چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

از برد هوپر نوشته بودم که معتقد است اگر ۱۷۵ کلمه حرف برای گفتن درباره‌ی کتابی نداریم، بهتر است آن کتاب را کنار بگذاریم و به سراغ کتاب دیگری برویم. کتابی خوانده‌ام که درباره‌اش بیش‌تر از این تعداد کلمه حرف دارم و به‌قدری هیجان‌زده‌ام که می‌خواهم خلافِ اعتقاد نویسنده‌اش – که معتقد است آدم نمی‌تواند برای مردم کتاب تجویز کند، حتی بهترین کتاب‌ها را –  همه را مجبور کنم تا این کتاب را بخوانند. به‌خصوص آن‌هایی که کتاب‌خوان‌‌ترند و عادتِ کتاب‌خوانی‌شان مبتنی بر فهرست‌های صدتایی و هزارتاییِ کتاب‌هایی است که باید قبل از مرگ خواند. و البته، آن‌هایی که دوست دارند مردم را کتاب‌خوان کنند.

از کدام کتاب حرف می‌زنم؟ لذت خواندن در عصر حواس‌پرتی. شعار نویسنده این است: از روی هوس بخوان! و می‌گوید بهتر است بی‌خیال فهرست‌های پیشنهادی مطالعه و ادعای آدم‌هایی بشویم که مدام توصیه می‌کنند باید چه بخوانیم و درباره‌اش چه فکر کنیم. و بیش‌تر اوقات چیزی را بخوانیم که از آن خوشمان می‌آید و خجالت هم نکشیم.

آلن جیکوبز در این کتاب تمام دغدغه‌هایی را گفته که توی سرم بود. شاید برای شما هم پیش آمده باشد. کتابی را خوانده‌اید، ولی بعد از دو سه ماه فقط یک تصویر مبهم در ذهن‌تان مانده است. جیکوبز می‌گوید این حواس‌پرتی برای چیست و راه‌حل‌هایش برای بهتر (و نه بیش‌تر) خواندن و لذت بردن از کتاب هم برایم جالب بود. یکی همین که می‌گوید ما نمی‌توانیم برای مردم کتاب تجویز کنیم، مگر این‌که چیزهای زیادی درباره‌اش بدانیم و توصیه کردن کتاب وقتی لذت دارد که پای رفاقت و علایق متقابل در میان باشد. ایده‌ی اصلی‌اش در کتاب هم این است که اصرار نداشته باشیم که کتاب‌های زیادی را بخوانیم. بلکه بیاییم کتاب‌های خوبی که خوانده‌ایم، بازخوانی کنیم. او می‌گوید: «با کتاب‌ها آن‌ها خلوت کنید و آن‌ها را بخوانید و بازخوانی کنید تا چیزی ضروری درباره‌ی خودتان بدانید و جهان را در مشت بگیرید.» و روی سه کلمه تأکید می‌کند؛ درایت، تحمل و تسکین که در نتیجه‌ی این نوع خواندن اتفاق خواهد افتاد.

لذت خواندن در عصر حواس‌پرتی را انتشارات ترجمان و نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور با ترجمه‌ی علی امیری و قیمت ۱۸۵۰۰ تومان چاپ کرده است.

بوک‌لیست نشریه‌ی مرورنویسی برای کتابداران عمومی و آموزشگاهی است که انجمن کتابخانه‌های آمریکا در شیکاگو منتشر می‌کند. برد هوپر ویراستار و مسئول نظارت بر برنامه‌های مرورنویسی کتاب‌های بزرگسالان در بوک‌لیست است که درباره‌ی مرورنویسی سخنرانی می‌کند و کارگاه تشکیل می‌دهد. او در کتاب چگونه مرور کتاب بنویسیم؟ درباره‌ی مرورنویسی برای مشاوره‌ی خوانندگان رهنمودها و توصیه‌های مفیدی دارد. این کتاب کمک می‌کند تا یاد بگیریم هنگام مرور یک کتاب چگونه به آن نگاه کنیم و البته، چگونه مرورهای دیگر را بخوانیم تا یاد بگیریم مؤلفه‌های اصلی یک مرور خوب چیست و بدانیم مرورها باید درباره‌ی کتاب‌های موردبررسی چه چیزی به ما بگویند.

آقای هوپر در این کتاب می‌گوید وقتی می‌خواهیم درباره‌ی کتابی مرور بنویسیم، بیان جمله‌ها و متن پشت جلد آن کمکی نمی‌کند. این جمله‌ها و خلاصه‌ها را می‌توان در کتاب‌فروشی و فروش‌گاه‌های آن‌لاین کتاب خواند. وقتی مرور کتاب می‌نویسیم، مهم این است که درباره‌ی آن کتاب حرف بزنیم. برای نوشتن یک مرور خوب می‌توان رویه‌هایی را مشخص کرد که به ما کمک کنند تا مرورهای مؤثری بنویسیم.

