
هیچوقت گفته بودم وقتی فهمیدم آرزو برای کتابم کاردستی درست کرده چه بال درآورده بودم؟ نگفته بودم، ولی الان میخواهم بنویسم. توی فیسبوق نوشتم که دارم میروم به تهران و بعد، آرزو گفت بیا هم را ببینیم که دایناسورِ عروسکیات را هم ببر خانه. من گفتم بَه و خانه را زیر و رو کردم پیِ قزلآلای پارچهای آرزو. قزلآلا، کاردستیِ من برای آرزو بود. منتهی، پیدا نشد. حافظهی من در حدّ موزاییک است و خُب، دیگر از خودم انتظار ندارم اعجابانگیز باشم. خلاصه، با دستهای خالی رفتم تا تهران، تا مصلّا، تا غرفهی انتشارات سپیدهباوران. آرزو توی غرفه بود، همانقدر پُرلبخند و شیرین و نرم که همیشه هست. به آرزو که فکر میکنم دلم میخواهد زودتر عروسی کند و مثلن همسایه باشیم و هر عصر برویم خانهی همدیگر و همدیگر را بغل کنیم و بعد، تکّههای رنگیرنگیِ پارچه و کتابهای خوانده و نخوانده و غذای ظهرماندهمان را قسمت کنیم، مساوی. این دختر مرا سر ذوق میآورد و با اینکه پیش نیامده زیاد هم را ببینیم، ولی معرفتِ خاصی دارد و دوست است، خیلی دوست. اعتراف میکنم این روزها، رفاقتِ خونام کم شده است و اگر میتوانستم خسته نباشم حتمن یک آگهی مینوشتم و پیِ آرزوهای دیگری میرفتم که رونوشتِ او باشند.

صید قزل آلا در مدرسه در 13/05/13 گفت:
وااااااای! منو این همه خوشبختی از داشتن دوستی مثل شوما خانوم! مرسی از آرزوی شیرینت….چه همه رویایی شدم که همساده باشیم و همونا که گفتی؛ حتی فجیع تر! شادم به شادی ها و لبخندهات 🙂
صید قزل آلا در مدرسه در 13/05/13 گفت:
قزل الای من هم باشه برای یزد اومدنم که خیلی مشتاقشم 🙂
چهار ستاره مانده به صبح در 13/05/15 گفت:
همیشه دلخوش باشی دوست جانم و خیلی منتظرتم آرزو … منتظر …