چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

نمی‌دانم دکترها چه توصیه‌ای می‌‌کنند تا آدم بتواند جلو سرطان را بگیرد، ولی می‌دانم وقتی رودابه کمالی بیمار شد همه منتظر بودیم که دوباره حالِ او خوب شود. خودش هم می‌گفت که طرفِ زندگی ایستاده است و نمی‌توانستم باور کنم که اتفاق دیگری بیفتد. این‌جور اوقات تو نمی‌توانی کاری بکنی، غیر از فکر کردن و امیدوار بودن.

بیشتر از سی سال است که رودابه کمالی را می‌شناسم، از دوره‌ای که خبرنگار افتخاری روزنامه‌ی آفتابگردان و مجله‌ی سروش نوجوان بودم. بعد هم که در مدرسه و لاک‌پشت پرنده هم‌کار و هم‌گروه شدیم و اصلاً باور نمی‌کردم که فقط ۱۰ سال از من بزرگ‌تر باشد. بلد بود شوخی کند، عصبانی نشود و آدمِ امنِ تو باشد. خیلی واقعی بود.

غمگین و خسته و ناامید می‌شد. می‌خندید و منتظرت می‌ماند و می‌گفت کِی اشتباه کرده و کجا شکست خورده و نمی‌ترسید که عذرخواهی کند. جذابیت‌های دیگری هم داشت. همیشه می‌خواند و می‌نوشت. حتی وقتی از شدت درد آرزوی مرگ داشت، همچنان کتاب می‌خواند و دقیق درباره‌اش نظر می‌داد. درباره‌ی کلاس‌هایش ‌شنیده بودم که به دانش‌آموزان یاد می‌داد چگونه خودشان را در کلمات پیدا کنند، درحالی‌که خودش در کلمات گم شده بود. زندگی‌اش را وقفِ نوشتن کرده بود و دغدغه‌اش این نبود که کتاب پشتِ کتاب منتشر کند.

در دوستیِ من و رودابه کمالی لحظه‌های ساده و کوتاهی است که هرگز فراموش نمی‌کنم؛ وقتی توی دفتر دبیرستان محکم بغلش کردم. وقتی می‌خواستم برای دخترش، بهار، پیام بنویسم و نمی‌توانستم. وقتی خبر داد که کتاب مامان مثل‌ هیچ‌کس نیست چاپ شد و خیلی خوشحال شدم. وقتی که دیگر از این جهان رفته بود و برایش شعری را می‌خواندم که خودش سروده بود؛ «می‌بوسمت/ و رهایت می‌کنم/ در انتهای آب‌های گرمِ خلیج/ فرو می‌روی/ با گردنبند سنگیِ خاطرات/ و سفر بزرگ من/ آغاز می‌شود.» می‌دانید، احساس می‌کنم به‌خاطر آوردن همین لحظات کمک می‌کند تا او زنده شود و لابه‌لای فکرهایم بماند و نشانم بدهد چگونه به جای او هم زندگی کنم.

پ.ن)؛ ویژنامه‌ی مثل هیچ‌کس به یاد رودابه کمالی نویسنده و دوست بی‌مانندم که به همت نیلوفر نیک‌بنیاد در هفته‌نامه‌ی دوچرخه منتشر شده است، از اینجا دانلود کنید.

فردا آبان است. هشت‌ماهی می‌شود که کرونا آمده و نیمی از زندگی را با خودش برده است. دیگر خبر نمی‌خوانم و مدرسه نمی‌روم و کارخانه‌ی رؤیاسازی‌ راه افتاده است. حرف‌های پارسال خودم را مرور می‌کنم و لبخند می‌زنم و خمیازه می‌کشم و صفحه‌ی تازه باز می‌کنم برای نوشتن… و واقعیت این است که دلم نمی‌خواهد بنویسم. می‌خواهم روی زمین دراز بکشم و چشم‌هایم را ببندم و ذهنم را تاریک و مغزم را متوقف کنم. درعوض دارم خودم را برای پروژه‌‌ای ناکام نگران می‌کنم و برای کارگاه‌های کارخانه‌ برنامه‌ریزی می‌کنم و منتظرم تا مبل‌های آفتابی‌دریایی‌مان برسد و چندتایی گلدان قرمز و نارنجی بخریم. آدم چیست؟ این حجم متحرکِ کسالت‌آورِ الکی امیدوار! از عادت‌های سابق هنوز کتاب‌ خواندن و رؤیا بافتن برایم مانده است و همین‌طوری زندگی‌ام را می‌گذرانم، خواهی نخواهی.

