چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

«… من در دهکده‌اى در کنار دریاچه ارومیه به دنیا آمده‌ام. قطار از آنجا رد مى‌شد، قطار چیز عجیبى است. من هیچ وقت به قطار به چشم یک ماشین نگاه نمى‌کنم. قطار خیلى زنده است. فکر کنید چقدر خوب است که قطارى از کنار دریاچه‌اى رد شود. یک نم هم که باران بزند… هر کس جاى من بود شاعر مى‌شد. یک بار خبرنگارى از من پرسید، «لابد تمام بچه‌هاى آن ده شاعر هستند!» من گفتم؛ آره!

دروغ هم نگفتم.

گفتند چرا مشهور نشدند؟ گفتم لابد بلد نیستند به تهران بیایند.

طبیعت در شاعر کردن انسان‌ها خیلى تأثیر دارد. قطار خیلى‌خوب است. اسب هم… من اصلن دنیا را بدون قطار نمى‌توانم تجسم کنم. اصلن!»

«رسول یونان»

می‌خوانم «امکان ندارد که بی عشق بشود سر کرد، حتّا اگر چیزی جز کلمات در میان نباشد.» و خوش‌حال می‌شوم که ذرّه‌ای از روحِ مارگاریت دوراس (Marguerite Duras) در من حلول نکرده است. ترجیح می‌دهم یک رومن رولان (Romain Rolland) در خودم داشته باشم با این عقیده‌ که «آدمی تن‌ها به عشق زنده نیست، به پول هم زنده است.»

‌‌‌‌‌Believe that you are far more wonderful than you ever dared

باور کن شگفت‌انگیزتر از آنی که جرأت باورش را داری

“وقتی که من شما رو بغل می‌کنم به شما محبّتی می‌کنم، بعد فردا شما چاقو می‌ذاری پشت من یا یه چیزی می‌گی که اثر منفی ذاره، این دل آدم رو می‌شکونه؛ من این رفتار رو دوست ندارم. وقتی که من با صداقت با شما برخورد می‌کنم و شما به من دروغ می‌گید یک بار، دو بار، ده بار، بیست بار دیگه سخت می‌شه با این رفتار آدم کنار بیاد و کار بکنه، به خاطر اینکه اون اطمینان رو نداره.

من فکر می‌کنم این یه ذره الگو شده تو فرهنگ ما. یه چیزی که منو دلم رو می‌شکونه هر روز، تو فرهنگ ما دروغ گفتن یک چیز طبیعی شده و مردم خیلی ساده می‌تونن به چشمت نگاه کنن و بهت دروغ بگن. می‌تونن به تو خیلی تعارف کنن، خیلی مهربونی کنن، چایی بهت بدن، شیرینی بهت بدن و بعد برن پشتت بزنندت و این به نظر من یه چیزیه که باید سعی کنیم عوض کنیم. من نمی‌دونم این از کجا وارد فرهنگ ما شده. من قبلن این رو ندیدم. پدر من هیچ‌وقت به من دروغ نگفته. من به پدرم دروغ نگفتم. ما خیلی باهوش هستیم. من فقط دوست دارم هوش‌مون رو استفاده کنیم برای چیزهای مثبت که به همدیگه کمک کنیم که به مجموعه‌ی فوتبال، به مجموعه‌ی زندگی {کمک کنیم} من این رو دوست دارم ببینم و این یه ذره دلم رو می‌شکونه. “*

*گفت‌وگو با افشین قطبی، همشهری جوان، شماره‌ی ۱۷۰، ص ۳۷

سروش صحّت: “همه‌ی این کتاب‌ها را خوانده‌ای؟” اینقدر در پاسخ به این سؤال با سر پایین انداخته از شرم و خجالت اعتراف کرده‌ام که حتّی یک‌چهارم کتاب‌هایی را هم که در قفسه‌ها چیده‌ام، نخوانده‌ام که چند سال پیش نزدیک بود دچار اشتباه بزرگی شوم و خودم را از لذّت بزرگ کتاب خریدن محروم و به لذّت خواندن محکوم کنم. امّا، خواندن مقاله‌ای از “امبرتو اکو”* به موقع جلوی این اشتباه را گرفت. اکو در مقاله‌اش گفته بود که نه تنها بخش عمده‌ای از کتاب‌های کتابخانه‌اش را نخوانده است، بلکه از بعضی از کتاب‌های نخوانده‌اش چند نسخه دارد، یک نسخه‌ی چپ اوّل، یکی با جلد گالینگور، یکی در قطع جیبی  و … شاید در نگاه اوّل این کار دیوانگی به نظر بیاید، ولی این نگاه اوّل اهمیّتی ندارد. همه‌ی ما دیوانه‌بازی را دوست داریم. اگر “جا” داشته باشیم و اگر “پول” داشته باشیم، و اگر از دیدن کتاب که دوستش داریم در کتابخانه کیف می‌کنیم، چه اشکالی دارد که نسخ متفاوتی از آن جلوی چشم‌مان باشد تا هر  بار که نگاه ما به جمال عطف یا جلد کتاب می‌افتد خوشحال شویم؟ دیدن کتاب‌هایی که خوانده‌ایم خاطره‌ی خوش خواندن را زنده می‌کند و دیدن کتاب‌های نخوانده حسی مبارزه‌جویانه و امیدوارانه را … “بالاخره می‌خوانمت.” کتاب خواندن یک لذّت است و کتاب خریدن لذّتی دیگر. نمایشگاه محل عیش و عشرت با دوّمی است. پول‌ها را جمع کنید، کتاب‌ها را بخرید، وزن کتاب‌ها را حس کنید، بعد که به خانه رسیدید کتاب‌ها را روی هم بچینید، لم بدهید و در حالی که آرام آرام چای می‌خورید یکی یکی کتاب‌ها را ورانداز کنید. اگر حوصله داشتید می‌توانید همانجا خواندن یکی را شروع کنید و اگر نداشتید نگران نباشید، از این به بعد خیال‌تان راحت باشد که هر وقت حوصله داشتید همه‌چیز مهیّاست.

