چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

فریاد

ادوارد مونک، در اثرش به نام فریاد (جیغ)، عمق وحشت خویش را از فاجعه‌ی پیش‌بینی نشده‌ای ابراز می‌دارد. مونک در این مورد می‌گوید: با دو تن از دوستانم، قدم زنان در راهی پیش می‌رفتم. آفتاب غروب کرد. اندوهی خفیف بر من چیره شد و به ناگاه آسمان رنگ سرخ خونین به خود گرفت. من خسته و کوفته، ایستادم و به نرده‌ها تکیه دادم، و به ابرهای شعله‌ور که بر فراز آبدره‌ی نیلگون شهر، همچون خون و شمشیر، آمیخته بودند و می‌نگریستم. دوستانم به راه خود ادامه دادند. من که از ترس، لرزه بر جانم افتاده بود، همانجا ایستادم و صدای جیغی بلند و پایان نایافتنی، جیغی که طبیعت را سوراخ می‌کرد، شنیدم.*

*کالین بلیک مور، ساخت و کار ذهن، ترجمه:محمدرضا براهنی، تهران، فرهنگ معاصر،۱۳۶۹،ص ۱۹۳

درد … درد … درد … درد … درد … درد … درد

تو بگو هفت هزار کلمه اصلن! به ذهن من هیچ نمی رسد الا درد! و اینکه هی زمزمه کنم زیر لبم؛

…و انسان اگر گهگاه، با تمام نیروی خود زار نزند، انسان نیست، سنگ است.

” برای از میان بردن آدم ها فقط کافی است دیگر با آنها صحبت نکنیم. “

از این جمله خوشم می آید. دربارهء من که صدق می کند این حرف. ضرب المثلش می شود ” هر که از دیده برود، از دل برود ” خودم می گویم یکی از استعدادهای من است؛ فراموشی.

«جهان براى کسانى که مى اندیشند، کمدى و براى آنان که احساس مى کنند، تراژدى است

(هوراس والپول)

 

 

لیلی گلستان؛ «همه‌ی عمر فکر کرده‌ام اگر ارضای شخصی نداشته باشی، نمی‌توانی دیگران را راضی کنی. اگر خودت خوشحال نباشی، نمی‌توانی دیگران را هم خوشحال کنی. خودم و رضایت خودم شرط اول زندگی‌ام بود. هنوز هم هست.
مادرم که از نسل دیگری بود، رضایت شخصی را در راضی کردن دیگران می‌دید، اما نمی‌دانست که کسی که قرار است راضی شود، در پشت ذهنش می‌داند که مادرم خودش راضی نیست.
یادم می‌آید تازه موز به ایران آمده بود. مادرم دو عدد موز خریده بود. یکی را به من داد و یکی را به برادرم و خودش نخورد. من هرگز مزه‌ی زهرِمارِ آن موز را فراموش نمی‌کنم. حالا اگر خوش نصف موز را خورده بود و نصف دیگر را به من داده بود بهتر نبود؟…بهتر نبود؟چرا خیلی بهتر بود.»

منبع + عکس

نمى دانم… یک معشوق خیالى هست که همانى هست که دلت مى خواهد. هر وقت دلت مى خواهد با او قهر کنى، هر وقت مى خواهى آشتى کنى، نازش را بکشى. یک معشوق خصوصى که هیچ مزاحمتى براى آدمى ندارد. جسم نیست و نیازمندى هاى یک آدم واقعى را ندارد. با هم هیچ اختلاف عقیده اى نداریم، بحث سیاسى نمى کنیم، همیشه دم دست است، مرا نمى گذارد و برود. وقتى نمى خواهمش نیست و وقتى مى خواهمش هست…
این که مى گویید معشوق تان نیست، کنیزتان است!
آره… شما درست مى گویید… اما بگذارید من هم متقابلاً بگویم که کلفت او هستم.
کلفت؟!
بله، چون نوکر فقط روزها در اختیار ارباب است ولى کلفت روز و شب متعلق به اوست. *

* تمساح با شاخه گلی سرخ، محمّد صالح‌علاء