ابتدا باید بدانیم که مرور با نقد تفاوت دارد. مرور کلی‌تر و فراگیرتر و نوعی براندازکردن است. مرور به اشتراک گذاشتن برداشت‌های اولیه و ارزیابی تمام وجوه کتاب با تعادل نسبی است. نقد کانون مشخصی دارد و در آن بر یک ویژگی و مشخصه تمرکز است. مخاطب مرور و نقد نیز با هم فرق دارند. مخاطب مرور خوانندگان عام هستند و مخاطب نقد خواننده‌های جدی ادبیات و پژوهشگران.

پس، مرور سخنی کلی درباره‌ی حیطه‌ی کلی کتاب را برای خواننده فراهم می‌کند و مهم‌ترین چیز در آن توصیف نقشه‌ی کتاب است. معمولاً ۱۷۵ تا ۵۰۰ کلمه است و به دو سؤال جواب می‌دهد: این‌که کتاب درباره‌ی چیست؟ و تا چه حد خوب است؟ (این‌که کتاب با چه کیفیتی موضوعش را ارائه می‌کند.)

این‌که برای پاسخ به هر پرسش باید چقدر از فضای مرور را اختصاص بدهیم، به مرورنویس بستگی دارد که کدام مورد را برای خواننده مهم می‌داند. آنچه کتاب درباره‌ی آن است بیش‌ترین اهمیت را دارد؟ یا ارزیابی موفقیت و یا عدم‌موفقیت کتاب چیزی است که خواننده باید درباره‌اش بیش‌تر بداند.

معمولاً در هر مرور سهم بیش‌تری به این‌که کتاب درباره‌‌ی چیست اختصاص داده می‌شود.

حال، چگونه بفهمیم یک رمان درباره‌ی چیست؟

رمان‌ها همیشه اول از همه درباره‌ی شخصیت‌ها هستند (و باید باشند). کیستی این شخصیت‌ها و کارهای آنان اساس اکثر رمان‌ها را تشکیل می‌دهد.

برای پی بردن به آن‌چه رمان درباره‌ی آن است، بهتر است نقشه‌ای داشته باشیم. این نقشه شامل پنج عنصر داستان است؛ ۱. شخصیت‌ها ۲. پی‌رنگ ۳. مضمون ۴. زمینه ۵. سبک

۱. شخصیت‌ها که هستند و چه می‌کنند؟ هنگام شناسایی شخصیت اصلی و بازگویی هرچند مختصر اتفاقی که برای او می‌افتد، خط داستان را به‌طور کلی نشان داده‌ایم. پس شخصیت، پی‌رنگ و مضمون درهم تنیده‌اند. ۲ و ۳. کاری که یک شخصیت می‌کند همان پی‌رنگ است. چگونگی و چرایی کارهای شخصیت همان مضمون است. وقتی کسی می‌گوید از رمان خاصی خوشش آمده و می‌خواهد رمان دیگری درست مثل همان بخواند، دانسته یا ندانسته، دارد مضمون رمان را دنبال می‌کند. ۴. زمینه همان زمان و مکان داستان است. آیا نویسنده توانسته از زمان و مکان برای اهداف مدنظرش استفاده کند؟ آیا این دو عامل وجهی به داستان اضافه می‌کند یا باعث انحراف داستان می‌شود؟ آیا انتخاب چنین زمان و مکانی ازسوی نویسنده مؤثر بوده؟ و…. ۵. سبک…

ویژگی‌های یک مرور خوب

۱. سرزنده بودن (نثر مرور باید جان‌دار باشد و با شور و علاقه نوشته شود. می‌تواند شوخ‌طبع هم باشد. بهترین حالت این است که لحن مرور با لحن کتاب تناسب داشته باشد.) ۲. جدی بودن ۳. پرهیز کردن از تحقیر ۴. داشتن بیان مطمئن و استوار ۵. سخنرانی نکردن

ویژگی‌های یک مرورنویس خوب

تجربه، تجربه، تجربه

مرور نویس باید مدام تجربه‌ی کتاب‌خوانی، تجربه‌ی مرورخوانی و تجربه‌ی مرورنویسی داشته باشد. خواندن کتاب باید با نگرش انتقادی و نه صرفاً برای لذت باشد. خوانش انتقادی کاهش نسبی در لذت ناب خواندن را در پی خواهد داشت.

تمرین‌هایی برای مرورنویسی

۱. کتابی که در بازار مطرح شده است، بخوانید. بعد همه‌ی مرورهایی که درباره‌ی آن کتاب نوشته شده است، بخوانید و با واکنش خودتان مقایسه کنید.

۲. هرچه مرور درباره‌ی یک کتاب خاص منتشر شده است، بخوانید. بعد کتاب را بخوانید و سعی کنید نکته‌هایی که در مرورها بیان شده است، در کتاب پیدا کنید.

۳. کتابی را انتخاب کنید. مرورهایی که درباره‌ی آن منتشر شده، جمع کنید، ولی نخوانید. کتاب را بخوانید. مرور تمرینی بنویسید. حالا، مرورها را بخوانید و با نوشته‌ی خودتان مقایسه کنید.

 

برد هوپر معتقد است اگر ۱۷۵ کلمه حرف برای گفتن درباره‌ی کتابی نداریم، بهتر است آن کتاب را کنار بگذاریم و به سراغ کتاب دیگری برویم.