* امبرتو اکو در کتاب نیوز + لینک‌های مرتبط و نگاهی به زندگی و آثار امبرتو اکو (روزنامه‌ی تهران امروز)

:: یادم هست بیشتر همین تیتر مصاحبه با محمد چرمشیر ِ نمایشنامه‌نویس را دوست داشتم که گفته بود می‌خواهد توانایی را جایگزین استعداد کند در کارگاه‌های آموزش نمایشنامه‌نویسی‌اش. او معتقد است: “هر کسی باید به نوع خودش، به جنس خودش، به روش خودش به امر نوشتن برسد.” و “دانشجو باید درباره‌ی همه‌ی آنچه می‌داند، فکر می‌کند و باور دارد، بنویسد و از این طریق بیان آنچه در ذهن دارد را یاد بگیرد.” *

:: یکی از معیار‌های جمال میرصادقی برای پذیرفتن شاگرد شرط داستان‌خوان بودن است. به نظر او آدم‌ها دو دسته هستند؛ آنهایی که داستان می‌خوانند و آنهایی که نمی‌خوانند. آدم‌های داستان‌خوان، اگر بخواهند نویسنده می‌شوند. **

* ضمیمه‌ی روزنامه‌ اطلاعات، ۳۰/ ۱/ ۱۳۸۵

** ضمیمه‌ی نسل‌سوم، روزنامه‌ جام جم، ۲۴/ ۵/ ۱۳۸۵

+ عنوان تزئینی است. نمایشنامه‌ای دارد این آقای محمد چرمشیر به همین نام.

در شاهنامه به جای کلمه‌ی عشق، مهر به کار رفته است. عشق تعبیه‌ی ایران بعد از اسلام است که همه چیز در آن تجردی، ذهنی و پرورده‌ی خیال می‌شود. مهر ماهیت واقع‌بینانه و زمینی دارد. دو تن به حکم طبیعت به یکدیگر دل می‌بندند و در اینجا غریزه لطیف و ظریف می‌شود بی‌آنکه خواست طبیعی انکار شود. از شهوت حرفی در میان نیست. از آنچه ما در ادب دوران بعد به آنها برمی‌خوریم که جزء نمک و وحدت عشق می‌شوند، از نوع هجر و ناکامی و بی‌داد معشوق و عجز عاشق و ترجیح فراق بر وصل و نظایر آنها در شاهنامه اثری دیده نمی‌شود.*

نگاهی گذرا به همین روزنامه‌ها هم کافی است تا علایق ما در دوران مختلف زندگی‌مان فاش ِ عالم و آدم شود! از قتل و اعتیاد و تکدی‌گری و دخترفراری گرفته تا نیاز و مراحل رشد نوزاد‌ تا دو سالگی!!! کتاب و شعر و نقد و زندگی‌نامه و اصل ۴۴ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران و خصوصی‌سازی!!! توسعه‌ی کشاورزی، فلسفه و هنر و افلاطون و انرژی درمانی و موسیقی و شعر و گفت‌و‌گو با حامد بهداد و اردشیر رستمی و کاریکاتور و …

* روزنامه شرق، ۲۳/ ۴/ ۱۳۸۵

می‌خواهم بدون اسارت دوستت بدارم،

با آزادی در کنار تو باشم،

بدون اصرار تو را بخواهم،

با احساس گناه تو را ترک نکنم،

با سرزنش از تو انتقاد نکنم و با تحقیر به تو کمک نکنم،

و اگر تو نیز با من چنین باشی، یکدیگر را غنی خواهیم کرد.

این متن از خانوم ویرجینیا ستیر است. چه خوب است هر کسی آن را به عنوان اعلامیه‌ی جهانی حقوق من در اتاق خودش نصب کند و هر چند وقت یک بار آن را بخواند.*

روزنامه همشهری، ۱۸ مرداد ۱۳۸۵

در این طراحی که آمیزه‌ای کیهانی از تمامی اتودهای انسانی و بصری است، گویی ستاره‌ها، زمین و آسمان، در فضایی سوزان که آغازی بر تنهایی نومیدوار آدمی است، در گردش‌اند.” *

شور جنون آسای هنرمند که در سراسر منظره پخش شده است، هرگونه قاعده ترکیب‌بندی کهن را در هم می‌شکند و همه‌ی خطهای میّسر را در توده‌ی گردان پویایی که نماد جذب کامل هنرمند در دل طبیعت است، در هم می پیچد. این همه تأویلی است از شکنجه‌های هستی انسان“*

+ ونسان ونگوگ (ویکیپدیا)

+ ذهن زجر دیده‌ی یک نقاش (درباره زندگی و آثار)

*وان گوگ، لاراوینا مازینی، ترجمه: محمدرضا پورجعفری، تهران،نشر قطره،۱۳۷۲، صفحه ۱۱۷ و ۱۱۱