چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

برام هیچ‌کجای جهان امن نیست
جز امنیت گرمِ آغوشِ تو
نمی‌ترسم از انفجارِ جنون
تا وقتی‌که حبسم تو تن‌پوشِ تو

بگو با کدوم معجزه اومدی
هوای وطن از تنت تازه شد
اتاقی که جایی واسه من نداشت
شبیهِ بهشتِ بی‌اندازه شد

گم‌وُگیجِ این راهِ بی‌روزنم
به من فرصتِ باتو رفتن بده
تو خورشیدِ این لحظه‌ای تا ابد
به فردای من ماهِ روشن بده

که یلدا بخوابه، شبم بگذره
خودم رُ به رؤیا معطر کنم
ستاره‌ستاره تو شعرم دوبار
می‌خوام از خوشی گونه‌مُ تر کنم

از این بهمنم با چشات می‌گذرم
جهنم رُ با بوسه‌ای آب کن
به هشت‌وُدهِ این ترانه قسم
اَپوشِ بدِ قصه رُ خواب کن

بعد از کشتار امسال، دیگر چه آرزویی می‌توانم داشته باشم؟ هیچ، مگر ضیافت سقوط. خجالت می‌کشم بنویسم احساس غرور می‌کنم که بعد از هجده سال، هنوز ترانه‌ای برایم داری، وقتی صدها جفت بی‌ یار شده‌اند. هر بار که عکس‌ها و فیلم‌هایشان را در اینستاگرام می‌بینم، خودم را یک بار می‌گذارم جای آن کسی که رفته و باری دیگر، جای آن کسی که مانده… و در هر حالتی ویران می‌شوم. به نظرت چطور می‌توانیم از بخش جدایی‌ناپذیر زندگی‌‌مان دور بمانیم؟ دارم فکر می‌کنم وقتی که از این دنیا بروم، ترانه‌های تو می‌مانند. دلم می‌خواهد همچنان مرا بخوانی و به یاد بیاوری که مرزهای سرزمینِ کوچکم را با تو ساخته بودم و بسیار دوستت داشتم. همیشه می‌خواستم با عشق جهان را تصرف کنم، ولی بی‌مهری‌ و نامرادی‌ نصیبم شد، الا با تو که جبران همه‌چیز بودی برایم. حتا وقتی سراپا پر از احساس خشم و عصیان و تنهایی‌ام، اطمینان به توست که دوام زندگی‌‌ام را ممکن می‌کند. باید برایت بنویسم خوشم به بودنت، رفیق! و ممنونم که کمکم می‌کنی بیشتر در این جهان بمانم.

 

دیدگاه خود را ارسال کنید