن فکر و احساس کامل، و یک دهم آموختن شیوه‌ی نوشتن است.” ص ۳۵ یا نیکلای آستروفسکی می‌گه؛ “یک نویسنده‌ی جوان آن‌گاه بدل به یک نویسنده‌ی توانا می‌شود که انسان بودن را در وجود خویش پرورانده باشد. یک‌روزه نمی‌توان به سر حد کمال رسید. ممکن نیست. با یک جمله نمی‌توان به میراث عظیم گذشته تسلط یافت. چنین تسلّطی نیازمند پای‌فشردنی یک‌ریز و کوششی فراوان و خستگی‌ناپذیر است. امّا، بهره‌ی این کوشش، چیرگی بر آن سختی‌ها، شادکامی دل به لرزه درآوری است.” ص ۱۱

احساس می‌کنم مصیبت نویسنده بودن را بی‌اندازه دوست خواهم داشت. در همین نگاه اوّل عاشقش شده‌ام. مجموعه‌ای است از ۳ نامه و ۱۰ نوشته و ۱۲ قصّه و ۴ شعر از ۲۴ نویسنده و شاعر و موسیقی‌دان و پیکرتراش.

یادداشتی در کتاب هست از سامرست مؤام که در هفتاد سالگی‌اش نوشته است؛ ” فراموش نکن که وقتی آدم پیر می‌شود زیاد در پی چیزهایی نیست که زندگی را برایش مطبوع کند. پیری خود جبران‌کننده‌ی بسیاری چیزهاست. … دیگر آدم موظّف نیست کارهایی را انجام دهد که موافق میلش نیست. آدم می‌تواند از موسیقی، نقِاشی و ادبیات لذّتی متفاوت با ایّام جوانی‌اش ببرد و با اشتیاق بیشتری. اگر امیال چندان سرکش نیست، نیز کمتر کمرشکن است. ” ص ۲۷ و ۲۸ فقط خنده‌دار یا گریه‌دارش این است که من، در این سن و سال همین حس و عقیده را دارم!!!

مصیبت نویسنده بودن

مصیبت نویسنده‌ بودن

گردآوری‌کننده و مترجم: سیروس طاهباز. تهران؛به‌نگار، ۲۸۸ صفحه، چاپ اول، ۱۳۶۸

نسل سوّم داستان‌نویسی امروز را اگر با رویای نوشتن مقایسه کنید؛ از طرح روی جلد و صفحه‌آرایی و عنوان‌بندی و تعداد صفحات و قیمت گرفته تا متن و نثر و سؤال و محتوا و … نمره‌ی اوّلی خیلی کمتر از دوّمی است!

بعدن‌نوشت؛ حق با آقای یوسف علیخانی است؛ کتاب برای خواندن است نه نمره گرفتن. توضیح ایشان بر این یکی، دو سطری که من شتابزده نوشته‌ام کلّی حرفِ تازه دارد درباره‌ی مسائل کهنه‌ای که دردهای همیشه‌ی فرهنگ و هنر این مرز و بوم هستند. من منتقد نیستم و تنها درباره‌ی کتاب‌هایی که می‌خوانم یک‌حرف‌هایی را می‌نویسم که خلاصه‌ی آن چیزهایی است که ذهنم را مشغول کرده‌اند! از قضا، خواننده‌ی خوبی هستم و منصف! این را می‌فهمم که اگر نسل سوّم داستان‌نویسی امروز به قوّتِ رویای نوشتن نیست کمی‌ از آن برمی‌گردد به همان بی‌تجربگیِ علیخانیِ نمی‌دانم بیست و چند ساله! بیشتر اوضاعِ نشر و چاپِ کتابِ ایران اسفناک است و همان ضعفِ ادبیاتِ امروز که قابل مقایسه نیست با ادبیاتِ جهان! گیرم پشتوانه‌ی فرهنگی و ادبیِ غنی‌ای داشته باشیم ما، امروز کلّن خراب است این اوضاع. چند درصدِ مردم ما رغبت دارند برای خواندنِ داستان‌های نویسندگان هم‌وطن؟ دلیل آن شاید همان هی خمیازه کشیدنِ من باشد وقتِ خواندنِ برخی از گفت‌و‌گوهای کتابِ مذکور بس که آن حضرتِ نویسنده حرفِ صد تا یه غاز دارد تحویلِ گفت‌وگوکننده و منِ بعدن خواننده می‌دهد! این دیگر ربطی ندارد به آن بی‌تجربگی! مشکلِ اصلی، اصلِ مطلب است! آقای حسن فرهنگی دُرُست می‌گوید که داستان‌نویس باید پیشروتر از فیلسوف باشد. یعنی آنجا که فلسفه می‌ایستد، باید داستان شروع به حرکت کند. داستان، عملی کردن یک حرکت فلسفی است. اگر از این منظر به داستان‌نویس‌های بزرگ دنیا بنگریم می‌بینیم که این صحبت در مورد بیشتر آنها صدق می‌کند. در ایران با تأسف باید گفت که …