اگر موضوعی را دوست نداریم و باعث ناراحتی‌مان می‌شود و عصبانی‌مان می‌کند، نباید به سراغ آن کتاب برویم. نمی‌توانیم کتابی را به خاطر آنچه درباره‌ی آن است، نقد کنیم.

و توصیه می‌کند برای کتاب‌هایی که زیاد خوب از آب درنمی‌آید، نباید مرور بنویسیم.

باید برای کتابی مرور نوشت که از آن خوشمان آمده و دوست داریم دیگران هم آن را بخوانند تا شاید خوششان بیاید.

او می‌گوید در مرورنویسی منظورتان را با زبانی مسنجم که رنگ و لعاب دارد، بنویسید ولی گزاف ننویسید. از کلمات غیرقابل‌فهم، بلند و نامرسوم، استعاره‌های بلندبالا با معنای مبهم استفاده نکنید. با زمان حال مرور بنویسید.

متن مرورهای برد هوپر و یا معرفی مرورنویس‌های موردعلاقه‌ی او را هم می‌توانید در کتاب چگونه مرور کتاب بنویسیم؟ بخوانید. این کتاب را انتشارات ترجمان علوم انسانی با همکاری نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور و ترجمه‌ی علیرضا شفیعی‌نسب در ۱۶۶ صفحه و با قیمت ۱۳۰۰۰ تومان چاپ کرده است.

از این‌جا نمی‌توانم بگذرم. تصمیم می‌گیرم درباره‌ی مدرسه بنویسم. تصمیم ساده‌ای است، ولی می‌خواهم کمک کند تا عادت نوشتن به من برگردد. سالِ دومی است که دارم در تهران زندگی می‌کنم و می‌توانم بگویم بیش‌تر خسته‌ام. دلم می‌خواهد تا ابد بخوابم. خواسته‌هایم همین‌قدر دم‌دستی‌اند. خوابیدن، نشستن روی مبل، زُل زدن به روبه‌رو، فکر نکردن و حتا مُردن. احتیاج دارم چند روزی مُرده باشم و دوباره ازسر شروع کنم. گاهی هم پیش می‌آید که کمی خوش می‌شوم و می‌خواهم به زندگی‌ام احترام بگذارم. گاهی مثل دیروز. دو سه بچه گوشه‌ی سالن منتظر مادرهایشان بودند. بازی می‌کردند و حرف می‌زدند. یکی از کلاس نارنجی، آن‌یکی آبی و سومی، سبز. بچّه‌ی کلاسِ آبی می‌گفت روز اول که آمد مدرسه، شاگرد کلاس نارنجی بود. شاگرد من. می‌گفت رؤیا جون قصه‌ی نخودی را خواند و بچّه‌ها خیلی خندیدند و بعد، او شد شاگرد کلاس آبی، ولی هنوز معلمِ اوّلش رؤیا جون است. از این‌که به من می‌گویند رؤیا جون خوشم نمی‌آید. می‌خواهم صدایم کنند رؤیا، رؤیای خالی، ولی طبق مقررات نمی‌شود. از مقررات بی‌زارم، از چارچوب، حدود. دلم می‌خواست بروم بچّه‌ی آبی را بغل کنم و فشار بدهم که آخ جان! چقدر خوب است که داری این‌طوری ازم می‌گویی که همان یک روز و یک قصه باعث شده من معلم اولِ تو باشم. منتهی جایی نرفتم و بچّه‌ای را بغل نکردم و هیچ حرفی نزدم. فقط پشت ستون ایستاده بودم و به پچ‌پچ‌های خوش‌مزه‌شان گوش می‌کردم و قند توی دلم آب می‌شد.

پارسال، بعد از بازدید از موزه‌ی عروسک‌های ملل بود که قصه‌ی نخودی را برای بچّه‌های کلاس خواندم و بعد، با نخود و پارچه‌ی نمدی عروسک درست کردیم؛ شبیه خانم نخودی توی موزه. افسانه‌ی نخودی را هزارویک نفر بازنویسی کرده‌اند، من نسخه‌ای را خوانده بودم که ناصر یوسفی بازنویسی و انتشارات پیدایش چاپ کرده است.
امسال، قصه‌گویی اولین فعالیت در هفته‌ی آشنایی با بچّه‌های ورودی جدید مدرسه بود و از من خواستند کتابی پیشنهاد بدهم برای خواندن و خُب، خاطره‌ی خوبی از نخودی داشتم و طبعن گفتم نخودی. علاوه‌بر ساخت عروسک، فعالیت دیگری هم اضافه کردم؛ قرار شد از تصاویر کتاب رونوشت تهیه کنیم و دور هر شکل را بُبریم و هر تصویر را بدهیم دست یک بچه تا بتوانند روی کاغذ رولی بچسبانند و خودشان روالِ قصه را بسازند. هم تمرین حافظه بود و هم مفهوم ترتیب و توالی برای بچّه روشن می‌شد. پیشنهاد تصویب شد و به جای این‌که بلندخوانی کنیم، قصه‌گویی کردیم.
من قصه را برای ده پانزده بچه گفتم و همین‌که سر جایشان نشسته بودند و می‌خندیدند، یعنی داشتم کارم را درست انجام می‌دادم. نخودی ضرب‌دردو جذاب شده بود. بعد، عروسک را ساختیم و بچّه‌ها تصاویر قصه را هم روی کاغذ رولی چسباندند و گوشه‌وکنارش نقاشی کشیدند.

