اسفند ۲۱م, ۱۳۸۸
نمیشود که بهار باشد و شما باشید و شعر نباشد. کتابِ دوستِ خوب من، «مجتبی تقویزاد» هم که منتشر شده است به میمنت و مبارکی و سلامتی. شما هم دیگر منتظر نمانید. خودشان در اینجا یک راه آسان برای تهیهی کتاب «لهجهات رنگ اطلسی» پیشنهاد کردهاند. از لحاظ قیمت هم نگران نباشید؛ ارزان است. برای عیدی هم کادوی خوبیست. خلاصه از من گفتن، پس فردا لهجهتان رنگِ ناجور گرفت، نگویید چی شد و چرا؟ توصیههای خانوم چهارستاره را جدّی بگیرید! کتاب بخوانید برای پوستتان هم خوب است.
دسته خبرگزاری رؤیا | ۳ نظر »
اسفند ۲۱م, ۱۳۸۸
حکایتِ «پشتصحنهی الی» دیدنِ کلبهی دنج را خوانده بودم و با پیشفرض ازدحامِ جمعیت رفتم برای تماشای «مهرجویی کارنامهی چهل ساله» و همآن بود که کلبهی دنج نوشته بود. ساعت شروع فیلم هفتِ شب بود و از خیلی زودتر، جمعیت مشتاق ایستاده بودند جلوی سالن بتهوون و چشمانتظار تا سالن خالی شود امّا، … ملّتی که نشسته بودند توی سالن، کنگر خورده و لنگر انداخته بودند. هیچکس قصد عزیمت نداشت مگر سه، چهار نفر! دوباره همآن شد که کلبهی دنج نوشته بود؛ یک سالنِ دیگر را هم آماده کردند و گفتند که خیالتان راحت! کیفیت برنامه در دو سالن یکیست. سرپاییها آنسو! آقای مجری، بنده خدا، کلی هم اصرار کرد ولی، … من یکی از سرپاییهایی بودم که ابداً میل نداشتم برای رفتن به آن یکی سالن. کشته مُردهی سینماچی جماعت نیستم اما وقتیکه بهمن کیارستمی، داریوش مهرجویی، مانی حقیقی، لیلا حاتمی، محمود کلاری، فریال جواهریان و … کلی هنرپیشه و هنرمند دیگر نشستهاند توی این سالن دیگر نمیشود به هوای صندلی صحنه را خالی کرد. خلاصه، بیشتر از دو ساعت و نیم سرپا، فیلمِ مانی حقیقی دربارهی داریوش مهرجویی را تماشا کردم. مدت زمان فیلم نزدیک به صد دقیقه بود و هماین فیلمِ طولانی، خلاصهی فیلم اصلی بود. قبل از شروع، حقیقی آمد روی سِن و از این توضیحهای لازم داد و فیلم را تقدیم کرد به دوستانِ هنرمند در بندش؛ جعفر پناهی و … آن نام دوم را خیلی تند و فوری گفت، ملتفت نشدم کی؟ از بهمن کیارستمی هم کلّی ممنون بود برای تدوین که وقتی فیلم تمام شد، ما هم کلّی ممنونتر بودیم ازش. چرا؟ خیال میکنید کمالکیست که آدم بیشتر از دو ساعت آن هم سرپا! فیلمِ مستند دربارهی یک شخصیت ببیند و خسته نشود؟ اضافه کنید درد پا و کمر و این دوتا دخترِ بلندقامت که ایستاده بودند جلوی من و هی اساماسبازی میکردند و اصرار عجیبی داشتند محتوای پیامکهایشان را درلحظه به سمع و نظر همدیگر برسانند! بعد، من هم مجبور بودم هر چند دقیقه یکبار بزنم به بازوی این دختره بلندتره که «هوی! بغلش نکن. برو اونورتر. من نمیبینم هیچی.»
