” در این طراحی که آمیزهای کیهانی از تمامی اتودهای انسانی و بصری است، گویی ستارهها، زمین و آسمان، در فضایی سوزان که آغازی بر تنهایی نومیدوار آدمی است، در گردشاند.” *
“شور جنون آسای هنرمند که در سراسر منظره پخش شده است، هرگونه قاعده ترکیببندی کهن را در هم میشکند و همهی خطهای میّسر را در تودهی گردان پویایی که نماد جذب کامل هنرمند در دل طبیعت است، در هم می پیچد. این همه تأویلی است از شکنجههای هستی انسان“*
+ ونسان ونگوگ (ویکیپدیا)
+ ذهن زجر دیدهی یک نقاش (درباره زندگی و آثار)
*وان گوگ، لاراوینا مازینی، ترجمه: محمدرضا پورجعفری، تهران،نشر قطره،۱۳۷۲، صفحه ۱۱۷ و ۱۱۱

عادله در 08/08/05 گفت:
عشق دوران نوجوانی من. چقدر سعی میکردم دیوونگیهاشو تقلید کنم. میرفتم توی آفتاب ظهر تابستون نقاشی میکشیدم. اما از اون همه فقط دیوانگشهاش نصیبم شد!
Hectorist در 08/08/05 گفت:
هنر برای هنر.
خاطره در 08/08/05 گفت:
اولین زندگینامهای که خوندم… گمونم تو سن یازده دوازده سالگی… در اوج تاثیر گرفتن… زندگینامه چند صد صفحهای و رنگ و رو رفتهای بود از زندگی ونگوگ به شدت عاشقش شدم و دلم برایش سوخت…هرچند هیچ وقت شوک حاصل از بریدن گوشش را فراموش نمیکنم…