حالا، نزدیک به دو ماه از وقتی که قصه‌ی نخودی را گفتم، گذشته است. به نظر خودم همه‌چیز خوب پیش رفته بود، ولی عادی بود تا این‌که شنیدم آن سه‌تا بچّه دارند درباره‌ی من حرف می‌زنند و از خاطره‌ی آن روز و نخودی می‌گویند و خُب، چی بهتر از این‌که گوشه‌ی ذهن چندتا بچّه باشم و یک کتاب را به خاطره‌های آن اضافه کرده باشم؟

beofoqeketab

کمپین #به_افق_کتاب در نظر دارد به‌ مناسبت برپایی سی‌اُمین نمایش‌گاه بین‌المللی کتاب تهران با برگزاری مسابقه‌ی عکاسی اینستاگرامی با عنوان به افقِ کتاب‌خانه‌ی من توجه کاربران فضای مجازی را به کتاب‌هایی که هنوز نخوانده‌اند و جای خالیِ کتاب‌هایی که نخریده‌اند، جلب کند.

شرکت‌کنندگان می‌توانند از کتاب‌های نشر افق در کتاب‌خانه‌ی شخصی‌شان عکس بگیرند و  با تگ کردن حساب رسمی نشر افق در عکس‌ها و استفاده از هشتگ #به_افق_کتاب در این مسابقه شرکت کنند.

گروه داوری این مسابقه، ۱۰۰ عکس را دو بخش «بزرگ‌سال» و «کودک و نوجوان» برای شرکت در قرعه‌کشی یک دستگاه دوچرخه و یک دستگاه کتاب‌خوان الکترونیکی انتخاب خواهد کرد و به ۳ نفر برگزیده در هر بخش اشتراک سالانه‌ی کتاب‌های نشر افق + کارت تخفیف ویژه‌ی خرید از فروشگاه‌های نشر افق اهدا خواهد شد.

مهلت ارسال عکس‌ها: ‌
۲۰ اردیبهشت سال ۹۶

اعلام نتایج اولیه: ۲۲ اردیبهشت
تاریخ قرعه‌کشی: ۲۳ اردیبهشت

قوانین مسابقه:
– رعایت قوانین شرعی و عرفی الزامی است.
– شرکت در مسابقه برای عموم آزاد است.
– در تعداد عکس‌های ارسالی محدودیتی وجود ندارد.
– عکاسی با تلفن همراه، تبلت و دوربین آزاد است.

راهنمای شرکت در مسابقه:
برای پیوستن به کمپین #به_افق_کتاب کافی‌ست صفحه‌ی نشر افق + کتاب افق  (حساب کاربری ofoqpublication) را در اینستاگرام دنبال کنید.
و سپس، یک (یا چند عکس) از کتاب‌های نشر افق در کتاب‌خانه‌‌تان در اینستاگرام‌ منتشر کنید و @ofoqpublication را تگ (منشن) کنید تا ما باخبر شویم.
یادتان نرود که هشتگ #به_افق_کتاب را در قسمت توضیحات عکس اضافه کنید و برایمان بنویسید کدام‌یکی از کتاب‌ها را هنوز نخوانده‌اید و دوست دارید کدام کتاب‌های نشر افق را در کتاب‌خانه‌تان داشته باشید که الان ندارید.
اصل عکس‌ها را هم با مشخصات صاحب اثر (نام و‌ نام‌خانوادگی، تاریخ تولد، شماره تلفن همراه، پست الکترونیکی) به bookofoq@gmail.com ارسال کنید.

دارم آغازِ برنامه‌ی تازه‌ای را شروع می‌کنم. همه‌ی امروز توی خانه بودم و دورِ خودم می‌چرخیدم تا طرحِ نو دراندازم. وسط فکرها و ایده‌های تو سرم بودم که یک‌هو یادم افتاد به میلک. به آن شبِ خیس از باران، حرف‌های از ته دل، خنکای رخت‌خوابِ غریبه، چای تازه‌دمِ صبحانه و روستای مه‌گیر و بعد، دلم خواست با یکی گپ بزنم و کسی نبود و بالاخره به صرافتِ نوشتن افتادم و چه تریبونِ بهتری از چهار ستاره مانده به صبح!

حالا، بعد از نزدیک به یک سال ننوشتن، وبلاگم با گزارش یک سفرِ یک روزه به روز شده است.