«مهرجویی کارنامهی چهلساله» با چند سکانس از فیلمهای قدیمی – خانوادگیِ مهرجویی آغاز میشود که رؤیتِ «سهراب سپهری» در آن حالتِ شاد و شنگول خیلی لذّتبخش بود. «گلی ترّقی» هم بود با کلّی خاطرهی بامزه دربارهی داریوشِ مهرجوییِ جوان که چهقدر شیطونبلا بود و در نقش رهبر ارکستر حیوانات، ترقی و سپهری و داریوش شایگان، نادر نادرپور و …. را مجبور میکرد هر کدام در نقش یک حیوان، صدای شیر و گربه و کلاغ و … درآورند از خودشان. بعد، نوبت به «دایرهی مینا» رسید و ناگفتههای مأمور سانسور و آقای کارگردان و باقیِ دستاندرکاران دربارهی این فیلم. تأکید بر حرفهای مهرجویی دربارهی فروزان در نقشِ پرستارِ دایرهی مینا و شرح آنچه گذشت از زبان عزتالله انتضامی. «اجارهنشینها»، «لیلا»، «درخت گلابی»، «بانو» و «سنتوری» موضوع بخشهای بعدیِ فیلمِ مانی حقیقی بود. ملّتِ حاضر در سالن، به «سنتوری» که رسید خودشان را خفه کردند بس که تشویق کردند. اینقدر محبوب است سنتوری؟
من «درخت گلابی» را ندیدهام هنوز. گویا مهرجویی فیلمنامه را براساس داستانی از گلی ترّقی نوشته است. خیلی مشتاق شدهام برای تماشای این فیلم با آن گلشیفتهی کوچولوی کچل.
فیلمِ مانی حقیقی مستند بود و جدّی امّا، حسابی خندیدیم. اوایل فیلم، ترّقی میگوید، مهرجویی هم تأکید میکند بر «خنده» که کیفیت و خصوصیت ممتاز آن دورههای دوستانهی پیش از انقلابشان بود. هر دوتایی یکجورِ پُرحسرت میگویند: «میخندیدیم.»
یک تکّه پویانمایی بامزه هم گنجانده بودند در این فیلم که به بهانهی یادداشتِ محسن مخلباف دربارهی «اجارهنشینها» بود. یادداشت مورخهی بهمن سالِ ۶۵ بود و مخلباف نوشته بود که میخواهد به خودش نارنجک ببندد و مهرجویی را بغل کند تا بتواند وی را از انحراف مصون نگه دارد. حالا خوب یادم نیست چی نوشته بود؛ در هماین مضمون بود ولی. پویانمایی ساخته بودند با این مفهوم. اسمش را گذاشته بود «انتحار مخملین». مخلبافِ دههی شصت، با آن عینکِ کائوچو و ریش و سبیل از سمت چپ تصویر میآید به سمتِ مهرجویی. نزدیک که میشود، کتاش را کنار میزند و میبینیم کلّی نارنجک بسته به خودش. میپرد بغل مهرجویی و یکهو؛ انفجار. در فریم بعدی، یک تکه زغالِ سیاهِ گنده چسبیده به دلِ مهرجویی. مهرجویی تکهتکه آن زغال را از خودش جدا میکند و در نطفه چی بود؟ مخلبافِ دههی حالا با تیپِِ جدیدِ شیکِ فرنگیاش.
نمایش فیلم که تمام شد، حقیقی با کلاری و مهرجویی و امید روحانی و آن بنده خدای مجری رفتند بالای سِن محض نقد و بررسی. تا وقتیکه من توی سالن بودم حرفِ جدّیِ خاص گفته نشد امّا، نقل و قولشان شیرین بود و دوستداشتنی.
دسته TV، سینما، فیلم و ... | یک نظر »
اسفند ۱۶م, ۱۳۸۸
«زلیخا: عشق اگر دوام نداشته باشد که عشق نیست. هوسی کودکانه و گذراست. عمر کوتاه این جهان جای خود، عشقی عشق است که با مرگ تن نمیرد و در تلاطم حشر و نشر و قیامت هم دل از دست ندهد و دست از دل برندارد.
یوسف: حتّی اگر به معشوق نرسد؟
زلیخا: در وادی عشق، اصالت به رفتن است نه رسیدن.
یوسف: عاشق اگر امید نداشته باشد به وصال، چهگونه سختی این راه را تحمّل میکند؟
زلیخا: این وصال نیست که عشق را معنا میکند، این عشق است که به همهچیز معنا میبخشد.»
