چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

۱ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. چهار ستاره مانده به صبح در 09/05/28 گفت:

    هر که در زنجیر آن مشکین سلاسل ماند، ماند

    عقده‌ای کز پیچ و تاب زلف در دل ماند، ماند

    پاکشیدن مشکل است از خاک دامن‌گیر عشق

    هر که را چون سرو این‌جا پای در گل ماند، ماند

    ناقص است آن کس که از فیض جنون کامل نشد

    در چنین فصل بهاری هر که عاقل ماند، ماند

    می‌برد عشق از زمین بر آسمان ارواح را

    زین دلیل آسمانی هر که غافل ماند، ماند

    تشنه‌ی آغوش دریا را تن‌آسانی بلاست

    چون صدف هر کس که در دامان ساحل ماند، ماند

    نیست ممکن، نقش پا را از زمین برخاستن

    هر گران‌جانی که در دنبال محمل ماند، ماند

    سیل هیهات است تا دریا کند جایی مقام

    یک قدم هر کس که از همراهی دل ماند، ماند

    برنمی‌گردد به گلشن شبنم از آغوش مهر

    هر که صائب محو آن شیرین شمایل ماند، ماند

    «صائب تبریزی»

دیدگاه خود را ارسال کنید