چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

نمی‌پرسم. می‌ترسم جایی روی دکّه‌ی پیرمرد نوشته باشند «این‌جا اطلاعات نیست. لطفن سؤال نپرسید.» میان اتوبوس‌های توی پایانه چرخ می‌خورم و برمی‌گردم جای اوّل‌ام، جلوی در متروی ایست‌گاه امام، روبه‌روی خیابانی که سمتِ دیگرش پارک‌شهر است. نگاه می‌کنم به چهره‌ی پسر جوانی که توی کیوسک روزنامه‌فروشی است و نمی‌ترسم سؤال کنم، ولی سر پسر گرمِ چند مشتری‌اش است، دوتا سیگار می‌خواهند، یکی رانی. می‌خواهم «همشهری بچّه‌ها» بخرم که می‌بینم خیس است و چرک. پشیمان می‌شوم، هم از خرید مجله و هم از پرسیدن سؤال. خیابان را می‌روم تا ته، و بعد به سمتِ میدان و آن یکی در مترو. فکر می‌کنم شهرداری نمی‌فهمد از یک‌جایی توی ایست‌گاه باید فلش بگذارد و بنویسد به سمتِ فلان؟ نمی‌فهمد که هیچ نشانی نبود. جلوی آن یکی در، ملّت صف کشیده‌اند چی، دو ردیف. پرچم زده‌اند ایست‌گاه گردش‌گری نوروزی شهرداری تهران. روی هر اتوبوس هم کاغذ چسبانده‌اند و مسیر حرکت را معلوم کرده‌اند؛ یکی می‌رود کاخ گلستان و موزه نمی‌دانم چی و چی. یکی هم موزه‌ی آبگینه و معبد آدریان با باغ ملّی. من می‌ایستم توی صف دوّمی، بیش‌تر به‌خاطر اسم معبد که نشنیده بودم قبلن.

حالا خوب است تاریخ دقیقش یادم نبود. باید یک قراری می‌گذاشتم با شیرین. گفتم امروز. گفتم اگر حوصله دارد یک‌سری هم برویم میدان توپ‌خانه، ببینیم این تورهای تهران‌گردی شهرداری چه‌طوری است. نمی‌دانستم که شانسِ من، سر در باغ ملّی جزو برنامه‌ی امروزشان است. رفتم. زودتر رسیدم و ایستادم توی صف، همه‌جا به نوبت، حتّا برای گردش. من پشت یک مادر بودم با پسر تپلش که عشق موزه بود. پشت من هم مادر و دختری. دیدم ایستاده‌ام با مادر و دختر حرف می‌زنم که صبح رفته بودند میدان بهارستان، توی سانس نه صبحِ تهران‌گردی حضوربه‌هم‌ رسانده بودند. راضی نبودند و فقط مادره از کاروان‌سرای نمی‌دانم چی خوشش آمده بود. از تجریش آمده بودند و گفت آن‌جا خبری نبود از اتوبوس‌های وعده‌داده‌ی قالیباف. هنوز ایستاده بودیم توی صف. یک‌ربع شد تا اتوبوس آمد و تندی پُر شد. می‌خواستیم سرپا سوار شویم که نگذاشتند. ایستاده بودیم و دلم می‌خواست برگردم کرج. دلم می‌خواست صدای راننده‌ای را می‌شنیدم که می‌گوید «کرج، یه نفر» و بعد، می‌رفتم. شیرین تلفن زد و گفت قطار رسیده ایست‌گاه سبلان. گفتم منتظر می‌مانم. مادر پسره‌ی تپل گفت «کاش پول می‌گرفتن و عوضش خوب سرویس می‌دادن.» آقای از طرف شهرداری گفت اتوبوس بعدی توی راه است و بعد، انگار اتوبوسِ دیگری در راه نبود. دوباره تلفن زد و اجازه دادند سرپا سوار شویم. سوار شدیم. فکر شیرین را کردم و گفتم هر وقت رسید، خودش را برساند. به‌من‌چه. حوصله نداشتم. می‌خواستم بروم. تلفن زدم و مسیر حرکت اتوبوس را گفتم که اوّل می‌رود موزه‌ی آبگینه و شیرین گفت می‌آیند آن‌جا. لونا هم بود.