IMG_3502

می‌خواستم از تهران فرار کنم و نه این‌که فقط سفر کرده باشم. از خودم و خیال‌هایم، از سینک و ظرف‌هایش، از خانه و نامهربانی‌هایش خسته بودم. حال بدی داشتم که مطمئنم می‌کرد هیچ‌چیز آن‌جور که دلم می‌خواهد، نمی‌شود. برنامه‌ریزی‌های پوچ، بدون پول و زمان کافی. در خانه ماندن همان‌قدر کابوس‌ بود که از خانه بیرون زدن و فکر می‌کردم دیگر بلد نیستم خوش باشم.
با قهر و غر از خانه زدیم بیرون تا قزوین که نزدیک‌ترین جایی بود که می‌توانستیم برویم و هنوز نرفته بودیم. فکر می‌کردم من فقط با هولدرلین می‌توانم این‌همه خودم باشم؛ بی‌منطق و عصبی و خودخواه و زورگو. توی سرم بلوا بود. جاده‌ی خلوت، خنکای هوا با صدای موسیقی آبی بود بر آتش‌ام. وقتی رسیدیم، آرام گرفته بودم. ساعت کمی مانده بود به یازده، قبل از ظهر.
از دیدنی‌های میدانِ آزادی شروع کردیم؛ کاخ چهلستون و موزه‌ی شهر، حمام قجر و سرای سعدالسلطنه و ظهر شد. گرسنه بودیم و کاسه‌ی الویه و نان تست‌مان روی صندلی عقب ماشین بود، در پارکینگِ مجانیِ حوالیِ میدان.
خیابان‌های خالیِ شهر را بالا و پایین کردیم تا بوستانِ سبزِ خوش‌هوایی که زمینِ بازی داشت و چندتا آلاچیقِ نو. زیراندازِ یزدی را علم کردیم و نوشابه و خیارشور و نان و گوجه و الویه. خوردیم و گپ زدیم و برای ادامه‌ی مسیر تصمیم گرفتیم که کجا برویم اول؛ الموت یا ملیک. هولدرلین گفت هرجا که نقشه نشان می‌دهد به ما نزدیک‌تر است. میلک نزدیک‌تر بود. با انتخابِ میلک، الموت را از دست می‌دادیم. با انتخابِ الموت، ملیک را از دست می‌دادیم. سفر یک‌روزه بود و ساعت از سه گذشته بود، بعد از ظهر.
خلاصه، ملیک رأی آورد. جاده پیچ‌درپیچ بود و در دلِ کوه. کوهستان نیمی برفی و نیمی دیگر بهاری بود. خنک و خیس و خوب. به کجا می‌رفتیم؟ مقصدی ناشناس، دور و مبهم. هولدرلین گفت که پیامک بفرست به یوسف علیخانی که شاید در ملیک باشد. روستای آبا‌واجدادی‌اش. جهانِ داستانی‌اش. روی دنده‌ی چپ بودم، لج‌ولج‌بازی. گفتم نچ. آنتن هم نبود، نه همراه اول و نه ایرانسل.
نمی‌دانستیم داریم کجا می‌رویم. از میلک همان‌قدر می‌دانستیم که در قصه‌های علیخانی خوانده بودیم. کوه بود و مه. وهم بود و ماجرا. عاقبت، خطوط تلفن همراهی کرد و چند پیامک رفت و آمد. دانستیم که آقای علیخانی در ملیک هستند، امروز. خوشی‌مان ضرب‌دردو شد. جاده هم نرم و مهربان شد. پرایدک نفس‌نفس می‌زد و پیش می‌رفت. بین ما حرف بود از شباهت‌های مسیر به کجور و طالقان و غیره و البته، برنامه‌ی بازگشت که شب در خانه‌ی خودمان باشیم.

