
دیروز که زهره آمد اینجا، با خودش چند DVD هم آورد؛ کارتون هستند همگی. از این رو، امشب دیگر مراسم کتابخوانی را تعطیل کرده، نشستیم پای تماشای کارتون. اوّل هم، سفیدبرفی و هفت کوتوله. جفتمان، دراز کشیده بودیم و سفیدبرفی ایستاده بود سر چاه و زده بود زیر آواز و یک مشت پرنده، دورهاش کرده بودند. میپرسم: “آخرش شوهر میکنه دختره؟” زهره جواب میدهد که یادش نیست. همیشه تا جایی دیده که دختره دارد خانۀ کوتولهها را تمیز میکند. بعدتر ادامه میدهد:”اگه این ازدواج کنه، ما هم ازدواج میکنیم!” ما همانطوری درازکش افتادهایم کف اتاق. سفیدبرفی آوارۀ جنگل شده حالا و جیغ میزند توی تاریکی. “الکی سر و صدا میکنه دختره.” زهره میگوید:”خب، بلند شو صداشو کم کن.” و خودش بلند میشود و کاری را میکند که گفته بود. دوباره دراز میکشد و ادامه میدهد:”الکی جیغ میکشه یعنی؟ تو خودت بودی چی کار میکردی تک و تنها توی جنگل؟” حرفی نمیزنم. حواسم به جمعیّت جک و جانورهایی است که دیگر رفیق شدهاند با سفیدبرفی و بعدتر، مشغول رُفت و روبِ کلبۀ کوتولهها میشوند با هم. حالا بعدِ نظافت است و سفیدبرفی خمیازه میکشد و درجا، خواب غالب میشود بهش. نگاه میکنم به زهره که خوابیده است او هم. من اما، همینطوری پیگیرِ ماجرای دختره هستم توی جنگل لابهلای آن مردهای کوچک. زهره سرنوشتمان را ربط میدهد به تقدیر دخترک و بعد، تخت میخوابد بی هیچ نگرانی؟ خب، حالا بیاییم و هیچ شاهزادهی عاشقی پیدا نشود توی داستان، سفیدبرفی هم ترشیده بشود بماند ورِ دلِ این کوتولهها؟ آدم اینقدر بیخیال! حالا، سفیدبرفی رقصش را کرده، آوازش را خوانده، شام هم که خورده بودند همگی قبل از مراسم عیش و طربشان، دختره نشسته جلوی شومینه، این ور هم کوتولهها نشستهاند کف اتاق، دارند قصۀ درخواستی تقاضا میکنند. یکی از کوتولهها، ماجرای عشقی طلب میکند. سفیدبرفی هم از خداخواسته شروع میکند به تعریف کردنِ خاطرۀ عشقیاش. یکی از کوتولهها ذوق میکند برایش. میگوید آخی! خودش بهت گفت که عاشقته؟ یکی دیگر میگوید: آخی! بوسِت هم کرد؟ من خوشم میآید؛ از بوس و بغلِ ماجراهای عاشقانه. حواسم جمعِ کارتون است بلکه هم ته قصه، عروسی کند دختره. الان، آن ملکهی بدجنس دارد طلسم میبندد به سیبی که قرار است سفیدبرفی را به خواب مرگ بنشاند. وقتی، فرمول پادزهر را میخواند را از روی کتاب، خیالم راحت میشود که شاهزادهای در کار هست بالاخره؛ اوّلین بوسۀ معشوق طلسم را باطل میکند. سفیدبرفی مُرده حالا، دراز کشیده توی آن تابوتِ مرکب از شیشه و طلا. شاهزادۀ سوار بر اسب سفید میآید با ناز و آواز و میبوسدش و خلاص! زهره خواب است وگرنه، بهش میگفتم نتیجهگیری اخلاقی داستان این است که آدم نباید سیبِ نشسته بخورد! اصلن هم ازدواجِ دختره نکتۀ انحرافی داستان بود واسۀ جذابیتِ بیشتر پیامِ اصلی! آخه اون شاهزادۀ بیمزه که سرجمع پنج دقیقه بیشتر حضور ندارد در فیلم، چه دخلی دارد به بختِ همیشه بیدارِ ما؟ گیرم زهره خوشخواب باشد و هنوز سرش را نگذاشته باشد روی بالش، هفت پادشاه را خواب ببیند! من دلم به فرمانروایی یکی خوش است که بدجوری هوس کردهام عاشقانه بنویسم براش.