حالم خراب نبود. کاسه و بشقاب‌، شیشه و لعابِ توی آبگینه را دیدیم. بعد هم رفتیم معبد آدریان که پرستش‌گاه زرتشتی‌ها بود. گفتند زن‌ها به‌شرط پاکی وارد شوند و به مردها نفری یک کلاه سفید یک‌بار مصرف دادند. انگار چادرِ دَمِ امام‌زاده‌های ما. خانوم ِ زرتشتی درباره‌ی آتش مقدّس گفت که پشت شیشه بود. درباره‌ی شادی گفت و این‌که ختم ندارند اصلن. پیرمردی پرسید: نماز چی؟ خانوم گفت: نماز اصلن کلمه‌ی زرتشتی است و بعد، دیگر گوش نمی‌کردم. ایستاده بودم جلوی نرده‌های پنجره‌ای که آن‌ورش آتش مقدّس بود. پشت نرده نخود و کشمش ریخته بودند و یک کاسه‌ی روحی هم بود. مناسبتش را نمی‌دانم. هی عکس گرفتم، عکس‌های بد. لونا رفته بود یک گوشه‌ای و «خرده اوستا» می‌خواند. پیرمرد پرسید: نماز شما چند دقیقه طول می‌کشه؟ خانوم مانده بود چی بگوید که گفت: بستگی دارد. ده تا بیست دقیقه. بعد یکی پرسید: روزه هم می‌گیرید؟ خانوم داشت جواب می‌داد. دلم می‌خواست تصمیم بگیرم شاد باشم. شیرین توی حیاط بود. شرط ورود را نداشت. رفتم بیرون و توی حیاط چرخ زدم. شیرین نشسته بود روی ایوان، با پیرمردی گرم گرفته بود که داخل معبد نیامده بود. برگشتم و عکس گرفتم؛ جفتی، تکی. گفت اسمش سبحانی است. گفت توی روزنامه خوانده که توی سال ۸۹، سی و نمی‌دانم چند نفر مُرده‌اند. دختری بود، چادری، تن‌ها. آمد و ایستاد کنارم، پرسید: واقعن داری ازش عکس می‌گیری؟ گفتم: آره. دوباره پرسید: چرا؟ خواستم بگویم نمی‌دانم. خواستم بگویم دوست دارم. خواستم بگویم به‌ تو چه؟ یادم آمد توی توپ‌خانه، آمد از من پرسید کدام اتوبوس، کجا می‌رود؟ گفتم برایش. بعد گفت: می‌آی با اون اتوبوس بریم؟ اتوبوسی را نشان می‌داد که می‌رفت کاخ گلستان. نگفتم به چه مناسبت؟ نپرسیدم من و تو صنمی داریم با هم؟ معبد را بهانه کردم که دلم می‌خواهد ببینم. پرسیدم: چرا نیومدی تو؟ منظورم داخل معبد بود. گفت: پاک نیستم. دیگر بهش فکر نکردم. رفتم از دیوارها عکس گرفتم، الکی. شیرین با یکی دیگر گرم گرفته بود، مرد کچلِ مشکوک‌طور که می‌گفت اجدادش زرتشتی بودند. سبحانی گفت: اجداد همه‌مان زرتشتی بودند. مرد کچلِ فلان گفت که شجره‌نامه دارد. حسِ بدی داشتم بهش. کشیدم کنار، کنار شمعدانی‌ها و از ماهی‌ها عکس گرفتم توی حوض و هی سعی کردم به شادی فکر کنم.

