چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

استاد جان!

با سلام و علاقه‌ی فراوان. غرض از مزاحمت، بیان تبریک بود بابت فرارسیدنِ روز معلّم. حالا این همه توصیف و تقدیس مقام والای معلّم به جای خود، ما را با شما نزدیکی خاصّی است از گونه‌ی رفاقت و اصلن، لازم به ذکر نیست که ما، شاگردِ کوچکِ سابق و فعلن‌تان چقدر ارادت داریم به شما و اینکه، واحد تنظیم‌خانواده و جامعه‌شناسی روستایی را با استادیّتِ حضرت‌تان پاس کرده بودیم. حالا، بحث نمره‌مان به کنار، که جناب‌عالی دست‌کم برای آن امتحانِ پایان ترم جامعه‌شناسی روستایی سنگ تمام گذاشته بودید در طرح سؤالاتِ سخت و نتیجه هم، هیچ نبود الا …! برخلافِ ساعت‌هایی که در کلاس درس‌تان، بسی به ما خوش می‌گذشت. خصوصن اینکه، ما سرگروه بودیم!!! من‌باب فعّالیّت‌های علمی می‌گویم و نه از این رو که سرگروهی فرصتی بود برای ما تا سربه‌سر آن پسره‌ی گندِ دماغِ ازخودراضی بگذاریم که خیال می‌کرد آسمان سوراخ شده است و او … شما که در جریان هستید ما چقدر شاگرد ساعی و کوشا و نجیب و محفوظ به حیایی تشریف داشته‌ایم. کلاس تنظیم هم که فوق‌العاده بود با آن بحث‌های هیجان‌انگیز و گزارش‌های جالب‌ناک. خیال نمی‌کنم هیچ‌کدام از بچّه‌های آن کلاس، یادشان رفته باشد مثلن آن روزی را که درباره‌ی روابط قبل از ازدواج صحبت شد و یکی، دو تا آقا پُشتِ کلاس فال‌گوش ایستاده بودند و شما گفتید بهتر است بعد از این همه اظهارنظر دخترانه، یکی از آن آقاها هم بیاید توی کلاس، نظرش را بگوید دراین‌باره. چند وقت قبل، آن آقا را بعدِ مدّت‌های زیاد، دوباره دیدم و درباره‌ی آن روز حرف زدیم و خندیدیم و اینکه، او گفته بود در رابطه‌ی بین یک دختر و پسر، دختر نباید علف را بدهد به پسر!!! تا وقتی که صیغه‌ی عقد و ازدواج برقرار شود … بعد، یکی از دخترهای کلاس، یکی که یک‌سال بعد خودکشی کرد طفلک، پرسید: اون وقت علف چیه؟ و ما همگی زده بودیم زیر خنده. ما کلّی درس گرفتیم از آن کلاس. طوری که هنوزم بسیاری از نکته‌های حیاتی تعلیم‌دیده را بازتکرار می‌کنیم برای آگاهی دوستان و آشنایان و در حینِ تکرار، خودمان لبخند می‌زنیم بس که خاطرات‌مان را دوست داریم و شما را هم که بسیار … از سر دوست‌داشتن است که می‌خواهیم باعث مزاحمت نباشیم. وگرنه، تا حالا هزار بار بلکه هم بیشتر، مصرّانه یک پاسخ مطمئن را طلب می‌کردیم تا راحت شود خیال‌مان بابت صحّت و سلامت‌تان. حالا من، آن روز را می‌گذارم به حسابِ خستگی، که وقتی توی دالانِ دانشکده دیدم‌تان، به قدر سابق سرحال به نظر نمی‌رسیدید. امّا، وقتی می‌نویسید حال خوشی نداشتم. حق بدهید ما نگران بشویم برای شما استادِ بی‌اندازه خوب‌مان … با احترام و اعتقاد. شاگرد کوچک شما

orchid26.gif

۳ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. آینه های ناگهان در 08/08/05 گفت:

    روز همه‌ی معلما مبارک. روز خواهر منم همینطور

  2. آینه های ناگهان در 08/08/05 گفت:

    آی دیشب حال کردم . آخرش پیش تو کم آوردم رفتم خوابیدم.

  3. از زندگی در 08/08/05 گفت:

    سلام و مرسی رویای عزیز
    همیشه مهربان هستید و به فکر و نکته بین. من نمی توانم چیزی بگویم جز این که مدیون محبت های بی دریغ شما هستم. نگران حال من نباشید. همه چیز روبراه است. امیدوارم ایام به کام تان باشد و از نوشته های خوب تون همچنان لذت ببریم. به امید دیدارتان هستم. با ارادت و تشکر

دیدگاه خود را ارسال کنید