دارم آغازِ برنامه‌ی تازه‌ای را شروع می‌کنم. همه‌ی امروز توی خانه بودم و دورِ خودم می‌چرخیدم تا طرحِ نو دراندازم. وسط فکرها و ایده‌های تو سرم بودم که یک‌هو یادم افتاد به میلک. به آن شبِ خیس از باران، حرف‌های از ته دل، خنکای رخت‌خوابِ غریبه، چای تازه‌دمِ صبحانه و روستای مه‌گیر و بعد، دلم خواست با یکی گپ بزنم و کسی نبود و بالاخره به صرافتِ نوشتن افتادم و چه تریبونِ بهتری از چهار ستاره مانده به صبح!

حالا، بعد از نزدیک به یک سال ننوشتن، وبلاگم با گزارش یک سفرِ یک روزه به روز شده است.

IMG_3502

می‌خواستم از تهران فرار کنم و نه این‌که فقط سفر کرده باشم. از خودم و خیال‌هایم، از سینک و ظرف‌هایش، از خانه و نامهربانی‌هایش خسته بودم. حال بدی داشتم که مطمئنم می‌کرد هیچ‌چیز آن‌جور که دلم می‌خواهد، نمی‌شود. برنامه‌ریزی‌های پوچ، بدون پول و زمان کافی. در خانه ماندن همان‌قدر کابوس‌ بود که از خانه بیرون زدن و فکر می‌کردم دیگر بلد نیستم خوش باشم.
با قهر و غر از خانه زدیم بیرون تا قزوین که نزدیک‌ترین جایی بود که می‌توانستیم برویم و هنوز نرفته بودیم. فکر می‌کردم من فقط با هولدرلین می‌توانم این‌همه خودم باشم؛ بی‌منطق و عصبی و خودخواه و زورگو. توی سرم بلوا بود. جاده‌ی خلوت، خنکای هوا با صدای موسیقی آبی بود بر آتش‌ام. وقتی رسیدیم، آرام گرفته بودم. ساعت کمی مانده بود به یازده، قبل از ظهر.
از دیدنی‌های میدانِ آزادی شروع کردیم؛ کاخ چهلستون و موزه‌ی شهر، حمام قجر و سرای سعدالسلطنه و ظهر شد. گرسنه بودیم و کاسه‌ی الویه و نان تست‌مان روی صندلی عقب ماشین بود، در پارکینگِ مجانیِ حوالیِ میدان.
خیابان‌های خالیِ شهر را بالا و پایین کردیم تا بوستانِ سبزِ خوش‌هوایی که زمینِ بازی داشت و چندتا آلاچیقِ نو. زیراندازِ یزدی را علم کردیم و نوشابه و خیارشور و نان و گوجه و الویه. خوردیم و گپ زدیم و برای ادامه‌ی مسیر تصمیم گرفتیم که کجا برویم اول؛ الموت یا ملیک. هولدرلین گفت هرجا که نقشه نشان می‌دهد به ما نزدیک‌تر است. میلک نزدیک‌تر بود. با انتخابِ میلک، الموت را از دست می‌دادیم. با انتخابِ الموت، ملیک را از دست می‌دادیم. سفر یک‌روزه بود و ساعت از سه گذشته بود، بعد از ظهر.
خلاصه، ملیک رأی آورد. جاده پیچ‌درپیچ بود و در دلِ کوه. کوهستان نیمی برفی و نیمی دیگر بهاری بود. خنک و خیس و خوب. به کجا می‌رفتیم؟ مقصدی ناشناس، دور و مبهم. هولدرلین گفت که پیامک بفرست به یوسف علیخانی که شاید در ملیک باشد. روستای آبا‌واجدادی‌اش. جهانِ داستانی‌اش. روی دنده‌ی چپ بودم، لج‌ولج‌بازی. گفتم نچ. آنتن هم نبود، نه همراه اول و نه ایرانسل.
نمی‌دانستیم داریم کجا می‌رویم. از میلک همان‌قدر می‌دانستیم که در قصه‌های علیخانی خوانده بودیم. کوه بود و مه. وهم بود و ماجرا. عاقبت، خطوط تلفن همراهی کرد و چند پیامک رفت و آمد. دانستیم که آقای علیخانی در ملیک هستند، امروز. خوشی‌مان ضرب‌دردو شد. جاده هم نرم و مهربان شد. پرایدک نفس‌نفس می‌زد و پیش می‌رفت. بین ما حرف بود از شباهت‌های مسیر به کجور و طالقان و غیره و البته، برنامه‌ی بازگشت که شب در خانه‌ی خودمان باشیم.