اصلن قابل مقایسه نیست نوع نگاهِ نویسندگانِ ایرانی و خارجی در این دو کتاب … این‌وری‌ها درباره‌ی عمیق‌ترین مسائل سطحی‌اند و آن‌وری‌ها، درباره‌ی‌ سطحی‌ترین مسائل عمیق هستند!

” کارِ رُمانِ امروز و ادبیاتِ معاصر، این است که خیر را به شر برساند، شر را به خیر و هیچ‌کدام اینها یک بُعدی نیستند حتمن پُشتِ خیر، شر است، حتمن پُشتِ شر، خیر است، حداقل از نگاهِ خودِ عاملش.

این واقعیّت از لحاظِ روان‌شناسی وجود دارد کسی که دارد کار شری می‌کند، خودش واقف به شر نیست، حداکثر ده درصد نه، بیست درصد واقف هستند که دارن شر می‌کنند. آن هم مزدوران، اگر که شخصیّت شما در رُان یک مزدور باشد، دستور می‌گیرد که برود خرابکاری کند، بکشد، او آگاه است و نه همه‌شان. وگرنه فض بگیرید فلان ارتشی که وفادار به ارتش است و وفدار به نظام است و می‌رود به دستور حاکم آدم می‌کشد، این که پُشتش خیر است، فکر می‌کند دارد به ملّت و دولت خدمت می‌کند، او اصلن فکر نمی‌کند که دارد شر می‌کند، بنابراین این انسان دارای دو ویژگی است. دو گانه است.

ادبیاتِ معاصر این شخصیّت را باید به جامعه‌اش بشناساند، دوست ما این کار را کرده، (عباس معروفی در سمفونی مُردگان) خود من خیلی علاقه‌مند به این هابیل و قایبل هستم، ولی مگر قابیل خواسته شر کند، مگر شیطان خواسته شر کند. شیطان که نخواسته بدی کند، شیطان از زور علاقه و عشقش به خداست که نمی‌خواهد دیگری ستایشگرِ خدا باشد، می‌خواهد خودش تک و تنها باشد. این معبود فقط برای او باشد، این صنم فقط برای خودش باشد، این معشوق فقط و فقط برای خودش باشد. این‌که خیلی خوب است، همه می‌خواهند همه‌ی چیزهای خوب برای خودشان باشد. شیطان هم همین‌طور است، قایبل هم همین‌طور … ” *