بعد از باغ ملّی، حالم خراب شد. دوربین را جمع کردم و اگر لونا نبود که حواس‌ام را پرتِ رنگ و نقش کاشی‌ها کند، حتمن توی بغلِ سربازهای هخامنشی ساختمانِ سابق شهربانی گریه می‌کردم. شیرین هنوز با مردِ کچلِ فلان بود. من به کودتای ۲۸ مرداد فکر می‌کردم، به کاشانی. به مصدّق. به علی‌خان و به هولدرلین فکر می‌کردم که پارسال، هشتم فروردین با من بود و امروز نبود. نبود، همین.

الان خو‌ب‌ام و درهم‌نویسی‌ام فقط برای ثبتِ هشتم فروردین بود. برای این‌که وقتی برگشتم خانه، رفتم فلدر عکس‌های پارسال را نگاه کردم و فکر کردم چه‌قدر عکس‌هایی که امسال گرفتم بدتر است و نه بد! برای این‌که یادم بماند و هشتم فروردین نود و یک آن‌قدر از تهران دور بشوم که خاطره‌ی باغ ملّی از هزارفرسخی خیال‌‌ام نگذرد.

تقویم نود ندارم. از خواب که بیدار شدم مامان و بابا نبودند. کانال‌های تلویزیون ریخته‌ بودند به هم. بیرون پُر از نوک‌سرودِ گنجشک‌ها بود. با خودم گفتم یعنی بهار آمد؟ از دی‌شب تا حالای ساعت یازده و فلان خواب بودم؛ از ساعت یک و نمی‌دانم چند دقیقه. خواب خرگوشی؟ اوهوم. جلوی تلویزیون خواب‌ام بُرد. اقبال واحدی با لباسِ شاید خراسانی آمده بود توی شبکه‌ی سه، فرزاد حسنی سربه‌سرش می‌گذاشت و یک‌جور لوسی هی می‌گفت عاشقتم. احسان خواجه‌امیری هم توی شبکه‌ی پنج، ترانه‌ای را می‌خواند که شعرش را همین حسنی گفته بود. احسان علیخانی با یک آقای لوس دیگر هم توی جام‌جام یک بودند، داشتند از دل‌تنگی ایرانی‌های فرنگ‌نشین کم می‌کردند، خیالِ باطل. من کتاب «جسدهای شیشه‌ای» را گرفته بودم دست‌ام و هی چهارخط نوشته‌ی هولدرلین را می‌خواندم و هول می‌کردم از هیبتِ کتاب، بس که قطور است و همین جلوی خواندن‌ام را می‌گیرد. هنوز صفحه‌ی اوّل کتاب بودم که خواب‌ام گرفت و زور نزدم برای بیداری. پتو را کشیدم روی سرم، تلویزیون را هم خاموش نکردم و پلک‌هایم که افتاد، به این دنیا نبودم دیگر. چه‌قدر هم خواب دیدم و یک‌بار که چشم‌های‌ام را باز کردم، اتاق تاریک بود. خواستم از روی تلفن بفهمم ساعت چند است که دیدم پیامک آمده، سه‌تا و فقط این را دیدم که یکی از هولدرلین بود. خواندم؛ «تبریک بگو به من، سال نو شده با تو/ دل‌خوشی نزدیکه، من می‌رسم تا تو» و بعد دوباره خوابیدم، با لبخند.