«یعقوبترین یوسف، یوسفترین زلیخا»، سیدمهدی شجاعی
دسته حاشیه بر متن | ۳ نظر »
اسفند ۱۵م, ۱۳۸۸
گفته باشم من از این همه تفاوت که توی بوق کرده بودید بابتِ «نیش زنبور» هیچ خوشام نیامد! حالا شمای کارگردان پُز بده بابتِ متفاوتترین کمدیِ ایرانی که ساختهای یا بازیهای متفاوتِ این سه نفر؛ کیانیان و زارعی و عطاران. بهدرک! من که اصلن نخندیدم.
دسته TV، سینما، فیلم و ... | یک نظر »
اسفند ۱۵م, ۱۳۸۸
یه جایی «حامد بهداد» برمیگرده از «مهتاب کرامتی» میپرسه: «تا حالا کسی رو دوست داشتی؟» مهتاب یه حالی میشه و طفره میره از جواب و میگه: «ما داریم دربارهی شما صحبت میکنیم.» بعد حامد یهطورِ پُر از حسرتی ادامه میده: «پس اذیتاش نکن. تا میتونی نگاهاش کن.»
حس پنهان (۱۳۸۵)
دسته TV، سینما، فیلم و ... | ۲ نظر »
اسفند ۱۳م, ۱۳۸۸
+ من آدم برند و مارک نیستم. اصلن بلد نیستم چهطوری میشود بابِ پسندِ دیگران شیک بود و متشخّص بهنظر رسید. ادا و اطوارِ خودم را بیشتر دوست دارم. همین که عاشق بدلیجاتِ زیرهزارتومن هستم و دلم میآید بی استخاره بیست و پنج هزار تومان بدهم «هزار و یکشب» را بخرم، امّا برای آن مانتو خوشگله توی میدان ولیعصر هی باید دل دل کنم. برای همین وقتی صاحابِ نمایشگاه تأکید میکرد که جواهرات چوبیشان تک است و عمراً اگر لنگهاش در دنیا پیدا شود! من با خودم تصوّر کردم چه لذّتی دارد اینجور پُزیدن؟! مخصوصاً با آن نرخهای نجومی که نوشته بودند کنار هر کدام از آن گوشواره و دستبند و آویز و انگشترها. قبول، طرح و ایدهی جالبی بود اینجور جواهر. من که عاشقِ رنگِ چوبهایی شدم که از آنها استفاده شده بود برای نگین انگشتر و پلاکِ آویز و … نامگذاری جواهرات را هم دوست داشتم که با تأکید بر ا.رو.تیکوارگیِ جواهرها انتخاب شده بود. مثلاً یک سرویسِ آویز و انگشتر و دستبند بود که برایشان اسم گذاشته بودند: بهانه، دانه و جوانه. جدای قیمت، (که عمراً اگر من ۲۰۰ – ۳۰۰ هزار تومان پول بدهم بابتِ یک انگشتر چوبی! گیرم، به قدر دو ارزن نقره هم قاطیاش باشد!) مشکل عمدهی این جواهرات همان تأکید بر ا.رو.تیکوارگی بود. من که برای آویزان کردن یک تنِ برهنهی چوبی با فرورفتگی و برجستگیِ لازم از خودم معذوریت دارم. شما را نمیدانم.
+ دربارهی نمایشگاه عکسهای پانوراما نوشته بودم قبلن. دیروز خودم هم رفتم و عکسهای محمّد و حنیف را دیدم. حدود ده تا عکس بود در قطع خیلی خیلی بزرگ. موضوع عکسهایشان اینطوری بود که محمّد تمرکز کرده بود روی تهران و حنیف رفته بود تا شیراز؛ کاخ تچر، تخت جمشید و مسجد نصیرالملک و …. اینجا میتوانید مقادیری از عکسهای پانوراما را تماشا کنید که از سطح شهر تهران گرفته شده است. البته، به شما اطمینان میدهم هیچ عکسی در این سایت بهقدر عکسهای محمّد باشکوه و پُرجلوه نیست. عکسِ حنیف از مسجدِ نصیرالملک با درخت و برفِ محمّد را دوست داشتم. عکس مسجد یکجور آرامش و امنیّتِ دلچسب را تداعی میکرد انگار نمایشِ یک حضورِ خاصِ مطمئن. مثل اینکه یکی آدم را سفت و سخت در آغوش گرفته باشد و از هر چی هول و هراس دور شده باشد. عکس محمّد امّا برعکس، درخت و برف را میگویم. به نظر من این عکس بیانِ یکنوع سکوت بود محضِ انعکاسِ عمیقترین لحظاتِ تنهایی آدمی، یکجور خلاء بیپایان که خلاصی از آن محال باشد و تو ناگزیر به آن دل داده باشی و با همهی این رنج، راضی باشی.