IMG_3546

نشانی را از وبلاگم دنبال می‌کردیم و منتظر بودیم تا از یک‌جایی به بعد گرفتار سربالایی و سنگلاخ بشویم، ولی از جاده‌ی خاکی خبری نبود. هم خوش‌حال بودیم که جاده‌ی آسفالت تمام نشده و هم نگران بودیم که نکند داریم اشتباه می‌رویم و هم خسته بودیم که آخر چقدر مانده است تا میلک، که عاقبت تابلو روستا پیدا شد. از ماشین پیاده شدیم تا از چشم‌اندازِ روستا عکس بگیریم و بعدتر، پیرزن و پیرمردی را در جاده دیدیم که پای پیاده از سرِ زمین برمی‌گشتند. دوباره توقف کردیم و پیرها هم سوار شدند. میلکی بودند. سال نو را تبریک گفتیم و کوکی گرجی تعارف کردیم. به روستا که رسیدیم، برایشان گفتیم پیِ کجا هستیم. زن گفت که باید برویم میلکِ بالا و با دست هدایت‌مان کرد تا راه را پیدا کنیم.
میلکِ بالا کمی پایین‌تر بود و باید ماشین را ابتدای روستا، جلو دفتر شورا می‌گذاشتیم و پیاده می‌رفتیم تا خانه‌ای که برای علیخانی‌ها بود؛ پدر و پسرها. خانه را پسرعموی یوسف علیخانی نشان‌مان داد و خودش همراهی‌مان کرد تا جلو در. از همان اولین قدم، روحِ خیس و سبزِ روستا تسخیرم کرده بود. پسرعمو که خداحافظی کرد، وارد حیاط کوچکی شدیم و بعد ورودیِ آموت‌خانه را پیش‌رو داشتیم. صدای یوسف علیخانی می‌آمد که حرف می‌زد. در نیمه‌باز بود و داخل معلوم بود؛ مردها و زن‌ها و بچه‌ها. به سلام و علیک و تماشا وارد شدیم و میانِ اشیای قدیمیِ روستایی چرخ زدیم. بیش‌ترِ بازدیدکننده‌ها قزوینی‌ها و تهرانی‌هایی بودند که نسب‌شان به میلک می‌رسید. بعضی‌هاشان که کاسه و کوزه‌ای به آموت‌خانه هدیه کرده بودند، از تاریخ و ماجرای آن کاسه و کوزه برای بقیه می‌گفتند. پسرکی روی نیمکتِ کنارِ پیشخانِ آشپزخانه دراز کشیده بود و بی‌خیالِ همهمه‌ی آن همه داشت شازده کوچولو می‌خواند. ایرنّا خانم در میانه‌ی گروهی از زن‌ها ایستاده بود. خوش‌وبِش کردیم و گفت که خیالم راحت است، شما امشب می‌مانید و با هم مفصل گپ می‌زنیم. ما؟ یک‌هویی و دست‌خالی آمده بودیم به نیّتِ دیدن میلک و آموت‌خانه و همین. قصدِ ماندن نداشتیم. ایستاده بودیم به تماشای کتاب‌ها که موضوع‌ بیش‌ترشان درباره‌ی روستا‌ها و شهرهای مختلف ایران، فرهنگ و آداب و قصه‌هایشان است؛ یک کتاب‌خانه‌ی جمع‌وجور و جامع در حوزه‌ی مردم‌شناسی و فرهنگ عامه. آقای علیخانی با یک کیسه پُر از پارچه‌‌های گل‌گلیِ رنگی‌رنگی توی دستش، به پیرزنِ روستایی سفارشِ دوختِ لباسِ قدیمیِ میلکی می‌داد. بازدیدکننده‌ها توی دفتر آموت‌خانه یادگاری نوشتند و از یوسف علیخانی تشکر کردند و رفتند. ما مانده بودیم با صاحب‌خانه‌های عزیز؛ یوسف علیخانی و ایرنّا خانم و دخترشان، ساینا.
عاقبت، ماندگار شدیم. میز کارِ آقای نویسنده خبر می‌داد که دارد رُمان تازه‌ای متولّد می‌شود. ماهی‌های کنار اجاق گاز هم از شام می‌گفتند. آن شبِ شیرین به حرف و ماهی‌پلو گذشت. از رُمانِ در حال تولّد شنیدیم و از کتاب‌ها گفتیم و نشر آموت و دردسرِ نمایش‌گاه‌های کتاب استانی تا قصه‌ی عاشقی‌های قدیم، ازدواج و داستان‌های دیگر. وقتی مردها نبودند، ایرنّا خانم از خودش و خانواده‌اش برای من و ساینا تعریف کرد و بچگی‌هایش و سال‌های معلمی‌اش و روزهای سخت و دور زندگی‌اش. معاشرت جذابی بود، پُر از حقیقت و صمیمیت. احترام و علاقه‌ام به او دو برابر شد و بعد که یوسف علیخانی و هولدرلین برگشتند، بالش‌ها و تشک‌ها و پتوها به وسط اتاق آمدند و باورم شد که راستی‌راستی در میلک مانده‌ایم و شب همان‌جا می‌خوابیم، در خانه‌ی آقای نویسنده.

IMG_3506

صبح که بیدار شدم، چشم‌انداز زیبای پشتِ پنجره‌ به سفیدی محض مبدل شده بود. گفتم لابد اشکال از سوی چشم‌هایم است که کوه بلند و تپه‌ی سبز و درخت‌های روبه‌رو را نمی‌بینم. کورمال‌کورمال عینکم را زیر میز کارِ آقای نویسنده پیدا کردم و بالاخره، بیرون را دیدم. ابرها تا ایوانِ خانه پایین آمده بودند. میلک غرق در مه بود. ایرنّا خانم می‌گفت که این‌جا هر آن باید منتظر باشی تا شگفت‌زده شوی. راست می‌گفت. فراز و فرودِ مه، آمد و رفتِ باران، پیدا و گم شدنِ درختِ تادانه. انگار که افتاده بودیم وسط داستان‌های عروس بید. سر سطرِ اول قصه‌ی آن جوان نمدمال که از میلک رفته بود روستایی به نام اسیر که می‌گفتند بیست‌وچهار ساعتِ خدا، مه‌گیر است. حالا باید سنگ برمی‌داشتیم و دنبالِ مه می‌کردیم که همه‌جا را زیرِ پر و بالِ خودش گرفته بود.

گوزن زرد یک جایزه‌ی ادبی غیردولتی و متعلق به همه‌ی خانواده‌های ایرانی است. این جایزه، گروه داوری منحصربه‌فردی دارد؛ پدرها و مادرها و بچه‌ها.خانواده‌های داوطلب در سرتاسر ایران می‌توانند برای مطالعه و ارزیابی کتاب‌ها ثبت‌نام کرده و در روند انتخاب بهترین کتابِ سال در حوزه‌ی کودک و نوجوان مشارکت کنند.

