چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

… و من دست خدای قشنگ را گرفتم، تا پای آن چوبه‌ی دار هم کشانده بودمش، حتّی برای آخرین بار به رنگِ چشمهایش نیز خیره نشدم تا شاید زودتر فراموش کنم خدایی هم بود …  امّا، خدا بالای دار نرفت.

۱ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. خیاط در 08/08/05 گفت:

دیدگاه خود را ارسال کنید