* از لابه‌لای حرف‌های منصور کوشان در نسل سوم داستان نویسی امروز، ص ۱۷۹ و ۱۸۰

+ حضور خلوت انس {روزنوشت‌های عباس معروفی}

نوشته بودم که خواندنِ نسل سوم داستان نویسی امروز را شروع کرده‌ام. امروز گفت‌وگوی منصور کوشان را می‌خواندم که یک‌جایی درباره‌ی صادق هدایت و بوف کورش گفته‌ بود که؛ “به زعم من نه تنها هدایت هیچ نوع یأس و تاریکی در آثارش نیست که پُر از زندگی و امیدواری و تجلْی زندگی است، آن دریچه‌ای که رو به نهر است و آن سرو، چه چیز جز زندگی و امیدواری است؟ آبی که روان است و سروی که همیشه سبز است. یا آن بحث گل نیلوفر چخ چیزی جز هستی به من می‌رساند. نمی‌دانم چرا وجه سیاه قضیه را گرفته‌اند. بله آن رُمان دو روی سکّه را نشان می‌دهد، ولی ببینیم کدام روی سکّه بیشتر نمود دارد. این که بعد نویسنده می‌رود خودکشی می‌کند دلیل نمی‌شود که نویسنده را نمونه‌ی یأس و فلاکت دانست. من خودکشی هدایت را از این می‌بینم که او می‌بینم که او می‌خواست به سوی روشنایی حرکت کند، منتها چون آن‌قدر آن جامعه تاریک بود، نتوانست. تحمّلش برای او سخت بود. نه این‌که جامعه روشن بود و او ذهن تاریکی داشت.” ص ۱۶۷

برخلافِ همه‌ی حرف‌ها و حدیث‌هایی که درباره‌ی هدایت و داستان‌هایش گفته‌اند و شنیده‌ایم امّا، حقیقت همین است که آقای منصور کوشان بر آن تأکید کرده‌اند. نشان به آن نشان که امیل دورکیم هم در کتابِ خودکشی از نابسامانی اجتماعی به عنوان مهّم‌ترین عامل برای خودکشی نام بُرده و توضیح می‌دهد که؛ “خودکشی خودخواهانه از آنجا ناشی می‌شود که جامعه در تمام نقاط اتکاء از یکپارچگی و انسجام لازم برای حفظ اعضای خود برخوردار نیست تا بر همه‌ی آنها نظارت داشته باشد. اگر این نوع خودکشی بی‌حد و حصر افزایش پیدا کند، برای این است که آنچه خودکشی به آن وابسته است، خودش نیز بی‌رویه گسترش پیدا کرده است. به این دلیل است که جامعه ضعیف و آشفته گشته، تعداد زیادی از افرادی که به طور کامل دیگر بر آنها نفوذی ندارد، به خود رها می‌سازد، در نتیجه، تنها راه مداوای مرض این است که ثبات لازم را به گروه‌های اجتماعی بازگردانیم تا آنها بتوانند با استواری بیشتر خود را حفظ کنند. و فرد نیز خود را احساس کند که می‌تواند گروه وابسته باشد. فرد با هستی جمعی که مُقدّم بر اوست همبستگی بیشتری احساس می‌کند، جمعی که بعد از او نیز همچنان وجود خواهد داشت، و او را از تمام جهات احاطه می‌کند. تنها با این شر است که فرد به خود، به مثابه‌ی تنها هدف رفتار خویش نمی‌نگرد، با درک این مسئله که او وسیله‌ای برای یک هدف برتر از خویش است، احساس خواهد کرد که وجودش بی‌معنی نیست. زندگی برایش معنی‌دار و هدفمند می‌گردد، زیرا که هدف و جهت طبیعی خود را پیدا کرده است.” ص ۴۵۹ و ۴۶۰

هر چند که صادق هدایت در زنده‌به‌گور می‌نویسد؛ “نه کسی تصمیم خودکشی را نمی‌گیرد، خودکشی با بعضی‌ها هست، در خمیره و در سرشت آن‌هاست، نمی‌توانند از دستش بگریزند. این سرنوشت است که فرمانروایی دارد. ولی، در همین حال این من هستم که سرنوشت خودم را درست کرده‌ام. حالا دیگر نمی‌توانم از دستش بگریزم، نمی‌توانم از خودم فرار بکنم.” ص ۱۱ امّا، به نظر من، پذیرفتن عقیده‌ی امیل دورکیم علمی‌تر و عقلی‌تر است. مثلن، شما نگاه کنید به این خبر پنج خودکشی در کمتر از ۴۸ ساعت در تهران! با توجّه به همین اطلاعات اندک که در متن خبر آمده است محل زندگی، شغل، جنسیّت، سن و سال، زمان خودکشی، طریقه‌ی خودکشی و … خیال می‌کنید بهانه‌ی مرگ از کجای زندگی این پنج نفر پیدا شده بود؟ از همان ابتدای سال، ذهن من کلّی درگیر داستانِ خودکشی این چند نفر شده است؛ بیست و نهم اسفند نتیجه‌ی یکی از این درگیری‌های ذهنی‌ام بود که هی خواسته بودم یک‌جوری یک‌ربطی پیدا کنم بین این پنج نفر و خودکشی‌هاشان! که البته ناکام ماند تخیّلاتم و به جای باید نرسید! آخر، کاترین برسلین در فن داستان‌نویسی گفته بود؛ خبرهای مهّم روزنامه را به داستانی خیالی تبدیل کن. هر روزنامه‌ای مواد خام لااقل یک داستان جذاب و پُرفروش را در میان صفحات خود پنهان کرده است. ص ۳۱