داورهای جایزه‌ی ادبی گوزن زرد باید کتاب‌های داستانی و غیرداستانیِ پیشنهادی را تهیه و مطالعه کرده و سپس، فرم داوری هر کتاب را تکمیل کنند. نتیجه‌ی داوری هر کتاب توسط گروه اجرایی گوزن زرد ثبت می‌شود و در پایان، بهترین کتاب تألیفی و بهترین کتاب ترجمه ازنظر والدین و فرزندان آن‌ها معرفی خواهد شد.

اولین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی گوزن زرد از مهرماه ۱۳۹۳ با انتشار فراخوان دعوت از والدین و کودکان برای داوری کتاب‌ها آغاز شد. در مهرماه ۱۳۹۴، مراسم پایانی این جایزه با حضور پدرها و مادرها و بچه‌ها و جمعی از نویسندگان و مترجمان ادبیات کودک و نوجوان برگزار شد و بهترین کتاب‌های سال به انتخاب والدین و کودکان معرفی شدند. علاوه‌بر اهدای نشان گوزن زرد، لوح تقدیر و هدیه‌ی نقدی به نویسنده و مترجم بهترین کتاب‌های سال، برنامه‌هایی مانند داستان‌خوانی، نمایش عروسکی و نمایش‌گاه معرفی و فروش کتاب‌های مناسب برای کودکان و نوجوانان هم در این مراسم اجرا شد.

در آبان ۱۳۹۴ هم این جایزه در دومین دوره‌ی تقدیر از افراد و گروه‌های مروّج کتاب‌خوانی برگزیده شد و یکی از طرح‌های خلاق و مؤثر در زمینه‌ی ترویج کتاب و فرهنگ کتاب‌خوانی معرفی شد.

دومین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی گوزن زرد از مهرماه ۱۳۹۴ آغاز شده و تاکنون ادامه داشته است که پس از جمع‌آوری فرم‌های داوری والدین و کودکان، آیین پایانیِ این دوره در مهرماه ۱۳۹۵ با حضور نویسندگان، مترجمان، والدین و کودکان در تهران برگزار خواهد شد و بهترین کتاب‌های سال ۹۴ معرفی می‌شوند.

همه‌ی فعالیت‌های جایزه‌ی گوزن زرد (از کارهای اجرایی تا داوری و….) داوطلبانه است و با کمک مادی و معنوی نیکوکاران و دوستداران کتاب‌ها و بچه‌ها انجام می‌شود. اگر دوست دارید در برگزاری جشن پایانی دومین دوره‌ی این جایزه‌ مشارکت کنید، می‌توانید کمک‌های نقدی‌تان را از طریق لینک زیر و سایت دونیت به گوزن زرد هدیه بدهید.

http://2nate.com/royafourstar/gavaznzard

برای کمک‌های معنوی و خدماتی می‌توانید به گوزن زرد gavaznzard ایمیل فرستید و برایمان بگویید که دوست دارید چگونه کمک کنید.

لطفاً این پیام را در گروه‌ها و کانال‌ها، وبلاگ‌ها و شبکه‌های مجازی و… منتشر کرده و از گوزن زرد حمایت کنید.

زهرا موثق کارشناس ارشد ادبیات کودک و نوجوان است که فیس‌بوکی‌ با هم آشنا شده‌ایم و چند وقت قبل هم در وبلاگم درباره‌اش نوشته بودم که به خودش کتاب عیدی داده و چه‌وچه. و امّا این‌بار زهرا دوباره غافل‌گیر و خوش‌حالم کرد، وقتی در اینستاگرامش عکس کتاب من را گذاشت و درباره‌ی زندگی جدید جناب دابناسورم نوشت:

«به مخاطب کودک که می رسیم همه حرف شون اینه که بله، نوشتن برای کودکان کار واقعا دشواریه؛ ولی عموما کسی نمی‌گه که “دقیقا” چرا این کار، یه کار دشواره و چالش‌هاش چیه. (حالا منهای یه سری حرفای از شدت استعال، تفاله شده، مثل این جمله که نویسنده‌ی کودک باید کودک درونش زنده باشه و یا اینکه خودشو جای کودک بذاره و بلاه بلاه؛ و قطعا تعجب می‌کنید وقتی می فهمید کارشناس‌های ادبیات چقدر جملاتی از این دست رو دوست دارن)…حالا چی می خواستم بگم؟ هاه.
اینکه دقیقا چرا نوشتن برای کودک چالش بزرگی هست به کنار. واقعا در حوصله ی یه کپشن اینستاگرامی نیست. ولی به اعتقاد من “رمان” نوشتن برای کودک قطعا از نوشتن هر چیزی برای کودک سخت تره. به دلایلی مثه ماهیت خود رمان که چندصدایی ئه و یا مسئله زمان در رمان و یا ابعاد روایی دیگه ای از این دست.
به همین دلایل هم هست که شما کمتر رمانی رو بین آثار تولید شده برای کودک میبینید، غالبا شعر و ترانه و داستان های کوتاه برای کودک نوشته میشه.
غرض از تمام این مقدمه چینی ها اینه که اعتراف کنم وقتی توی تولیدات ادبی داخلی برای کودکان که خیلی هم تنومند نیست، با رمان کودک برخورد می کنم، اولین چیزی که از نویسنده به ذهنم می رسه یه آدم شجاع و جسوره.
از نظر من “زندگی جدید جناب دایناسور” خالی از اشکال نیست، به لحاظ منطق روایی حتی ایراداتی رو بهش وارد می‌دونم ولی امکان نداره درباره ی این کتاب حرف بزنم و نگم که ایده‌ی محشری داره و خیلی شیرین و خلاقانه است و لحن صمیمی و دموکراتیکی هم داره. از طرفی بی انصافی میدونم توی فضایی که برای کودکان آثار بلند معدودی تولید میشه و وقتی هم بشه عموما چنگی به دل نمی زنن، از لذت خوندن سرگذشت دایناسور پیر بین بچه های تخس کتاب، یاد نکنم.»



