چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

 

به هولدرلین

برویم پُشتِ سرمان را
تا هفت پُشتِ هر چه بی‌خیال … نگاه نکنیم
خیال کنیم رفته‌ایم، خُل شده‌ایم
داریم خیره به خوابِ خودمان
خوابِ خودمان را می‌بینیم.

«سیدعلی صالحی»

سعی نابرده در این راه به جایی نرسی

دی‌شب، هیشکی برایم هیچی نخریده بود. تا ساعتِ دوازده‌ونیم مهمانی بودیم و فال گرفتیم و دست‌آخر، به جای آجیل و میوه با گالنِ بنزین از خانه‌ی میزبان درآمدیم. هولدرلین سر بطریِ نوشابه را برید و ازش قیف ساخت و بعد، بنزین را خالی کرد توی باک. شانس آوردیم دیگر تقریبن رسیده بودیم نزدیکِ خانه‌ی میزبان که ماشین بنزین تمام کرد. وگرنه من با آن چکمه‌های چرمِ پاشنه ده‌سانتی می‌توانستم شبِ آن خیابانِ سیاه را پیاده گز کنم؟ نچ. خلاصه، برگشتیم خانه و هولدرلین گفت «حیف شد! می‌خواستم برویم کافه و شیکِ شکلات سفارش بدهیم به یادِ آن روزها.» شش سالِ قبل، شب یلدا بهانه شد تا با هم رفیق شویم. بوسش کردم و گفتم «عیبی ندارد.» بعد، یادِ تهرانِ همه‌ی آن پنج سال کردیم؛ خیابان‌ ولی‌عصر و پارک ساعی، میدان انقلاب و سینما بهمن، کافه پاپا و پارک لاله. مشخصن، دست گذاشته بودیم روی خاطره‌ی یک روزِ سردِ برفی که در خیابان ۱۶ آذر بودیم، پیاده و سرمازده. هارهار خندیدیم که آره. چه خر بودیم و الان، توی زمستانِ چُسکی یزد چه‌قدر ادا و اطوار داریم. هنوزم هولدرلین بهترترترین دوستم است و باورم نمی‌شود با هم باشیم، زیر یک سقف. شب‌هایی هست که فکر می‌کنم تا صبح همه‌چیز تمام می‌شود و دوباره برمی‌گردم کرج، مثلِ ششمِ وسطِ آن تابستان. به خودم که فکر می‌کنم، گریه‌ام می‌گیرد. الان که دارم می‌نویسم هم گریه می‌کنم. دلم می‌خواهد شانه‌هایم را محکم بگیرم، خودم را تکان بدهم و بگویم «تمام شد» و باور کنم دیگر کابوسی نیست و بعد، خودم را بغل کنم و باور کنم این زندگیِ من است.

پی‌.نوشت)؛ نمی‌شود که من این حرف‌ها را بنویسم و یادِ تو نباشم.

هفت ماهِ ما به پایان رسید و الان، می‌توانم بگویم واقعیتِ زندگی با هولدرلین ‌چیزی از رؤیاهایم کم ندارد. به نظرم حتّا معرکه‌تر است. آن‌قدر که گاهی دل‌تنگِ لحظه‌ای می‌شوم که در آن هستیم. مثلن، وقتی کنارش دراز کشیده‌ام و دستِ هم را گرفته‌ایم، محکم و گرم.
زندگی‌کردن در خانه‌ای کوچک در یزد، ما را از آدابِ عشق‌ورزی در خیابان‌های بزرگِ تهران دور نکرده است و هنوزم اهلِ پرسه و خنده‌ایم و خوش‌حالم که هر دو به شدّت خودمانیم، سرتق و عاشق.

«هرچیز به قیمتی می‌ارزد. یک گِرده نان به پشیز؛ دو گِرده به دو پشیز؛ امّا چیزی نیست که به زندگی بیارزد!»*

اوقاتی هست در زندگانی، آدم بی‌پول می‌شود و خُب، برای این‌که دخل و خرجِ خودش را جور کند و درعین‌حال بهش خوش بگذرد باید کاری کند. من چی کار می‌کنم؟ مثلن به‌جای این‌که رفت‌ام به تهران را هم با تاکسی بروم، می‌ایستم کنار جاده منتظر اتوبوس و این‌یعنی هزارتومان صزفه‌جویی و بعد، به جای انقلاب می‌روم ونک که مطمئن باشم کتاب‌فروشی ندارد. البته، این روش حالا دیگر فایده ندارد چون این بهمنی‌ها آمده‌اند عدل یک کتاب‌فروشی زده‌اند توی میدان ونک به چه عظمتی! بعد من می‌روم توی کتاب‌فروشی و هی همه‌ی قفسه‌ها را زیر و رو می‌کنم پی کتابِ ارزان که مثلن با آن هزارتومان پس‌انداز بخرم. گوشِ شیطان کر، گاهی کتابِ خوب هم پیدا کرده‌ام.

هفته‌ی قبل باید یک ساعتی منتظر می‌ماندم تا هولدرلین بیاید و خُب، هوا سرد بود و من فکر کردم توی کتاب‌فروشی‌ها بچرخم تا هم خودم گرم شوم و هم سرم. کجا رفتم؟ کتاب‌فروشی امیرکبیر که هم بزرگ است و هم بخاری دارد. هی چرخ زدم بین قفسه‌ها و کتاب زیر و رو کردم و دو خط خواندم، پنج صفحه ورق زدم تا این‌که کتابی پیدا کردم از بهرام بیضائی که قیمت‌اش ۶۵۰ تومان بود؛ آهو، سلندر، طلحک و دیگران.

آهو، سلندر، طلحک و دیگران فیلم‌نامه‌ای‌ست در سه اپیزود (۱٫ آهو ۲٫ سلندر ۳٫ طلحک و دیگران) که این‌جا درباره‌ی اپیزودِ آخر مفصّل نوشته‌اند. فضای فیلم‌نامه روستایی‌ست و از آن حکایت‌های مرسوم بین ارباب و رعیّت‌های قدیم، و البته حضور ِ جدّی آقای مرگ آن هم نه به شکلِ طبیعی و در اثر پیری و بی‌ماری و درد و مرض بل‌که، از پی غارت و خیانت و … خلاصه کنم، داستان کلّن درباره‌ی جنایت‌های بشری است.

کتاب را انتشارات روشنگران و مطالعات زنان چاپ کرده، سال ۱۳۸۱ و شصت و چهار صفحه دارد.

*صفحه‌ی یازده