دسته خبرگزاری رؤیا | ۱۲ نظر »
اسفند ۷م, ۱۳۸۸
بمون، خود ِ خودت باش، زوده ازم گذشتن
هنوز یه فصل ِ دیگه مونده به هق هق ِ من
لبات پر از سکوته، چشات پر از ستاره
اشکات داره میریزه، غصه داری دوباره
بوی تو داره دستام، دلت نیاد جدا شیم
من بیتو بیترانهم، روزام نداره تقویم
بمون، خود ِ خودت باش، رفتن تو خون ِ ما نیس
تن نده به جدایی، به این ترانهی خیس
بارون گرفته اینجا، توی همین ترانه
واژهها اشک میریزن با بغض ِ شاعرانه
خود ِ خود ِ خودت باش، مثل ِ همیشه عاشق
میمیرم از عبورت، کاش نبود این دقایق
کاش تو خودت میموندی، میرسیدم به فردام
از این ترانه رد شی، سیاهی میره چشمام …
«فؤاد صادقیان»
دسته شعر، ترانه و ... | ۳ نظر »
اسفند ۵م, ۱۳۸۸

Sweet November -2001
بعد کاش میشد به قاعدهی «سارا» زندگی میکردیم؛ خیلی ساده و صمیمی و الکی نخ روحمون رو گره نمیزدیم به این قوانین پیچیدهی بشری. چرا باید توی این دنیا یا پی بزن در رویی باشیم یا دربهدر بمونیم؟ حتمن باید با گلاب و حلوا نشسته باشیم یه استقبال عالیجناب مرگ تا یاد بگیریم چهطوری بازی رو نبازیم به روزگار؟
+ دربارهی این فیلم میتونین در ویکیپدیا بخونین و یا نگاهی به وبسایت اون بندازین.
دسته TV، سینما، فیلم و ... | ۴ نظر »
اسفند ۵م, ۱۳۸۸
«تصمیم گرفتهایم که در هزارکتاب فقط راهنما و پیشنهاددهندهای برایتان باشیم تا اگر فرصت نمیکنید توی ماه دست کم سهچهار بار به کتابفروشیها سربزنید و از تازههای نشر کتاب سردربیاورید و پیشنهادهای خوب صاحبان انتشارات و فروشگاهها را بشنوید که مثلاّ کدام کتاب در گونهای که میخواهید با ترجمهی بهتریست یا چاپ بهتری دارد، ما اینکار را سادهتر کنیم. اگر در این مسیر بتوانیم جای خالی هفتههایی که وقت نمیکنید به شهرکتابها سربزنید را برایتان پرکنیم، یکجوری به هدفمان رسیدهایم…»

+ به میمنت و مبارکی خبر رسید که شمارهی سوّم فصلنامهی انشاء و نویسندگی منتشر شد.