از خواب که بیدار شدم، اوّل برای پیامک هولدرلین جواب نوشتم و بعد یک لیوان چای ریختم با کیک خوردم. سیر که شدم، تلفن زدم به شیرین و خُب، همین بیست دقیقه طول کشید. پُرچانگی کردم؟ نه. شنیدم و فهمیدم اسم سالِ نود شد «جهاد اقتصادی». بعدتر هم نشستم و رُمانِ کیمیایی را خواندم تا بیست و پنج صفحه. حرکت بعدی، روشن کردن کامپیوتر بود. چندتایی از وبلاگ‌های دوستان را خواندم با یکی، دو تا ایمیل. فکر کردم سر سال تحویل هم رسم فال حافظ داشت؟ چیزی یادم نمی‌آمد، ولی توی وبلاگ این و آن دیدم که برداشته‌اند متنِ شعر حافظ را نوشته‌اند که فالِ سال‌شان بوده و بعد یادم آمد دعا هم نخواندم. حواس‌ام به ماهی‌های توی تنگ هم نبود. از فیس‌بوک ایمیل آمده بود که تولّد چند دوست است توی این هفته. یادم آمد تولّد فاطمه‌ی سنجاقک بود انگار دی‌روز/پری‌روز و چه‌قدر با خودم طی کرده بودم که فراموش نکنم و حالا …. نکند نود بشود سال فراموشی؟ غلط می‌کند. هیچ‌ام سالی که نکوست، از بهارش پیدا نیست. چه حرف‌ها. من الان توی خانه تن‌ها هستم و دلم می‌خواهد ته سالِ نود هنوز زنده باشم و با تو

این‌جا هیچ خبری نیست و صدایی هم، سکوتِ خالی و گاهی تلفن خانه زنگ می‌خورد که جواب نمی‌دهم و حالا می‌خواهم چندتا میخ بردارم، بکوبم به دیوار و به دهه‌ی سوّمِ زندگی‌ام امید نه، ایمان داشته باشم؛ سلام سال‌های رؤیایی پیش رو

از بعضی چیزها
نمی‌توانم سخن بگویم
تو باید نباشی
تا بگویم
تنهایم
و کسی دوستم ندارد.

نرگس برهمند

نشستم و همه‌ی قلب‌های نارنجیِ توی تقویم کوچک‌ام را شمردم که سرجمع شد ۵۸تا. یعنی، ۵۸ دیدار با تو؛ از روز نخستِ فروردینِ هشتاد و نه تا هم‌این چهارشنبه‌ی قبل، بیست و چهارم اسفند که توی میدان ونک از هم جدا شدیم و من برگشتم خانه و بعد پیامک فرستادم و همین را نوشتم و پرسیدم یعنی کی سهم من از بودنِ تو می‌رسد به دست‌کم سی‌صد روز در سال؟ آن شصت و چند روزِ بقیه را هم گذاشتم برای اوقاتی که صبر می‌طلبد یا دل‌مان سکوت می‌خواهد؛ شب‌های تن‌هایی مثل ام‌شب که انتخاب من نیست، ولی تو دوری، در جاده. برای‌ام شعر می‌فرستی، بیت بیت و دلم می‌خواهد شاعر باشم و برگردم به همه‌ی کوچه‌ها و خیابان‌های سال، از دو عاشق بگویم که با جمعیّتِ مردمانِ بسیارِ تهران، همیشه خلوتِ قشنگ خودشان را دارند، انگار جهانی غیر از خیالِ خوشِ آن‌ها نیست و از مردی بگویم که تویی؛ با صورتی به مهربانیِ دریاهای دور و چشم‌هایی شبیه فرداهای ارغوانی و دهانی که شبیه بهار است و طعمِ دَمِ عیسای پیامبر را می‌دهد و جانم را زنده می‌کند، به سرمستی و شیدایی.
بعد فکر کردم من شاعر نیستم و گفتم «حیف» و با خودم شعرِ دست‌های تو را تکرار کردم که مرا گرم می‌کند، بیش‌تر از آفتابِ نیمه‌ی تابستان و سفر کردم به خاطره‌هایی که گذشته‌ی من است با تو و هی راه رفتم، راه رفتم و راه رفتم و آن‌قدر دور رفتم تا آینده، همه‌ی رؤیاهای زندگی‌ام با تو و دیدم خوش‌حال‌ام. خوش‌بخت‌ام.