IMG_3546

نشانی را از وبلاگم دنبال می‌کردیم و منتظر بودیم تا از یک‌جایی به بعد گرفتار سربالایی و سنگلاخ بشویم، ولی از جاده‌ی خاکی خبری نبود. هم خوش‌حال بودیم که جاده‌ی آسفالت تمام نشده و هم نگران بودیم که نکند داریم اشتباه می‌رویم و هم خسته بودیم که آخر چقدر مانده است تا میلک، که عاقبت تابلو روستا پیدا شد. از ماشین پیاده شدیم تا از چشم‌اندازِ روستا عکس بگیریم و بعدتر، پیرزن و پیرمردی را در جاده دیدیم که پای پیاده از سرِ زمین برمی‌گشتند. دوباره توقف کردیم و پیرها هم سوار شدند. میلکی بودند. سال نو را تبریک گفتیم و کوکی گرجی تعارف کردیم. به روستا که رسیدیم، برایشان گفتیم پیِ کجا هستیم. زن گفت که باید برویم میلکِ بالا و با دست هدایت‌مان کرد تا راه را پیدا کنیم.
میلکِ بالا کمی پایین‌تر بود و باید ماشین را ابتدای روستا، جلو دفتر شورا می‌گذاشتیم و پیاده می‌رفتیم تا خانه‌ای که برای علیخانی‌ها بود؛ پدر و پسرها. خانه را پسرعموی یوسف علیخانی نشان‌مان داد و خودش همراهی‌مان کرد تا جلو در. از همان اولین قدم، روحِ خیس و سبزِ روستا تسخیرم کرده بود. پسرعمو که خداحافظی کرد، وارد حیاط کوچکی شدیم و بعد ورودیِ آموت‌خانه را پیش‌رو داشتیم. صدای یوسف علیخانی می‌آمد که حرف می‌زد. در نیمه‌باز بود و داخل معلوم بود؛ مردها و زن‌ها و بچه‌ها. به سلام و علیک و تماشا وارد شدیم و میانِ اشیای قدیمیِ روستایی چرخ زدیم. بیش‌ترِ بازدیدکننده‌ها قزوینی‌ها و تهرانی‌هایی بودند که نسب‌شان به میلک می‌رسید. بعضی‌هاشان که کاسه و کوزه‌ای به آموت‌خانه هدیه کرده بودند، از تاریخ و ماجرای آن کاسه و کوزه برای بقیه می‌گفتند. پسرکی روی نیمکتِ کنارِ پیشخانِ آشپزخانه دراز کشیده بود و بی‌خیالِ همهمه‌ی آن همه داشت شازده کوچولو می‌خواند. ایرنّا خانم در میانه‌ی گروهی از زن‌ها ایستاده بود. خوش‌وبِش کردیم و گفت که خیالم راحت است، شما امشب می‌مانید و با هم مفصل گپ می‌زنیم. ما؟ یک‌هویی و دست‌خالی آمده بودیم به نیّتِ دیدن میلک و آموت‌خانه و همین. قصدِ ماندن نداشتیم. ایستاده بودیم به تماشای کتاب‌ها که موضوع‌ بیش‌ترشان درباره‌ی روستا‌ها و شهرهای مختلف ایران، فرهنگ و آداب و قصه‌هایشان است؛ یک کتاب‌خانه‌ی جمع‌وجور و جامع در حوزه‌ی مردم‌شناسی و فرهنگ عامه. آقای علیخانی با یک کیسه پُر از پارچه‌‌های گل‌گلیِ رنگی‌رنگی توی دستش، به پیرزنِ روستایی سفارشِ دوختِ لباسِ قدیمیِ میلکی می‌داد. بازدیدکننده‌ها توی دفتر آموت‌خانه یادگاری نوشتند و از یوسف علیخانی تشکر کردند و رفتند. ما مانده بودیم با صاحب‌خانه‌های عزیز؛ یوسف علیخانی و ایرنّا خانم و دخترشان، ساینا.
عاقبت، ماندگار شدیم. میز کارِ آقای نویسنده خبر می‌داد که دارد رُمان تازه‌ای متولّد می‌شود. ماهی‌های کنار اجاق گاز هم از شام می‌گفتند. آن شبِ شیرین به حرف و ماهی‌پلو گذشت. از رُمانِ در حال تولّد شنیدیم و از کتاب‌ها گفتیم و نشر آموت و دردسرِ نمایش‌گاه‌های کتاب استانی تا قصه‌ی عاشقی‌های قدیم، ازدواج و داستان‌های دیگر. وقتی مردها نبودند، ایرنّا خانم از خودش و خانواده‌اش برای من و ساینا تعریف کرد و بچگی‌هایش و سال‌های معلمی‌اش و روزهای سخت و دور زندگی‌اش. معاشرت جذابی بود، پُر از حقیقت و صمیمیت. احترام و علاقه‌ام به او دو برابر شد و بعد که یوسف علیخانی و هولدرلین برگشتند، بالش‌ها و تشک‌ها و پتوها به وسط اتاق آمدند و باورم شد که راستی‌راستی در میلک مانده‌ایم و شب همان‌جا می‌خوابیم، در خانه‌ی آقای نویسنده.