دسته خبرگزاری رؤیا | ۲ نظر »
اسفند ۴م, ۱۳۸۸
برنامهی روز یکشنبهام، کافهنشینی بود با دوستان که قسمتام به جای چهارراهکالج در فاصلهی فلکهی سوّم و چهارم ِ تهرانپارس رقم خورد. به نیّتِ جلسهی اداری رفته بودم، امّا سر از شب شعر و داستان درآوردم؛ شب شعر و داستان آفرینش. به من گفته بودند برو اداره و من رفته بودم. تازه وقتیکه جلوی در سالن همایش بروشورِ «آهنگ بهاران» را دادند دستام ملتفت شدم آمدنم بهر چیست؟ در بروشور نوشته بودند پانزده سال است «مرکز آفرینشهای ادبی استان تهران» شب شعر و داستان آفرینش را برگزار میکند برای معرّفی ثمرهی فعّالیّتهای یکسالهی این مرکز. امسال هم ۶۰۰ اثر را بررسی کرده بودند تا درنهایت هشتاد و چندتا انتخاب شدند برای چاپ در مجموعهی «آهنگ بهاران» و این برنامه، برنامهای بود برای قرائتِ آثار برگزیده و اهدای جوایز به شاعران و نویسندگان کودک و نوجوان. اینکه میگویم شاعران و نویسندگان کودک و نوجوان منظورم آدمبزرگهایی نیست که کتاب مینویسند با برچسب الف و ب و جیم و دال و فلان. پس کی؟ گروهی از هماین کاکلزریها و نازپریهای مخاطبِ برچسبِ گروه سنّیدار که مؤلف هستند و شعر بلدند و داستان مینویسند.
در آن سه ساعت، جدای مادر و خواهر مهدی با ساجده آشنا شدم که از بچّههای مرکز شمارهی ۱ کانون بود در کرج. وقتی رفت بالای سن یک شعر خواند دربارهی باران که با صدای گریهی آسمان شروع میشد: هیه هیه هیه هیه. مهدی یک داستانِ طنز نوشته بود به نام «عیدی». کلّی اضطراب داشت و تا وقتی که برود روی سن، دوازده بار آن داستان دوازده خطیاش را خوانده بود. بعد از قرائتِ آثار بچّههای گروه سنّی ب و ج، موسیقی زنده اجرا شد با نوازندگی یکسری از دخترها و پسرهای نازنینِ کوچولو و یک گروهِ کُرِ رنگینکمانی. حمیدرضا شکارسری و جواد جزینی هم به عنوان کارشناس مهمان آمده بودند برای نقد و بررسی. هر دو پُرحوصله بودند و بادقّت و با وقتِ کمی که بود امّا نگاهِ مختصر و مفیدِ مؤثری داشتند به شعرها و داستانهایی که خوانده شد. مثلن، محمّدحسن سیفدار و ترانه قادری فوقالعاده بودند. محمّدحسن داستانی نوشته بود دربارهی پسری که از پدر و مادرش جدا مانده و آن هم در سختترین سبکِ ممکن؛ جریان سیّال ذهنی. ولی نمیدانید چه خوب از پسِ پرداختِ داستان برآمده بود. امّا ترانه جدای قصّهی خوبی که خواند، ادا و لحن و بیانِ ممتازی هم داشت که روایتِ او از «بهشت» را شنیدنیتر کرده بود. دستآخر هم برنامهی اهدای جوایز بود و پذیرایی.
میدانید سابقه نداشت که من تنهایی بروم در یک جلسهی ادبی (شب شعر یا نقد داستان) شرکت کنم و تا ته جلسه طاقت بیاورم. اگر خواب نرفته باشم حتمن از سالن زدهام بیرون. اینبار امّا خلافِ همیشه اتّفاق افتاد. با شوقِ زیاد و ذوقِ دورازانتظاری تا ثانیهی آخر نشسته بودم روی صندلی و همه گوش بودم و پُرِ لذّت. خودم خیال میکنم هر روزی که با بچّههای کانون سروکار دارم عرضِ زندگیام بیشتر میشود و انگاری توی دلم چراغانی کرده باشند، امیدوارتر میشوم به باقی عمرم.
* * *
این هم گزارش من از شب شعر و داستانِ آفرینش به روایت تصویر



دسته خبرگزاری رؤیا | ۳ نظر »
بهمن ۳۰م, ۱۳۸۸

خبرگزاری رؤیا به نقل از اخبار غیررسمی در google reader به اطلاع میرساند که تا چهار ساعت دیگه یه نمایشگاه نقّاشی گروهی در تهران، خیابان شریعتی، ضلع شمال غربی پل صدر، پلاک ۱۷۱۶ افتتاح میشه و علاقهمندان میتونن از فردا به مدّت یازده روز از ساعت یازده صبح تا نه شب از این نمایشگاه بازدید کنند.