حالا هم می‌بینم با هیچ کلمه‌ای نمی‌توانم از جهانِ آرامِ دل‌ام بنویسم و از تو که رنگِ لبخندهایت، همه‌ی امید‌واری من است و گفتم از عشق تشکّر ‌کنم که خواب مرا دید و به زندگی‌ام آمد، در قلب‌ام ماند و بزرگ شد؛ آن‌قدر که دیگر هیچ‌کس در من نیست، مگر تو و بوی سیب.

همه‌چیز کمی مانده به روز تولّدم شروع شد، چهارم یا پنجم بهمن‌ماه. دِلی‌دِلیِ زنگِ تلفن بلند شد و از روی پیش‌شماره‌‌اش خیال کردم ملیحه است که رفته مشهد و خُب، مَلی نبود و مریم جانِ حسینیان بود. او را با همین مهر و شوری شناخته بودم که حالا توی لحنِ خوب صدا و محبّت حرف‌هایش هم بود و برای‌ام پیش‌نهادی داشت که ابتدای آشنایی با آقای محمّد ولی‌زاده بود.
آقای ولی‌زاده شب اوّلِ بعد از اوّلین حرف، وبلاگ‌ام را خوانده بود و پیامک نوشته و تعریف کرده بود و من با خودم گفتم یعنی خونده؟ یعنی بی‌کاره؟ یعنی چی؟ و خُب، خوانده بود و کم‌کم دانستم که خیلی هم سرش شلوغ است، امّا این دلیل نمی‌شود که دقیق نباشد و یا روراستی نداشته باشد. دست‌کم، من او را این‌جوری دیدم؛ پُرصبر و پذیرا و دیدم که صداقت هم دارد، توی کارش و روابطش. بیش‌تر از چهل روز با او هم‌کاری کردم سر روزنامه‌ای، که تجربه‌ی خوبی بود برای‌ام و هم از او آموختم و هم از بسیاری دیگر که آقای ولی‌زاده بهانه داد دستم تا بهشان سلام کنم و حرف بزنم و …. و حتّا یک‌روزی مرا بُرد خانه‌ی جلال‌آل‌احمد، که سیمین دانشور را ببینم و نمی‌دانید چه‌قدر خاطره‌ی خوبی بود آن دیدارِ نامنتظره در غروبِ یکی روزهای تعطیلِ تهران. خلاصه، حرف این مدّت را پیش کشیده‌ام تا از دیروز بنویسم که روز تولّدِ محمّد ولی‌زاده بود و نمی‌دانستم و دست‌خالی رفته بودم و عوضِ من، او یکی از کتاب‌هایش را هدیه داد به یادگار.

هنوز تمام نشده‌ام، ولی امسال دارد تمام می‌شود. مانده فقط یک هفته، هفته‌ی آخرِ سال و بعد، عید می‌شود. عیدِ هنوز مسخره‌ی پُردردسرِ کسل‌کننده.
دلم می‌خواست تمام شوم؟ نمی‌دانم. من یک‌بار از آن دنیا برگشتم، سیزده ساله بودم و توی فکر فرشته‌های سپیدپوش که خودم را دوباره توی خانه‌ی خودمان دیدم و جهان جلوی چشم‌هایم تیره و تاریک شد، ولی موقّت. از آن روز تا الان مجبور بوده‌ام به ادامه‌ی زندگی، با خوشی‌های بسیار و زیادیِ ناخوشی‌هایش. راضی بوده‌ام؟ انتخابی در میان نبود که حرفِ رضایت باشد یا عدم‌رضایت. ناگزیر بوده‌ام به زندگی و هنوزم هستم و از شما چه پنهان، به‌قدر ِ بی‌میلی‌ام نسبت به زندگی، دیگر از مرگ هم می‌ترسم. خیلی.