IMG_3506

صبح که بیدار شدم، چشم‌انداز زیبای پشتِ پنجره‌ به سفیدی محض مبدل شده بود. گفتم لابد اشکال از سوی چشم‌هایم است که کوه بلند و تپه‌ی سبز و درخت‌های روبه‌رو را نمی‌بینم. کورمال‌کورمال عینکم را زیر میز کارِ آقای نویسنده پیدا کردم و بالاخره، بیرون را دیدم. ابرها تا ایوانِ خانه پایین آمده بودند. میلک غرق در مه بود. ایرنّا خانم می‌گفت که این‌جا هر آن باید منتظر باشی تا شگفت‌زده شوی. راست می‌گفت. فراز و فرودِ مه، آمد و رفتِ باران، پیدا و گم شدنِ درختِ تادانه. انگار که افتاده بودیم وسط داستان‌های عروس بید. سر سطرِ اول قصه‌ی آن جوان نمدمال که از میلک رفته بود روستایی به نام اسیر که می‌گفتند بیست‌وچهار ساعتِ خدا، مه‌گیر است. حالا باید سنگ برمی‌داشتیم و دنبالِ مه می‌کردیم که همه‌جا را زیرِ پر و بالِ خودش گرفته بود.

زن دارد از بچه تعریف می‌کند و می‌گوید از خواهرش قشنگ‌تر است. بچه قبول نمی‌کند و اصرار دارد که خواهره قشنگ‌تر است و برای زن از دست‌های نرم و لپ‌های تپل او می‌گوید. دو سه شب قبل‌تر هم برای من گفته بود که خواهرش را خیلی دوست دارد و بزرگ که بشود، حتمن با او ازدواج می‌کند. من؟ دلم می‌خواست بچه را بدزدم و برای خودم نگه دارم، ولی شبِ آخرِ سال ۹۴ دوباره سپردمش به پدر و مادرش. هفت‌صد کیلومتر گریه کردم تا برگشتیم خانه و خیال می‌کردم که فاصله اثر می‌کند و آرام می‌گیرم ساعتی بعد، ولی… جای خالی‌اش در زندگی‌ام بزرگ شده بود. در خانه راه می‌رفتم و اشک می‌ریختم که لنگه جورابش را پای تخت پیدا کردم. از اتاق زدم بیرون و شلوارک رنگی‌اش را روی مبل دیدم. گریه‌ام بیش‌تر شد. بعد هم نقاشی روی در یخچال و ماشین‌های کوچک و جانورهای پلاستیکی و… کمک کردند تا ساعت‌ها اشک بریزم و حالا، حتی آینه‌ی کوفتیِ بالای شومینه را دوست دارم و دیگر حرص نمی‌خورم به‌خاطر ترکیبِ بد و گچ‌بریِ بی‌ریختش. بچه روزی چندبار خودش را بالا می‌کشید تا بتواند موهایش را در آینه ببیند و چک کند که روی چشم‌هایش را نگرفته باشد. برای هولدرلین که می‌گویم، می‌گوید خل شده‌ام و چرا این‌طور می‌کنم و مگر یادم رفته که از شیطنت‌هایش کلافه شده بودم؟ یادم نرفته، ولی بچه‌ام رفته است و دیگر کسی را ندارم تا غذای مخصوص بخواهد و بخواهد برایش قصه‌های مرغدانی پُرماجرا را بخوانم. برای همین با قلبی فشرده و دلی تنگ به استقبالِ سالِ نو می‌روم، با غصه و گریه. این حالِ بد، نه من را آرام می‌کند و نه بچه را برمی‌گرداند، ولی…

می‌دانم باید شجاع باشم. گیج نشوم. می‌توانم.

ساعتِ تحویلِ سال خواب بودیم و هفت‌سین هم نداشتیم و هولدرلین گفت فال بگیریم و گفتم بگیریم و غزلِ عزیزِ حافظ مرهم شد برایم؛ ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار.. ببر اندوه دل و مژده‌ی دلدار بیار…

همه‌جا را سوت‌وکور و امن‌وآرام تصور کنید و بعد، اجازه بدهید ناگهان باد بیاید و بوزد و توی همه‌ی سوراخ‌ها سرک بکشد و لای درخت‌ها بپیچدد و سربه‌سر خاک بگذارد. می‌دانید، چشم‌هایتان پُر از گرد و غبار می‌شود و سرتان پُر از اوهام و آخ، فرض کنید تنها هم هستید و آن‌وقت، دل‌تان سرد و دست‌هایتان کرخت و مغزتان دنبال چاره می‌گردد برای فرار از لحظه‌ی بد، خیالات شوم و افکار پلید. همین می‌‌شود که به رسمِ هر سالِ هجدهم بهمنِ این هفت سال، می‌روم سراغ ترانه‌های تولّدم، هدیه‌ی هولدرلین‌ام. دوباره شعرها را می‌خوانم و روزها را مرور می‌کنم و از اشک‌ها تَر می‌شوم و از لبخندها شیرین و با مهرِ هولدرلین گرم…

شما هم لذّت ببرید از هفتمین ترانه‌ای که برای من سروده شده است:

هر روز می‌خوامت، هربار عاشق‌تر
دنیام دستاته، قلبم شقایق‌تر
رؤیا نمی‌بافم تا توی رؤیاتم
هفت ساله سرمست از انگور چشماتم
یلداترین شب رو خورشید بخشیدی
خندیدی و آخر رو گریه باریدی
تا گم شدم از من تو امن آغوشت
گفتن دوسِت دارم لب‌های خاموشت
تا صبح من چارتا ستاره مبهم بود
هفت سال پیش آخه چشمای تو کم بود
حالا که این‌جایی، هر روز می‌خوامت
عاشق‌تر از دیروز، تن‌سوز می‌خوامت

 

