
آدم بدجنسِ قصّه (Frollo) ایستاده روی سکّو با مشعلی در دست، دخترک کولی (Esmeralda)را بستهاند به تیر چوبی و جمعیّت نظارهگر و سربازِ عاشق (Phoebus)در بند است و گوژپشتِ طفلک(Quasimodo) دیگر ناامید شده است از داستانِ غمانگیزِ زندگیاش و تقدیری که دارد ختم میشود به نیستی. ولی، آن سه تا مجسمۀ سنگی هنوز حرف میزنند و تحریک میکنند آن تهماندۀ احساسِ گوژپشت را تا بلکه بتواند زنجیرهایش را پاره کند و نجات بدهد دخترکِ کولی را. گوژپشت اظهار ناتوانی میکند و از مجسمههای سنگی میخواهد که تنها بگذارند او را. اینجا، یکی از مجسمههای سنگی حرفی را میزند که انگیزه میشود در گوژپشت. مجسمه میگوید: ما که از سنگ هستیم. خیال کردیم شاید تو از چیزی ساخته شدهای که قویتر از سنگ است؟ بعد، گوژپشت تمرکز میکند و جمیع نیروهای باقیماندهاش را، به خصوص عشق را، به مدد میطلبد تا برای نجاتِ زندگی محبوباش (دخترک کولی) کاری بکند و … در تمام مدّتی که نشسته بودم پشت مونیتور برای تماشای گوژپشت نتردام، پُربغض بودم و دوستداشتن و قصه که به سر میرسد منم و سیل اشک …

کارگر در 08/08/05 گفت:
می بینیم که دوست جانمان زده اند در خط انیمیشن.
ببینیید:
آلوین و سنجاب ها
موش سرآشپز
با اون فیلم گندهه اسمش یادم نمی یاد…