چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

همه‌ی گذشته‌ها رو دوره می‌کنم دوباره
از همون لحظه‌ی دیدار با شب و چهارستاره
چهارستاره که از اون شب، خورشید قصه‌ی من شد
قصه‌ی من و شب و ماه، قصه‌ی عاشق‌شدن شد
از همون شبی که یلدا تا همیشه مهربون شد
اسم من با چهارستاره خال‌کوبی تو آسمون شد
همه‌ی گذشته‌هامون پُر از رؤیای رنگی
پُر از نگاه معصوم واسه ساختنِ قشنگی
می‌تونه آینده باشه لب‌به‌لب خنده‌ی شادی
می‌تونی احساس کنی که به دلم زندگی دادی

پری‌شب، من اخم و تَخم بودم. از این مدل‌های عصبانی‌طورِ وحشی‌ام که نمی‌دانم/می‌دانم چه مرگم شده و دوای خودم را بلد نیستم. بعد از صد و خورده‌ای روز، داشتم گریه می‌کردم و نمی‌دانستم چرا و یکی هی توی سرم می‌پرسید چراچراچراچرا و نمی‌شد خفه‌اش کنم. دلم کسی را نمی‌خواست مگر تو … که بودی؛ گیرم دور، ولی مثل همیشه صبور. غُر زدم و شعر شنیدم و بعد خواب تا غروبِ دیروز و هدیه‌ی تازه‌ی تو برای بودنِ من … ترانه‌ای معطّر با خوب‌ترین یادهای زندگی‌ام … ممنونم.

+ دارم فردامُ با رؤیات می‌سازم
+ قصّه‌ی فردای قشنگ
+ شروع یک رؤیای نو

سی ساله‌ام
و این یک جمله‌ی خبری غمگین است نیست

لیلا کردبچّه

«در او روحی وجود داشت که استدلال می‌کرد، احساس می‌کرد، رنج می‌برد، درحالی‌که نمی‌خواست دیگر رنج ببرد.»

زن سی‌ساله، بالزاک، صفحه‌ی۱۲۸ 

چهار سال قبل، به‌قدر یک عمر از سی‌ سالگی دور بودم، امسال هم. راستش، یک‌جورِ خوبی ناباورم. کاش می‌شد حرف‌های دلم را بنویسم. همه‌چیز از اواخر مهرماه شروع شد و بعد، من تمام شدم، در خودم، تن‌هایی‌ام. همان روزهای تلخ بود که «زن سی‌ساله‌»‌ی بالزاک را از یک کتاب‌فروشیِ ناشناس در خیابانِ سهروردی خریدم و هی کاهیِ کاغذهایش را بو کشیدم. هوا سرد بود و من، … نمی‌دانم. هیچ نمی‌شناسم دختری را که در آن پنجاه و چند روز در من زندگی کرد تا تاسوعا و بعد، عید شد. بهار شد. دلم نمی‌خواهد آن حالِ سابقم را ثبت کنم. این چیزهایی که برای دلِ آدم پیش می‌آید نسخه‌بردار نیست که فکر کنم حرف زدن درباره‌اش گره‌ای از مشکلِ کسی باز می‌کند. که برای خودم هم مشکل‌گشا نبود؛ نه حرف‌زدن درباره‌اش. نه نوشتن. نه هیچ‌چیز دیگری. الان نگرانی ندارم، استرس هم. شب تولّدم ولی بدتر از همیشه بودم. یک‌ دردِ غریبه‌ای توی دلم بود. غم بود. غصّه هم. می‌خواستم موبایلم را پرت کنم توی سطل آشغال، خودم را توی سرنوشتِ دیگری. فکر کردم من آدمِ این زندگی نیستم. فکری که دیشب هم کردم. فکر کردم من آدمِ زندگی نیستم. فکرهای دری‌وریِ چس‌ناله‌ای. از چه رو؟ از این رو که مطمئن‌ام می‌خواهم زندگی کنم. می‌خواهم خانه داشته باشم. خانه‌ای که بتوانم بگویم خانه‌ی من است. بعد از سی ‌سال که هی پُز دادم به خودم که بی‌تعلّق‌ام، حالا چیزهایی هست که به‌شدّت می‌خواهم. اوّل، تعلّق‌خاطر. دوّم، مالکیّت. سوّم، پول. آره، دلم پولِ زیاد می‌خواهد که کتاب نخرم. بروم سفر. سراسر دنیا. ایتالیا، اسپانیا، همه‌جا. اصلن هم نمی‌گویم کاش بزرگ نمی‌شدم، که بتوانم بلندبلند بخندم، که بچّه بمانم، که از این سانتال‌مانتال‌بازی‌های کودکِ درون و فلان. فقط می‌گویم مرگ بر مرگ. گورِ خودم که گاهی هوس می‌کنم بمیرم. مرگ بر مرگ. می‌خواهم زندگی کنم و نمی‌گویم کاش بزرگ نمی‌شدم. چون اصولن استعداد بزرگ‌شدن ندارم و بلد نیستم خودم را از شرّ شیطنت‌های دختر دلم خلاص کنم. که فرقی نمی‌بینم بینِ منِ سی‌ساله‌ و سیزده‌ساله‌ام. البته، از نظرِ شور و شوق برای زندگی. از جهاتِ دیگر، واضح و مبرهن است که خانوم‌ترم. عاقل‌تر. فهیم‌تر. بهترتر. بعله.

