
ادوارد مونک، در اثرش به نام فریاد (جیغ)، عمق وحشت خویش را از فاجعهی پیشبینی نشدهای ابراز میدارد. مونک در این مورد میگوید: “با دو تن از دوستانم، قدم زنان در راهی پیش میرفتم. آفتاب غروب کرد. اندوهی خفیف بر من چیره شد و به ناگاه آسمان رنگ سرخ خونین به خود گرفت. من خسته و کوفته، ایستادم و به نردهها تکیه دادم، و به ابرهای شعلهور که بر فراز آبدرهی نیلگون شهر، همچون خون و شمشیر، آمیخته بودند و مینگریستم. دوستانم به راه خود ادامه دادند. من که از ترس، لرزه بر جانم افتاده بود، همانجا ایستادم و صدای جیغی بلند و پایان نایافتنی، جیغی که طبیعت را سوراخ میکرد، شنیدم.“*
*کالین بلیک مور، ساخت و کار ذهن، ترجمه:محمدرضا براهنی، تهران، فرهنگ معاصر،۱۳۶۹،ص ۱۹۳