روزی‌که توی وبلاگ، یک کتگوری می‌گذاشتم با موضوع مرگ، خیال نمی‌کردم توی یک سال این‌قدر آدمِ شناسِ مشهور توی این مملکت از دنیا برود که امسال رفت. آن‌قدر که از یک‌جا به بعد دیگر دست و دلم نمی‌رفت به دو خط نوشته و چهارتا لینک. هی فلدر باز می‌کردم، اسم مرحوم/مرحومه‌ی بعدی را می‌نوشتم و دعا می‌کردم که الهی هر چی خاک او، بقای بقیه بلکه عالی‌جناب مرگ بی‌خیال شود، برود مرخصی، جایی. ولی نرفت. نمی‌رود که.

بعد از رضا کرم‌رضایی (۱۴ فروردین +کیوان سپهر (۱۷ فروردین +محمود بنفشه‌خواه (۱۸ فروردین +کیومرث ملک‌مطیعی (۲۱ فروردین +) جهان قشقایی (۲۲ فروردین +) حمیده خیرآبادی (۳۰ فروردین +) عطا جنکوک (۱ اردی‌بهشت +نسرین خسروی (۵ اردی‌بهشت +نعمت حقیقی (۸ اردی‌بهشت +)، علی‌محمّد حق‌شناس (۱۰ اردی‌بهشت +) معصومه سیحون (۳۱ اردی‌بهشت +) محمّدرضا اعلامی (۶ خرداد +) آندره آرزومانیان (۱۱ خرداد +محمود بهرامی (۱۶ تیر +عنایت‌الله رضا (۱۸ تیر +رحیم رضازاده ملک (۲۲ تیر +کاظم برگ‌نیسی (۳۰ تیر +بهمن محصص (۶ مرداد +فرید سلمانیان (۷ مرداد +محمّد نوری (۹ مرداد +علی نامور (۱۰ مرداد +مهین شهابی (۱ شهریور +رضا خندان (۱۰ مهر +علینقی منزوی (۲۷ مهر +حسین نصرآبادی (۴ آبان +پریرخ دادستان (۲۲ آبان +مهدی آریان‌نژاد (۲۳ آبان +شمس آل‌احمد (۱۴ آذر +محمدحسین باقی (۲۹ آذر +حسن امداد (۲۹ آذر +محسن یوسف‌بیک (۱۶ بهمن +عباس امیری (۷ اسفند +ابوالقاسم گرجی (۹ اسفند +مهری ودادیان (۹ اسفند +محمود روح‌الامینی (۱۷ اسفند +ایرج افشار (۱۸ اسفند +) نوبت رسید به علی عامه‌کن (۱۹ اسفند +)

حالا به عامه‌کن فکر می‌کنم که فقط به اسم می‌شناسمش و نقّاشی‌هایش و می‌دانم پنج‌سال از من بزرگ‌تر بود و با همه‌ی مبارزه‌اش برای بودن، دیگر نیست و راستش، ترسیده‌ام. خیلی.

بعدن‌نوشت)؛ عالی‌جناب مرگ بی‌خیال نمی‌شوند انگار، سیدعلی موسوی بهبهانی (۲۳ اسفند +) و اسد بهرنگی (۲۸ اسفند +) بی‌خاطره‌ی سال‌های بعد از میان ما رفتند به رحمتِ خدا.

لالا لالا بخواب رؤیای نازم
می‌خوام آروم تو دستات دل ببازم
دارم فردامُ با رؤیات می‌سازم

لالا لالا دلت با من یکی شه
همین دیوونه عاقلِ تو می‌شه
آخه بدجور تو حسِ عاشقی‌شه

لالا لالا عزیزِ چهارستاره
شب از مهتابِ چشمات بیقراره
می‌خواد تا صبحِ فردا عشق بباره

لالا لالا تنم غرقه تو بازوت
تو لبریز از من وُ من ماتِ گیسوت
تو زیبایی وُ من مبهوتِ مبهوت

لالا لالا ترانه‌سازِ هر روز
بزرگِ واژه وُ رؤیای شب‌سوز
بزن بغضِ منُ آتش بیافروز

لالا لالا عزیزِ چهارستاره …

این سوّمین ترانه‌ای‌ست که در سال‌روز تولّدم از هولدرلین هدیه گرفتم و از ذوقِ زیادم فقط گریه کردم و به شعرهایی فکر کردم که نمی‌توانم برای او بگویم.