* به دلم زندگی دادی 

از تو مانده‌ام تنها

از شبی که نوشته بودم سی‌صد و شصت‌ و پنج روز به تو نزدیک‌ترم فقط چهل و چند شب گذشته و حالا … حتا مرگ راه نجات نیست. برای این‌که مطمئن‌ام اگر هم بمیرم دوباره به دنیا برمی‌گردم محض خاطرِ خوبِ تنها آرزویی که دارم …

چه شغل عجیبی!
شروع هفته تو را می‌بینم
باقی هفته
به خاموش‌کردن خودم در اتاقم مشغولم.

شمس لنگرودی

دارم این شعرِ شمس را توی  کوچه‌های قدیمی می‌خوانم که اس‌ام‌اس می‌فرستی و می‌پرسی «شنبه قرار بذاریم؟» کلیک می‌کنم روی گزینه‌ی share توی گودر، و بعد برایت جواب می‌نویسم با دل‌تنگی، با حرف‌هایی که نمی‌گویم و گریه‌هایی که نمی‌بینی و خلاصه‌اش می‌شود همین شعرِ شمس،  همین آتشِ توی تنم، همین تب و تاب.

از سه روز و سه شبِ قبل دلم می‌خواهد تو باشی، بغلم کنی، سرم را بگذارم روی شانه‌ات و بزنم زیر گریه که بپرسی «چته رؤیا؟» نگویم. بگویم «هیچی. فقط منو ببر از این‌جا.» و هیچی نگویی. فقط مرا از این‌جا ببری.
کجا؟ نمی‌دانم. نمی‌دانم کجای زمان و مکان برویم تا من دوباره دخترِ اواخر تیرماه باشم در خانه‌ی پدری‌ام. با همان درکِ شاد و عمیق از زندگی‌ام، سرخوشِ لحظه‌های بی‌تکرارِ آن تاریخِ به‌یادماندنی.

امشب، سی‌صد‌وشصت‌وپنج روز به تو نزدیک‌ترم و از همه‌ی عمرم به زندگی حریص‌تر. بوی باران توی هواست و عطرِ تو در خاطره‌هایم، در دست‌هایم. نفس که می‌کشم پُر می‌شوم از خیال‌های خوب و رؤیاهای دور. به گذشته که برمی‌گردم، بیش‌تر مکث می‌کنم روی این سه سالِ آخر. این‌قدر سطل‌برانگیز و هوق‌آور ولی برای من پُرلذّت؛ بودن با مردی که دوستش دارم.
حالا هی تو بگو کم‌تر ناله کن. این‌طور اشک نریز. من فکر کنم چه‌قدر خوشم که تو هستی؛ که اخم و تَخم می‌کنی، ناز و نوازش، لوسی و لوسین‌بازی. فکر کنم چه‌قدر می‌ترسم که تو نباشی؛ که همیشه فاصله‌‌ای هست، فاصله‌هایی که فلان.

کاش پاییز توی تقویمِ امسال گم می‌شد و زودتر زمستان می‌رسید، با هجومِ آرامش و برفِ زیاد و آغوشِ گرمِ تو

 



اصفهان، چهل ستون، سیزدهم شهریور نود، یازده و چهل و پنج دقیقه‌ی پیش از ظهر

از روز یک‌شنبه دیگر خودم نیستم و حالا یک نفر دخترِ خوش‌بخت‌ترم که بیش‌تر می‌خندم و بلدم تا آخر دنیا زندگی کنم، دیوانه‌وار. انگار قدم بلندتر، دماغم کوچک‌تر، سویِ چشم‌هایم بیش‌تر شده، و فقط کافی‌ست انگشت‌هایم را حرکت بدهم تا هوا پُر شود از عطرِ تو و بگذارم لذّت در من ته‌نشین شود و عمیق‌تر. و همیشگی‌تر. حالا من فقط به روزهای روشن فکر می‌کنم و به شب‌های نزدیک. وقتی آسمان بوی ستاره می‌دهد و سلام و پهلو می‌گیری کنارم، عزیزم.

