چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

در را با حرص باز می‌کند، با حرص پیاده می‌شود، با حرص می‌کوبدش به هم، با حرص می‌ایستد پشت شیشه‌ی پنجره‌یی که دستگیره‌اش را می‌چرخانم برود پایین، تا بشنود:”با تنفر بیش‌تر توی یادها می‌مانی تا با عشق. روزگار تا حالا فقط همین را یاد دوستت داده‌ست.”*

* ص ۱۶۴، آهسته وحشی می‌شوم، نوشته‌ی حسن بنی عامری

دیدگاه خود را ارسال کنید