“وقتی که ادبیات نتوانسته همین ماهایی را که با آن سروکار داریم به “رعایت انسان” تشویق کند ـ که موذیانه‌ترین پست‌ها بعضی وقت‌ها، بسیار آگاهانه، از کسانی که ادعای هنرمندی هم دارند، سرزده می‌شود ـ پس یعنی چی؟ منظورم پنددهی و حکمت‌آموزی نیست، یا آن چه که موردنظر طرفداران ادبیات متعهد است. منظورم زیبایی و حس زیبایی است. مگر نه که ادبیات یا هنر به طور کلّی روح را تلطیف می‌کند. قدرت درک طرف مقابل و دشمن را به انسان می‌بخشاید. مگر نه که با زیبایی شکلی، و با زیبایی خلاقیّت، درک زیبایی، قدرشناسی از زیبایی و احساسِ وجود زیبایی را به اشخاص منتقل می‌کند، پس چرا در عمل چنین اتفاقی نیفتاده، آن هم با وجود این همه ادبیات زیبا. چطور می‌شود آدمی که بیست سال، سی سال با ادبیات سروکار دارد و حتّا تا سطح متوسطی آن را تولید می‌کند، رذل‌ترین قدر ناشناس و دِین‌کُش می‌شود؟ چطور می‌شود که قلم فروشی رخ می‌دهد، در حالی که طرف تولستوی را خوانده، هدایت را خوانده، شازده کوچولو را خوانده، حافظ و فروغ و الیوت و پاز را خوانده …”*

گاهی درباره‌ی کتاب‌های داستان و رُمان هم این اتّفاق می‌افتد که از انتها شروع می‌کنم به خواندن تا برسم به ابتدایش. اصلن نه برای کنجکاوی که مثلن بدانم تهش چه می‌شود یا نمی‌شود؟ فقط، این طوری کتاب خواندن لذّتِ غریبی دارد برای من که گیج و گنگ است و شیرین. گفت‌و‌گوخوانی که دیگر اوّل و آخر ندارد! آدم به هر ترتیبی که دوست دارد می‌خواند کتابی را که مجموعه‌ای است از گفت‌و‌گو! حالا ترجیحِ خواندن یا عنوان و تیتر جالب است یا نویسنده را می‌شناسیم و یا اینکه، یک عکس دلبری می‌کند از آدم!!! خواندنِ نسل سوم داستان نویسی امروز را شروع کرده‌ام با آخرین گفت‌وگوی آن که گپی است با شهریار مندنی‌پور. دو کتابِ آبی ماورای بحار و دلِ دلدادگی‌اش را خوانده‌ام. البته، از دوّمی فقط یک‌جلدش را! امّا، اینکه وسوسه شدم اوّل حرف‌های او را بخوانم بابت عکسش بود! تا الان که پشیمان نشده‌ام بابتِ این وسوسه! چرا که حرف‌هایش به قدر چهره‌اش جذابیّت دارد. گیرم خواندنِ کتاب‌هایش همیشه با مصیبت و زحمت همراه بوده برای من ولی، …

* ص ۲۶۹ کتابِ مذکور از میان حرف‌های شهریار مندنی‌پور