
مادرِ «نگین» آمده بود برای تزئین سالن اجتماعاتِ کتابخانه و هوای داخل سالن سرد بود. دخترش را آورد داخل کتابخانه که بنشیند جلوی بخاری. من و «زینب» هم نشسته بودیم آنجا. من کتاب میخواندم و «زینب» مشغولِ رنگآمیزی کتابِ کارِ هدیههای آسمانیاش. «نگین» هم کاغذ و مداد خواست تا نقاشی بکشد. اوّل، یک دلقک کشید که رفته گل بچیند و بعد، دو نقاشی دیگر. (+ و +) شاید سه سال بیشتر نداشت این دختر. پشت و روی کاغذ اول را که نقاشی کشید، دوباره کاغذ خواست. بلند شدم که برم از پشت پیشخوان کتابخانه، برگه بیاورم برایش، به من میگوید: «خاله، خسته نمیشی برام کاغذ بیاری؟»

نیمرخ در 10/03/23 گفت:
چقدر جالب
یاد خاطره ای مشابه از خودم افتادم