چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

«نویسنده جادوگراست. من یک جادوگرم، من این را می‌دانم. وقتی روی صحنه هستم، می‌توانم هفتصد نفرآدم ناباور را به کودک بدل کنم. چشم‌هایشان بزرگ می‌شود، لبخند می‌زنند. آرام‌اند و سرشار از مهر. برای این کار به عمامه، شلوارگشاد و نعلین نیاز ندارم. زیبایی کلمه بس است. ایده ها و داستان ها در من مانند فنر فشرده اند. وقتی روایت می‌کنم، فنر جا باز می‌کند. پس از آن خسته‌ام، اما احساس سبکی می‌کنم. آرام و بسیار راضی.»*

آیا ثروت شما، تغییری در زندگی‌‌تان داده است؟
نه، هنوز برای نوشتن ساعت ۴ صبح از خواب بیدار می‌شوم. هر روز صبح جلوی من صفحه‌ای سفید خودنمایی می‌کند تا آخر شب سیاه کردن‌شان به سبک و ذهن من بستگی دارد و داستان‌ها و شخصیت‌ها به این کار ندارند که شما چه اندازه پول دارید. آن‌ها باید خلق شوند و این مطلب اصلاً ربطی به اندازه درآمد ندارد. با همان دوستان سابق معاشرت دارم و همان خودروی لکسوس چهار ساله خود را سوار می‌شوم و به‌طورکلی هرچند پول دارم ولی کمتر به آن فکر می‌کنم و بیشتر سعی می‌کنم به جای لباس‌ها و مغازه‌های جدید به داستان‌ها و شخصیت‌های جدید فکر کنم.*

خواندن برای من تبدیل به شغل شده است. من به قصد یاد گرفتن نوشتن، رمان می‌خوانم. تا آنکه یاد بگیرم چگونه به جزییات بپردازم. خواندن و نوشتن، این دو کار را با هم و به یک مقدار و با یک تمرکز انجام می‌دهم. فکر می‌کنم اکنون ادبیات مرا حتی بیشتر از زندگی تحت تأثیر قرار داده است. این یک درجه دیگر است که ما دوست داریم بیشتر و بیشتر در ادبیات قرار بگیریم این بسیار زندگی‌بخش است. اما از سویی نیز چنین کاری غم‌انگیز است چرا که باید زندگی را ستایش کرد، مثلا باید بیرون رفت و برف را دید. اما اگر ما بتوانیم برف را واقعا آنگونه که هست به زبان ادبیات ترجمه کنیم، خیلی عالی می‌شود.*

همیشه فکر می‌کردم اگر برنده جایزه‌ای این‌چنین شوم زندگی‌ام به طور کل تغییر می‌کند، اما در واقع، عوض شدن زندگی‌ام به من برمی‌گردد…*

زبان به‌خودی خود وجود ندارد، یا بهتر بگویم زبان در ادبیات به همان‌گونه‌ای وجود دارد که در زندگی روزمره. آن‌چه ما تجربه می‌کنیم در زبان تجربه نمی‌شود؛ بلکه در جاها، روزها و با انسان‌های خاص تجربه می‌شود و من همه‌ی این‌ها را باید در زبان باز کنم. البته این یک کار تصنعی است، درست همانند پانتومیم یک رخ‌داد؛ بنابراین من فقط می‌توانم تلاش کنم آن ‌را به‌گونه‌ای انجام دهم که نزدیک به واقعیت باشد.*

تو اخیراً چند جایزه گرفتی، جایزه گرفتن چه مزه‌ای داره؟

مزه خیار. من خیار رو خیلی دوست دارم. بو و مزه خیار فوق‌العاده‌ است. شادی‌آور و رؤیایی. منتها نمی‌دونم چرا وقتی خیار رو با ولع تموم می‌خورم، بعدش دل‌درد می‌گیرم.*

شما حالت عصبی دارید؟

اعصاب من خراب است. روزگار غدار با من خوب تا نکرد. گاهی فکر می‌کنم فاقد وجدان و احساس هستم.*

در کتاب نفس زدن دیده می‌شود که زندگی اسکار پاستیور با ترتیب زمانی روایت نمی‌شود؛ یعنی تبعید او از رومانی، زندگی او در اردوگاه کار شوروی و بازگشت او به وطن.

من نمی‌خواهم این ۵ سال را کنار هم بچینم. من می‌خواهم یک «زخم» را نشان دهم؛ پس مجبورم اوضاع و احوالی را به تصویر بکشم که این جراحت را به‌وجود آورده است. برای این کار باید زندگی روزمره در اردوگاه را نشان می‌دادم؛ زندگی‌ای که همواره از نو تکرار می‌شود و در این میان سال به سال بر وخامت آن افزوده می‌شود. اسکار نمی‌دانست که آیا عاقبت جان سالم از این اردوگاه به درخواهد برد یا خیر.*

این‌طور نبوده که من یک روز از خواب بیدار شده و تصمیم به نوشتن بگیرم؛ من این کار را شروع کردم چون راه دیگری برای کمک به احوال غم‌افزای خود نداشتم.*

بعضی وقت‌ها آدم امیدوار است که گذشته می‌تواند از بین برود. به‌نظر شما می‌تواند؟

گذشته‌ی هیچ احدی از بین نمی‌رود بلکه تا قیام قیامت باقی می‌ماند؛ تفاوتی هم ندارد که در چه شرایطی زندگی کرده باشد، چون اساساً همیشه چیزی برای زهره ترک شدن وجود دارد؛ مثلاً وقتی روابط انسان با دیگران از هم می‌پاشد و یا وقتی از یک مرض لاعلاج رنج می‌برد. مسئله این‌جاست که انسان با چیزهایی که باقی می‌ماند تغییر می‌کند و این تازه زمانی رخ می‌دهد که انسان با شرایط غیرعادی سرو کار پیدا می‌کند؛ آن هم شرایطی که بیشتر به ضرر انسان است تا به نفع او؛ نمونه‌‌اش خود من، که ۱۵ سال آزگار است تحت تعقیب هستم، بنابراین طبیعی است که گاهی از ترس کشته‌شدن، بند دلم پاره شود. البته گاهی آدم به شکل عجیب و غریبی به اوضاع و احوال خود عادت می‌کند به‌طوری‌که، شرایط ترس‌ناک رفته‌رفته تبدیل به شرایط عادی وحشت‌ناک می‌شود و انسان با مهار ترس‌هایش، کم‌کم به صرافت می‌افتد که «چیزی» به چنگ بیاورد. این حرکت گاهی به نتیجه می‌رسد؛ اگرچه، خواهی نخواهی، آدم به چیز دیگری رسیده است و انسان کنار خود می‌ایستد؛ کاری که من هم تمام این سال‌ها مجبور به یاد گرفتن آن بوده‌ام؛ این‌که کنار خودم بایستم. درست همان‌طور که اکنون هم که بحث این جایزه پیش آمده، کنار خودم ایستاده‌ام. من به شکل بسیار عملی مبتلا به اسکیزوفرنی هستم.*