 

چیزی نیست
که مرا
سرِ شوق بیاورد
جز تو

علیرضا روشن

… دیگر نمی‌گویم باورم نمی‌شود. باورم شده است که دوستم دارد. که دوستش دارم، دست‌ها و چشم‌هایش را. لب و خنده‌اش را. که حتّی وقتی غضب می‌کند، پُراخم می‌شود، بیش‌تر دلم می‌خواهد بغلش کنم. ببوسمش. فکر می‌کنم دارم کم‌تر می‌ترسم و فکر می‌کنم این زندگی من است، عشق من.

می‌توانم هی برگردم آن اوایل، هجدهم بهمن. شانزدهم اردی‌بهشت. سال اوّل، سالِ بعد، حالا. وقتی رفتیم سی‌نما، پارک، سفر … میل‌ شدیدی توی خودم حس می‌کنم؛ میل به بودن. ادامه دادن. دوست‌ داشتن. پس، قول می‌دهم دیگر غر نزنم و هی غر می‌زنم باز، که انگشت‌هایم را فشار بدهد توی مشتش. دستش را بالا بیاورم تا لب، ببوسم و نفس بکشم. بخواهم برای این عطر شعر بگویم و نتوانم. بغض کنم. توی دست‌هایش گریه کنم. اشک مرا چیده، توی گلوی ترانه چکانده، نجوا کند برایم، که قول بدهم دیگر گریه نکنم و عر بزنم هنوز. که نامش مُدام توی دهانم باشد، صدایش کنم و هم بشنوم «جان دلم» و هم ضربان بریزد توی ذهنم. قلبم. پاهایم. بروم همه‌ی خط‌های سرنوشتم را پاک کنم، یک پنج برعکس بکشم، شبیه اسمِ او، گنجِ من.

دوست دارم هر روز بیست‌ و هفت ساله باشم، بخندم، بروم پیش‌وازِ بهارِ بی‌وقت توی خنکای خلوتِ ظهرِ زمستان در تهران. ویار سیب داشته باشم، برایم معجزه کند. اسمم را صدا کند، عاشقش باشم. بگویم پناه بر خودت، از این همه شیدایی. نترسم از بعد، مؤمن بشوم به صبر. بگویم دلم گره خورده به زلفت، کچل. حرف بزنم از این سه سال، که زندگی‌ام گرم است از دَمت، دلم شیرین‌ است از بوسه‌هایت و بگویم می‌بالم به بخت‌ام، بگویم «خدا ممنونم» و تو سکوت باشی، با چشم‌هایت بخندی، پیشانی‌ام را ببوسی و قول بدهی دوباره صبح‌ به ‌خیر بگویی به دنیا برای یک عمر بیش‌تر … بگویم عزیزم، تولّدت مبارک.

*عنوان داستانی از حسین سناپور

بعد از مصاحبه‌ی فردوسی‌پور با دایی و مظلومی، دوربین رفت توی استودیوی پخش، یوسفی داشت از دایی تعریف می‌کرد که به‌عنوان مربی بازنده اومده برای مصاحبه و خوبه که باقی مربی‌ها هم بعد از باخت … دیگه حرفِ بعدشو یادم نیست تا این‌که تسلیت گفت بابت فوت رضا صفدری مجری تلویزیون و من، مات و مبهوت. مامانم پرسید: کی بود؟ چرا عکس‌شو نشون نمی‌دن؟ گفتم: مجری تا هشت و نیم. برادرم پرسید: بیست و سی؟ گفتم: نه. نه. تا هشت و نیم. که هی می‌گفت به‌قدر خوردن یه لیوان بهارنارنج صبر کنین. برادرم یادش نبود. همش سه، چهار ساله بود اون زمان که من می‌رفتم مدرسه‌ی راهنمایی و چه‌قدر دوست داشتم پلاتوهای صفدری رو. یه دوستی هم داشتم، حبیبه بود اسمش، جفتی عاشقِ صفدری بودیم. حالا صفدری مُرده و ده سال می‌شه که من از حبیبه هیچ خبری ندارم.


:: محمّد ورشوچی بازی در نقش «آسپیران غیاث‌آبادی» در مجموعه‌ی «دایی‌جان ناپلئون» رو بهترین کارش می‌دونست. خودش دراین‌باره گفته: نقش «آژان» را هم خیلی بازی کردم و می‌گفتم چرا هر موقع نقش آژان ‌دارید به سراغ من می‌آیید؟ که می‌گفتند تو آژان به دنیا آمدی.

:: توی بیش‌تر خبرهایی که خوندم (مثلن این و این و این و این) این‌جور نوشته بودند که گویا آقای ورشوچی به‌خاطر شکستگی پا توی بیمارستان پارس بستری بودند و قرار بود عمل بشوند که نشدند و صبح امروز (نهم فروردین نود) به رحمتِ خدا رفتند. علّت مرگ چی بود؟ توی اخبار مکتوب آمده «به دلیل کهولت سن» و توی اخبار تلویزیون شنیدم که گفتند به دلیل بیماری قندی!