شعر/ترانه‌های قبلیِ هولدرلین را هم بخوانید؛

+ دست غم از زندگیم کوتاهه
+ ای خودِ آزادی، اتفاق افتادی
+ به دلم زندگی دادی
+ دارم فردامُ با رؤیات می‌سازم
+ قصّه‌ی فردای قشنگ
+ شروع یک رؤیای نو

هولدرلین می‌گوید اوقاتِ گه‌مرغی‌ام به مناسبتِ تولّدم هر ساله است و نمی‌توانم تکذیب کنم. از ساعت چهار صبح به بعد، ترش می‌شوم و غم توی گلویم باد می‌کند. به گریه می‌افتم و دلم می‌خواهد از خانه بزنم بیرون و رها شوم از زندگی‌ام. فرار همیشه رؤیای من بوده و نمی‌دانم… طبیعی است؟! از خودم می‌پرسم اصلاً باید طبیعی باشم؟ صحنه‌ای کلیشه‌ای توی ذهنم است که در آن پشت‌ پا می‌زنم به همه‌چیز؛ پل‌‌های پشت‌سرم را خراب می‌کنم و به مکان و زمانی دیگر می‌روم و گم می‌شوم در خودم. می‌دانم زندگی‌ام در ناآرامی و آسودگی‌ام در عدم است و خُب هیچ عقلِ دنیاداری هم طاقتم را ندارد، ولی چه باک؟

دوباره با شنبه شروع می‌شوم، شبیه سی‌وچهار سالِ قبل. امسال، کیکِ دکمه‌ای و شمعِ فارسی داریم. بچّه‌هایم تلفن می‌زنند. توگوشی و یواشکی تبریک می‌گویند، با کلمه‌های ساده‌ و لحن‌های خوش‌مزه. مغزم گرم است. مادرم برایم کفش می‌خرد و همسرم شرّ حشره‌های موذی را از خیالاتم کم می‌کند. دلم آرام است. آدم‌های لبخندهای زورکی و تعارف‌های الکی نیستند و جمعیتّی توی قلبم هورا می‌کشد. خلاصه، ابر و باد و مه و فلک و خورشید و همه درکارند تا قدم در راهِ بی‌بازگشت بگذارم و بروم و من؟ ممنونم. هنوز می‌توانم زندگی کنم و عاشق باشم و با تو بمانم.

* نام رمان ای. ال. کوینزبرگ

کارهای عقب‌مانده زیاد دارم، ولی انگار قرار نیست کاری انجام بدهم. هر روز به خودم می‌گویم که امروز دیگر خودت را خلاص می‌کنی. حریفِ خودم نمی‌شوم. صبح‌ها دارم فکر می‌کنم وبلاگم را بنویسم و عصرها از خودم می‌پرسم در این شهر چه می‌کنم؟ حساب‌وکتابم برای سال‌های این‌جا بودن، برای سن بچّه درست از آب درنمی‌آید. واقعیت این است که تابستان بعد هفت ساله می‌شود؟ چطور باید باور کنم؟ به فاطمه می‌گویم بیش‌تر از هر کسی من مادرِ بچّه‌ام و فکر می‌کنم حقیقت همین است. حتا اگر رابطه‌مان دور و دیر شده باشد و بچّه مجبور باشد پشت تلفن بپرسد که آن‌جا هم شب است؟ آن‌جا هم صبح شده؟ این‌جا برایش یک قاره‌ی دیگر است و من، در تبعید ابدی. الان می‌دانم که رابطه‌ی مادر و فرزندی نه به بستگی است و نه به نزدیکی. همیشه برایم عجیب است که مادرها در رابطه‌شان با بچّه حسابِ اندازه را داشته باشند و برای دوست داشتن فرزندشان قیدهای مسخره بگذارند، حتا فقط به حرف. که بگویند اگر درس نخوانی، اگر دیر بیایی، اگر عاشق شوی، من کم‌تر و یا دیگر دوستت ندارم. برایم عجیب است که کسی مادرِ یکی باشد، ولی بتواند بچّه‌های جهان را دوست نداشته باشد. مادرم می‌گوید بچه بزرگ می‌شود و پشت‌سرش را نگاه نمی‌کند که یادش بیاید من غم‌خوارِ سال‌های کوچک‌بودگی‌اش هستم. نمی‌دانم چرا باید به بعد فکر کنم و اصلاً چه باک؟ بچّه برود و من را هیچ به یاد نیاورد، از داشته‌های هم کم می‌شویم؟ من همه‌ی عمر وقفِ او می‌مانم به حرمتِ همین علاقه‌ی شیرین و همین روزهای عزیز که طرفِ قرارِ او هستم و او قرارِ دلِ من.