یکی از دوستهای خوبمون هم خبر داده از نمایشگاه عکسِ دو تا از دوستهای خوبِ دیگهمون در کافه پراگ به نشانی تهران،بلوار کشاورز، نرسیده به وصال، جنب بیمارستان پارس، مجتمع تجاری سامان. حرفِ عکس و عکاسی و نمایشگاه شد پیشنهاد میکنم کلیک کنین اینجا و با گروه دیدار آشنا بشین.
دسته خبرگزاری رؤیا | یک نظر »
بهمن ۳۰م, ۱۳۸۸
«فکر میکنم ما بیشتر به این خاطر بلیت بختآزمایی میخریدیم که بتوانیم راجع به این گفتوگو کنیم که اگر برنده شدیم با پولش چه خواهیم کرد. یکی از سرگرمیهای موردعلاقهی ما این بود که در اغذیهفروشی استینبرگ بنشینیم و همانطور که ساندویچ میخوریم داستان ببافیم که اگر بخت به ما روی آورد، چهطور زندگی میکنیم. بازی کوچک بیخطری بود و از اینکه افکارمان به جولان درمیآمد، شاد میشدیم. حتّی شاید بشود آن را نوعی درمان نامید. کافیست زندگی دیگری برای خود مجسّم کنید تا قلبتان همچنان بتپد.»
موسیقی شانس (The music of Chance)، پل آستر (Paul Auster)
دسته حاشیه بر متن | بدون نظر »
بهمن ۲۹م, ۱۳۸۸
کسی میآید
کسی که آمدنش را
نمیشود گرفت
دستبند زد و به زندان انداخت …
«فروغ فرخزاد»
دسته شعر، ترانه و ... | ۴ نظر »
بهمن ۲۸م, ۱۳۸۸
«تهرانر یک پروژهی گروهیست برای اطلاعرسانی دربارهی رویدادهای فرهنگی در تهران.
به بیانِ سادهتر اگر یک روز صبح بخواهید کار را تعطیل کنید و چرخی در شهر بزنید یا مهمانِ تازه از فرنگ برگشتهتان را میزبانی کنید، چه گزینه هایی دارید؟
تهرانر انتخابهای ماست برای وقتگذرانی در تهران.»
عزیزم، دیگه پرسیدن نداره که. یه کلیکرنجه کنی روی لینک متوجّه میشی که میتونی بهوسیلهی تهرانر از تازهترین اخبار دربارهی اکران فیلمهای سینمایی و برنامهی تئاتر و کتابها و مجلههایی که بهتازگی منتشر شدن تا نمایشگاههای هنری و کنسرتهای موسیقی مطلع بشی. اوکی؟
بعد، تهرانر یه کتابی رو معرّفی کرده از «محمّدرضا کاتب» به اسم «آفتابپرست نازنین» که قبلن «حسن محمودی» هم اینجا ازش تعریف کرده بود. چند روز پیش هم، یکی از دوستهام پیامک فرستاده بود و ما رو سفارش کرد به خوندن این کتاب. دوستام نوشته بود:
Aftab parasto bekhon. Mohaser be fard nist ama ye jahaeish harfaye monhaser be fard dare.
البته، رُمان به وقت بهشت و مجموعه داستان عروس بید هم به تازگی چاپ شدند که تهرانر هنوز این دو کتاب رو معرّفی نکرده. ولی خُب، شما مطلّع باشین. ضمن اینکه همچین جدّی نگیرین اون شعارِ تهرانریها رو که تهران جای قشنگیه چون تهران، خیلی وقته بزرگ شده، سیگار میکشه، دیگه شعر نمیگه.
دسته خبرگزاری رؤیا | یک نظر »
بهمن ۲۸م, ۱۳۸۸
نه امپراطورم
و نه ستارهای در مُشت دارم
اما خودم را
با کسی که خیلی خوشبخت است
اشتباه گرفتهام
و به جای او نفس میکشم
راه میروم
غدا میخورم
میخوابم و…
چه اشتباه دلانگیزی…
«رسول یونان»
دسته شعر، ترانه و ... | یک نظر »