یک آقای باحال به اسم Pierre Beteille یک‌سری سلفیِ بامزه از خودش گرفته که موضوع عکس‌هایش رمان‌های بزرگ جهان هستند؛ از بر باد رفته تا ۱۹۸۴. عکس‌های بیش‌تر را این‌جا ببینید و به امید روزی که اینستاگرام ایرانی‌ها هم به جای سلفی در آسانسور  پر از سلفی‌های بامزه‌ی کمی‌تا‌قسمتی مفید شود.

رویترز عکس و خبری از آقا و خانم اوباما منتشر کرده است که آن‌ها را در حال خواندنِ کتابی تصویری نشان می‌دهد. ماجرا چیست؟ آقای رئیس‌جمهور و بانو به‌ مناسبت عید پاک برای کودکان کتاب خوانده‌اند. چه کتابی؟ جایی که وحشی‌ها هستند. یک کتاب تصویری که جزو ادبیات کلاسیک کودکان در آمریکا است و نویسنده‌اش، موریس سنداک است. نویسنده و تصویرگری که شهرتش را مدیون همین کتاب است و به‌خاطرش نشان کالدکوت را گرفته که جایزه‌ی بهترین کتاب کودک است. البته، آقای سنداک کلی جایزه‌ی دیگر هم گرفته است؛ از جایزه‌ی هانس کریستین آندرسن و جایزه‌ی آسترید لیندگرن تا نشان ملی هنر آمریکا. در ایالت کالیفرنیا هم مدرسه‌ای را به افتخار او نام‌گذاری کرده‌اند. و اما جایی که وحشی‌ها هستند… تاکنون ۱۹ میلیون نسخه از آن در جهان به فروش رفته است. چند اقتباس هم از این کتاب شده که یکی از آن‌ها فیلم سینماییِ آقای اسپایک جونز است به همین نام. این کتاب پرفروش در ایران هم به نام سفر به سرزمین وحشی‌ها (ترجمه طاهره آدینه‌پور. انتشارات علمی و فرهنگی. چاپ اول ۱۳۸۳) چاپ شده است.

رفتارِ آقای اوباما و خانواده‌اش در خرید کتاب و توجه آن‌ها به ادبیات کودک و نوجوان را با منشِ بزرگانِ سیاست و ادبیات در کشورمان مقایسه کنید. واقعاً چرا چهره‌های مشهور در هنر و سینما و ادبیات و سیاست ایران از ادبیات کودک و نوجوان بی‌خبرند؟ پیشنهادهای نوروزی‌شان را در خبرگزاری‌ها و ویژه‌نامه‌های مختلف نوروزی ببینید؛ هیچ‌کس خواندن کتابی را به کودکان و نوجوانان توصیه نکرده است چه برسد به این‌که وقت بگذارد و چند ساعتی در کنار کودکان بنشیند و قصه بخواند و نمایش بازی کند.

مدت‌هاست که یوسف علیخانی و خانواده‌اش برای آموت‌خانه تلاش می‌کنند، از آجر روی آجر گذاشتن و بنا کردنِ ساختمانِ خانه‌ی مردم بگیر تا جمع‌آوری کتاب و ابزار و عکس. نوروز ۹۵، آموت‌خانه در میلک افتتاح شد. میلک زادگاه آقای علیخانی است و البته، جهانِ داستانی‌اش در کتاب‌های قدم‌به‌خیر، اژدهاکشان، عروس بید و بیوه‌کشی. حالا، میلک خانه‌ای دارد برای مردم که هم موزه است و هم تماشاخانه و هم مرکز مطالعات. اگر در روزهای عید نوروز گذرتان به قزوین می‌افتد، سری به آموت‌خانه بزنید. لطفِ گردش در طبیعتِ میلک و حوالیِ آن به کنار، این‌جوری از یک حرکتِ خودجوشِ فرهنگی در روستایی دور هم حمایت کرده‌اید.

خلاصه، اگر دوست داشتید به خانه مردم بروید، آدرس‌اش سرراست است:
قزوین. کمربندی. خروجی دانشگاه آزاد. جاده رازمیان. به بهرام آباد (کنار پل شاهرود) که رسیدید، راه سه تا می‌شود:‌ رازمیان. میلک/ ورگیل. چهارناحیه. راه میلک/ ورگیل را پیش بگیرید. ده کیلومتر مانده به میلک، جاده خاکی و سنگلاخ و کوهستانی است و خیلی مراقب باشید. به میلک که رسیدید، فقط کافی است بگویید آموت‌خانه؛ با انگشت نشان‌تان می‌دهند!