+ دوست داشتید ترانه‌های اوّلی و دوّمی را هم بخوانید. 

«چلچراغ» که توقیف شد، توی گودر پُر شده بود از خبرش. وبلاگ‌هایی هم بودند که مرثیه نوشتند و حتّی یک‌سری از دوست‌هایم توی فیس‌بوق برای اعتراض آیکونی را به عکس پروفایل‌شان اضافه کرده بودند. من این مجله را فقط توی سال اوّلِ انتشارش می‌خریدم و می‌خواندم و بعدتر، دیگر نه. توقیفِ هر مجلّه‌/روزنامه‌ای مرا ناراحت می‌کند، حتّی اگر خواننده‌اش نباشم. چلچراغ هم مانند باقیِ مطبوعات و خُب، علاقه یا حسِ خیلی خاصّی بهش نداشتم که بخواهم جامه بدرم و صورت چنگ بزنم و مویه کنم و این‌حرف‌ها، امّا این مجلّه سردبیری دارد که من دوستش دارم و نمی‌توانم الان سکوت کنم و حرفی از احساس‌ام نزنم. نگران نشوید. خبر بدی نشده است.

امروز، روز تولّدِ فریدون عموزاده خلیلی است.

من، عموزاده را از روزنامه‌ی آفتابگردان می‌شناسم. اولین نوشته‌هایم در این روزنامه چاپ شد و یادم هست وقتی توقیف شد، خون گریه می‌کردم. دخترک دوازده، سیزده ساله‌ای بودم که به شانزده صفحه کاغذِ رنگی دل‌بسته بودم و به این‌که خبرنگار افتخاریِ روزنامه بودم، افتخار می‌کردم. از آن روزهای خوب، برای من فقط خاطره‌هایی مانده که هنوز فراموش نکرده‌ام. به‌علاوه‌ی پانصد شماره از روزنامه و دوتا کارت خبرنگاری با کارت‌پستال تبریک عید و دست‌خطی از عموزاده خلیلی که برایم یادگاری نوشته بود.

فریدون عموزاده خلیلی بدترین دوره‌ی عمرم را با بهترین خاطرات در ذهنم ماندنی کرد و خوشحالم که توی این دنیا هست.

سالی که بر من و تو گذشت
فقط ۳۶۵ روز نبود
جمعه‌ها را باید دو روز حساب کرد
باید تقویم‌ها را در آفتاب نهاد
تا رنگ ببازد . . .

احمدرضا احمدی

جمعه، هجدهم بهمن. نه؟ می‌دانم دوشنبه است به وقتِ امسال، من روزی را می‌گویم که برای اوّلیّن‌بار هولدرلین را دیدم و خُب، از انفجار آتش‌فشان خبری نبود. نه ستاره‌ای درخشید و نه برقی جهید و نه … فقط سکوت بود و سرما. هی توی دست‌های‌مان ها می‌کردیم. هنوز هولدرلین دستِ مرا نمی‌گرفت و یخ‌مان آب نشده بود برای هم‌دیگر. هوا را هم که گفتم، سرد بود. نوبخت را که پایین می‌رفتیم، هولدرلین دیگر به فین‌فین افتاده بود و دست‌آخر، تاکسی گرفتیم تا ولی‌عصر. رفتیم پیتزا خوردیم و بعد انقلاب بودیم، توی سینما و دیگر از روز و نور خبری نبود که خداحافظی کردیم تا فردا.