هولدرلین داشت تعریف می‌کرد چه گفته و چه شنیده و خلاصه، چه گذشته و من؟ هنوز اشکم درنیامده بود. سرم توی لپ‌تاپ بود و همان‌آن یک عکس و جمله از میچ آلبوم آمد رو صفحه‌‌ی هومِ فیس‌بوق و حرفِ آقای آلبوم آبی شد بر آتش. نقل‌قولی بود از یکی از کتاب‌هایش که می‌گفت اگر در زندگی‌ات فقط یک دوست واقعی پیدا کنی، از همه ثروت‌مندتری. اگر آن دوست شوهرت باشد، دیگر خوش‌بختی. حالا من ِ ثروت‌مندِ خوش‌بخت چرا باید گریه کنم؟ فقط از ذوق و شوق برای سال هفتم رفاقت‌مان! همیشه مبارکم هستی، رفیق!

عکس از این‌جا

برایم کتاب و کارت‌پستال خرید و عینکی که می‌خواستم، سفارش داد. گفتم شمع و کیک هم نمی‌خواهم. همین‌که برویم کتاب‌فروشی و بعد، کباب بناب بخوریم مشتی‌تر است و بیش‌تر خوشم می‌آید. خواستم دی‌شب را فراموش کنم و فکر نکنم چقدر غم‌انگیز است که این‌همه آزارم می‌دهند تا خوش‌حالم کنند.
حالم؟ زخمی و خسته‌ام. خشم و کمی سردرگمی و گاهی هم احساس خاک‌بر‌سری دارم. شکمم که دارد گنده می‌شود هیچ! رگ‌هایم هم دارد بنفش می‌شود. برای همین پیش می‌آید که از خودم بپرسم داری سقوط می‌کنی؟ و خودم را می‌بینم که دارد می‌دود. از فصل‌های رفته و برف‌های نیامده می‌گذرد و هم‌چنان به جایی نمی‌رسد. فقط شب‌به‌شب دراز‌به‌دراز می‌افتد کنار هولدرلین و از چشم‌هایی می‌گوید که او را نمی‌بیند. دل‌هایی که او را نمی‌خواهد. فردایی که او را دربرنمی‌گیرد.
خودخواهی و زیاده‌خواهی‌ام نمی‌گذارد آرام بگیرم و به روالِ معمولیِ زندگی عادت کنم. همین دیدو‌بازدیدهای شبانه و حرف‌های صد تا یک ‌غاز زنانه یا لبخندهای زورکی و تعارف‌های الکی. هنوز تخس و سرکش، شکننده و عجیب‌ام. برای همین پیش می‌آید که از خودم بپرسم داری سقوط می‌کنی؟ و خودم را می‌بینم که دارم می‌دوم. می‌دوم تا برسم.
به خودم که فکر می‌کنم یاد وقتی جایی کسی در بیست‌وسه سالگی‌ام می‌افتم و توی دلم ذوق می‌کنم به‌خاطر خودم. می‌دانم که هنوزم بلدم شجاع باشم و برای همین است که ام‌شب، دلم می‌خواهد سی‌وسه‌سالگی‌ام پر از خط‌های پایان باشد. پر از رسیدن. پر از شادی. پر از عشق.

خلاصه، تولدم مبارکم باشد و زنده‌باد سی‌و‌سه سالگی!

* شهیار قنبری

هر تابستان به پیشوازِ تو آمدن،
هزار فصلِ تازه به عمرم اضافه می‌کند …