خیال می‌کردم طور دیگری اتفاق می‌افتد، ولی بهتر از این نمی‌شد. آن‌قدر که اگر به هر کجای زندگی‌ام برگردم، هیچ‌کسی را بیش‌تر از هولدرلین دوست نخواهم داشت. من آدم و ماجرا زیاد دیده‌ام، ولی خیالِ امن و آرام نداشتم تا این‌که به او دل دادم و گرم شدم. حالا با هم توی خیابان که راه می‌رویم، هی می‌خواهد جیغ مرا درآورد. من توی دست‌هایش به خنده می‌افتم، وقتی به خانه برمی‌گردم عطرِ شعر می‌د‌هد صدای‌ام.

فارغ از خیالِ آینده، به برکتِ آن جمعه‌، این روزهای عمرم را دارم سیر زندگی می‌کنم، خوش و خرّم.

* از ترانه‌ی فستیوال گل ِ ایرج جنتی عطایی 

تا دیروز بیست و هشت ساله بودم و از امروز دیگر باید بگویم بیست و نه ساله‌ام و نمی‌دانم باید خودم را باور کنم یا تاریخِ شناس‌نامه‌ام را و نمی‌دانم چرا خنده‌ام می‌گیرد. پیر به حساب نمی‌آیم و یک‌جور حالِ خوبِ در تب و تابی دارم از شدّتِ هیجان، از زیادیِ امید. هولدرلین با من است و همه‌ی دنیا به هیچ‌کجای‌ام نیست. هنوز از خودم خوش‌ام می‌آید و هنوز توی سرم یک قطار دارم که هی سوت می‌کشد، می‌خواهد بایستد و من، انگار که قطارم اسب باشد، او را وادار می‌کنم که بدود، فقط بدود. می‌گویم بدوووو. آره پسر، بدوووو. قطارم پسر است؛ کاری و قوی و عمرن برای هضم دل‌تنگی‌هایش گریه نمی‌کند، می‌دود. فقط می‌دود.

– در قضایت خیرم را بخواه و در قَدَرت، برکاتت را بر من فروریز تا آن‌جا که تأخیر را در تعجیل‌های تو و تعجیل را در تأخیرهای تو نپسندم. آن‌چه را که پیش می‌اندازی، دلم هوای تأخیرش را نکند و آن‌چه را که بازپس می‌نهی من را به شکوه و گلایه نکشاند.
– ای آن‌که در ازاء ناسپاسی من، محرومم نکرد و تدارک حرمان ندید؛ خطاهای من گسترش یافت، ولی رسوایم نساخت؛ گناهانم عظیم شد، ولی آبرویم را نبرد؛ لغزش‌هایم فزونی گرفت و او پرده‌ی حیثیتم را ندرید. من را غرقه در نافرمانی خویش دید ولی شهره به بدنامی‌ام نکرد.
– در تنهایی صدایش کردم و جمعیتم بخشید.
– چه‌گونه ممکن است به ورطه‌ی نومیدی بیفتم دراین‌حال که تو مهربان و صمیمی جویای حال منی؟
– چه‌گونه ممکن است تو خوبم نکنی، وقتی که شفا در دست‌های توست و خوبی متکی به تو …
– خدای من! تو چه‌قدر به من نزدیکی با این همه فاصله‌ای که من از تو دارم.

«سیدمهدی شجاعی»

پی.‌نوشت)؛ نمی‌دانم الان در چه‌جور رابطه‌ای هستیم. قبول، این من‌ام که سرسنگین‌ام و تویی که هی ناز مرا می‌کشی، من ابرو بالا انداخته، لب و لوچه آویزان می‌کنم. بااین‌حال، هنوزم مؤمن‌ام به حرفی که می‌گوید «اگر تن‌هاترینِ تن‌هایان شوم باز هم …» فکر کردم امروز آشتی کنیم با هم، صبورترینِ من …